(مطلب زیر قدری بلند است. چون در آن به نوعی خاص از خبرنگاری خوشخیالانه توام با گاگولمَنِشی تاختهام نخواستم آن را دو قسمتی کنم).
این خبرنگارهای قرص خورده و الکی خوش غربی را دیدهاید که گِرد خاورمیانه ول میچرخند برای چند سالی و بعد کتابی (یا مقالهای) مینویسند که هرکس نداند فکر میکند «قاهره» پایتخت مصر همان نیویورک کوچک است و «ریاض» در عربستان عین لاسوگاس در آمریکا میماند الا اینکه کوچکتر است!
—————————–
نام مقاله: خاورمیانه متحول را باید با چشمان و آغوش باز پذیرفت
نویسنده: ناتاشا ناشتا (خبرنگار روزنامه دیلی دیمبول دامبول در کشور «مورآن لند»)
تاریخ انتشار: سال ۲۰۰۹ میلادی
«خانم ما اینجا قهوه هم داریم در اردن». صدای راننده اردنی تاکسی من را از عالم خیال به عالم واقع فراخواند. حق با «ابو عاشر مدخل» بود. چه کسی در دویست سال پیش فکر میکرد روزی در اردن هاشمی قهوه در چایخانهها سرو بشود؟ آن هم قهوه «اسپرسو».
سفر سی و پنجم من به خاورمیانه در سال ۲۰۰۸ در تضاد کامل بود با آنچه در سفر اولم در چهل و هشت سال پیش دیدهبودم. به روشنی میتوان دریافت که خاورمیانه دارد با سرعت تمام به سمت جلو میرود و دیگر تقریبا نمیتوان هیچ فرقی بین یک جامعه غربی مثل جامعه خودمان با یک جامعه خاورمیانهای قائل شد.
قاهره: مصر در زمینه حقوق روزنامهنگاران واقعا پیشرفت کرده. به مدد قانون «السفتتر از السابق البگیر و الببند» روزنامهنگاران مصری خودشان میدانند که دیگر چه چیز را نباید بنویسند تا برایشان دردسر نشود. این خود تنش بین دولت و مطبوعات را کم کرده. میتوان گفت که در مصر مطبوعات و دولت در یک هارمونی مدرن غربی در آغوش هم در حال رقص والتس هستند. البته مخالفان دولت این قانون را باعث خودسانسوری میدانند اما خودسانسوری در همه جای دنیا هست. در هر حال مصر خیلی دموکراتیک شده. من سه هفتهای که در مصر بودم مدام حس میکردم در نیویورک هستم. «ناصر البغدادی» راهنمای مصری من من را به محل ساختمان سه طبقهای برد که بخاطر خاکبرداری ساختمان مجاور دو شب پیش بر روی هم خراب شده بود. عین «گراند زیرو» و مرکز تجارت جهانی خودمان که تروریستها خرابش کردند بود. چند نفر جان خود را از دست داده بودند در این ساختمان. عین برجهای دوقلوی ما.
تهران: احترام به خانمها در تهران در طی سالهای اخیر بسیار زیاد شده. اولین باری که بعنوان یک خبرنگار ۳۱ ساله حدود ۲۸ سال پیش به تهران رفتم هیچ مردی هنگام صحبت با من در چشمهایم نگاه نمیکرد. به نوعی من دیده نمیشدم. اما سال قبل که بعنوان یک خبرنگار مونث ۶۰ ساله در تهران بودم میدیدم که ماشینها مدام برای من بوق میزنند و میخواهند با اصرار سوارم کنند. این یعنی دیده شدن زنان در جامعه و دیده شدن به دنبال خود احترام میآورد. یادم هست که پسری ۱۹ – ۱۸ ساله با یک پیکان (نوع خاصی از اتومبیل که در ایران تولید میشده) قدیمی جلوی پای من ترمز زد و با انگلیسی شکسته بستهای گفت «مادام، کام ویت آی. هووس امپتی». من مطمئن هستم که این پسر نوجوان میخواسته به من نشان بدهد که بر خلاف آنچه ما در غرب تصور میکنیم خانههای ایران دیگر اندرونی ندارند و زنان در آن محبوس نمیشوند. منظورش از خانه خالی این بوده که هیچ کس دیگر به زور در خانه زندانی نمیشود.
