استفاده از موبایل دوربیندار در خوابگاههای دانشجوئی ممنوع میباشد. (لینک مطلب در بالاترین)
————————————
خوابگاه دانشجوئی دختران. ساعت پنج بعدازظهر سهشنبه. دختر جوان دانشجوئی کارتش را به مامور دم در نشان میدهد و وارد راهرو ساختمان میشود. یک خواهر نتراشیده نخراشیده در راهرو پشت میزی نشسته. دختر دانشجو را صدا میزند:
خواهر: بیا اینجا ببینم.
دختر: (کمی جا خورده به سمت او میرود) بله؟ کاری داشتید؟
خواهر: این چه طرز صحبت کردنه؟ موبایلت رو بده ببینم.
دختر: (حیرت زده) موبایلم؟
خواهر: آره دیگه. موبایلت. همراهت.
دختر: من موبایل ندارم.
خواهر: که نداری؟ هان؟ پس چطوری سر قرار با دوست پسرت میروی؟
دختر: دوست پسرم؟ من دوست پسر ندارم که.
خواهر: دوست پسر نداری؟ هان؟ (داد میزند) بده ببینم اون موبایلت رو.
دختر: (به گریه میافتد) گفتم که موبایل ندارم. پولم کجا بود موبایل بخرم؟ پدرم در … کارمند بازنشسته آموزش و پرورش است. بهزور حقوقش کفاف زندگی خودش و مادرم و دوتا برادرم را میدهد.
خواهر: موبایلت رو بده. همون موبایلی که دوست پسرت برایت خریده.
دختر: (جیغ میزند) گفتم که من دوست پسر ندارم.
خواهر: (با تحکم) صدایت را بیاور پائین بببنم. الان همه چیز معلوم میشه. خواهرا! (از داخل توالت طبقه همکف، از درون اتاقک نگهبانی، از توی یکی از انبارهای طبقه اول سه خواهر دیگر در مایههای همان خواهر اول به چشم برهم زدنی ظاهر میشوند و دور دختر را میگیرند. دختر از ترس و ناباوری خشکش زده. خواهر اول کیف او را از دستش میگیرد و محتویاتش را روی میز میریزد. چیز خاصی نیست. یک جفت دستکش، یک جفت جوراب پشمی، کلیدهای خوابگاه، کارت دانشجوئی، چندتا آدامس و یک بسته دستمال کاغذی، دوهزارتومان پول و کمی پول خرد. یک کتاب نو هم در کیف است. خواهر اول با غیظ به یکی از خواهران دیگر اشاره میکند و او دختر را تفتیش بدنی میکند)
دختر: گفتم که من موبایل ندارم.
خواهر: پس چطوری با دوست پسرت قرار میگذاری؟ لابد باهاش چرت میکنی هرشب؟ هان؟ با مارک و سافت؟ هان؟
دختر: (سعی میکند خندهاش را بخورد) من دوست پسر ندارم. خوابگاه هم که کامپیوتر ندارد.
یکی از خواهرها: لابد میرود سر کوچه از این تلفن عمومی به دوست پسرش زنگ میزند. حدود صد تومان پول خرد توی کیفش است.
خواهر: تو که میگوئی دوست پسر نداری پس این موقع شب بیرون چکار میکنی توی این سوز سرما؟
دختر: اولا که تازه ساعت پنج عصره. دوما رفته بودم کتاب بخرم.
خواهر: توی این سرما؟
دختر: از اول ترم تا حالا پول نداشتم که بخرم، وقت هم نمیکردم. امروز که کلاسها بخاطر برف تعطیل بود رفتم.
خواهر: چرا صبح نرفتی؟ دوست پسرت ماشین باباش عصر دستش بود؟
دختر: (بی حوصله) صبح برف میآمد. گرفتم خوابیدم. ساعت یک بعد از ظهر که برف وا گذاشت رفتم.
خواهر: چرا حالا اومدی؟ چهارساعت رفته بودی یک کتاب بخری؟
دختر: حدود بیستتا کتابفروشی را گشتم تا این را پیدا کردم. بعدش هم توی ترافیک موندم.
خواهر: ماشین دوست پسرت توی ترافیک موند؟
دختر: نخیر. اتوبوسمان توی ترافیک موند. گفتم که من دوست پسر ندارم. اهلش هم نیستم.
