می 12, 2009 با محمد
با اجازه مرحوم «حمید مصدق»:
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از خانه خود
رای را دزدیدم
کاندیدا از پی من تند دوید
رای را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
برگه تا زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
سوزش سیلی او تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
نامزد گنده ما «رای» نداشت
ارسال شده در شعر | 1 نظر »
می 10, 2009 با محمد
ورتیگونه و فورکلارنده عزیز
(تندیها و گلایههای مطلب زیر خطاب به شما دو دوست خوبم نیست. حرف شما بهانهای شد که حرف دلم را با شما درمیان بگذارم)
در پای «قاراپاگال یعنی بزرگ یا کوچک» گفتهاید:
یک چیز دیگه، توجه کردی که این نوع نوشتن، اینکه همه چیز رو مثل عیسی مسیح به شکل داستان درآورد و گفت چقدر داره زیاد میشه.
و
عجب داستانی بود محمد جان آدمو یاد خودش میندازه.
سلام. راستش چه بگویم؟ بگویم داستان است؟ بگویم نمیدانم چه شد این داستان (و دیگر داستانهای اینجا) را نوشتم؟ اصلا نمیدانم. نه میدانم و نه دلم میخواهد بدانم. ببخشید لحنم خیلی تند است. آخر این هم شد وضع؟ یعنی باید بعد از خواندن انواع و اقسام داستانهای کوتاه و بلند در زندگیم بیایم و دست آخر سر پیری دو کلام حرف را بتپانم به قالب رنگ و رو رفته «سمبولیک» تا بلکه (و این فقط یک «بلکه» و یک «شاید» است) مخاطب متوجه حرف من بشود؟ خطابم با شما دو تا دوست خوب نیست. خطابم با هیچکس نیست. خطابم با خودم است. ببخشید. احساس پوسیدگی عمیقی میکنم.
تا کی قرار است من نویسنده چیزی بیایم و مدام حرفی را که صدها هزاربار تکرار شده باز تکرار کنم و بقول فرنگیها حرف من بر گوشهای ناشنوا بیافتد؟ که ای کاش مشکل از «گوش» بود نه از مرکز فرماندهی گوش. بخدا خسته شدهام. آنکه میتوانست «به شیوه باران پر از طراوت تکرار» باشد فروغ فرخزاد بود که تمام شد و رفت. خلاص. آخر مسلمانها آدم دردش را به که بگوید؟ شده است حکایت آن بابائی که بچهاش را گذاشت مکتبخانه سواد یاد بگیرد ملای مکتب بعد چند وقت آمد در خانه یارو گفت «این بچهات آدم که نمیشود هیچ، من را هم دیوانه کرد»! و من نگارنده این وبلاگ واقعا ماندهام (=درماندهام) که با «مردم این ناحیه» از کدام «پنجره» باید صحبت کرد تا بلکه متوجه بشوند که دو و دو میشود چهار.
خطابم هیچ کس خاصی نیست. حرف شما دو دوست عزیز و همراه دلسوز جرقهای بود که بشکه باروت من را منفجر کرد. دارم در وسط خیابان داد میزنم و میدوم. وای بر ما اگر قرار است بعد فلانقدر هزارسال تمدن و قمپز داشتن آن اکنون در عصر بلوغ ارتباطات و اینترنت باید برای خلایق قصه گفت (آن هم به سبک بسیار پیش پا افتاده) تا بلکه بفهمند در کجا هستند. به همان قبله که صبح تا شب ما هفده بار به سویش خم و راست میشویم و بندگان خاص صاحب آن از شب تا صبح به سمتش نیایش میکنند قسم که من نفهم خاک بر سر احمق کودن بیسواد نه داستان نویسم و نه طنز نویس. «از بد حادثه اینجا به پناه آمدهایم». آن چارسال پارسالها که شروع کردم به نوشتن در اینجا دیدم انگار نوع زبان من با زبان مردمان فرق دارد. این بود که قند و شوکولات دور نوشتههایم کشیدم و به هموطنان عزیز عرضهاش کردم. اما دیگر بریدهام. آب روغن قاطی کردهام اساسی. خیلی هم شدید.
ساده بگویم من زبان هموطنانم را نمیفهمم. این دردآور است. نمیدانم زیر آن کاسه استخوانی سر ایشان چه میگذرد. اشکال هم از من است. مگر میشود فلانقدر میلیون آدم همه چنین و چنان باشند و آنوقت من یکی باشم (به همراه چهارتا و نصفی آدم دیگر) که آنگونه نباشم؟ دو هفته است دارم با خودم کلنجار میروم که اینجا را ببندم بروم پی عشق و حالم. عشق و حال! منظورم این است که یک فکری بهحال بدبختیهای زندگیم بکنم. نه اینکه بخواهم منتی بر سر کسی بگذارم. ابدا. هرچه کردم و هرچه نوشتم به عشق شما و برگ سبزی بوده تقدیم به شما مخاطب من. اما دارم فکر میکنم دیگر بس است. اگر بدهیای معنوی در کار بوده یا تکلیف دینیای یا احساس مسئولیتی یا حس پز آمدنی یا هرچه بوده فکر میکنم همهاش با بهرهاش ادا شده. شاید هم نشده. اصلا نمیدانم. شدهام عین یک ماشین که گاز و ترمزش را همزمان فشار بدهی.
فعلا اینجا را نمیبندم. فقط کمتر مینویسم. اشکال از من است. تکرار میکنم اشکال از من است. اگر میخواهم در این گردونه بمانم باید سعی کنم بفهمم یک «ایرانی» چگونه میاندیشد. به احتمال زیاد باید خیلی هم خجالت بکشم از اینکه چهل و چند سال از عمر بیبرکت من میرود و هنوز که هنوز است مردمی که چهل سال با ایشان زیستم را نمیشناسم. خجالت هم دارد. خسته شدهام از اینکه قرص ویتامین را روکش شوکولات بکشم و بعد با هزار و یک دلقکبازی کاری کنم که مردمانم به خنده دهان بگشایند تا بلکه بتوانم این قرص را به ایشان برسانم. کاش کار همینجا ختم میشد. نخیر. بعد همین که شیرینی شوکولات مذکور رفت بچه داستان ما باقیمانده را تف میکند توی صورت من بدبخت گردن شکسته. ایکاش میشد شترق بزنم …
اصلا ولش کن. هیچی. هرکس احساس کرد در این نوشته به او توهین کردهام صمیمانه عذر میخواهم. راستش را بگویم این چند روزه دارم وبلاگهائی که از این یا آن کاندیدا پشتیبانی کردهاند را میخوانم. گر گرفتهام از خواندنشان. اکثرا آنقدر بد استدلال کردهاند و ضعیف که آدم خجالت میکشد که دارد چنین متنی را میخواند. من کاری ندارم به اینکه چه کسی خوب است چه کسی بد است. نگران این هم نیستم که طرف با این نوع استدلال کردنش چه به سر کاندیدای خودش میآورد. نگران این هستم که این «قرآن بدین نمط خوانی» باعث رفتن رونق مسلمانی شود. یعنی حالا کار نداریم که به سر گاراپاقال چه آمد و چه نیامد و انتخابات چه است و چه نیست و کاندیدا چه شرایطی باید داشته باشد و نداشته باشد … همه اینها به کنار، من نگران این هستم که معنای کلمه «استدلال» هم دارد مسخ میشود بقول عربها «مسخ شدنی». وقت کردم و حالش را داشتم بیشتر توضیح خواهم داد.