دمشق: دم غروب قدم زدن در بلوار الاسد و جرعه جرعه آب معدنی الاسد را که توسط یخچالهای قوی مارک الاسد خنک شدهاند خوردن یکی از چیزهائی است که من هیچوقت نتوانستهام در مسافرتهایم به خاورمیانه از سر آن بگذرم. به آن اضافه کنید یک سیگار مارک الاسد و نوای آرامشبخش خوانندهای محلی که دارد عشق ملت الاسد به «الرئیس الاسد» را بیان میکند. کشور الاسد گیرائی جادوئیای دارد. راننده تاکسی شرکت تاکسیرانی الاسد در حالی که داشت چیپس مارک الاسد میخورد آرام آرام من را به هتل الاسد رساند. به لطف آشنائی قبلی من با یکی از زنان یکی از فرمانداران با نفوذ در نزدیک دمشق، بهترین اتاق هتل الاسد را به من دادهاند. پرده پنجره با عکس بزرگی از حافظ و بشار اسد منقوش شده که احساس خوبی به شما میدهد بخصوص اگر لخت از حمام آمده باشید بیرون. یک کار هنری کامل. پرده را که کنار میزنی یک نقاشی ۸۰ در ۶۵ متری از بشار اسد تمام آن چیزی است که از میدان مقابل اتاق میتوانم ببینم. آنهائی که در هتل آل الاسد در سمت مقابل من هستند میتوانند بر روی دیگر همین نقاشی عکس حافظ اسد رئیسجمهور محبوب و درگذشته سوریه را ببینند. این همه عشق به خاندان اسد باعث بوجود آمدن دو چیز در سوریه شده: اول کم شدن خشونت بخاطر وجود چیزی بنام «عشق» و دوم رشد هنرهائی که به نوعی با خانواده «اسد» مربوط هستند. سوریها چهار نعل به سمت این میروند که پاریس را کنار بزنند و پایتخت هنری جهان بشوند.
رباط: بیش از هر چیز دیگر روند مدیرنیزاسیون در مراکش توجه شما را به خود جلب میکند. یحیی پسرکی دستفروش بود که در آخرین دیدارم از مراکش در ده سال پیش حدود ۱۲ سال داشت و کارش فروختن فرفره در خیابان بود. پس از ورودم به رباط با پرس و جوی زیاد او را یافتم که اکنون جوانی ۲۲ ساله بود و کارش فروش سی.دی آخرین فیلمهای هالیوودی در کنار خیابانهای رباط. این خود نشانگر تلاش جامعه سنتی مراکش برای تطبیق با مدرنیزاسیون و هالیوود است. کودک فرفره فروش دیروز امروز دیگر سی.دی میفروشد. از خواهر کوچولوی هفت هشت سالهاش پرسیدم. گفت جمیله اکنون دیگر برای خودش دختر جوان ۱۸ -۱۷ سالهای شده و روزی چند تا شوهر میکند. میگفت که ساکن محله خاصی از شهر است. میگفت شوهرانش همه مردان شهر هستند. هروقت میروند پهلوی او و به او پول میدهند است که میتواند قدری غذا بخرد و بخورد. احتمالا منظورش این بوده که خواستگاران فراوان دارد ولی خودش در این سن توانسته برای خودش بصورت مستقل اتاقی در شهر کرایه کند. این نشانه مدرن شدن جامعه رباط و بهبود اوضاع اقتصادی مردم مراکش است.
