ما همان خس و خاشاکیم. از فرش به عرش رسیده‌ایم. کارتان تمام است آقایان. مملکت را رها کنید.

ژانویه 22, 2010

ما هنوز همان خس و خاشاکیم و به آنچه هستیم افتخار می‌کنیم. سال‌ها خس و خاشاک بودیم در زیر پای شما عربده‌کشان مست قدرت. تا یک روز در آخر خرداد که آمدید و با نخوت تمام پای‌ کثیف‌تان را محکم‌تر از همیشه بر سر ما کوبیدید. گروهی از ما در زیر پای شما ماندند اما دیگران مان به هوا برخواستند. ما خس و خاشاک بودیم و به هوا بلند شدیم. ابتدا ترسیدیم از شناور بودن در هوا. بهت برمان داشت. بعد دیدیم که شما بوزینه‌گان به سرفه افتادید به سرفه افتادنی. آنوقت بود که دیدیم خس و خاشاک هم می‌تواند راه گلو بربندد و مرگ را جلوی چشم نامردمان بیاورد. از هول جان محکم‌تر کوبیدید آن پاهای نجس‌تان را بر سر ما. بیشتر به هوا برخواستیم. این‌بار جلوی «چشم تنگ دنیا دوست‌»‌تان را هم گرفتیم. قناعت هم که در مرام‌تان نیست تا دست از سر مملکت بردارید و به خورده و برده اکتفا کنید. یک لحظه خوف برتان داشت که ما خس و خاشاک، همان خاک گوریم برای‌تان.

مصداق «برخاک بیافتاد و بغلتید چو ماهی» بودید. و هرچه بیشتر در خاک غلت زدید و هوار کردید ما خس و خاشاکان را بیشتر از فرش به عرش رساندید. دور خود ابری از خس و خاشاک بلند کردید و عنقریب است که خس و خاشاک برای همیشه در زیر خود دفن‌تان کند. هرچه بیشتر دست و پا بزنید ما بیشتر جایگزین هوا می‌شویم در ریه‌های‌تان. حالا دیگر فایده ندارد اگر بنالید که «از ماست که بر ماست». حالا دیگر هیچ چیز کمک‌تان نمی‌کند. هیچ‌ چیز و هیچ‌کس برای‌تان کاری نخواهد کرد. ما بی‌شماریم آقایان، ما بی‌شماریم. با هر نفس‌تان ما بیشتر گلوی کثیف شما را می‌فشاریم و شما بیشتر دست و پا می‌زنید (همانگونه که روز عاشورا زدید) و ما خس و خاشاک را بیشتر و بیشتر به هوا بلند می‌کنید. «از خاک بر افلاک رسیدیم» و از فرش به عرش. سرنوشت شما اکنون در دستان ما است، در دستان ما میلیون‌ها خس و خاشاک.  تا یادم نرفته بگویم، دیگر از روی ما خس و خاشاک با وانت نیروی انتظامی خود رد نشوید. گرد و خاک بیشتری به هوا بلند می‌کنید وقتی با ماشین از روی ما رد می‌شوید. به دور و بر خود بنگرید. این مملکت خاک کم ندارد. خس و خاشاک هم. یک توصیه دوستانه آقایان، اشهدتان را بخوانید. ما خس و خاشاک شما را زیر خروارها خروار دفن خواهیم کرد.

لینک این مطلب در بالاترین

میرحسین برای حسینعلی در ماه حسین اعلام عزا کرد

دسامبر 21, 2009

یعنی آدم از این بدشانس‌تر؟ مخالفان تو تظاهرات میلیونی و چندصدهزار نفری به‌راه انداخته‌اند و تو بعد شش هفت ماه بالاخره توانسته‌ای چند ده‌هزار نفر را با مشقت فراوان جمع کنی و برای نشان دادن قدرتت ببری در خیابان. بعد دو سه روز نگذشته از این کار، همین که داری عرقت را خشک می‌کنی ناگهان مرجع دینی مخالفان تو که اسمش «حسینعلی» است در ماه محرم که ماه عزاداری برای امام حسین (ع) است و همه جا فریاد حسین حسین مردم بلند است از دنیا می‌رود. حالا اگر ماه عادی‌ای بود شاید می‌شد قدری در برنامه‌های تلویزیون دیمبل و دامبول گذاشت بجای عزاداری و احیانا حرکات موزون کرد اما در ماه محرم که نمی‌شود. هیچ‌ رقمی راه ندارد که در ماه محرم عزاداری نکرد.