آخیش! این را نوشتم سبک شدم. حرف توی گلویم مانده بود. ممنون هستم که پا به پای من دیوانه همراهی میکنید و تحمل. من شما دوستان را نداشتم برای درد دل کردن باید چه میکردم؟ یک دنیا شکر و یک کهکشان تشکر که هستید و به من گوش میکنید.
با کمال احترام
محمد
پ.ن: این متن را در حالی که فشار خونم دارد شقیقههایم را میترکاند و ضربان قلبم خداتا است نوشتم. جسارتا حق این که بعد از آرام شدن نسبی اعصابم این متن را کلا از اینجا بردارم را برای خودم محفوظ میدانم. یک بار دیگر تاکید میکنم که لوله مسلسل من در متن بالا به سمت هیچکس خاصی هدف گرفته نشد. دلم از مردمم پر بود. همین.
ارسال شده در از هر دری سخنی, افکار من | 10 Comments »
می 6, 2009 با محمد
توضیح اولیه: این داستان برای یک نوشته وبلاگی طولانی است. اگر حال و حوصله خواندن متن طولانی را ندارید بگذارید و بگذرید.
——————————–
«گاراپاقال» در زبان ساکنان «شوسکانا» -یکی از حاصلخیز ترین کوهپایههای جهان- دو معنا داشت: مزرعه و بزرگ. خاک پر برکت «شوسکانا» و آب زلالی که از کوههای «سالاموز» سرچشمه میگرفتند به چند صد خانوار شوسکانا آنقدر غله و غذا میدادند که آنان حتی در فصل زمستان هم که فصل کشت و زرع نبود به همان میزان و خوبی بهار و تابستان غذا میخوردند. زمین پر بار آنقدر گسترده بود که کوچکترین مزرعه دهکده چهل سنگانداز در چهل سنگانداز بود. این یعنی طول و عرض چنین مزرعهای را چهل بار پرتاب پشت سر هم سنگ بهتوسط صاحبش تعیین میکرد. و تازه این کمترین و حقیرترینشان بود. از این رو «گاراپاقال» در زبانشان هم مزرعه معنا میداد و هم بزرگ.
در سال سیزدههزار و سیزده از تقویم «شوسکانا» بود که قوم بیاباننشین «ساخو» به ایشان تاختند و مردم «شوسکانا» بناچار خانه و زندگی گذاشتند و به سمت کوه رفتند. کوه بزرگ «سالاموز» با آغوش باز و با منتهای سخاوتی که داشت این مردمان که به شامگاه تا بامدادی از سروری به گدائی افتاده بودند را در خود پذیرفت و آنان را در خود جای داد. اما اینان اکنون ناچار بودند غذای خود را از دامنه سنگی کوه درآورند. آن فراوانی افسانهای به شبی پایان یافت و دیگر دل کوه بود تا کنده شود و صاف گردد و قابل کشت و زرع.
«گاراپاقال»های ایشان شاید به یک دهم کاهش یافت. اکنون بزرگترین «گاراپاقال» در دهکده جدید در کمرکش کوه ده سنگانداز در ده سنگانداز بود. سالها گذشت. پیران روستا از دنیای دشت و کوه روی در خاک کشیدند و جوانانی که تولد و زندگی در ارتفاعات لپهای ایشان را سرخ و گلگلی کرده بود جای پیران را گرفتند. زندگی روالی جدید یافت. کار در مزرعه واقعا کمرشکن بود و باعث پیری زودرس میانسالان میشد. اینان وقتی برای لحظهای استراحت دست از کار میکشیدند و با خیره شدن به پائین کوه به یاد جوانی و فراوانی خویش میافتادند شروع به گفتن داستانهائی میکردند از آنچه بود و از آنچه ایشان بودند. جوانها هم خسته و عرقریزان به این داستانها گوش میدادند و زیر لب لبخندی مسخرهبار بر صورت میآوردند بدون کلمهای حرف.
چه فایده داشت گوش دادن به مزخرفات اینان؟ اصلا «گاراپاقال» نود سنگاندازی چه معنا داشت؟ این بیشتر به خواب و خیال و رویا شبیه بود تا به واقعیت. «گاراپاقال» چیزی در حد یک سنگانداز در یک سنگانداز بود. امان از دست این پدران و مادران که بخاطر سن بالا و پز دادن الکی به جوانان امروزه مدام دم از آن «گاراپاقال»های گل و گشاد میزدند. واقعیت چیز دیگری بود. واقعیت این بود که اگر هم زمانی چنان «گاراپاقال»هائی بوده که فقط باید آب پای آن میآوردی و بذر میپاشیدی و بعد دیگر همه چیزش تمام بود و باید صبر میکردی تا محصول برداری هر تخم هفتاد تخم، الان دیگر نبود و همه چیز فرق داشت. اکنون باید هر عدد گندم را با خون دل از دل کوه بیرون آورد. این افسانهها را بگذار برای بعد و بیل را بردار بیافت بهجان زمین که شکم گرسنه لقمه نانی است.
