——————–
عباس و محمد دو جوان بر سر دستگاه
عباس: من تا حالا با این کار نکردهام. تو بلدی؟
محمد: من از کجا بدونم؟ (خانم جوانی در حال عبور از پیاده رو است. محمد صدایش میکند) خانم؟ خانم؟ شما تا حالا با این ماشینها کار کردهاید؟ (زن جوان نزدیک میشود. وقتی میبیند که چه نوع ماشینی است داد و بیداد و جیغش به هوا بلند میشود)
زن جوان: مگر خودتان خواهر و مادر ندارید؟ چشمم روشن. توی روز روشن و این کارها؟ (با کیفش محکم به سر و روی محمد و عباس میکوبد. محمد و عباس فرار میکنند).
————————-
ناصر بر سر دستگاه
ناصر: (با خودش) حالا این چطوری کار میکند؟ (قدری به ماشین ور میرود ولی سر در نمیآورد. با موبایلش به دوست دخترش زنگ میزند و دوستش از پشت تلفن به او میگوید که چکار بکند) همین دگمه قرمزه؟ کناریش؟ اوکی… میپرسد چه نوع محصولی میخواهید، سرنگ یا کاندوم؟…من؟ هومممم… زدم دگمه را…صبر کن…نوشته چه نوعش را میخواهید؟ …بابا اینها کدومه؟ عشق من این نوع کاندوم را تا حالا دیده بودی؟ (چند رقم کاندوم مختلف را نام میبرد) حالا کدوم را بگیرم؟ نه بابا اون دفعهای که تقصیر … خیلی خوب قهر نکن…بیا زدم همونی که تو خواسته بودی…بگذار ببینم… نوشته سایز… خوب من اکسترا لارج میگیرم…اکسترا لارج نیستم؟ بیشین بینیم بابا پس چیم؟ شوخی نکن دیگه عزیزم…از من بزرگتر که دیگر کسی نیست…(مشاجره تلفنی بالا میگیرد. مرد سرخ میشود. معلوم است که زن دارد او را با چند نفر دیگر مقایسه میکند. مرد با عصبانیت درحالی که در گوشی تلفن عربده میکشد و فحش میدهد فراموش میکند برای چه پای دستگاه آمده. در همان حال صحبت و عصبانیت دستگاه را ترک میکند).
——————–
یک خانم چادری و بچه پنج سالهاش در حال عبور از کنار دستگاه هستند
بچه: (خسته و با لحن نیم گریه) من شوکولات میخواهم.
مادر: هیس. گفتم که پول همراهم نیست.
بچه: (به ماشین خودپرداز کاندوم و سرنگ اشاره میکند و بلند بلند میگوید) خوب از ماشین پول بگیر.
مادر: این ماشین خوب نیست. پولش بد است.
بچه: چرا بد است؟ خودم دیدم اون آقاهه یک مشت پول پلاستیکی ازش گرفت رفتش توی بقالی.
مادر: (سعی میکند حواس بچه را پرت کند. یک زن «ویژه» با یکی از مشتریانش به دستگاه نزدیک میشوند. بچه با تعجب به حرکات آنها نگاه میکند. مادر بچه را میکشد و با خود میبرد) بیا برویم. ببین آنطرف خیابان بانک است. برویم پول بگیریم.
بچه: (لج کرده) نه! من از این پول پلاستیکیها میخواهم. من پول پلاستیکی! (در پیاده رو بنای گریه و دادوبیداد را میگذارد) حواس همه مردم و رهگذران به او و مادرش جلب میشود. بچه مدام گریه میکند و دستگاه را نشان میدهد و میگوید «پول پلاستیکی»).
—————–
حسن و نازنین پای دستگاه. نازنین با خجالت به اطراف نگاه میکند. سعی میکند نگاهش به نگاه رهگذران گره نخورد.
حسن: یک دقیقه است. الان میرویم. (شروع میکند دگمههای روی دستگاه را زدن) ای مصبت رو شکر. میپرسد «مجرد هستید یا متاهل؟» میزنم «متاهل».
