دومين زيردريايي ساخت ايران در بندرعباس به آب انداخته شد
چهارشنبه: حاجی زنگ زد گفت بیا بگذارمت توی پرسنل زیردریائی. گفتم حاجی بیخیال! من را با زیردریائی چکار؟ گفت «الا و بلا تو باید باشی». فکر کنم آن مسافرت شمال که من و حاجی و چندتای دیگر از برادران بودیم و یک قایق موتوری کرایه کردیم خیلی به حاجی چسبیده. رویم نشد بهش بگویم که حاجی، مزه قایق و شمال همون چندتا قوطی نجسی بود. توی زیردریائی نظامی که دیگر از این خبرها نیست که. اما خدائیش این حاجی ما را «قوطی» گرفته بود چه نوحهای میخواند توی قایق. خدا رحم کرد که وقتی با همان حالش افتاد توی آب «رحیم» که حزبُل بازیش گل کرده بود و به قوطی دست نزده بود عقلش سرجایش بود پرید توی آب حاجی را آورد بالا. خلاصه حاجی میگفت میخواهم تو توی این زیردریائی چشم و گوش من باشی. قبول کردم.
پنجشنبه: مسئول زیردریائی میگفت جا نداریم و پرسنل کامله. حاجی دو تا زنگ با موبایلش به اینطرف و آنطرف زد، فرمانده زیردریائی خودش آمد با سمند دنبالم. نامرد زن و بچهاش را هم نشانده بود عقب که بلکه بتواند دخترش را به ریش من ببندد. توی ماشین مدام حرف از عفت و تقوی «منزل» آدم میزد و اینکه این خیلی مهمه که «منزل» آدم بنشیند توی خانه و بچههای آدم را بزرگ کند. کلی از ثواب «شبجمعه» و برنامههای آن حرف زد. دخترش مالی نبود. خودش را هم که توی صدلا چادر پیچیده بود. یاد گشتهای سر خیابان و پست بازرسی افتادم که چقدر دختربازی میکردیم و شماره میدادیم و شماره میگرفتیم. همین دو سال پیش بود. ای ای ای، زندگی. بدبخت فرماندهه فکر کرده بود که من به بالابالائیها وصلم. ندیده و نشناخته میخواست دخترش را به من بیاندازد. پُست سازمانی من شدهاست معاون نقشهخوانی جادههای سواحل جنوبی کشور. نمیدانم رابطه زیردریائی با جاده چیست.
از ماشین که پیاده شدم هی تلفن حاجی را گرفتم ازش تشکر کنم. در دسترس نبود. گمان کنم شب جمعهای چیزهای بهتری در دسترس حاجی بودهاند دیگر به تلفنش جواب نمیداد.
جمعه: امروز قرار بود ما را با بقیه بروبچههای زیردریائی به آب بیاندازند. امام جمعه پیغام داد که همه اول بروند دعای ندبه بعد بیایند نماز جمعه. نماز که تمام شد تا ساعت ۲ بعدازظهر حرف زد. من که چرتم برد. گاهی که چشم باز میکردم میدیدم دارد در مورد اولین ملوان زیر دریائی صدر اسلام صحبت میکند. من که نفهمیدم وسط صحرای عربستان دریا کجابوده که زیردریائیش باشد، ولی خوب حاجآقا لابد بهتر میدانند آن بالای منبر.
ساعت دو و نیم رفتیم برای ناهار (خورشت کدو بادمجان بود). حاجآقای عقیدتی سیاسی بعد ناهار کلی برایمان حرف زد که ماهی حلال و حرام دارد و آن پائین ته دریا یک وقت از آن ماهیهای حرام نخورید. ساعت پنج بعدازظهر بردندمان به استانداری و استاندار تا ساعت هشت شب درباره توطئههای دشمنان برایمان حرف زد. ولی خدائیش چای و کیکی که دادند خیلی چسبید.
بعد هم رفتیم مسجد استانداری و نماز مغرب و عشاء را آنجا خواندیم. یک پیشنماز باحالی داشتند که شروع کرد احکام شرعی زیردریائی و نجاست و پاکی و آب کُر و اینها را دو ساعتی توضیح داد. بعدش هم جلسه پاسخ به مسائل شرعی پرسنل زیردریائی بود. سوال ناصر خیلی باحال بود. از حاجآقا درباره «غسل جنابت» در زیردریائی پرسید! حاجی گفت همین که آن پائین در زیردریائی را باز کنید و بروید وارد آب کُر بشوید کفایت میکند. این ناصر هم همیشه گیر شرعیش همین سوالات پائین تنهای است. ساعت یازده شب بود که برمان گرداندند به خوابگاه. امروز فشار مراسم مختلف و سخنرانی اجازه نداد زیردریائی را به آب بیاندازند. ماند برای فردا.
شنبه: از قرار معلوم همان دیشب که ما توی مسجد بودهایم، یکی از سربازان محافظ زیردریائی، استارت میزند و میرود با رفقایش زیر آب یک چرخی بزنند. گم میشوند. خدا خیر بدهد به ناو آمریکائی که پیدایشان کرده و آورده تحویلشان داده. امروز عصر چقدر توی رادیو و تلویزیون و روزنامهها سر و صدا شده بود که این قهرمانان میخواستهاند یکه و تنها به جنگ ناو آمریکائی بروند. سربازه از ترس اینکه توبیخ نشود رفته قایم شده بوده. وقتی میفهمد که قرار است تشویق هم بشود از پشت گونیهای سیبزمینی آشپزخانه پایگاه بیرون آمده.