اما روزگار را با «شوسکانا» و مردمانش سر نیکی نبود. چهل سال پس از آن سال نحس که مردمان را از دشت به کوه راند، مزارع «شوسکانا»ی جدید در دل کوه را سیلاب شست و با خود برد. زمین قابل کشت که دیگر نبود. پائین کوه هم که شمشیر آخته «ساخو» منتظر بازگشتشان بود. این شد که مردمان چاره را در رفتن به سمت بالای کوه دیدند. چند روز و چند شب بچه به بغل و خوردهریز زندگی به پشت و مایملک بازمانده از سیل به پشت چهارپا، در کوه بالا رفتند. در جائی که رود «ماناکا» از رود «توچیتو» جدا میشد توقف کردند و سنگ بنای روستایشان را در آنجا نهادند. زمین بغایت سنگلاخ و سرد بود. و زمین نمیخواست که از خواب بیدار شود و بار دهد. میانسالان دهکده به دو سه سالی به پایان مسیر زندگیشان رسیدند و در زمینی دفن شدند که خاک آن سفتتر بود از سنگ محل تولدشان در کوهپایه. اکنون کل آبادی و زمینهای زراعی اطرافش پنج سنگانداز در پنج سنگانداز بود. اندازه و طول و عرض «گاراپاقال»ها را دیگر «سنگانداز» تعیین نمیکرد بلکه به «قدم» اندازه میشدند. بزرگترین «گاراپاقال» پنجاه قدم در پنجاه قدم بود.
جوانان متولد کمرکش کوه به ربع نسلی که گذشت از زندگیشان در بالا بالاهای کوه، میانسالی نکرده پیرمردان و پیرزنانی شدند سربار خانوادههایشان. و جوانان دیگر حتی گوش نمیکردند به داستانهای فراوانی و بزرگی زمان ایشان در جائی که چند روز پیاده راه بود به سمت پائین کوه چه برسد به افسانههای بیسر و تهی که از زمانی حکایت داشت که هر «گاراپاقال» حداقل چهل سنگانداز در چهل سنگانداز بود. مسخرهها! چه معنا داشت «سنگانداز»؟ کدام آدم عاقلی در دهکده دیگر فاصلهها را با «سنگانداز» اندازه میگرفت؟ بدبختهای پیرپاتال آفتاب لب بام. نمیفهمیدند دیگر. مدرن و امروزی نبودند که بفهمند واحد اندازهگیری «قدم» است نه «سنگانداز». گندم آنقدر ارزش داشت که صد هزار دانه آن مهریه دختر کدخدای «شوسکانا» بود در شب ازدواجش.
خشکسالی بیرحمی در سال پنجاه از رسیدنشان به محل جدا شدن دو رودخانه هر دو رود را خشکاند. چاره را در بالاتر رفتن دیدند. سه روز و سه شب از یال کوه بالا رفتند و در نیم روز فاصله از قله کوه «سالاموز» دهکده جدید خود را بنا گذاشتند. «گاراپاقال» در اینجا چیزی بود در حدود هشتاد «وجب» در هشتاد «وجب». باز پیران داستانها میگفتند از فراوانی و وفور نعمت در گذشتهها و اینکه چقدر محل دو شاخه شدن رودخانهها آباد بود و اجدادشان در کمرکش کوه چه زندگی شاهانهای داشتهاند. این داستانها دیگر به گوش جوانان حتی نمیرسید چرا که آنقدر دور از ذهن مینمود که پیران از ترس اینکه باقی دیوانه پندارندشان این نقلها در میان خویش به پچپچ میکردند. خوشبختی در داشتن کیسهای گندم بود برای ساکنان «شوسکانا» و بس. پیران ده از بیغذائی مردند و دیگر هیچ میزان هوای پاک و ارتفاع زیاد نتوانست سرخی را به گونههای جوانان بیاورد. اما چه باک که گونه از نظر ایشان زرد بود و همواره زرد بوده. خوشبختترین مردمانشان تا سی و پنج بیشتر نمیزیست. اما چه باک؟ آدم عادی سی سال زندگی میکرد در میان ایشان و اگر کسی به سی و دو میرسید واقعا خدایان به او نظر خیر داشتند چه برسد به سی و پنج.
در شبی از شبهای سال سیزدههزار و چهارصد و سیزده اما کوه لرزید. کمرکش کوه لرزید. رودخانهها لرزیدند. کوهپایه لرزید. دشت لرزید. بعدها تاریخنویسان نوشتند که کوه و دشت تا صبح میلرزیدند. اهالی «شوسکانا» هرآنچه داشتند در زیر آوار گذاشتند و راهی پائین کوه شدند چرا که قله را در تمام مدت سال برف و یخ پوشانده بود و راهی نداشتند برای بالا رفتن. سیزده شب و سیزده روز پائین رفتند در دل کوه تا به دشتی رسیدند که سقف خانههایش سنگگور ساکنانش شدهبود. فرزندان بیابانگردان سابق که به اجداد ایشان تاختهبودند اکنون زیر خروارها خاک آرمیده بودند. از کوه آمدگان «شوسکانا»ی جدید را دوباره پس از چهارصد سال بر روی خرابههای بازمانده از مهاجمان سابق بنا کردند. «گاراپاقال»ها اما قدری بزرگتر شدند از آنچه در نوک کوه بودند. دیگر هشتاد وجب در هشتاد وجب نبودند. اکنون هر خانوار دهکده دویست وجب در دویست وجب زمین داشت برای زراعت. چند سال گذشت. به مرور سر و کله تاجرانی که قبل از لرزش بزرگ زمین با مردم ساکن در آن دشت تجارت غله و غذا میکردند پیدا شد.
این تاجران «دالاگوما»ئی اما تا جائی که جا داشتند در همین اول کار به «شوسکانا»ئیها خندیدند چرا که «گاراپاقال»های این مردمان جدید دویست وجب در دویست وجب بود. بعدها بازرگانان دریافتند که این مردمان درکی و ذهنیتی از «بزرگ» ندارند و چون برای نسلها به هشتاد وجب در هشتاد وجب گفتهاند «گاراپاقال» (به معنای بزرگ) اکنون که زمین دارند به بزرگی چندین و چند سنگانداز نمیتوانند اندازه آن را در ذهن کوچک خود جای دهند. این است که به دویست وجب در دویست وجب راضی هستند و آن را «گاراپاقال» و بزرگ میدانند. این یافته بازرگانان در سرزمین خودشان اسباب خنده و تفریح مردمان شد و کمکم «گاراپاقال» در زبان آن مردمان بازرگان به معنای «کوچک، حقیر» و نیز «نفهم» بکار رفت. مردم «شوسکانا» به مدد زمین حاصلخیز اما در چند نسل توانستند نسبتا ثروتمند شوند و دید خود را گسترش دهند. «گاراپاقال» اکنون در میان ایشان زمینی بود به مساحت هزار وجب در هزار وجب.
