راه گریزی نیست. گندش بزنند. خبر بد را میگویم. یک روز و نیم است که دارم از هیولای خبر بد فرار میکنم. به کجا؟ نمیدانم. سرم را عین کبک کردهام لای برف و امیدوارم بهمن از بالای کوه بیاید و بگذرد تا من سرم را بکشم بیرون به بغبغو کردن دوبارهام.
از همان دیروز که خبر درگذشتش همهجا پیچید تا حالا دارم در خیابانهای ذهن پرسه الکی میزنم. یک ۲۴ ساعت که اصلا نوشتن و کامپیوتر را تعطیل کردم و نشستم خیر سر امواتم به خواندن کتاب. هرچه میدانستم از رطب و یابس سرهم کردم برای آرام کردن ذهن خودم. از ده منظر مختلف به قضیه نگاه کردم و تحلیلش کردم. آرامش نیامد. توجیه قوی نبود که فراموشش کنم و بگذرم. همین بود که گفتم دارم از جلوی هیولای خبر مصیبت فرار میکنم.
دیشب عین این دیوانهها رفتم یک ساعتی نشستم و گشتم و از این شاعر به آن شاعر شعر خواندم. هوس همه شعرا را کردهبودم. از «تو را من چشم در راهم» و «آی آدمها»ی نیما تا «عروسک کوکی» و «آیههای زمینی» فروغ تا «سیب» حمید مصدق تا ترانههای ایرج جنتی عطائی تا اشعار حماسی شاملو. آن دو خط از «زمستان» اخوان را هم به همین دلیل اینجا گذاشتم. میخواندم و گریه میکردم نرمنرمک برای خودم. بعدش نشستم به دیدن مزخرف روی یوتیوب. یک چیزی که فکرم را بگرداند از این همه فشار، از این همه مرگ، از این همه ارزانی جان در کشورم.
نشد. هجوم «کلمه» در ذهن من داشت از درون من را میترکاند. گفتم تبریک عید بنویسم بگذارم اینجا که دیگر نتوانم -لااقل تا سال نو- چیز دیگری بنویسم و بعد هم سال نو میشود و بقول قدیمیها از مرگ و مرده گفتن در سال نو شگون ندارد و این حرفها. بیحوصله یک چهار خط تبریک عید سرهم کردم و نوشتم. باز هم نشد. تا اینکه ایمان عزیز در اینجا از من خواست درباره فوت «امیدرضا میرصیافی» چیزی بنویسم. دیگر ترکیدم. نتوانستم در سایههای شب از کنار پیادهرو بگذرم و از این محله خارج شوم. آن بالا گفتم که داشتم از هیولای خبر بد فرار میکردم. نشد.
نمیدانم چه بنویسم. نمیدانم چه ننویسم. بابا یک وبلاگ قراضه در پیتی که خانه پُرش صد تا کلیک در روز دارد که این همه بگیر و ببند لازم ندارد. حالا گیرم گرفتید و بستید، چرا طرف به این مفتی جان بدهد؟ که چه بشود؟ که چشم و دل یکی دیگر بلرزد و ننویسد؟ که نگوید؟ امکان ندارد. نه اینکه نترسند، نه میترسند، خوب هم میترسند و عبرت میگیرند منتها در مملکتی که همه چیزش سیاسی است از آرد نانوائیهایش تا ماهواره هوا کردنش تا تاریخش که معلوم نیست بالاخره ۲۵۰۰ سال است یا ۱۴۰۰ سال تا روسری و موی زنانش تا شعر خیامش، از مورچه هم بنویسی در وبلاگت که مثلا «مورچهها گروهی زندگی میکنند» این تعبیر میشود به «تشویق به قیام و تشویش اذهان عمومی» و از عشق گل و بلبل و جیکجیک گنجشک بنویسی بعلت برهم زدن «عفت عمومی و امنیت اخلاقی جامعه» میگیرند کاری با تو میکنند که به جیکجیک بیافتی.