ما دوازده نفر پرسنل را به خط کردند و فرمانده برایمان سخنرانی کرد که این اولین سفر رسمی این زیردریائی است و از این حرفها. مسئول تدارکات بغلدست من ایستاده بود. داشت گریهاش میگرفت. میگفت زیردریائی همهاش پنج نفر جا دارد، حالا باید دوازده نفر را ببرد. میگفت هفت نفر با اعمال نفوذ اینجا هستند. داشت زیر لب دعا میخواند که «اکسیژن» بقدر کافی برای همه برسد. خلاصه سوار زیردریائی شدیم و رفتیم پائین زیر آب. قرار شد همین که اولین تماس بیسیم با مرکز برقرار شد بچهها همه دستجمعی برای حاجی در مرکز از پشت میکروفون شروع به نوحهخوانی و سینهزنی کنند.
یکشنبه: دیروز یادشان رفتهبود باک زیردریائی را پر کنند. همهاش بیست و هشت دقیقه زیر آب بودیم که موتور به پت و پت افتاد و ناچار شدیم بیائیم بالا روی آب. تا عصر صبر کردیم یدککش روسی بیاید بکسل کند ببردمان بندر. حدود هشت ساعتی علاف بودیم روی آب در وسط دریا. فلاکس چائی عباس که مسئول چائی بود (به شوخی بهش میگوئیم «آبدارچی زیر دریائی») خالی شده بود. کلی چائی خورده بودیم. به نوبت هر کدام شیرجه میزدیم توی آب و قضای حاجت میکردیم و بر میگشتیم توی زیردریائی. خوبیش این بود که حاجآقا همین دو شب پیش احکام طهارت را برایمان بیان کرده بود.
به بندر که رسیدیم دیدیم که چندهزارتائی آدم جمع شده از ما استقبال کند. بهشان گفتهبودهاند که این یدککش ماهیگیری روسی وسط دریا خراب شده و ما (زیردریائی) به کمکشان رفتهایم و جان ملوانان روسی یدککش را نجات دادهایم. اینها هم باورشان شده بود. یکی آن وسط فکر نکرد که اگر ما یدککشه را بکسل کردهایم چرا اول آن وارد بندر شد و بعد ما پشت سرش! کلی شعارهای ملی-میهنی-مذهبی میدادند. صدا و سیما هم هفت هشتتا دوربین گذاشتهبود آنجا و داشت با مردم مصاحبه میکرد.
دوشنبه: فرمانده برای ارائه گزارش از موفقیت اولین گشت زیر دریائی ما امروز صبح با هواپیما عازم مرکز شد. ناصر را جای خودش گذاشته و رفته. حول و حوش ظهر بود که خبر آمد هواپیمایشان بعلت نقص فنی ناچار به فرود اضطراری در بیابانهای اطراف قم شده. بعدش هم انگار کلی پیاده آمدهاند تا لب جاده و عقب یک کامیون سوار شدهاند رفتهاند تهران. حالا حالا ها گمان نمیکنم برگردد.
تلفن دستی ناصر مدام زنگ میخورد. نمیدانم این بشر مغزش در کلهاش است یا پائین تنهاش. یکبار که داشت نماز میخواند شمردم سهتا تلفن داشت از سه دختر مختلف. وقتی فهمید که بو بردهام عصبانی شد و دستور داد که همه پرسنل زیردریائی شروع کنند به نظافت پنجرههای زیر دریائی که میخواهد دو ساعت بعد بیاید سرکشی و بازدید. از عقیدتی صدایش کردند. بدبخت ترسیده بود که مبادا قضایای زیدبازیش آنجا لو رفتهباشد. وقتی برگشت خیلی خرم و خندان بود. ظاهرا با او صلاح و مشورت کردهبودند که آیا میشود بخشی از زیردریائی را برزنت کشید و نمازخانهاش کرد یا نه.
سهشنبه: الان که دارم این را مینویسم وسط دریا شناوریم. پاک زده به کله ناصر. صبح که داشتیم زیر آب گشت میزدیم خودش کنترل را به دست گرفت. بعد ناگهان گفت که یک «پری دریائی» دیده که از آن طرف میرفته. دور زد و گذاشت با تمام دور موتور دنبال پری دریائیه. هرچی بهش گفتیم که بابا خوب پری دریائیه که باشه، ولش کن، نه اون میتواند بیاید داخل زیردریائی و نه ما میتوانیم برویم بیرون پیش پریه به خرجش نرفت که نرفت. میگفت پریدریائیه پوشش مناسبی نداشته و مورد منکراتی است. میگفت هرجور شده باید پیدایش کنیم و به عمق استراتژیک قضیه برسیم.
دو ساعتی با دور موتور بالا در آب اینطرف و آنطرف رفتیم که ناگهان دود تمام موتورخانه و کابین را پر کرد. اصغر (مکانیک پراید است و بعنوان مسئول فنی همراه تیم آمده) میگفت که موتور زیردریائی آب و روغن قاطی کرده. آمدهایم به سطح آب و منتظر همان یدککش روسی هستیم. ظاهرا ناخدای کشتی مست بوده، یدککش به گل نشسته. قرار است از مرکز با ما تماس بگیرند. تلفن ماهوارهای رمزی زیردریائی را هم نمیدانم این دخترهای اطراف ناصر از کجا پیدا کردهاند و مدام به او زنگ میزنند و خط را اشغال می کنند.
ناصر از همان صبح که پریدریائی را دیده واجبالغسل شده و نماز ظهر و عصرش را نخوانده. میگوید که احساس وظیفه و جانشینی فرماندهی اجازه نمیدهد برای پاک شدن و غسل کردن زیردریائی را ترک کند و بپرد توی آب. همچنان منتظریم که یک یدک کشی چیزی از این نزدیکی بگذرد و ما را بکسل کند.