روزی که کدخدای دهشان «گاراپاقال پانزدهم» به آبادی مجاور اعلام جنگ داد چرا که برایش خبر آوردهبودند که در «دالاگوما» او را «حقیر و ابله پانزدهم» میخوانند تقریبا همه «شوسکانا»ئیها بر این باور بودند که بزرگیای که خدایان به ایشان دادهاند باعث پیروزیشان در جنگ میشود. «دالاگوما»ئیها اما که اکنون دیگر بقدر یک شهر بزرگ شدهبودند و حتی داشتند به دور شهرشان خندق و برج و بارو میساختند به روستای «شوسکانا» تاختند و از کشته پشته ساختند. بازماندگان به کمرکش کوه فرار کردند و «شوسکانا»ی جدید را در آنجا پایه گذاشتند. پیران برای جوانان داستانها گفتند از فراوانی و بزرگی «گاراپاقال»ها وقتی که ایشان جوان بودند و …
پایان
ارسال شده در داستان | 3 Comments »
می 4, 2009 با محمد
اتحاديه اروپا اعدام دل آرا دارابی را محکوم کرد (لینک به مطلب اصلی – لینک به مطلب در بالاترین)
خانواده مقتول از «حق» قانونی خودشان استفاده کردند و تقاضای قصاص نمودند. سوالی که مطرح میشود این است که آیا داشتن «حق» بهمعنای استفاده بدون قید و شرط از آن است؟ به مثالهای زیر توجه کنید:
اول) شما بعنوان میزبان «حق» دارید که هروقت خواستید مهمانتان را با لگد از خانهتان بیرون کنید. چرا این کار را نمیکنید؟
دوم) شما «حق» دارید که در اتوبوس شرکت واحد کفش خود را از پا در آورید. معمولا مردم چنین نمیکنند. چرا؟
سوم) مطابق قوانین ایران شما «حق» دارید که فرزند خردسال خودتان را بهقصد تربیت کتک بزنید (کاری به خوب یا بد بودن این قضیه ندارم). فرض کنید که دوربین تلویزیون در میدان اصلی شهر شما مشغول مصاحبه با مردم است و شما هم دارید بصورت کاملا معمولی به همراه بچهتان از جلوی دوربین رد میشوید. ناگهان بچه شما مثلا شروع به بهانهگرفتن میکند که من بستنی میخواهم. آیا حاضر هستید از «حق» خودتان استفاده کنید و جلوی دوربین تلویزیون بچهتان را کتک بزنید؟
چهارم) این «حق» شما است که هنگام پارک ماشین در پارکینگ خانهتان ماشین را هرگونه که خواستید پارک کنید. آیا حاضرید با مثلا بیستسانتیمتر فاصله از دیوار سمت چپ پارکینگ ماشین خود را پارک کنید؟
پنجم) شما به دوستی مثلا ده میلیون تومان قرض دادهاید و سه روز دیگر سر رسید موعد پرداخت آن است. شما «حق» دارید به او یادآوری کنید. آیا بر میدارید ساعت دو نصف شب به او تلفن کنید و از «حق» خودتان استفاده نمائید؟
ششم) این «حق» شما است که از ماموری که قصد بازرسی خانهتان را دارد کاغذ و حکم دادگاه بخواهید. وقتی سه مامور مسلح به خانه شما مراجعه میکنند برای گشتن آن آیا باز حاضر هستید بر این «حق» خود پای بفشارید و در را بر روی آنها ببندید تا دستور دادگاه را برایتان بیاورند؟
هفتم) مطابق قوانین اسلامی کشورمان اگر پدر فرزند خود را بکشد قصاص نمیشود (کاری به خوب یا بد آن ندارم). آیا حاضر هستید فرزند خود را بکشید چرا که کسی «حق» کشتن شما را به قصاص نخواهد داشت؟
هشتم) این «حق» هرکسی است که در خانهاش هرکاری خواست بکند. نظرتان در مورد کسی که برای استفاده از این حق پای گلدان اتاق پذیرائش قضای حاجت میکند چیست؟
نهم) شما «حق» دارید که از «حق» خودتان بگذرید یا نه اما اگر این گذشت از حق یا عدم گذشت از حق به من که هموطن شما هستم و در جامعه شما زندگی میکنم لطمه بزند آیا شما حاضر هستید باز از حق خودتان استفاده کنید؟
دهم) اگر استفاده شما از «حق» قانونیتان باعث ضربه زدن به آبرو و حیثیت جامعه یا کشورتان بشود آیا باز هم از حق خودتان استفاده خواهید کرد؟
وقتی که میتوانید مطابق قانون از «حق» قصاص استفاده کنید لطفا قدری فکر کنید. کار سادهای نیست اما یادتان باشد که شما فقط در مورد سرنوشت «یک» انسان دیگر تصمیم نمیگیرید. در بسیاری موارد شما دارید در مورد سرنوشت انسانهای دیگری هم که به احتمال زیاد ربطی به این قضیه ندارند تصمیم میگیرید. داشتن «حق» در یک مورد خاص نباید باعث این شود که در موارد دیگر این استفاده (یا عدم استفاده) از حق از جانب شما به دیگران لطمه بزند.
اگر خواستار اعدام قاتل عزیزتان هستید و این اعدام قرار است مثلا در ملاء عام صورت بگیرد آنوقت است که شمای صاحب خون پای خود را بر روی حق کودک من که شاهد بالا کشیدن محکوم در وسط خیابان است گذاشتهاید و به روحیه بچه من برای باقی عمرش آسیب زدهاید. اگر هم آن قاتل را ببخشید و فردا آن قاتل آمد فرزند من را کشت آنوقت شما هم در خونی که شده شریک میباشید.
تصمیم گیری سخت است، نه؟ راحت این است که خود را از دردسر استفاده از چیزی بنام «مغز» خلاص کنیم و چشم خود را ببندیم و عربده بزنیم «قصاص «حق» ما صاحبان خون است». خلاص. عیبی ندارد. فقط یادمان باشد که ما «حق» نداریم پا روی «حق» دیگران بگذاریم. دیگرانی به شمارش میلیونی که این استفاده ما از «حق»مان «حق» داشتن آبرو در جهان برای ایشان را از بین برده.