نازنین: (عصبانی) تو اگر مرد بودی الان صدباره آمده بودی خواستگاری. بمون تا یک روز متاهل بشوی.
حسن: اصلا میزنم «مجرد». (به محض اینکه دگمه «مجرد» را میزند دستگاه شروع به پخش سخنرانی قرائتی میکند)
صدای قرائتی: جوان باید تقوا پیشه کنه. تقوی مهمه. دوری از هوای نفس راه پیامبران بوده. در حدیث هست که هر جوانی که تقوی نداشته باشد جایش قعر جهنم است. ای جوان… یک روز یک جوانی آمد خدمت امام، گفت امام…
(حوصله حسن و نازنین سر میرود. بعد چند دقیقه نوار سخنرانی تمام میشود. حسن مجددا شروع به ور رفتن با ماشین میکند. نازنین همانطور مضطرب دور و برش را میپاید)
حسن: اینبار میزنم «متاهل»… ااااا؟ نازنین؟ این میگوید شماره سند ازدواجتان را وارد کنید. سند ازدواج از کجا بیاوریم؟
نازنین: (با اخم) بابا ولش کن بیابرویم از همان داروخانه بگیریم.
حسن: (با غدبازی) نمیشه. من باید پوز این دستگاه رو بزنم. صبر کن. (با موبایلش شماره میگیرد) سلام مامان زینت. خوبید؟ … ما همیشه بیاد شما هستیم… یک مادربزرگ که بیشتر نداریم اون هم نباید تنها بنشیند توی خونه به آقاجون خدابیامرز فکر کند…راستی مادرجون، شما شماره سند ازدواجتون چنده؟ هیچی…یکی از دوستان ممکنه بتونه یک یخچال جور کنه به قیمت دولتی…آره…باشه…صبر میکنم…الو؟…بگو…(شماره را وارد دستگاه میکند) نوکرتم مامان زینت. قربان تو…بعدا سرفرصت بهت زنگ میزنم…خداحافظ. (قطع میکند) این هم شماره…ااااا؟ نازنین؟ این میگوید «سند ازدواج شما قدیمی است، شما بازنشسته هستید، نمی توانید کاری بکنید و به کاندوم نیازی ندارید». حالا چکار کنیم نازنین؟
نازنین: (دست حسن را به زور میگیرد و کشان کشان از دستگاه دورش میکند) بیا برویم داروخانه.
———————
تیمور جوان معتاد پای دستگاه
تیمور: (تمام کارها را میکند و دگمههای مربوطه را میزند) آهان قربونت. زودباش که دارم میمیرم از خماری، جوونمرد. (در خودپرداز باز میشود و یک بسته کاندوم تحویل داده میشود)اااا؟ این دیگه چیه؟ حالا من این رو چکارش کنم؟ (کاندوم را در جیب میگذارد و مجددا و با دقت همان مراحل را تکرار میکند. در حال انتظار و با کمی دلخوری) جان خانم والدهات سرنگ را بده بیاید کار و زندگی داریم (ماشین باز کاندوم تحویل میدهد. تیمور عصبانی میشود و چندبار با مشت به ماشین میکوبد ولی هربار که مراحل را تکرار میکند کاندوم تحویل میگیرد. ناگهان فکری بخاطرش میرسد. لبخندی برلبانش مینشیند. چندبار دیگر مراحل را تکرار میکند تا ماشین پیغام «کاندوم تمام شد» را روی صفحه میآورد. تیمور خندان و خرم از ماشین دور میشود و قدری آنطرفتر کنار جوب مینشیند. کمی بعد جوانی به سر دستگاه میآید).
جوان: (شروع به کار با ماشین میکند. پیغام تمام شدن کاندوم را میگیرد. عصبانی) گندت بزنند!