خواهر: حالا کتابت چی هست؟
دختر: خواص و نحوه بررسی مقاومت آلیاژهای گروه دوم جدول تناوبی نوشته پروفسور دیوید روکهام ترجمه دکتر سید محمدحسن علیدوست از انتشارات دانشگاه امام حسین
خواهر: (نگاهی به کتاب میکند. معلوم است که از هیچچیز آن سر در نمیآورد) رشتهات چیه؟
دختر: فیزیک نظری.
خواهر: دوستپسرت هم همرشته تو است؟
دختر: گفتم که من دوست پسر ندارم.
خواهر: اسم نویسنده این کتاب گفتی چیه؟
دختر: (کمی بیحوصله) روی جلدش نوشته. پروفسور دیوید..
خواهر: (به وسط حرف دختر میپرد. بُراق میشود) دیوید؟ یهودیه؟ صهیونیسته؟
دختر: من چه میدانم. استاد دانشگاهه توی استرالیا.
خواهر: همانجا که بغل انگلستانه؟ (اشاره میکند به خواهرها. دوتا از خواهرها بازوهای دختر را میگیرند) این کتاب باید بازبینی بشود. مطالبش صهیونیستیه. (خواهرها دختر را که داد و بیداد میکند با خودشان بیرون میبرند. خودش میماند و یکی از خواهرها)
همان یکی از خواهرها: ملیحه خانم میگویم خوب دخترک را ترساندیشها. آفرین.
خواهر: (پشت چشم نازک میکند) ما در خدمت اخلاق جامعههستیم دیگر. موبایل نداشت کتاب صهیونیستی که داشت.
همان یکی از خواهرها: راستی ملیحهجان، امشب که هستی پای درس حاجی؟
خواهر: من نباشم کی باشد؟
همان یکی از خواهرها: من فکر نمیکنم که باقی بیایند. هوا خیلی سرد است. ممکن است فقط همین من و شما و بدری باشیم.
خواهر: چه بهتر. کلاس حاجی خصوصی میشود (چشمکی حواله همان یکی از خواهرها میکند و با دست به پهلوی او میزند. هر دو زیر زیرکی میخندند) عین جلسه پارسال. خیلی چسبید، نه؟ اون پسر خوش تیپه ریشوه کی بود با حاجی؟ آهان پسر برادرش بود. چقدر حزبل بازی در می آورد. ولی ملیحه خانم بالاخره راهش آورد. فرق من با تو اینه.(دهانش را نزدیک گوش همان یکی از خواهرها می کند) از دستت درش آوردم ها، نه؟ هنوز دلخوری؟ ببین امشب توی جلسه تو به تلافی اون… (ااز دم کیوسک نگهبانی دختر دیگری به سمت داخل میآید) بپر برو توی مستراح قایم شو ببینم. این یکی دیگر موبایل دوربیندار دارد. (خطاب به دختر) آهای بیا اینجا ببینم، موبایلت باید بازرسی بشه. دوست پسرت کجاست؟ ماشینش چیه؟ پژو ۲۰۶؟
دختر : (هاج و واج کیسه نان و تخممرغ و تنماهی را زمین میگذارد) چی گفتید؟
خواهر: موبایلت رو بده ببینم. دوست پسرت برایت خریده؟
دختر: من نه موبایل دارم و نه دوست پسر.
خواهر:…
…
ژانویه 15, 2008 در t 2:51 ب.ظ
معرکه بود….
پ.ن: دلدرد.
پ.ن 2: از خنده
ژانویه 15, 2008 در t 9:35 ب.ظ
ژانویه 15, 2008 در t 9:41 ب.ظ
خیلی باحال بود.ایول
ژانویه 15, 2008 در t 11:59 ب.ظ
معرکه بود
عالی بود
حرف نداشت
ژانویه 15, 2008 در t 11:59 ب.ظ
خیلی شورش کردی
ژانویه 16, 2008 در t 12:31 ق.ظ
جذاب نوشته بودی. خوشمان آمد!
ژانویه 16, 2008 در t 4:08 ق.ظ
خيلي حال كردم، خدا شما را شاد كند كه تلخندهايي به اين زيبايي مينويسيد.