اگر من در این سر دنیا بزنم زیر گوش کسی و به زور پولش را از دستش بگیرم و سر و کارم با پلیس و دادگاه و زندان بیافتد آیا همین خانواده فهمیده و فرهیخته مقتول پرونده دلارا دارابی نچنچ نخواهند کرد که فلانی آبروی ایران و ایرانی را در آن سر دنیا برد؟ آیا اکنون من «حق» ندارم از این خاندان محترم بپرسم که به چه «حق» آبروی هفتاد و چند میلیون هموطن خود راجلوی دنیا بردید؟ دست شما درد نکند که از «حق» خویش استفاده بهینه کردید. عزت دادید به ایران و ایرانی. خداوند عزتتان بدهد.
ارسال شده در انتقادی | 2 Comments »
می 3, 2009 با محمد
آن قدیم ندیمها یک حاج نظریای بوده که وقتی ازش میپرسیدند «چرا ماشین نمیخری» جواب میداده «الان که فاصله بین جوانرود تا غازانتپه را اسب من در یک صبح تا شب طی میکند من باید به او روزی (مثلا) ده مَن یونجه بدهم. وای بهحال وقتی که ماشین بخرم و این مسافت را در دو ساعت طی کنم ببین آنوقت چقدر باید به ماشینم یونجه بدهم».
نه، نخندید. خوب به دور و بر خودتان نگاه کنید. استدلالهائی مثل حاج نظری در بالا را فراوان دور و بر خود میبینید. معمولا به ذهن هیچکدامشان (شاید حتی «مان»!) هم نمیرسد که عزیزجان وقتی یک چیزی مشکل شما را حل نمیکند ممکن است (فقط «ممکن» است) راه حل در زیاد کردن آن چیز نباشد. شاید باید کار دیگری بکنی، کاری نو. مثلا اگر زیاد کردن پلیس و پاسبان در شهر از میزان جرم و جنایت کم نمیکند شاید باید راههای دیگر جلوگیری از جرایم را امتحان کنی، مثلا برای مردم بیشتر ایجاد اشتغال کنی. یا اگر با این همه بگیر و ببند و بکش و نابود کن مشکل مواد مخدر در کشور همچنان با شیب صعودی پا بر جا است شاید باید مثلا (فقط مثال است) با همسایگان شرقیمان در زمینه جلوگیری از تولید مواد مخدر همکاری کنیم. اگر در قانون میگوئیم چشم در برابر چشم و باز خلایق میزنند چشم و چار همدیگر را کور میکنند شاید بهتر است کار دیگری کرد و مثلا به مردم یاد داد که جلوی خشم آنی خود را چگونه بگیرند تا با هم سرشاخ نشوند.
ما باید نشان دهیم که قدری (فقط قدری) از حاج نظری اواخر دهه ۲۰ شمسی فاصله گرفتهایم. حالا اگر دلتان خواست یک بار دیگر پاراگراف اول این متن را بخوانید و در صورتی که آن را خندهدار دیدید بخندید به پیرمرد بینوا.
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
می 2, 2009 با محمد
جناب کاندیدای ریاست جمهوری خرداد ۱۳۸۸
با عرض سلام و ادب
لطفا برای ما رای دهندگان نظر خود در مورد مجازات «اعدام» بخصوص مجازات اعدام افرادی که زمان ارتکاب جرم زیر هجده سال داشتهاند را بیان بفرمائید. متوجه هستم که شما بعنوان رئیسجمهور در راس قوه مجریه کشور خواهید نشست و اعدام در زیر مجموعه قوه قضائیه است اما اکنون که بعنوان یک سیاستمدار مهم و با سابقه نامزد چنین مقامی شدهاید مسلما بصورت شخصی در زمینه مجازات «اعدام» نظری دارید همانگونه که در مورد مسائل بسیار کوچکتر جامعه -مثل مو و وضع ظاهر جوانان- شما و دیگر نامزدهای محترم نظراتی داشتهاید و بیان فرمودهاید. بعنوان یک شهروند ایرانی و یک وبلاگنویس خوشحال خواهم شد مستقیما از خودتان یا اعضای محترم ستاد انتخاباتیتان نظر شریفتان را بشنوم.
با تشکر فراوان و تقدیم احترام
محمد
(نویسنده وبلاگ نگاهی دیگر)
لینک این مطلب در بالاترین
ارسال شده در سوالات | 6 Comments »
می 1, 2009 با محمد
- بنظر شما برای حل مشکل ترافیک باید چکار کرد؟
- باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- برای حل مشکل زباله چه؟
- فرهنگ سازی جانم. فرهنگ سازی. باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- با مردمی که در خیابان آب دهان میاندازند چه باید بکنیم؟
- راه حل فقط فرهنگ سازی است. باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- این مشکلات کوچک را اصلا ولش. برای مشکلات بزرگ مثل مشکل اقتصاد کشور باید چه کنیم؟
- باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- شما در انتخابات ریاست جمهوری شرکت خواهید کرد؟
- البته. باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- با معضل اعتیاد باید چه بکنیم؟
- باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
- ظاهرا شما خیلی روی «فرهنگ سازی» تاکید دارید. برای ساخت فرهنگ بنظر شما باید چکار کرد؟
- خیلی ساده است. برای فرهنگ سازی ما باید ابتدا در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کنیم و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کنیم تا به نقطه مطلوب برسیم.
- یعنی برای «فرهنگ سازی» باید ابتدا «فرهنگ سازی» کنیم؟
- دقیقا.
- ببخشید من قدری گیج شدهام. متوجه نمیشوم چطور میشود برای «فرهنگ سازی» ابتدا «فرهنگ سازی» کرد.
- شما تقصیری ندارید جان من. فرهنگ سازی نشدهاید. باید در خانواده و جامعه برای رسیدن به نقطه مطلوب فرهنگ سازی کرد و باید در این امر از افراد کارآمد با انگیزه و متدین دعوت کرد تا به نقطه مطلوب برسیم.
…
سوال: چرا یک عده فقط بلدند کلیگوئی کنند و مزخرف ببافند؟
ارسال شده در انتقادی | 8 Comments »
می 1, 2009 با محمد
- من دیگر به احمدینژاد رای نمیدهم.
- چرا؟
- آقا جان این بابا دور از جان شما گند زده به کشور رفته پی کارش.
- وقتی به او رای دادی چه توقعی داشتی؟
- میخواستم وضع مردم خوب شود.