بغداد: «تهلا» زنی است ۲۵ ساله با چهار بچه کوچک که در بغداد زندگی میکند. هیچ دغدغهای در زندگیش ندارد (بر خلاف چیزی که ما غربیها فکر میکنیم امنیت بزرگترین عامل نگرانی عراقیها است). تنها موردی که شدیدا تهلا را به افسردگی کشانده این است که دیگر نمیتواند بچهدار بشود چون که شوهرش در آشوبهای عراق حدود ۳ ماه پیش کشته شده و اکنون دیگر شوهر ندارد و ناچار است با خانواده پدرش زندگی کند. شاکی بود که شوهر خوب این روزها گیر نمیآید. تهلا میگوید «من اگر بخواهم هفت هشت بچه دیگر داشته باشم دیگر نمیتوانم چون شوهری ندارم». خوب به حرف تهلا دقت کردید؟ صحبت از «خواستن» میکند برای بارداریش. این فاصله بسیار دارد با زمانی که زنان در جوامع خاورمیانه ماشین ساخت بچه بودند. امروز آنها «میخواهند» که مثلا ۱۳ – ۱۲ بچه داشته باشند. اجباری برای تبدیل زنان به ماشین جوجهکشی در عراق وجود ندارد.
جده: عربستان سعودی تقریبا همیشه محافظهکارترین کشور خاورمیانه بوده. اما اینجا هم نسیمهای تغییر در حال وزیدن هستند. «جبار العبدالسعود» استاد ۲۸ ساله اخلاق اسلامی در مدرسه «الفقط الوهابیون آدم و باقی الخلایق الچهارپا» که یک مدرسه کاملا مدرن مذهبی حتی با استانداردهای غربی است و برای جلوگیری از تندروی افراطیون مذهبی از طرف دولت بنا شده در یک روز داغ جولای که دمای هوا به ۵۴ درجه سانتیگراد میرسید میزبان من در دفتر کارش در منطقه تنبوران در شرق جده بود. او برای من تعریف کرد که روند آزادسازی زنان و دادن حقوق اجتماعی به ایشان با چه سرعتی در این کشور پادشاهی در جریان است. او میگفت: «پدر من بعنوان یک مرد ۱۴ ساله همان تعصبی را روی زن ۹ ساله خودش -مادر من- داشت که اصلا ممکن نیست یک پسر این سن و سال برروی دوست دخترش در آمریکا داشته باشد». توجه کردید؟ جبار عبارت «دوست دختر» را برای اشاره به آنچه در آمریکا میگذرد بهکار برد. آیا این خود نشان آزادسازی نسبی فضای فکری عربستان نیست؟ او ادامه میدهد «پدر من الان ۸۴ سال دارد و تقریبا تعصب خاصی روی مادر من که برای او ۱۶ پسر و ۵ دختر زائیده و الان ۷۹ سالش است ندارد. در عوض شدیدا روی زن جدید خود که ۱۱ ساله است تعصب به خرج میدهد». حرف جبار کاملا درست است. مادر وی ۹ سالگی عروسی کرد اما هووی او الان در سن بالاتری (۱۱ سالگی) شوهر کرده. این خود نشانه پیشرفت زنان عربستان و بالارفتن سن ازدواج دختران در عربستان است. در عین حال اینکه پدر جبار روی مادر وی بعد از ۷۰ سال که از زندگی مشترکشان میگذرد تعصب ندارد حاکی از وجود طبقهای از مردان فهمیده در عربستان سعودی است.