ژانویه 16, 2008 در t 4:38 ق.ظ
دمت گرم! اون قسمت «چرت کردن» خدا بود! خیلی خندیدم ولی می دونم که گریه داره. مجله زنان همین اواخر مقاله ای داشت به اسم: خوابگاههای دانشجویی، کنترل تحمل ناپذیر
ژانویه 16, 2008 در t 8:33 ق.ظ
حيف اون نفسي كه ميكشي.
اين مزخرفات رو برو براي مادرت بنويس.
———————
Kel
عزیز
نفس و عمر دست خداست. ممنون میشوم بفرمائید کجای متن «مزخرف» است تا با یاد گرفتن بهتر نوشتن، دیگر دوستانی چون شما را عصبانی نکنم.
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 8:35 ق.ظ
خیلی عالی بود. لینکیدمت یه سری به ما بزن خواستی ما رو هم بلینک خوشحال میشیم
————————
عماد عزیز
مایه افتخار من است که لطف کردهاید و به من لینک دادهاید. خواستم متقابلا این محبت شما را جبران کنم که دیدم فراموش کردهاید آدرس خودتان را به من بدهید. لطفا آدرس وبلاگتان را بفرمائید تا من هم شما را اضافه کنم.
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 12:50 ب.ظ
tof be rooye … kesafat o oon … haroom zadashoon, … malekat foroosh be … afarin be zogho adabiate ghashanget, afarin, haz kardam hessaby.
————————
منصوره عزیز و محترم
با عرض معذرت ناچار شدم بخشهائی از کامنت شما را حذف کنم. شرمنده شما هستم. نمیخواهم در این وبلاگ به کس یا کسانی توهین شود (اینکه لایق این توهین هستند یا نه از عهده قضاوت من خارج است، به همین دلیل ناچار به تغییر بخشی از کامنت شما شدم).
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 12:57 ب.ظ
سلام از مطلبت لذت بردیم واقعا که واقعیات جامعه ما عین همین طنز شماست
ژانویه 16, 2008 در t 1:00 ب.ظ
مطلبت جالب بود. ممنون
اما بعد از خوندن نوشته قشنگت با یه نگاه به پاسخها جرقه کوچیکی تو کلم زد :
حدود 10- 12 تا نظر موافق و فقط یک نظر مخالف(KEL). که اونم معلوم بود با تعصب و دستای لرزون تایپ شده. نمیدونم واقعا اکثریت اینجوری فکر میکنن یا چون زسانه های نویی مثل اینترنت دست امثال ماست بیشتر نظرات به این سمته.
به هر حال با این تفاسیر فکر میکنم 90% آدمای این مملکت جاسوس و ضد انقلاب نامیده میشن
خوش به حال اون اکثریت 10 درصدی (-;
———————————–
آرمین عزیز
ممنون از نظرت. راستش بنظر من هم تمایل امثال من و شماست به نوجوئی و نویابی و زندگی مدرنتر و هم بالاخره هر وبلاگی مخاطبان خاص خودش را به مرور پیدا میکند. زمان که میگذرد مراجعان یک وبلاگ خاص تقریبا خودبخود غربال میشوند و طیفی متناسب با نظرات نویسنده را تشکیل میدهند.
امیدوارم با تذکرات دوستان محترمی چون شما و ایرادگیریهای دوستان عزیزی مثل ایشان، بتوانم همواره فضای چند بعدیای در اینجا درست کنم. فضائی که هرکس بتواند با آرامش و آزادگی نظراتش را بیان نماید.
باز هم سپاسگزارم.
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 1:04 ب.ظ
نمي خواستم جواب بدم ، ولي وقتي نظر KEL رو خوندم با خودم گفتم:
…!
…
———————
Dost
عزیز
با کمال شرمندگی ناچار شدم بخشهائی از کامنت شما را حذف کنم. مایل نیستم به کسی در اینجا توهین شود (اینکه فرد چقدر لایق این توهین هست یا نیست از عهده قضاوت و داوری من خارج است).
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 1:07 ب.ظ
واقعا اينا همينجوري هستند
براي خودمون و جامعه مان متاسفم
ژانویه 16, 2008 در t 1:25 ب.ظ
راستش من متوجه نشدم اين داستان بود يا واقعيت .اگه داستان باشه من واقعا نمي دونم منظور اين مطلب چيه (اگه موضو ع خالي بنديه كه هر چيزي رو ميشه به هر كسي نسبت داد)
————————
کامران عزیز
داستان بود. خبر واقعی است (تا جائی که میدانم) ولی باقی قضایا محصول ذهن من است. البته به مقدار نسبتا زیادی آنچه در دهه ۱۳۶۰ دیدهبودم را قاطی قضیه کردم. موضوع خالیبندی نیست، مثل هر داستان دیگری ریشهای در واقعیت و شاخ و برگی از تخیل دارد.