معمولا آدم وقتی جلوی قاضی قرار میگیرد اولین سوال قاضی این است که «میدانی فلان کار را که کردی جرم است؟» و اگر بگوئی آری سوال دوم قاضی که در رای او و تصمیم او برای بریدن حکم تو موثر است این خواهد بود که «پس چرا این کار را کردی؟». توهین به مقامات کشور بد است، توهین به مقدسات دینی و پیشوایان دین کار صحیحی نیست، تلاش برای برهم زدن آرامش فکری جامعه پسندیده نیست همه اینها درست. اما جناب قاضی بیا و از ما وبلاگنویسان که بعضیمان روزی روزگاری بالاخره گذارمان به دباغخانه شما میافتد سوال دوم را اینجا و بیرون دادگاه و زندان بپرس. از من وبلاگنویس بپرس که چرا چنین میکنم که میکنم؟ چرا این حرفها را میزنم؟ اجازه بده که به تو بگوئیم که چون تا بحال کسی از ما در خارج زندان نپرسیده که «چرا» چنین میگوئیم است که مدام آنچه شما نمیپسندید را تکرار میکنیم.
من نه امیدرضا را میشناختم و نه وبلاگش را میخواندم. هرچه گفتهباشد و نوشتهباشد از نظر من نه لایق زندان بود و نه مستحق مرگ. اما در آن سی و چند سالی که در ایران بودم هربار که از خانه خارج میشدم و در خیابان راه میرفتم صدها امیدرضای جوان در سنوسال مختلف میدیدم. تفاوت این یکی با دیگران این بود که او بلد بود افکارش را بنویسد. نوشت «و لاجرم بر مرکب چوبین نشست». «بزرگا مردا» که همه ما بود که مینویسیم. نوشت، نوشت، نوشت. «نون و القلم و ما یسطرون».
مارس 20, 2009 در t 3:12 ق.ظ
ممنون محمد عزیز، چی میشه گفت واقعاً، به نظر میاد فقط جون آدمهاست که در این سرزمین گرون نمیشه. نمیدونی چه تهمت هایی که به ما وبلاگ نویسان نمیزنن، نمیدونی در این کشور چی به ما میگذره… هر چند از دور در جریان قضایا هستی، اما اگر در متنش بودی شاید سوزناک تر از این ها مطلب می نوشتی!
ببین اینو تا آزادی بیان در ایران را با تموم وجودت حس کنی : http://links.p30download.com/archives/13872.php
———————
ایمان عزیز سلام
جواب آن “ممنون” تو را هم نمی توانم بدهم. بگویم “قابل ندارد”؟ بگویم “خیرش را ببینی”؟ بگویم “چاکرتم”؟ چه بگویم؟ بنده خدا سینه کش قبرستان خوابیده هنوز سی سالش هم نبوده آنوقت من بیایم بخاطر متن خداحافظی ای که برای او نوشتم به تو (نوعی) بگویم “قابل ندارد”؟ ببخش من را ایمان عزیز. اخلاقم عین -بلانسبت- سگ است این چند روزه. حالا هم دارم به تو پارس می کنم.
نمی دانم سن و سالت اجازه می دهد بیاد بیاوری یکی دو سال بعد از جنگ را که در سریالی وطنی یک آقای دلارفروش (اگر اشتباه نکنم بابازی مرحوم اسماعیل دادفر) را نشان می دادند که در زمان جنگ حسابی بار خودش را بسته بود و بعد ناگهان با خاتمه جنگ بیچاره شد و سکته کرد. اسم برنامه یادم نیست. در نمائی از این برنامه که همه خانواده این بابای دلارفروش در منزل هستند آژیر قرمز می زنند و بعد گارامب و گرومب. بعد که برق می آید مردک می گوید “خدا را شکر که نخورد توی سر ما”. دختر نوجوانش سر پدر داد می کشد “خدا را شکر؟ خدا را شکر که نخورد توی سر ما رفت خورد توی سر یک بدبخت بیچاره دیگر”. چه “ممنون”ی ایمان عزیز؟ باید می نوشتمش. تسلیت نویسی ممنون بردار نیست.