تیمور: چی شده داااااش؟ (بلند میشود و به سمت کامبیز میرود) چیزی شده؟ ااااااا؟ این چرا کاندوم تموم کرده؟ عیبی ندارد. ببین داداش من دوتا کاندوم دارم. کارم گیر گیره. یکیش رو از من بخری کارم راه میافتد. جون تو نو نو است. (جوان و تیمور شروع به چانهزدن میکنند و دست آخر کامبیز پول را میپردازد و کاندوم را میگیرد و دور میشود. تیمور خندان و خوشحال به هرکدام از مراجعان دستگاه میگوید که دوتا کاندوم دارد و حاضر است یکی را بفروشد. بعد از فروش آخرین کاندوم بسرعت به سمت زیر پل محله راه میافتد تا رضا سیبیل را ببیند و جنس بخرد).
—————————
حسین و کورش دو جوان دبیرستانی در پیاده رو
(حسین و کورش در حال بالا و پائین رفتن در خیابان هستند. دو دختر دبیرستانی از کنارشان میگذرند. پسرها متلکی میاندازند و دخترها برمیگردند جوابشان را میدهد. چند جمله پوززنی و مخزنی رد و بدل میگردد. دخترها راهشان را میکشند بروند. کورش میپرد و از دستگاه خودپرداز یک سرنگ میگیرد. حسین سرنگ را از آب جوب پر میکند. هر دو به دنبال دخترها میگذارند و وقتی نزدیکشان شدند با سرنگ به دخترها آب میپاشند. دخترها غافلگیر شدهاند. به سمت ماشین خودپرداز میپرند و آنها هم یک سرنگ میگیرند و از آب جوب پر میکنند و به جنگ پسرها میروند. لباسهای هر دو طرف حسابی خیس شده و به همه خوش گذشته. شماره تلفن رد و بدل میشود و با هم خداحافظی میکنند).
—————————–
شوخی به کنار کار بسیار خوبی است وجود چنین ماشین هائی و من موافق کامل وجود چنین ماشین هائی هستم. دست سازندگانش هم درد نکند. یک وقت از شوخی من دلخور نشوند. فقط ای کاش بتوان فرهنگ استفاده صحیح از چنین دستگاهی را هم به نوعی به مشتریان این دستگاه آموزش داد.
ژانویه 11, 2008 در t 3:54 ق.ظ
لذت بردم.
ژانویه 11, 2008 در t 4:35 ق.ظ
یک قدم خیلی بزرگ در جهت تمدن بشری برداشته شده!!! امیدوارم روزی برسه که تمام داروخانه های شهر این دستگاه را داشته باشن و ملت هم لزوم استفاده از کاندوم را بفهمن…
ژانویه 11, 2008 در t 5:41 ق.ظ
آخرش بود! موندم با این همه قوه تخیل.
)
کلی خندیدم
راستی تیمور معتاد که بر هر کی میگه دو تا دارم ، آخری رو چطوری باید بفروشه ؟
)
ژانویه 11, 2008 در t 5:52 ق.ظ
خوب بیدددددد
ژانویه 11, 2008 در t 8:33 ق.ظ
بسیار بسیار عالی بود.
ژانویه 11, 2008 در t 8:40 ق.ظ
حالا این کاندوم چی هست ؟
ژانویه 11, 2008 در t 3:05 ب.ظ
آقا این تهش بود بخصوص آن قرایتی
ژانویه 11, 2008 در t 4:17 ب.ظ
ای ول به اعتماد به نفس حسن و عباس و محمد و ناصر و هر کس دیگه ای که تو ماه های اول از این دستگاه استفاده کنه.
فکر کن چه جوری نگاشون میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ژانویه 11, 2008 در t 4:42 ب.ظ
شوخی جالی بود جناب ققنوس، فقط برای تکمیلش این سه لینک وبلاگ دوم ما را هم بگذار تا خوانندها بدانند کاندوم چیست و چگونه باید از ان استفاده کرد D:
کاندوم چیست ؟
http://ktaski.wordpress.com/2008/01/04/candom/
روش استفاده کاندوم مردانه
http://ktaski.wordpress.com/2008/01/10/candom2/
روش استفاده کاندوم زنانه
http://ktaski.wordpress.com/2008/01/10/candom3/
در ضمن بهتر بود ادرس لینک را به انگلیسی میگذاشتید چون این ادرس برای ما فیلتر است، به خاطر برن نام کاندوم در لینکش آن هم به فارسی، اگر توانستید لینکش را به kandom تغییر دهید.
