قسمت نهم سریال «مرد هزار چهره» خیلی زود خوشبینی من نسبت به تغییر نگرش «سیما» به دستگاههای «مقدس» را با تردید جدی مواجه کرد. شخصا امیدوار بودم که «مدیری» پس از آن انتقاد کمرنگی که در قسمت هشتم به عملکرد نیروی انتظامی وارد کرد، با دور شدن از سوژه نیروی انتظامی، درجای دیگری فرود آید و به زخم دیگری از زخمهای اجتماع توجه نماید. اما در قسمت نهم دیدیم که هنوز در به همان پاشنه سابق میگردد و اگر برنامهسازی بخواهد ۲۰ درصد از دستگاهی دولتی انتقاد کند، ناچار است باجی ۸۰ درصدی در جای دیگر بپردازد.
قسمت نهم سریال اسفناک بود. هرکدام از ما کسانی که قلم روی کاغذ میگذاریم (چه به شغل چه به عشق) میدانیم که در دورهای از زندگیمان برسر سفره بزرگانی مهمان بودهایم که بار تمدن ادبی کشور ما را از هم نوعان شان در پس قرون و اعصار تحویل گرفتهاند و برای انتقال آن به جامعه آن بار سنگین را یک تنه به دوش کشیدهاند.
مسخره کردن اهل ادب کشورمان چه معنا دارد؟ آیا جز به معنای نمک خوردن و نمکدان شکستن است؟ آیا جز به معنای نگاه نداشتن حرمت استادی و شاگردی است؟ خجالتآور است. «یکی بر سر شاخ بُن میبُرید». ای کسانی که مینویسید و ای کسانی که نوشتهها را میخوانید و ای کسانی که با هنرتان به نوشته ها در جلوی چشم مردم جان می دهید، بر سر شاخهای نشستهاید و نشستهایم که اگر ببریمش با کله روانه زمین میشویم و همان سه مثقال و نیم مُخی که حضرت باریتعالی در سر ما نهاده از دماغمان بیرون میزند. مراقب باشید.
اگر میبینید که گیردادن به نیروی انتظامی شما را ناچار میکند که بعدا با نگاهی زشت و حقیر، بازماندگان فرهنگ و هنر کشور را به باد تمسخر بگیرید، خوب گیر ندهید. مگر زورتان کردهاند که حتما حتما باید به نیروی انتظامی گیر بدهید؟ یک مشت آدم -بقول شما مشنگ مافنگی- که دور هم جمع میشوند و در عوالم خودشان سیر میکنند اینقدر «مشکل» و «معضل» جامعه هستند که باید همردیف «بازداشت خودسرانه» و «شکنجه» و «اعتراف تحت فشار» در قسمت بعدی سریال مطرح گردند؟ جامعهای که چهارتا و نصفی شعرخوان و مو وزوزی بتوانند پایههای آن را تکان بدهند و مردمش را به بیراهه ببرند باید خودش فکری بحال خودش بکند تا اینقدر خاک بر سر و بیچاره نباشد که با شعرخوانی و حلقه ادبی مشتی آدم بدبخت و نیمهبدبخت منحرف بشود.
آن «نیکی» خانم که مجسمهساز است و شاعر و چه و چه، باید چگونه باشد که مورد پسند برنامهساز (و مدیران وی) باشد؟ برود با پولش برج لوکس بسازد و مستراح طلائی درست کند در آپارتمان فوق مدرن دوپلکس خوب است؟ صبح تا شب در بوتیکها و مراکز خرید ولو باشد ایرادی ندارد؟ اصلا اگر چادر سرش کند و برود بشود «منزل» حاج نصرتالله علیدوستی که مغازه لوازم خانگی دارد خوب است؟ شله بپزد و پلق و پلق شهید برای آینده پس بیاندازد دست از سرش بر میدارید؟ خجالت هم خوب چیزی است. بقول امام حسین «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید». «کپه گِل» نیکی خانم چه معضلی در جامعه درست کرده که با این دقت نظر باید به آن پرداخت؟
از گفتن خیلی چیزها مثل اینکه اصولا چرا رسول نجفیان باید خودش نقش خود واقعی خود را بازی کند و حلقهای باشد از اهل فرهنگ منحط میگذرم. سرم درد گرفت از قسمت نهم سریال.
در مملکتی که اگر از پلیس و پرستار و معلم و سپور و راننده و بقال و چغال و چه و چه انتقاد کنی متهم و محکوم میشوی به «توهین به این قشر شریف»، این بندهخداهای اهل فرهنگ هیچ صدائی ندارند که اعتراضی به توهین مستقیم و علنی نیم ساعته از تلویزیون رسمی کشور به خوشان بکنند. جماعتی تا این حد بیصدا و سر در گریبان خود اصلا چرا باید «معضل»ی باشند که چپ و راست هرکس سوژه کم آورد یقه ایشان را بچسبد؟ تمام مشکلات مملکت حل شده، شعر خوانی چند پیرمرد برای هم «درد اجتماعی» است؟