ببخش من را. مزخرف می گویم. هنوز حالم سرجایش نیست. آب و روغن قاطی کرده ام اساسی. گفتم که بیخود پاچه تو را گرفته ام. شرمنده. خواهش می کنم دوست خوب من. مایه افتخار من است که دوستان خوبم تذکر می دهند و گوشم را می گیرند می کشند به جائی که باید بروم. نمی نوشتمش خودم از درد می ترکیدم. خوشحالم که نوشتمش. زهرمار بگیرم با این حرف زدنم. “خوشحالم” که نوشتمش! خدا را شکر که رفت خورد توی سر یک بدبخت بیچاره دیگر تا من بنویسم و بعد خوشحال باشم؟ استغفرالله اگر این بنده خدا به مقدسات فقط توهین کرد بلائی که به سر او آوردند آدم را به کفرگوئی وا می دارد.
بگذار من بروم ایمان عزیز. ظاهرا آنچه نوشتم فقط نوک کوه آتشفشان بود. باقیش اینجا نزد من است. نگذار گدازه ها را اینجا بریزم بیرون که محضر دوستان است و باید پاکیزه نگاهش بدارم. یک چیز را یاد گرفته ام از “داش آکل” صادق هدایت. آنجا که می گوید “مزه لوطی خاک است”. زخم هایم را درخلوت خودم می لیسم. فعلا ببر زخمی هستم. نزدیک من نیا. فردا روزی که زخمم خوب شد می شوم همان گربه نازی که به او سر می زنی و نوشته اش را می خوانی. اکنون اما تو باش اینجا با دیگر دوستان تا من به خلوت خودم بروم و زخمم را در خلوت خودم بلیسم. بقول شاعر:
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ، ما را ز سر بریده می ترسانی
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ، در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
ایمان عزیز شرمنده که با عصبانیت با تو سخن گفتم. دارم با مشت به سر و روی خودم می کوبم. تو که کنار من و بالای قبر ایستاده ای که دیگر سهل است.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 20, 2009 در t 4:09 ق.ظ
الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم
—————————–
ملای عزیز سلام
علیرغم اینکه مایه افتخار من است که ملای بزرگ وبلاگ ستان برایم کامنت گذاشته و نیز این حقیقت که این جمله یک حدیث است باید بگویم چندان با آنچه بیان می کند موافق نیستم. یعنی حرف حول و حوش آن زیاد دارم. بگذاریم و بگذریم تا فرصتی دیگر.
تنت سالم و دلت خوش باد ملای نازنین
با تقدیم احترام
محمد
مارس 20, 2009 در t 4:52 ب.ظ
سلام
سال نو مبارک خدای امید رضا او را بیامرزاد و انتقام خون امید رضا را بستاند به امید روزی که ایران بی زندان وزندای باشد به امید روز بهتر نورزتان پیروز موفق باشید وسعادتمند
————————
جهانگرد عزیز سلام
چه خوب کردی پای این مطلب تبریک نوروز را گفتی. یادمان انداختی که “زندگی خالی نیست، سیب هست”. یادمان انداختی که می توان گریست اما “امید” به آینده داشت. یادمان انداختی زندگی فقط گریه و مرثیه نیست همانگونه که فقط خنده و شادی نیست. یک دنیا تشکر. برای شما هم سالی بسیار پربار و خوش آرزومندم.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 20, 2009 در t 4:55 ب.ظ
با سلام
ماجرای خودکشی زندانیان سیاسی تو زندان دیگه داره واقعاً مسخره میشه. شورش رو در آوردن، انگار ملت خرن…
خودکشی…
مسخرهتر از اون دستگیری یک وبلاگنویس به خاطر توهین به مقدسات و فلان و فلان و فلان و بهمانه.
نمونهی دیگهاش حسین درخشان که به خاطر دفاع از جمهوری اسلامی، دو سال توسط تمام وبلاگستان مورد حمله قرار گرفت و وقتی برگشت ایران به جرم توهین به ائمهی اطهار دستگیر شد و الان چهار، پنج ماهه که اصلاً ازش خبری نیست.
معلوم نیست تو این ممکلت چه خبره. فردا میان یقهی ما رو ميگیرن شما تو وبلاگ فلانی کامنت گذاشتی مگه نمیدونی کامنت گذاشتن جزو توهینهای ملیح به نظام به حساب میاد و مجازاتاش قلقل خوردن از بالای کوهه؟ حالا بیا و درستاش کن…
راستی آدرس وبلاگ آقای میرصیافی رو شما ندیدین جایی؟ من تا به حال ندیدم کسی به وبلاگ ایشون لینکی داده باشه…
پاینده باشید
————————
livebee
عزیز سلام
گفته ای:
راستش کم کم بقول آن آهنگ گوگوش دارم “شک می کنم” در اینکه اکثریت مردم ما… اصلا ولش کن. همین من مانده اکثریت مردم کشورم را با خودم دشمن کنم. در هر حال اگر سر سوزنی می فهمیدیم وضع مان این نبود. بگذریم.