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 1:36 ب.ظ
من دل خوشي از اين متحجرا ندارم. اما اينم ديگه اغراق اميز بود. نوشته بايد اغراق در حد طبيعي داشته باشه تا بشه نيش. جز اون تصنعي ميشه و به هدفش نمي رسه.
موفق باشي
———————-
Journalisty
عزیز
ممنون از نظرتان. نوشتههای خندهدار من اکثرا اغراقآمیز هستند. ضمن اینکه برخوردهائی که در دهه ۶۰ شمسی شخصا شاهد آن بودهام چیزهائی در همین حد بودهاند. البته ممکن است بخاطر جذب نظر مخاطبان هم زیاد اغراق کردهباشم. نمیدانم. در هر حال از تذکر شما سپاسگزارم.
با تقدیم احترام
ژانویه 16, 2008 در t 1:53 ب.ظ
سلام،
بنظرم زیادی اغراق آمیز بود.
ژانویه 16, 2008 در t 2:47 ب.ظ
جون تو می شینیم درس میخونیم ، حراست گیر میده
میگه ما فکرای بد میکنیم
ژانویه 16, 2008 در t 3:16 ب.ظ
cooooooool
ژانویه 16, 2008 در t 3:19 ب.ظ
سلام. خيلي جالب بود! هرچند زيادي اغراق آميز بود ولي در هر صورت جالب بود. ضمنا خودپرداز كاندوم و سرنگ رو هم خوندم و لذت بردم!
ژانویه 16, 2008 در t 3:32 ب.ظ
قشنگ بود.راستی چی شد ماجرای اون ماشین اسلامی که چند وقت پیش نوشته بودی؟
ژانویه 16, 2008 در t 4:03 ب.ظ
kel عزیز .این مطلب رو نویسنده برای …نوشته.
——————
هدی عزیز
با عرض معذرت ناچار شدم بخشی از نظرتان را حذف کنم. نگران نباشید و خطاب به توهین کنندگان سخت نگیرید. تا زمانی که خطاب سخنشان به من است، مهم نیست. اگر هم این توهینهای ایشان تکرار شد آنوقت معلوم است که نوشتههای من دارند به هدف میزنند. زیاد به ایشان اهمیت ندهید.
با تشکر
ژانویه 16, 2008 در t 4:34 ب.ظ
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8610250829
ژانویه 16, 2008 در t 5:00 ب.ظ
اول هاش را که خوندم فکر می کردم واقعیه…اما بعد دیدم خیلی دیگه…
اما در کل جالب بود و باید بگم اگه حراست بخواد گیر بده،گیر داده و خدا به داد طرف برسه…از فرق سر تا نوک انگشت!!!
شاد باشی و موفق!
ژانویه 16, 2008 در t 5:18 ب.ظ
kheyli jaleb bood dooste aziz
ژانویه 16, 2008 در t 5:33 ب.ظ
سلام!
خیلی قشنگ نوشتی!از خنده ترکیدم.
امیر
ژانویه 16, 2008 در t 6:48 ب.ظ
Mark-o-soft ! Just brilliant
ژانویه 16, 2008 در t 8:39 ب.ظ
مصنوعی بود. باورپذیر نبود.
ژانویه 16, 2008 در t 8:43 ب.ظ
خیلی خندیدم. موفق باشی.
ژانویه 16, 2008 در t 11:22 ب.ظ
زیاد هم دور از انتظار نیست. کم و بیش این برنامه هر روز تکرار میشود.
ژانویه 17, 2008 در t 12:05 ق.ظ
دیگه خیلی زیاده روی کرده بودی. الان کدوم دختر به این ماستیه! قضیه باید اینجوری نوشته میشد :
” خواهر: بیا اینجا ببینم.
دختر: (کمی جا خورده به سمت او میرود) بله؟ کاری داشتید؟
خواهر: این چه طرز صحبت کردنه؟ موبایلت رو بده ببینم.
دختر: (حیرت زده) موبایلم؟
خواهر: آره دیگه. موبایلت. همراهت.