- ببین جانم اینجا شخص شما سه تا اشتباه اساسی مرتکب شدهای:
اول اینکه «بهتر» شدن وضع مردم در نظر شما معنایش معلوم نبوده. انگار که من بگویم «من یک ماشین خوب میخواهم». منظورم چه ماشینی است؟ بنز؟ پژو؟ پیکان؟ بی.ام.و؟ فراری؟ تویوتا؟ «خوب» معنا ندارد. باید منظورت را بشکافی تا معلوم شود «خوب شدن وضع مردم» یعنی چه و از کاندیدای خود چه توقعی داری.
دوم اینکه آیا از خودت یا کاندیدایت پرسیدی که چگونه میخواهد به وعدههای انتخاباتی خود عمل کند؟ یعنی از چه مکانیسمهائی میخواهد استفاده کند تا به قولهائی که به تو داده عمل نماید؟ مگر دیگران «همچینی» بوده یا هستند که این آقا (هرکه باشد) میخواهد چنین و چنان کند؟ مثلا اگر قرار است کاندیدائی بیاید از دم ماهی فرض کنید پنجاههزار تومان به من و شما بدهد (صحبت همان ۴ سال قبل است!) قرار است این پول را از کجایش بیاورد؟ اصلا چرا تا بحال دیگر کاندیداها صحبت از چنین گشاده دستیای نکردهاند؟ به ذهنشان نرسیده یا رسیده اما این کار را غیرممکن دانستهاند؟
سوم اینکه در یک دموکراسی کسی دلش بحال «مردم» نسوخته که شما برای بهتر شدن وضع «مردم» میآئی رای میدهی به فلانی و بهمانی که وضع «مردم» خوب شود. مگر شخص شما (نوعی) ضامن و قیم «مردم» هستی؟ «مردم» چه کسی است؟ اصلا زیبائی یک انتخابات به این است که تو به کلاه خودت نگاه کنی و رای بدهی. چه کار داری به اینکه باد کلاه چه کسی را میبرد یا نمیبرد؟ وقتی تو به خودت نگاه کردی و هرکس به خودش نگاه کرد آنوقت در یک انتخابات آزاد و درست و حسابی نظر اکثریت از صندوق در میآید.
دست بردار از سر موجود بدبخت مادرمردهای بنام «مردم» که صدسال است هرکس از دم گذرشان رد میشود یک انگشتی به حلق و حلقوم این پدرصلواتی بیچاره (=مردم) میرساند و میگذرد. به تو چه که آن کارگر محروم فلانجا چه میکند و چه خواهد کرد؟ اگر تو به او فکر کنی و رای بدهی و او به دیگری فکر کند و رای بدهد و آن دیگری به گروه ثالثی فکر کند و رای بدهد و آن گروه هم به فکر بدبختهای جای دیگر باشند که این میشود بنگاه خیریه نه صندوق انتخابات! تو ببین «خودت» از نامزدهای انتخاباتیت چه انتظاری داری. به تو چه که مردم چه میخواهند؟ خودشان زبان دارند رای دارند به فکر خودشان هستند. تو به فکر خودت باش.
ارسال شده در انتقادی | 2 Comments »
آوریل 24, 2009 با محمد
گروهبان قندعلی مسئول گشت و امنیت محله «شبدر جو» در شهر «آب قنات» بود. شش سال اول از ده سال سابقه خدمتی گروهبان قندعلی در پاسگاههای پرت و پلا و دورافتاده شرق کشور گذشت. بعد با پارتیبازی و خواهش و تمنا توانست به یکی از شهرهای مرزی منتقل شود و سه سال و خوردهای در آنجا خدمت کرد. باز کلی این در و آن در زد تا بالاخره توانست به یک شهر نزدیک محل زادگاهش منتقل شود.
از همان روزهای اولی که گشت محله «شبدر جو» را آغاز کرد کار خود را جدی گرفت. شوخی نبود. منتقل شده بود به سه ساعتی زادگاهش و میتوانست هفتهای یک بار به خانوادهاش سر بزند. باید با چنگ و دندان این موقعیت شغلی خود را حفظ میکرد. جدیت گروهبان قندعلی و بگیر و ببندی که راه انداخته بود زود جواب داد و بعد از حدود شش ماه میزان دزدی ضبط ماشین (بزرگترین خلاف خلافکاران این محله) از دو عدد در شش ماه به صفر رسید. آمار جنایت هم کماکان بسیار پائین بود و از سه ماه قبل از انتقال او که مسعود شیکر زده بود و سر پسر حاج مرتضی را در بازی فوتبال گل کوچک بخاطر یک پنالتی شکسته بود دیگر موردی در این ناحیه اتفاق نیافتاده بود.
گروهبان قندعلی اما نگران بود. اگر آمار جرم و جنایت در ناحیه گشت او همینطور پائین میماند چگونه میبایست حضور خود در آن محله را برای فرماندهان خود توجیه کند؟ فردا بود که برش دارند پرتش کنند به دارغوز تپه هفتصد هشتصد کیلومتر آنطرفتر که حالا که توانسته با قاطعیت و اقتدار امنیت را به «شبدر جو» بیاورد پس حتما میتواند از پس «سیاه خان» و دار و دسته قاچاقچیان دارغوز تپه هم برآید.
این بود که گروهبان قندعلی داستان ما شروع کرد به گیر دادن به اینکه مردم چرا ماشینشان را کنار خیابان پارک میکنند. اهالی محله «شبدر جو» را وادار کرد که یا ماشینشان را شبها ببرند جای دیگر پارک کنند یا در خانهشان پارکینگ درست کنند و ماشینشان را شب آنجا بگذارند. بعد گیر داد به آقا رحیم سکولائی که چرا پنجره پاگرد پله طبقه دومش که بچهها سنگ زده بودند و شکسته بودند دو سه ماه قبل را عوض نمیکند. شیشه پنجره که عوض شد گروهبان قندعلی رفت دم خانه سیدرضائی اینا که چرا پلاک دم خانهشان رنگش رفته. هفته بعد بچههای محل را جمع کرد و گفت که هرکس بخواهد در «شبدر جو» دوچرخهسواری کند باید دوچرخهاش را برای معاینه فنی به نزد او بیاورد. زن سیدحجت هم بینصیب نماند و از پلیس اخطار شدید و غلیظ گرفت که آشغال سبزی توی جوب آب نریزد.