آنکارا: وقتی کمال آتاتورک به اجبار روسری را از سر زنان ترک برداشت بسیاری از آنان که این را مخالف میل باطنی خود میدانستند خانه نشین شدند. این عمل غیر دموکراتیک آتاتورک بعد از چند نسل میوهای خلاف میل او به بار آورده. زنانی که روسری سر میکنند به دلخواه خود. اما این زنان با تیزهوشی میدانند که چگونه باید بین گذشته و حال پل بزنند. اینان روسری خود را به رنگهای شادی مثل صورتی و سبز لیموئی انتخاب میکنند. «وجلا» دختر ۱۸ ساله دانشجوئی است که روسری به سر میکند. سال پیش در حادثه اسید پاشی بر روی دختر جوانی بنام «مریم» وجلا با او بود. وجلا میگوید: «چقدر به مریم گفتم که رنگ صورتی روسری تو خیلی صورتی است و نباید آن را به سر کنی اما او توجهی نکرد و دست آخر هم بخاطر عدم رعایت حجاب مردی به صورت مریم اسید پاشید و او را کور کرد. ما نباید با احساسات مردم و اعتقادات مذهبیشان بازی کنیم». میبینید؟ حتی در ترکیه هم دختران جوان این روزها حق انتخاب رنگ روسری خود را (مشروط بر اینکه زننده نباشد) دارند. افقهای آینده برای زنان ترکیه دارند باز میشوند. حق انتخاب اولین حق هر انسانی است.
صنعا: فکر گرفتار شدن در یکی از صدها گره کور ترافیکیای که در پایتخت یمن هر روز به چشم میخورند من را از سفر به این کشور منصرف میکند. در هر حال پارسال که ناچار شدم برای تهیه گزارش به این شهر بروم دیدم که وضع ترافیکی به مراتب بهتر شده. سر هر چهار راه سه تا پلیس قلچماق ایستاده بودند و اگر کسی از چراغ قرمز رد میشد میزدند با باتوم شیشه جلو و عقب و آئینه بغلهای ماشین او را میشکاندند. این بود که مردم بهتر رانندگی میکردند و به قوانین احترام بیشتری میگذاشتند. سر یکی از چهارراهها ظاهرا پیرمردی فکر کرده چراغ زرد را میتواند رد کند گاز داده رفته بعد که پلیس او را کنار زده و مشغول شکستن شیشههای ماشینش شده او از ماشین پیاده شده و شروع به داد زدن کرده که «نکنید! نشکنید! من چراغ زرد را رد کردم نه چراغ قرمز را». روزنامههای محلی هم عکس بزرگ او را در حال فریاد زدن چاپ کردهبودند. از دید من این یک پیشرفت بزرگ است در نظم اجتماعی در خاورمیانه. هفتاد سال پیش کسی در قرقیزستان و در زمان سلطه شوروی حق این را نداشت به پلیس اعتراض کند اما امروز در یمن در جنوب عربستان این پیرمرد میتواند کنار باتوم پلیس داد بزند و عکس او در روزنامهها چاپ بشود. این خود یک قدم بزرگ به جلو است.
نوار غزه: شش ماه پیش در چنین روزهائی جسد سه خبرنگار شبکه «البوغبوغیه» که بهطرز فجیعی شکنجه و کشته شدهبودند در حومه یکی از دهکدههای نوار غزه پیدا شد. ممکن است بنظر ما غربیها چنین چیزی غیرقابل قبول باشد اما این را مقایسه کنید با مثلا پنج سال پیش که خبرنگاران در اطراف این دهکده ناپدید میشدند و دیگر جسدشان هم به دست نمیآمد. پیدا شدن جنازه خبرنگاران معترض به حماس یک گام مثبت است نسبت به زمانی که جنبش فتح خبرنگاران را زنده زنده پوست میکند و جنازهشان را میسوزاند. کسی این بیچارهها را زنده زنده پوست نکنده. فقط تا میخوردهاند شلاقشان زدهاند تا مردهاند. حتی نوع شکنجه در خاورمیانه هم نسیم تغییر و پیشرفت را احساس کرده.