دختر: من موبایل ندارم.
خواهر: که نداری؟ هان؟ پس چطوری سر قرار با دوست پسرت میروی؟
دختر: شتلق (صدای کشیده ای که میخوره تو گوش اوون خواهرمون … ) ”
ژانویه 17, 2008 در t 12:33 ق.ظ
خیلی جالب بود، موفق باشی …
ژانویه 17, 2008 در t 1:15 ق.ظ
سلام ..
واقعا دست مریزاد ..
حرف نداشت ..
ولی منم به نظر آقا هومن معتقدم ..
دخترای امروزی اینقدر صبور و ساکت و سر به زیر نیستند …
ضمنا من شما رو با اجازتون لینک کردم ..
اگه منو قابل بدونید و شما هم منو لینک کنید خیلی ممنون میشم ..
ژانویه 17, 2008 در t 1:21 ق.ظ
من لینکتون کردم ..
همین الان
ژانویه 17, 2008 در t 1:25 ق.ظ
این نوشتتونم حرف نداشت ..
واقعا دست مریزاد ..
ولی به قول آقا هومن دخترای امروزی این چنین نیستند .. ( ساکت و آروم و سر به زیر و خونسرد )
ولی با تمام این حرفا خیلی عالی نوشتید ..
من شما رو با اجازتون لینک کردم .. اگه شما هم منو قابل دونستید لینکم دهید ..
ژانویه 17, 2008 در t 1:29 ق.ظ
شما هم مانند آنها كه بقول شما دختران را متهم مي كنند آنها را متهم كرديد ( جلسه خصوصي با حاجي …) پس شما هم با آنها فرقي نداريد
————————-
جناب مرتضوی عزیز
سخت نگیرید قربان. داستان است و جوهره پیش برنده داستان “تضاد” می باشد. یک طرف یک دختر معمولی که سرش به درس و زندگیش است را داریم . بنابراین سوی دیگر باید با این دختر در تضاد باشد.
در ضمن اگر مسئله متهم کردن است حافظ شیراز هم می فرماید:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند — چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
یا می فرماید:
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس — توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند
فرق این حقیر با امثال آن خواهر (و یا برادر) این است که من تا بحال تا این حد به گناه تزویر و ریا آلوده نشده ام که نانم را با پاچه گیری از این و آن در آورم.
از اظهار نظرتان سپاسگزارم
با تقدیم احترام
ققنوس
ژانویه 17, 2008 در t 1:36 ق.ظ
باحال بود ولي غير واقعي.
والا خوابگاه ما که اصلا اين طوري نيست.
تهمت هم نزنيد به مسئولين خوابگاه هاي کشور. تا اونجايي که من ديدمشون اغلب وظيفه شناسند. دليل نداره وقتي يکي قانون ميذاره که به دخترهاي بد حجاب گير بدين بياين و ناظرين رو سين جيم کنيد که چرا گوش به حرف قانون الکي ميدن. خوب اون بدبختها هم نياز دارند به حقوقشون. اگه کم کاري کنن همين حقوق ناچيز هم بهشون نميدن.
—————————
با عرض سلام و تشکر از کامنت شما سرکار خانم منیره
خدمت تان عرض کنم که اگر بخاطر پول این کارها را می کنند پس آن بدبختی هم که بخاطر پول دم بانک می ایستد و کیف مردم را می زند نباید مقصر دانست.
یک نمونه خیالی از این حضرات که پاچه یک بنده خدائی را می گیرند را نباید به حساب تهمت به مسئولین خوابگاه های کشور قلمداد کنید. اگر از بدی ها نگوئیم صرفا به این دلیل که یک نمونه را نمی توان به همه تعمیم داد، روزی خواهد آمد که همان یک نمونه ها سرتاسر قضیه را آلوده می کنند.
در ضمن در کجای متن من قضیه حجاب مطرح شده؟ کجای آن گفته ام که این دختر دانشجو بدحجاب بوده یا خوش حجاب؟
از اینکه قابل دانستید و نظرتان را با من در میان گذاشتید از شما سپاسگزارم.