قربان شما / مصطفایی
———————————–
جناب مصطفائی عزیز و محترم
ممنون از تذکرتان. راستش پس از پست هیچ مطلبی به آن دست نمیزنم مگر آنکه غلط املائی (=سوادی!) از من داشته باشد و یا سوتی عظیمی دادهباشم. حق با شماست. باید بفکر فیلتر و اینحرفها میبودم. فقط دیدم که اولا مطلب از ایسنا است و طبعا آن بخاطر همان یک لغت کذائی فیلتر نیست و ثانیا خلقالله انگار نه انگار که پشت فیلتر هستند، همه فیلترشکن درست و حسابی دارند، گفتم مطلب را همینطوری که هست تقدیم حضور خوانندگان کنم. باز هم از لینکهایتان و تذکرتان سپاسگزارم.
با تقدیم احترام،
ققنوس
ژانویه 11, 2008 در t 7:57 ب.ظ
That was awesome! I really enjoyed. thanks.( Sorry at the moment i don’t have any Farsi font)
ژانویه 11, 2008 در t 10:34 ب.ظ
قشنگ بود
ژانویه 11, 2008 در t 11:58 ب.ظ
سلام
خوب بود. لذت برديم.
خوشتر باشي
ژانویه 12, 2008 در t 4:22 ق.ظ
ی چیزی میخوام بگم، اما بیتربیتییه. بجاش یچیز دیگه میگم:
فکر کنم در اولین ساعات، نیاز به شارژ داشته باشه.
ژانویه 12, 2008 در t 10:20 ق.ظ
خیلی باحال بود
ممنون
ژانویه 12, 2008 در t 12:44 ب.ظ
بسی جالب بود جناب ققنوس
ژانویه 12, 2008 در t 8:59 ب.ظ
ژانویه 13, 2008 در t 6:06 ب.ظ
kheili khoob bood, pardazesh khoobi dasht.
ژانویه 13, 2008 در t 7:28 ب.ظ
به نظر من تا وقتی فرهنگی وجود ندارد انجام دادن کار مرتبط با آن اشتباه محض است و تنها سبب می شود یا دید منفی و گاهی احمقانه ای به آن کار بوجود آید و هزینه ها را هم تلف می کند!
همانطور که گفتی من تصور می کنم مردم به کسی که از این دستگاه استفاده می کند بد جور نگاه می کنند!
خدا می داند اصلا” کسی استفاده می کند یا نه
راستی یادم رفت بابت مطلب خوبت تشکر کنم
ژانویه 14, 2008 در t 4:23 ب.ظ
مرسي… مبسوط لذت برديم. طرح خوبيه اما ما هنوز بعد 10 سال فرهنگ استفاده از خودپرداز وجه رو پيدا نكرديم چه برسه به خودپرداز سرنگ و كاندوم!!
آوریل 1, 2008 در t 7:56 ب.ظ
اي ول خوشمان آمد
كلي خنديدم
به بنده گر سر بزني بنده هم مجدد به شماسرميزنم ( البته اگر هم سرنزني من بازهم سر ميزنم ) بزن بزنه بزن.
ژانویه 12, 2009 در t 6:27 ب.ظ
in khudesh farhang saziye ….((adab az ke amukhti az bi adaban))
مارس 14, 2009 در t 11:49 ق.ظ
ihiuhju
—————–
ناشناس عزیز ما که نفهمیدیم این ها یعنی چه. ظاهرا موقع ارسال کامنت به اشکال برخورده ای. در هر حال اگر این حروف لاتین معنای خاصی دارند بفرمائید.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 14, 2009 در t 11:51 ق.ظ
خیلی باحاله ولی من تاحالا همچین چیزی ندیدم شما دیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
—————————–
جوجه اردک زشت عزیز
راستش را عرض کنم من در ایران زندگی نمی کنم. نمی دانم. چه بگویم؟
با تشکر از نظرتان.
موفق باشید.
محمد