دوست عزیز و بسیار خوب من «هفتتیرکش ورشکسته» لطف کرده و من را به بازی وبلاگی «نامه به آقای رهبری» دعوت کرده. اجازه میخواهم در این زمینه بجای گیر دادن به فردی بنام «رهبری» سعی در بیان ملزومات مقامی بنام «حکمران» در ایران کنم. به همین دلیل مسئله را از سه دیدگاه مردم مورد «حکمرانی، لایههای قدرت و جایگاه کشور در جهان» بیان میکنم.
اول) مردم مورد حکمرانی:
الف) قبل از هر چیز باید بگویم که از هر هفت نفر در جامعه ما یک نفر بیسواد مطلق است. اگر بیسوادی و کمسوادی را هممعنا بدانیم با عدم توانائی دیدن افقهای دور آنوقت شاید بتوانیم درک کنیم که در ذهن بخش بزرگی از جامعه ما (شامل بیسوادها و کمسوادها، به تخمین من چیزی در حدود کمتر از نیمی از جمعیت کشور) چه میگذرد. این بخش از جامعه ما «نیازمند» وجود یک حکمران همهچیز دان و عاری از خطا است. باز تاکید میکنم که این بخش جامعه «نیازمند» چنین مفهومی است. این بخش از جامعه حتی توان خواندن یک روزنامه را درست و حسابی ندارد. اینها نیازمند کسی هستند که قیمشان باشد و راهشان ببرد. فردی قابل اطمینان و عاری از خطا. حال اگر این «همه چیز دانی و عاری از خطائی» در حکمران ذرهای خراش بردارد آنوقت است که دیگر نمیشود بخش بزرگی از جامعه را کنترل کرد چرا که باور خود به چنین «بت»ی یا چنین راهبری را از دست دادهاند.
ب) بخش دیگر مردم جامعه -از قبیل من و شما- هم با یک مشکل بزرگ دست به گریبان هستیم و آن مشکل عدم وجود چیزی بنام «اشتباه» در رفتارهای فردیمان است. ساختار ذهنی «قاجار»ی ما به ما اجازه گفتن عبارت «اشتباه کردم» را نمیدهد. اقرار به اشتباه به معنای زیر سوال رفتن تمامیت وجودی فرد است. اگر من بقال اعتراف کنم که مثلا یک بار در فروش جنس فاسد به مشتریان مغازهام اشتباه کردهام آنوقت تمام هستی من زیر سوال میرود حتی اینکه چرا چهل سال پیش با فلان خانواده وصلت کردم!
فرهنگ معاصر ما ریشه در زمان قاجار دارد و زمان قاجار هم دوران بالا و پائین شدن ما بود. عدم اطمینان. در فرهنگ ما اعتراف به اشتباه به معنای «عدم داشتن لیاقت» است و باعث تنها ماندن گوینده میگردد. در عین حال فلسفه «جبران» هم نداریم. بجای آن از «چوب و فلک» استفاده میکنیم. اگر کسی زد شیشه خانه ما را شکست ما با «جبران» راضی نمیشویم بلکه باید خانه طرف را بر سرش خراب کنیم (اگر بتوانیم). ذهنیت ما ذهنیت «قانون»ی نیست که اگر کسی اشتباهی کرد مطابق قانون اشتباه خود را جبران کند و خلاص. ذهنیت ملوکالطوایفی است. این است که حکمران حاضر است جانش را بدهد اما اعتراف به اشتباه نکند.
دوم) لایههای قدرت: لایههای مختلف قدرت در کشور ما مدام از حکمران «التماس دعا» دارند. موتلفه میآید و چنین درخواست میکند بعد که بیرون رفت مجمع روحانیون فلان وارد میشود، پشت سر آنها جامعه روحانیون بهمان سر میرسد، این یکی بیرون نرفته سپاه و بسیج وارد میشوند و بعد نماینده حوزههای علمیه و بعد رئیس مجلس شورا و بعد که و که و که. این همواره بوده. این است که حکمران باید مدام در حال اینطرف و آنطرف کردن مهرههایش باشد و به این وام بدهد و از آن دیگری وام بستاند. فرمانده یک پادگان برای سربازان صفر حکم مقتدرترین موجود دنیا را دارد اما همین فرمانده چندین و چند قپهای و برگ زیتونی ناچار است با انواع و اقسام سرهنگهای مختلفی که بخشهای گوناگون پادگان را اداره میکنند راه بیاید تا کارها انجام شوند.
در جامعه ما «کدخدا منشی» همواره جای «قانون» نشسته. هرکدام از این «کدخدایان» دارای قلمرو و خدم و حشم بودهاند. یک کلام، حکمران باید هوای این کدخدایان کوچک را داشتهباشد. حکمران «فعال مایشاء» نیست. نمیتواند آنچه خودش میخواهد یا صلاح میداند را اعمال کند.