با تقدیم احترام
ققنوس
ژانویه 17, 2008 در t 1:59 ق.ظ
معرکه بود
یه بوس مشتی خودتو بکن
کلی خندیدم
ژانویه 17, 2008 در t 5:13 ق.ظ
میگن تو زاپن از هر 10 نفر،9 تاشون خنگن و یکیشون باهوشه! ولی تو ایران از هر 10 نفر،9 تاشون باهوشن و یکی خنگ!! ولی دلیل موفقیت و پیشرفت زاپن اینه که اون یک نفر باهوش رو میزارن بالا سر اون 9 تا خنگ که کاراشون رو درست انجام بدن و مدیریت درست داشته باشن ولی اینجا اون خنگه رو میزارن بالا سر اون 9 تا باهوش که گند بزنه به هوش و استعدادشون و با افکار ماقبل تاریخی مملکت رو هرز بده!!! ما هم که جز سوزاندن عمر و استعدادمون کاری بلد نیستیم که! متن جالبی بود،موفق باشید
ژانویه 17, 2008 در t 12:42 ب.ظ
دلم گرفت
ژانویه 17, 2008 در t 1:04 ب.ظ
این دل خسته را جلا داد این متن بالغ
ژانویه 17, 2008 در t 2:00 ب.ظ
حالم بد شد!
خيلي اغراق شده بود .
كاش يه كمي باور پذير تر مي نوشتي
ارتباط 9 تا خنگ و يه عاقل رو هم با قضيه نفهميدم!!
ژانویه 17, 2008 در t 2:21 ب.ظ
در ميخانه ببستند ، خدايا مپسند
در تزوير و ريا بگشايند
======================================================
ژانویه 17, 2008 در t 4:15 ب.ظ
به قول بزرگی:
خریت انتها ندارد….
ژانویه 17, 2008 در t 4:34 ب.ظ
میدونین خیلی سایت جالبی دارین مطالب هم عالی . ولی این سوژه دردناکتر از اون بود مه باش خندید. باید دوره دانشجویی ما. ده سال پیش دانشجو میبودید که ببینید هم چین هم این طنز تلخ دور از واقعیات نیست. شاید الان و اون هم به یمن اون هشت سال جون کندن خاتمی که پدر خودشو دراورد یه مقدار جو دانشگاهها فرق کرده ولی اون موقع که دقیقا مثل همین طنز 4 تا فاطمه کماندو همه جور ادمو تحقیر می کردن و اجازه هر کاری به خودشون میدادن.
ژانویه 17, 2008 در t 8:49 ب.ظ
مدتها بود چیز به این بی مزگی و مسخرگی نخونده بودم
فکر نمی کنم طنز بود خودت فهمیدی چی نوشتی
ژانویه 18, 2008 در t 6:59 ب.ظ
انتقاد اگر تخریبگر باشد، مفید است. انتقاد سازنده هم از آن حرفهاست! منظورم این است که ساختار غلط را خراب کند، والا فحش دادن و ناسزا گفتن که انتقاد نیست. هست؟
از دو حال که خارج نیست:
۱- عاقلانه است و قابل تامل.
۲- جاهلانه است و … ( « لا حرج بالمجانین» اینجا باید گفت جاهلین :دی»
سخن کامو در مورد دموکراسی را خیلی میپسندم که میگوید: دموکراسی آن است که اجازه بدهی هر کس حرفاش را بزند و تو نه تنها گوش کنی، بلکه متعهد باشی که به آن فکر هم میکنی. انتقاد جاهلانه هم شامل موضوع میشود دیگر. بنابراین منظورم از قابل تامل آن است که بالقوه پذیرفتنی باشد.
راستاش من این متن را شخصا نمیپسندم. ایراد هم خیلی دارم بهاش که بماند. اما انتقاد است و ارزشمند. اگر این انتقاد وارد هم نباشد، دستکم ساختار را آزمون میکند. بنابراین نه کسی ازانتقادات خوانندگان آزرده شود و از انتقادات نویسنده.
یک گلهی اساسی هم دارم از ققنوس عزیز:
جان عزیزت کامنتها را جرح و تعدیل ــ به قول یکی از دوستان ــ نکن. میدانم اینجا صفحهی شخصی شماست و آزادید هرگونه میخواهید در آن مدیریت کنید. اما حق بدهید دیگر. حالمان گرفته شد. فکر نمیکردیم شما هم قیچی بدست باشید.