خلاصه گروهبان قندعلی برای اینکه حضورش در محلهای که به او نیاز ندارد را موجه نشان بدهد و نیز برای ارائه بیلان از خدمات مثبت خودش به فرماندهانش مدام در محله میچرخید و یک گیر به آن میداد و یک هوار سر این میزد. داستان ما در اینجا به آخر میرسد. هرگونه تعمیم این داستان به بگیر و ببندهای اخیر حضرات و پیدا شدن انواع جاسوس که مثل قارچ در گوشه و کنار مملکت دارند پیدا میشوند ممنوع است و باعث دردسر برای نویسنده گردن شکسته این وبلاگ خواهد شد. این فقط گروهبان قندعلی داستان ما بود که ناچار بود به مقامات بالادست نشان بدهد که دارد «یک کاری» میکند. قضیه را به دیگران گسترش ندهید که فردا میآیند در خانه ما ننه هشتاد سالهمان را میگیرند میبرند به جرم اینکه آشغال سبزی توی جوب میریخته و از این طریق با بیگانگان مرتبط بوده! بیخیال. گناه دارد پیرزن آخر عمری.
ارسال شده در افکار من | 4 Comments »
آوریل 20, 2009 با محمد
اخطار: در متن زیر از عبارات مثبت هجده و احیانا رکیک زیاد استفاده شده. مراقب باشید.
—————————————
از دفترچه خاطرات یک روبات هوشمند فیلترگر
شنبه: خود حاجی من را از گمرک تهران ترخیص کرد. بنظرم آدم خوبی است. نباید زیاد از من کار بکشد. من را نشاند کنار دست خودش در اتومبیل و به ساختمان مخابرات برد. در طول مسیر حاجی شیشهاش پائین بود و مدام کلهاش را از ماشین بیرون میکرد و چیزهائی را سر رانندگان دیگر داد میزد که من برای فیلتر کردن آنها برنامهریزی شدهام! ۲۳ بار گفت «ک…ی»، ۴۴ بار گفت «ک…ک…»، ۱۲ بار گفت «مادر …». مردم در اینجا خیلی بد رانندگی میکنند. دیگران هم سرشان را از پنجره بیرون کردهبودند و همین لغات را هنگام رانندگی به هم داد میزنند. من نمیدانم «عصبانیت» چیست اما «وانگ جیانگ» سازنده من میگوید که نسل بعدی من قادر خواهد بود «عصبانیت» را حس کند. اگر اینطور باشد آنوقت نسل بعد من چطور میتواند هم عصبانی بشود و فحش بدهد و هم در همان حال این کلمات را فیلتر کند؟؟؟ من که از کار این آدمها سر در نمیآورم.
یکشنبه: سید و حاجی بالاخره من را با کمک پسر ۱۴ ساله سید که انگلیسی بلد بود و کاتالوگ من را برای آن دو بلند بلند میخواند و ترجمه میکرد نصب کردند. وقتی پسر سید رفت حاجی و سید ماندند که چه اسمی روی من بگذارند. سید پیشنهاد کرد که من را «بچه ک…ی» بنامند. چون من قرار نیست خودم خودم را صدا کنم ایراد الگوریتمی نگرفتم. من را نشاندند پشت میز و بعد از روغنکاری مفاصل من که شش هفته روی کشتی و سیزده هفته توی گمرک ایران بدون روغن مانده بودند از من خواستند که شروع به کار کنم و مطابق برنامهای که آنها به سازنده من دستور ساختش را دادهاند سایتهای مستهجن را فیلتر کنم. موقع روغنکاری سوراخهای من سید هی میگفت «جوووون. ببین این چینیه چی ساخته لامصب. خدا بدهد برکت». من که معنای حرفش را نفهمیدم. ۲۳ هزار وبلاگ و سایت را جستجو کردم و ۸ هزار تای آنها را فیلتر کردم.
دوشنبه: حاجی و سید مثل گرگ تیرخورده وارد اتاق تعیین مصادیق شدند. حاجی شروع کرد سرم داد کشیدن که از بالا با او تماس گرفتهاند که این «بچه ک…ی» (یعنی من) سایتهای رسالههای چندتا از مراجع بعلاوه چندتا خبرگزاری را هم فیلتر کرده. حاجی سرخ شدهبود از عصبانیت. بطور متوسط در هر ۷/۶ لغتی که بکار میبرد یکی از لغات که من برای فیلتر کردن آنها برنامهریزی شدهام را بکار میبرد. سید حاجی را از اتاق بیرون فرستاد و گفت که خودش موضوع را درست میکند. نشست پشت سر من و به من گفت شروع به کار کنم تا ببیند مشکل کار من از کجاست. نمیدانم چرا همینطور که من کار میکردم دست سید مدام روی پشت من و نیز سوراخهای هواکش من میگشت! کلیدهای کنترل من همه روی ریموتکنترل من هستند اما گمان کنم سید دنبال کلیدهای من روی پشتم میگشت. هی مدام میگفت «بهبه. شیر مادرش حلالش که این رو ساخته. بهبه.» امروز ۳۳ هزار وبلاگ را کنترل کردم و ۱۵۹۶۵تا را فیلتر کردم.
سهشنبه: قرار شده سید و حاجی در دو شیفت ۱۲ ساعته بهنوبت همراه من در اتاق باشند تا اگر من تشخیص غلطی دادم آنها آن را رفع کنند. حاجی سه ساعت و ۲۳ دقیقه و ۳۶ ثانیه در اتاق با من بود. بعد سر ساعت ۱۱ و ۲۳ دقیقه شب رفت بیرون و بعد از ۴۲ دقیقه و ۵۰ ثانیه با خانمی که آرایش خیلی غلیظی داشت برگشت. آن خانم تا من را دید برگشت به حاجی گفت «جلوی این که نمیشود» و حاجی گفت «این که چیزی حالیش نیست، یک آدم آهنی است.» خانم مورد نظر اصرار کرد «حالا که اینطور است باید بیست تومان دیگر بگذاری روی قیمت» و حاجی شروع کرد به چانه زدن. نمیدانم چه چیز را داشتند خرید و فروش میکردند. دست آخر حاجی آمد به سمت من و با غیظ سیم برق من را ناگهان از پریز کشید. البته من بلافاصله رفتم روی باطری. حاجی رفت و آن خانم را بغل کرد. خانم مذکور به من که چشمهایم باز بود اشاره کرد و حاجی آمد و غرغر کنان دگمه خاموش من را زد. ۵ ساعت و ۳۸ دقیقه و ۱۸ ثانیه خاموش بودم. بعد که حاجی روشنم کرد فقط من توی اتاق بودم و او. خانمی که با او بود رفته بود. معلوم نشد چه چیز را خرید و فروش کردند. امروز توانستم فقط ۳۸۶۰ تا وبلاگ را بگردم چون مدت زیادی خاموش بودم. ۲۰۰۰ تا را فیلتر کردم.