سوم) جایگاه کشور در جهان: همه میدانیم که چوپان معروف چقدر همه را با فریادهای «گرگ گرگ» سرکار گذاشت. بعدش هم که واقعا گرگ به گله زد هیچکس فریادهای وی را جدی نگرفت تا کمکش کند. واقعیت این است که کشورها بخصوص در خاورمیانه «دشمن» دارند. کار ندارم به اینکه گروهبان قندعلی برای زدن باتومش بر سر فلان دختر خوشگل وی را عامل «دشمن» میخواند. سوء استفاده از واژه «دشمن» به معنای این نیست که دشمن وجود ندارد. باید در خاورمیانه -که متاسفانه هنوز با قانون جنگل ورژن ۳.۱ اداره میشود و تا رسیدن به قانون جنگل ویستای اروپا و آمریکا راه طولانیای در پیش دارد- قوی بود. قدرت اما در جهان بعد از دوران موتور بخار در «صنعت» معنا مییابد. قربانش بروم ما هم که تازه تولید پیکان را متوقف کردهایم و هنوز داریم همان پراید کذائی را تلپ و تلپ از کارخانههایمان بیرون میدهیم. قدرتمان در سطح جهان همین قدرت «پراید»ی است.
خوشبختانه دیگر بازیگران اطراف ما در خاورمیانه هم وضعیتی چندان بهتر ندارند. اما هرکس در این جنگل ناچار است در درون قلمرو خودش غرش کند و عربده بکشد تا ضعف خویش را با سر و صدای زیاد بپوشاند و دیگران را دور نگاه دارد. ما ایرانیها دچار غرور کاذب «خود شیر ژیان بینی» هستیم درحالی که تقریبا همه چیز جامعهمان به همان سیاق ژیان مهاری دو سیلندر کار میکند!
در چنین فضائی یک حکمران باید بر اساس واقعیتها عمل کند اما نمیتواند این واقعیتها را برای مردمانی که خود را آقای جهان میپندارند بیان نماید. ناچار است همان پرده پر نقش و نگار قدرت و شوکت را جلوی چشم مردمانش نگاه دارد ولی در پشت پرده کاری را بکند که دیگر رقیبان در خاورمیانه میکنند. اگر پرده فروافتد و مردم هرکجا در خاورمیانه بفهمند جایگاهشان چیست آنوقت است که دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود. جمال عبدالناصر در مصر، حافظ اسد در سوریه و حتی صدام حسین در عراق نمونههائی بودند از حکمرانانی که وضعیت خارج از کشور خود و توان موجود در داخل را به نحو وارونه به مردمشان نشان میدادند تا امورات خود و همان مردم بگذرند.
میخواهم بگویم تصویری که جلوی چشم ما است از آنچه کشورمان است در مقیاس جهانی تصویر صحیحی نیست. اما حکمران بنا به حرفهای که دارد از منظر تصویر واقعی به جهان مینگرد و برنامه میریزد. حکمران نمیتواند به مردم بگوید که «ای مردم من! با صنعت «پیکانی» و «پراید ساز» و «پژو مونتاژ کن» ما عددی در جهان نیستیم و به همین دلیل نیازمند این میباشیم که مشتی خلایق مشنگ را در جنوب لبنان یا در غزه یا در عراق بر سر انگشتان خویش بچرخانیم تا بلکه از این طریق بتوانیم منافع خودمان در منطقه و جهان را حفظ کنیم.» حکمران میرود چهارتا موشک از کره شمالی یا چین میخرد و هوا میکندشان با رنگ و لعاب وطنی تا به مردم نشان بدهد از آن وضعیت «پیکان، پراید، پژو» فاصله گرفتهایم.
همه آنچه در بالا گفتم را خلاصه میکنم در این جمله که «ما نه از صندلی حکمران و میزان راحتی و ناراحتی آن خبر داریم و نه از افقی که آن حکمران نشسته بر صندلی میبیند.» این است که توقعمان از او بالا میرود. اگر ما مردم «بتسازی» نکنیم، موسوی باشد یا دیگری، در هر مقامی که هستیم تابع قانون باشیم نه کدخدا منشی و دست آخر اگر اجازه بدهیم که آئینه نقش ما را راست بنمایاند آنوقت است که میتوانیم از حکمرانمان انتظار داشتهباشیم که چنین باشد یا چنان. من مشکل را در رهبری یا حکمران نمیدانم. مشکل در میان مردم جامعه است و تربیت و ذهنیت قاجاری آنها.
