خواسته یا ناخواسته و شوخی و جدی گیر یک بابائی افتادیم که الان فکر میکند من میتوانم یک قورباغه را تبدیل کنم به گاومیش بالدار.
—————————————–
مردم شهر جزیرهای «گارپالوس» آدمهائی بودند که دوست داشتند کارهایشان را به روش خودشان انجام بدهند. مثلا وقتی میخواستند خانه بسازند سه نفر آدم روی دوش هم قرار میگرفتند تا یک عدد آجر را برسانند آن بالا دست اوستا بنّا. بعد باید آن بابائی که روی کول باقی ایستاده بود میآمد پائین و یک عدد آجر دیگر برمیداشت و دوباره با جست و خیز و تقلا و کمک آن دو نفر دیگر روی کول آنها قرار میگرفت تا آجر بعدی را برساند به بالای دیوار. رساندن سیمان و آب و گچ به این روش به سقف ساختمان که دیگر عذاب الیمی بود که بیا و ببین.
این شد که روزی که «ماتاریالوس» گدا پیشنهاد کرد که «بابا آجر را از پائین با دست پرتاب کنید بالا» انقلابی در وضعیت خانهسازی مردمان شهرش برپا کرد و باعث سرعت گرفتن ساخت و ساز شد.
صدها سال گذشت تا «آناپاتالوس» گاودار به مردم پیشنهاد کرد «یک چرخ بگذارید آن بالا و از این پائین سطل را پر از آجر کنید و بعد با طناب بکشیدش بالا». این ایده باعث گسترش افسار گسیخته شهر شد و «گارپالوس» را عروس شهرهای آن نواحی در وسط دریای «ماچا ماچا» کرد. بگذریم که تا شعاع پانصد کیلومتری آن جزیره هیچ آدمی زندگی نمیکرد.
بهپاس این همه «علم و دانش» و این همه «فهم و شعور» و این همه «کمک به همنوع» مردم خوب و مهربان شهر «گارپالوس» سیصدسال کار کردند تا مجسمه این دو نفر را ساختند و در میدان مرکزی شهر نصب نمودند. در دانشگاهها و مراکز علمی «گارپالوس» کنفرانس بود و مقاله و سمینار تا بفهمند این دو نفر این همه عقل توی کلهشان را از کجا آورده بودند. حتی رشتههای «ماتاریالوس شناسی» و «آثار شناسی آناپاتالوس» در مدارس عالیشان بهراه انداختند.
نتیجه اخلاقی داستان فوق: گاهی وقتها برای بعضیها یک آدم آی.کیو ۳۳ میشود انیشتن. کافی است عکس کاری که دیگر خلایق میکنند عمل کند. خودبخود به سمت مثبت تاریخ بشر به حرکت درمیآید.