——————
امیر عزیز
ممنون که قابل دانستی که نظرت را با من درمیان بگذاری. من هرچه دارم از راهنمائی ها و انتقادات دوستانی چون شما دارم که مسیر من را هدایت کرده اند. بسیار مایه خوشحالی من خواهد بود که عنایت کنید و یکی دو مورد از آنچه در این متن را نمی پسندید با من درمیان بگذارید تا در آینده بتوانم ار لغزش های مشابه اجتناب کنم.
در مورد کامنت ها و سانسورشان باید عرض کنم که هرکس از مراجعین این سایت خواست که به شخص من توهین کند، آزاد است که هرچه می خواهد بگوید. نه نظارتی هست و نه کنترلی. فقط به دلیل اینکه این مکان تا حدودی عمومی است مایل نیستم دشنام هائی که ما در زندگی روزمره مان هم در یک مکان عمومی روی مان نمی شود بلند بلند به کسی بدهیم این جا مطرح شوند. سعی کرده ام و می کنم که روح کامنت کسی را که این لغات را بکار برده نگاه دارم و فقط لغات رکیک را از آن درآورم. در پای آن هم که دیده اید از کامنت گذار عذرخواهی می کنم. باز عرض می کنم اگر طرف خواست یک دو صفحه آ چهار هم به شخص خود من توهین کند مهم نیست و آزاد است که بگوید اگر قضیه دیگر هم زیاد “پائین تنه ای” نشود. امثال صفاتی مثل “احمق، نفهم، الاغ، کثافت، مزدور رژیم، خود فروخته استعمار، وطن فروش، گوساله و … اگر خطاب به من باشند ایرادی ندارند.
لازم به ذکر نمی دانم که اگر کسی کوچکترین توهینی به کامنت گذار دیگری کند، به سه سوت گوش کامنتش را می کشم و به او تذکر می دهم. قرار نیست اینجا کسی با چاقو و زنجیر بیافتد به جان دیگری. با شخص من هر کاری خواست بکند ولی حق کوچکترین توهینی را به دیگر دوستان برای کسی قائل نیستم.
البته کامنت هائی که تبلیغ سیاسی هستند و به موضوع و به وبلاگ مربوط نمی شوند را کلا حذف می کنم.
امیدوارم که توانسته باشم مطلب را بخوبی حضورتان شرح بدهم.
با تشکر
ققنوس
ژانویه 19, 2008 در t 10:08 ق.ظ
دلایلتان را کاملا میپذیرم، اما خوب حق بدهید که هر کدام سلیقهی خودمان را هم داشته باشیم. راستاش دلایلی که آوردید برای من هم قانعکننده است. اما با تمام این اوصاف، من شخصا، تکرار میکنم، شخصا معتقدم که نباید حتی سرسوزنی در کامنتها دخل و تصرف کرد. اما کاملا هم به نظر شما احترام میگذارم.
متن را هم به این دلیل نمیپسندم که به نظرم خیلی اغراقآمیز بود. اما عدهای و خود شما گفتهاید که در دههي شصت اینگونه بوده، شاید چون من آن زمان را درک نکردهام ــ نبودم که درک کنم. خیلی با متن ارتباط برقرار نمیکنم.
—————
امیر عزیز
ممنون از نظرت. خیلی از دوستان معتقدند که متن اغراق آمیز است. راستش من فکر کنم دوستان جوانی که دهه شصت را بیاد ندارند بر این باور هستند که این متن اغراق آمیز است و دوستان هم سن و سال خودم که آن دهه را بخوبی بیاد می آورند معتقدند که حق مطلب ادا شده. من مخلص هر دو گروه دوستان خوب خودم هستم.
با تشکر
ژانویه 20, 2008 در t 9:23 ق.ظ
خداییش خیلی احمقید این چرت و پرتا چیه گل هم کردین اگه واقعا دلسوز و اهل تحلیلید یه مشکلی رو ودرست حسابی بیان و تحلیل کنید نوشتن داستان تخیلی و دری وری به چه دردی میخوره. بای
ژانویه 31, 2008 در t 12:34 ق.ظ
سلام
از این که وقتتونو با این چرت و پرتا تلف میکنین متاسفم.نشستی واسه خودت مثلا داستان کوتاه نوشتی؟شاید هم خودت یکی از اون به قول خودت خواهرا هستی.یه چیزی بنویس که همه دوست داشته باشن و پا به پات بیان.استفاده کنن.فقط خنده و تمسخر چه فایده داره