تغییرات مثبت در خاورمیانه یکی دو تا نیستند. باد پیشرفت همچین دارد میوزد که الان است بنیادهای همه چیزهای قدیمی در خاورمیانه برباد روند و یک جامعه غربی ناگهان هولوپی از آسمان بر روی زمین منطقه نازل بشود. ما غربیها نباید خودمان را خیلی با خاورمیانهایها جدا بدانیم. بسیاری از عادات و آداب و رسوم رایج در خاورمیانه همانها هستند که ما هم در غرب داریم فقط با کمی تفاوت. مثلا ما در روز شکرگزاری بوقلمون میخوریم اما آنها روز شکرگزاری ندارند و هر وقت خواستند مرغ میخورند. من خودم در ریاض وقتی که به اینترنت کافی رفته بودم تا یکی از گزارشهایم را برای سردبیر ارسال کنم اشتباهی آدرسی را تایپ کردم دیدم که علاوه بر سایت ناخواسته یک «پاپ آپ» هم باز شد که نوشته بود «آنلاین قمار بازی کنید». همین که در ریاض و در قلب یک جامعه محافظهکار چنین پنجرههائی باز میشوند است که آدم را به این نتیجه میرساند که یک لاسوگاس تمام عیار زیر پوست ریاض در حال شکل گرفتن است. فقط ما غربیها باید با آنان مدارا کنیم تا این لاسوگاس پوست بیاندازد و نمایان شود.
آوریل 14, 2009 در 6:15 ق.ظ.
تیتر: عالی، موضوع: بکر، قلم: شیوا. یک کلام: عالی!
——————
تردید عزیز سلام
لطف داری به من. سپاسگزارم.
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 14, 2009 در 11:59 ق.ظ.
بسیار عالی . خیلی جالب مینویسی.
—————-
حامد عزیز سلام
از لطف شما سپاسگزارم. شرمنده می فرمائید من را.
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 14, 2009 در 3:23 ب.ظ.
هرچه تعريف خوبه بقيه كردن به توان ميليون
————————–
حمید عزیز سلام
از نظر لطف تو متشکرم. نمی دانم جواب این همه محبت را چگونه باید بدهم.
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 14, 2009 در 8:17 ب.ظ.
از این بهتر نمیشد گزارش این خبرنگارهای گاگول خارجی رو نوشت. باور کن گاهی از دستشون باید دنبال دیوار بگردی تا شاید یک کم اروم بگیری.
بفول تردید تیتر: عالی، موضوع: بکر، قلم: شیوا. یک کلام: عالی! از طرف منم همین گفته تردید.
سپاس فراوان
———————-
ناشناس عزیز سلام
سپاسگزارم از عنایتی که به من دارید. یک دنیا متشکرم.
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 14, 2009 در 10:40 ب.ظ.
واقعا موضوع چیست .واقعا نمیفهمند یا ما را احمق فرض کرده اند
—————
آرش عزیز سلام
هر سه! توضیح اینکه اولا واقعا برخی از ایشان نمی فهمند ما را. دوم اینکه برخی دیگر ما جماعت خاورمیانه ای را احمق فرض کرده اند. سوم هم اینکه توضیح مسائل پیچیده ای مثل روابط اجتماعی در خاورمیانه از قدرت عقلی یک عده آدم همبرگر بخور پای تلویزیون چرت بزن که در عمرش از شهرشان پای شان را فراتر نگذاشته اند بسیار مشکل است. این است که این حضرات ناچارند به مزخرف گوئی بیافتند بلکه بدنه جامعه قدری متوجه قضایا بشوند.
از همراهی شما متشکرم.
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 14, 2009 در 11:07 ب.ظ.
Please translate and publish it in an English speaking! magazin. It’s a little late «age na joon midad baraye dorough e april».
————
حبیب عزیز سلام
لطف داری به من دوست عزیز. سپاسگزارم. راستش این روزها با روی کار آمدن آقای اوباما و طرز تفکر تساحل و تسامح ایشان روزنامه های غربی پرشده از نمونه های واقعی چنین نوشتاری. آنها نمونه اصل هستند. به همان ها باید مراجعه کرد. هرچند بعید نمی دانم اگر بعنوان یک خبرنگار کسی این مطلب من را بدهد دست یک مجله یا روزنامه در آمریکا آنها حاضر شوند بعنوان یک مطلب واقعی آن را چاپ کنند!!!!!!
