شما جوانی هستید بین سنین ۴۰-۲۰ (زن یا مرد بودنتان مهم نیست) ساکن سرزمینی بنام «فلسطین» یا «اسرائیل» (هرکدام که میخواهید) میباشید که حدود ۶۰ سال است با همسایه دیگر خود (و احیانا با باقی همسایگانش) درگیر جنگهای خونینی است. به دلیل اینکه شما در سنین «باروری» قرار دارید امکان دارد که بتوانید فرزند یا فرزندانی بدنیا بیاورید. یک سری از احتمالات را لیست کردهام. باقی را شما بفرمائید.
اول) بدون توجه به اینکه ۶۰ سال آدم کشی بین دو سرزمین (یا دو قومیت) بوده و افق روشنی برای صلح وجود ندارد شروع به ساختن بچه میکنید. دلیلتان هم این است که «حالا کو تا این بچه بزرگ بشود. شاید تا آن موقع صلح شد». در این صورت یا صلح نمیشود و فرزند عزیز شما را همواره خطر مرگ و نابودی تهدید میکند (در واقع هدیه شما به فرزندتان «هراس» است) یا صلح میشود و بچه شما باید تا آخر عمرش آجر و خشت ببرد و فعلگی بکند تا خرابکاریهای دو نسل و خردهای را جبران کند. هدیه شما به فرزندتان «یک عمر فعلگی» خواهد بود.
دوم) برای اینکه یک وقت خدای ناکرده سرزمین عزیزتان (چه فلسطینی باشید چه اسرائیلی) آدم کم نیاورد شروع به ساختن بچه میکنید تا وقتی بزرگ شد یا سرباز بشود برود بجنگد و بکشد یا سرباز بزاید و بر تعداد ارتشیان سرزمینتان بیافزاید. آنوقت اگر دشمن آمد سروقت «سربازان آینده» سرزمین شما و آنها را کشت فریادتان را به آسمان بلند میکنید که «عدالت الهی» کجا رفته و ما چقدر بدبختیم. البته در این صورت شما بدبخت نیستید چون حرجی بر مجانین نیست!
سوم) خواهان یک زندگی عادی هستید که صبح بروید سر کار و عصر بیائید پهلوی خانواده و بچههایتان و شب ببریدشان پارک و برایشان بستنی بخرید. به این دلیل دست به کار درست کردن بچه میشوید. مبارک است ولی در این صورت شما ظاهرا یک آدم «متوهم» هستید که صدای جنگ و افتادن بمب در اطرافتان را نمیشنوید. در دنیای خودتان خوش هستید که یکی از همان بمبها عزیزان شما را تکه تکه میکند و شما برای مدت چند روز از دنیای توهم خویش به جهان واقع پرتاب میشوید تا بعد که مجددا به دنیای خیالی خود باز گردید.
چهارم) با خود میگوئید «آدم مگر چند سال زنده است؟ ۶۰ سال است که همین وضع است. مادر و پدر من هم من را زیر همین بمبها پس انداختند. مگر من «چه ام» است که نباید بچه داشتهباشم؟ چرا خودم را از مزایا و شادیهای جهان محروم کنم؟ برو برویم». در این صورت به احتمال قوی یا روزی بدن تکهتکه شده فرزندتان را در آغوش میکشید یا ناچارید به تلخی از هم جدا شوید و هرکدام ساکن گوشهای از دنیا گردید یا فرزندانتان را بزرگ کنید و به جنگ بفرستید. آفرین بر شما که «شادیهای جهان» را به کانون خانواده خود آوردهاید!
پنجم) آدم عاقلی هستید که میدانید با درست کردن بچه زیر بمب و موشک و راکت در واقع «گوشت دم توپ» برای هیولای جنگ درست کردهاید. صبر میکنید تا کار جنگ به یک سامانی برسد و بعد بچه درست میکنید.
ششم) باورهای مذهبی یا قومیتان به شما حکم میکنند از هیچ راه و روش جلوگیریای استفاده نکنید. «برو برویم، حالش را ببر». در این صورت … (به دلیل توهینآمیز بودن باقی جمله، امکان آوردن آن در اینجا نیست!)
سوال کلی: وقتی آدمها در میانه جنگی که نه ابتدای آن پیداست و نه انتهای آن گرفتار میآیند آیا «داشتن فرزند» برای آنان جنایت نیست؟ فلسطین و اسرائیل یک نمونه خوب است. هر دو ملت سالها است در ترس و لرز و خون و مرگ دستوپا میزنند. اگر من (نوعی) ساکن یکی از این دو سرزمین باشم آیا دلم میخواهد که فرزندم هم در چنین منجلابی گرفتار بیاید که من آمدم؟