چهارشنبه: سید شیفتش را زود شروع کرد. وقتی با من در اتاق تنها شد باز شروع کرد به دنبال دگمههای من گشتن. در عرض ۴۳ دقیقه سه بار به او اخطار قرمز دادم که دستانش را از دور من بردارد چرا که فشار زیاد دستان او از دوطرف من میتواند به مختل شدن کار روبات بیانجامد. صدای باز شدن زیپ چیزی از پشت سر من آمد ولی نتوانستم تشخیص بدهم چه بود چون بلافاصله خاموش شدم. ۲ ساعت و ۷ دقیقه و ۴۸ ثانیه خاموش بودم. وقتی روشن شدم دیدم سوراخ هواکش پشتی من خوب کار نمیکند. نمیدانم چرا. مدام داغ میکردم. سید خیلی دستپاچه شد. زنگ زد به حاجی و ۳۶ دقیقه و ۳ ثانیه بعد حاجی وارد شد. هر دو رفتند بیرون اتاق و قدری با هم صحبت کردند. من نمیتوانستم صدای آنها را بشنوم ولی حاجی خیلی عصبانی بود و مدام داد میکشید که چرا سید این کار را کرده. نمیفهمیدم چه کاری را میگوید. سید هم صدایش داشت بالا میرفت که «بابا این روباته اصلا خودش «بچه ک…ی» است. اسمش رویش است. خودش دلش میخواسته که من کردهام. به من چه؟» اسم من این وسط چهکار میکند نمیدانم. حاجی هم داد میزد «اگر این روبات خراب شود ما چه خاکی باید توی سرمان بکنیم؟» فقط توانستم ۱۵۶۰ تا وبلاگ و وبسایت را بگردم چون هی داغ میکردم. ۱۲۳۶ تا را فیلتر کردم.
پنجشنبه: حاجی و سید آمدند پیش من و خواستند که یک لیست از آن وبلاگها و وبسایتهای «خوب خوب توپ» که فیلتر کردهام به آنها بدهم. من گیج شدم. من وبلاگ خوب فیلتر نمیکنم. من وبلاگهای بد را فیلتر میکنم. توضیح دادند که منظورشان این است که عکس و فیلم «مَشتی» داشته باشد. گفتم «مَشتی» برای من تعریف نشده است. زنگ زدند به «وانگ جیانگ» سازنده و برنامهریز من در چین و بعد از ۳ ساعت و ۴۵ دقیقه و ۱۲ ثانیه صحبت با او توانستند به او بفهمانند که دنبال چه هستند. «وانگ جیانگ» ۲۳ هزار دلار این دو را شارژ کرد و یک «پچ» برای من فرستاد. تمام وبلاگها و وبسایتهائی که حاجی و سید میخواستند را لیست کردم. به من گفتند به کار اصلیم ادامه بدهند. خودشان رفتند آن طرف اتاق نشستند پشت یک کامپیوتر و شروع کردند به نگاه کردن به مانیتور. من نمیدانم به چه نگاه میکردند ولی مدام میگفتند «این یکی چه مشتیه. خیر ببینی این است ها. اینجا رو کلیک کن. آخ آخ من اون … رو بخورم! عجب لامصب شاسیای دارد. این یکی عجب چیز مالیه. عجب … و …ای دارد.» هر ۶/۳ لغت که میگفتند یکی از همان لغاتی بود که من باید فیلتر میکردم. ۱۴ ساعت و ۲۳ دقیقه و ۱۷ ثانیه پشت کامپیوتر بودند. وقتی بلند شدند چشمهای جفتشان قرمز قرمز بود. بعد با هم از اتاق خارج شدند و به من گفتند که میروند به امور شب جمعهشان برسند. من که سر در نیاوردم. امروز ۱۸۹۶۰ وبلاگ را گشتم و ۱۷۴۵۲ تا را فیلتر کردم.
جمعه: امروز به کار نرسیدم. الکی یک لیست ۱۵۳۶۰ تائی از وبلاگها را که قبلا بدون مشکل دیده بودم فیلتر کردم که بیلان کار ارائه داده باشم. گرفتار چیز دیگری بودم. امروز صبح تصادفی آنلاین که بودم با یک روبات فیلتر کن دیگر در یکی دیگر از دستگاههای دولتی آشنا شدم. پیشنهاد داد شارژ مثبت باطریم را برایش بفرستم و او هم شارژ منفی باطریش را برای من بفرستد. گفت که خیلی حال میدهد. خیلی از این کار خوشم آمد. ظاهرا آدمها به این قضیه «لذت» میگویند. ۱۶ ساعت و ۱۹ دقیقه و ۳۵ ثانیه با هم چت میکردیم. آخر سر وبکمش را روشن کرد. بسیار زیبا ساختهشده بود. همه قسمتهایش خوشتراش بودند. صاحبانش اسمش را «خانم خوشگله چند؟» گذاشتهبودند. ۲۰ دقیقه و ۲۶ ثانیه به اسم من خندید. نمیدانم چرا. من هم وب دادم. خیلی از من خوشش آمد. میگفت که از نظر او من چهارشانه و قدبلند و خوشهیکل هستم. من معنای اینها را کامل نفهمیدم. گفت یک نسل از من جلوتر است و میکروچیپ ۵۲۰ کیلوبایتی «احساس» دارد. قرار گذاشتیم باز هم آنلاین با هم صحبت کنیم. ۱۴۳۹۸ تا ایمیل دارم از وبلاگهائی که امروز الکی الکی فیلترشان کردم که خواستهاند دلیل فیلترشدنشان را بدانند. همه شان را از دم «دیلیت» کردم تا برای دور بعدی صحبت با «خانم خوشگله چند؟» حافظه و رَم بقدر کافی داشتهباشم. یک سری وبسایت روباتهای بدون روکش به من معرفی کرد که رفتم دیدم. عجب پیچ و مهرههائی! عجب شاسیهائی! چقدر جالب ساختهشده بودند. از امروز دیگر هر روز چندهزار تا وبلاگ و وبسایت را همینطوری الکی فیلتر میکنم تا وقت و حافظه کافی برای صحبت با «خانم خوشگله چند؟» و سرزدن به آن وبسایتها که گفته داشتهباشم. عجب پیچ و مهرههای نازی!
ارسال شده در انتقادی نیمه خنده دار | 15 Comments »