با تقدیم احترام
محمد
آوریل 15, 2009 در 12:05 ق.ظ.
[...] تهدیگ تهلیلت را من بخورم که اینقدر نازی این خبرنگارهای قرص خورده و الکی خوش غربی را دیدهاید که گِرد خاورمیانه ول میچرخند برای چند سالی و بعد کتابی (یا مقالهای) مینویسند که هرکس نداند فکر میکند «قاهره» پایتخت مصر همان نیویورک کوچک است و «ریاض» در عربستان عین لاسوگاس در آمریکا میماند الا اینکه کوچکتر است! … کشور الاسد گیرائی جادوئیای دارد. راننده تاکسی شرکت تاکسیرانی الاسد در حالی که داشت چیپس مارک الاسد میخورد آرام آرام من را به هتل الاسد رساند. [...]
آوریل 15, 2009 در 4:16 ق.ظ.
[...] تهدیگ تهلیلت را من بخورم که اینقدر نازی (مطلب زیر قدری بلند است. چون در آن به نوعی خاص از خبرنگاری [...] [...]
آوریل 15, 2009 در 10:01 ب.ظ.
موضوع اینه که اینجور استوریها (گزارشها) الان مدِ «صنعتِ» خبررسانییه. بعدِ چند دهه گزارشگریِ خشک و صرفاً خبری، طی یکیدو دههی اخیر مد شده که چیزای دیگهیی هم چاشنی گزارش کنن تا جذابتر بشه: استفاده از زاویهبندیهای تمرینشده (نشون دادنِ قدمزدنِ کسی که قراره باهاش مصاحبه بشه)، افکتهای تصویریِ مشخص (فضاهای روشن و تقریباً «درخشانشده» در گزارشهای صادق صبا از ایران)، مصاحبههای فشرده و کپسولی و حتا جملهبندیهای ثابتِ مؤجز و درعین حال ساده و دوستانه از ویژگیهای استوریهای جدیده.
«عدمِ پرداختِ جزئیات» هم فاکتور دیگهیییه که باعث میشه هم گزارش خستهکننده نباشه و هم باعث رنجش دولتهای خودکامه نشه. باز باید نمونه رو از سلسله گزارشهای صادق صبا از ایران آورد که انگار نه انگار توی این مملکت فقری هم هست، فسادی هم هست، فحشایی هم هست؛ هیچ به هیچ به هیچ! فقط سرسبزی و آبادانی هست و طبیعت و معماریِ منحصر به فرد و خوردنیهای خوشمزه.
وابستهگی رسانهها رو هم باید درنظر داشت، نمونهاش بی. بی. سی. که بودجهاش رو از وزارت خارجهی بریتانیا میگیره و بالتبع اونا همیشه سیاستش یکی به نعل و یکی به میخ بوده. البته به نظرم بد هم نیس، بالاخره مردم تکلیفِ خودشون رو یواشیواش میفهمن و دستشون میاد که توی هر رسانهیی دنبالِ چهنوع خبری باید باشن و اخبار دقیقتر (و البته تلختر) رو از کجا پیدا کنن.
——————————–
پلنگ خان صورتی دامَت برکاته عزیز سلام
قربان لطف تو و همراهیت. کامنتت را چندبار خواندم و دارم در ذهن بخش های مختلف آن را مرور می کنم. دمت گرم با این دقت نظرت. خیلی جالب قضیه را شکافته ای و ریزه کاری ها را بیان کرده ای. ای کاش می شد کسی مثل تو با این دقت نظر همیشه برای من کامنت بگذارد (توقع زیادی دارم؟)
با ما باش و مراتب سپاس من را پذیرا شو.
با تقدیم احترام
محمد