بسیار سپاسگزارم از لطف تو. آدرس وبلاگ او را هم بگردی روی بالاترین هست. من آنقدر از شنیدن خبر شوکه شدم و داغان که نخواستم حتی نگاهی هم به وبلاگ او بکنم. فعلا یاتاقان زده کنار جاده ایستاده ام تا یکی بیاید برم دارد ببردم. نخواستم درد و رنجم را بیشتر کنم با سرزدن به وبلاگ او.
در ضمن سال نوی شما هم مبارک. سالی فرخنده و پر از شادی برایت آرزومندم.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 20, 2009 در t 6:52 ب.ظ
فقط سپاس از متنی که به یادش نگاشتی.
به نظر شما ، این ما نیستیم که داریم امیدرضا هارو می کشیم؟!!!
—————
بابک عزیز سلام
از لطف تو سپاسگزارم. در مورد سوالت باید بگویم که سوالی بس سخت است و از عهده فهم و تجزیه تحلیل ذهنی من بیرون. به یاد کتاب “جامعه شناسی نخبه کشی” نوشته آقای دکتر صادق زیباکلام افتادم. ظاهرا بدمان نمی آید چه در عمل چه در مجاز یک گلوله توی سر هرکس که نخبه شد در جامعه مان خالی کنیم خلاص. سنت دیرینه مان است. اما چرا و چه باید کرد تا نخبگان مان را ارج بگذاریم و آنقدر توی سرشان نزنیم تا مغزشان از دماغ شان خارج شود باید بگویم هیچ نمی دانم. سوالت به جا است اما من جوابش را نمی دانم.
سا نوی شما بابک عزیز مبارک باشد و سالی فرخنده در پیش رو داشته باشی.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 20, 2009 در t 7:06 ب.ظ
واقعا نمی دونم چی باید بگم
اینقدر ناراحتم که شادی عید رو کامل از یاد بردم
البته این شادی هر سال تحت یه عنوانی از بین می رفت
تویه این مملکت شاد بودن، کاره سختیه
———————
آدم برفی عزیز و محترم سلام
بسیار سپاسگزارم از اینکه نظرت را بیان کردی. من در مورد خودم به یک “کشف و شهود”هائی دارم می رسم. اینکه “شادی” اساسا یک جورهائی از نقاط درک احساس من بیرون است. عین این گرسنگان آفریقائی که طرف در طول عمر مثلا بیست ساله اش هیچ وقت “سیر” نبوده و نمی داند احساس سیری یعنی چه. همانگونه شده ام. نمی دانم تا چه حد می توانم این دریافت شخصی را در مورد جامعه کشورم گسترش بدهم. ولی در هر حال با تو موافق هستم که شاد بودن در ایران عزیز ما کار سختی است.
نوروزت مبارک و سال نوی پر از سلامت و موفقیت و دلخوشی ای در انتظارت.
با تقدیم احترام
محمد
مارس 24, 2009 در t 5:13 ق.ظ
[...] صیـافی نویسنده ی وبلاگ روزنـگار ، در زندان در گذشت. + + + + [...]
مارس 29, 2009 در t 5:00 ب.ظ
محمد عزیز، گردن من از مو هم باریک تر. منظوری نداشتم از اون “ممنون”، که خودت هم میدونی. من همیشه از مطالبت لذت بردم، چه از زندگی بنویسی چه از مرگ!
—————–
ایمان عزیز سلام
آقا من شرمنده شما هم هستم. گفتم آنجا که سگ بودم و پاچه می گرفتم. شما به بزرگی خودتان من را ببخشائید. لطف فراوان داشته ای و داری به من. سپاسگزارم. حالم را در آن چند روز نمی فهمیدم. خودت که می دانی چه می گویم؟
با تقدیم احترام
محمد