از بد روزگار هم رهبر مخالفان تو اسمش باشد «میرحسین». این آقای «میر حسین» دستور عزاداری برای «حسینعلی» را می‌دهد. آن هم در دهه اول ماه محرم کوچه و شهر و در و دیوار پر است از تکیه و مجلس عزاداری در شهر و ده. بدتر از همه اینکه ظاهرا روز هفتم «حسینعلی» هم با روز عاشورا مصادف می‌شود (یا همان حدود است). همین است که گفتم باید «اِند» آدم‌های بدشانس باشی حالا برو ببینم می‌توانی جلوی عزاداری اعلام شده توسط میرحسین برای حسینعلی در ماه حسین را بگیری یا نه.

«منوچهری دامغانی» هم عامل دشمن است

دسامبر 10, 2009
بسمه تعالی
حسب محتویات پرونده شماره ۱۴۸۹/۳۶۵-۳۲۶۵۸۷ آقای «بوالنَّجم احمَد» فرزند «قوص» متولد قرن پنجم هجری قمری در دامغان، شغل شاعر-نما که جزء اراذل و اوباش شهر مذکور می‌باشد و دوستانش او را با نام «منوچهری دامغانی» می‌نامند متهم است به پنهان کاری تحت لوای «شعر» و «شاعری» به‌منظور براندازی نرم ماها و تحریک احساسات امت همیشه در صحنه بخاطر سرودن این ابیات:
خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است
بادی خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است
گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است
اول) شاعر-نمای مذکور در سرآغاز کلام امت را به «خیزش» و برخواستن دعوت کرده که مصداق بارز تلاش برای ایجاد بلوا به قصد آشوب و تحریک و تشویش اذهان عمومی است.
دوم) «خز» در ادامه مصرع فوق اشاره است به «خس و خاشاک» که این خود نشان‌دهنده این است که شاعر-نمای فوق قصد به خیابان آوردن تمام خس و خاشاک‌های شهر را داشته.
سوم) سراینده اشعار مذکور در ادامه از «خزان» صحبت می‌کند که اشاره واضحی است به شمردن جوجه در آخر پائیز که مسلما نوعی تهدید است برای برادران ارزشی.
چهارم) منظور شاعر-نما از «بادی خنک» همان هجمه و تهاجم فرهنگی غرب است که امروزه بصورت توفانی فراگیر و بنیان‌کن به سمت ما در حال وزیدن است.
پنجم) معلوم نیست چرا این باد خنک باید از جانب «خوارزم» بوزد. مسلم است که منظور این مزدور نظام ستم‌شاهی احیای فرهنگ منحط طاغوتی و شاه‌پرستی است و الا چرا باید از «خوارزم» نام ببرد و نه مثلا یک شهر مذهبی مثل مشهد؟
ششم) بکار بردن «برگ» در شعر با توجه به «خزان» که در بالا ذکر شد صبغه غرض‌ورزی بیشتری به شعر مذکور می‌دهد. چرا باید فردی در پی سست نشان دادن آینده حکومت ما باشد با این حرف‌ها؟ برگ سمبل ضعف یک سیستم است.
هفتم) «رزان» همان درخت انگور معروف و مفسد است که میوه‌اش صرف تولید شراب ضاله می‌گردد. در اینجا متهم صراحتا می‌خواهد با ترویج تساهل و تسامح و گسترش فساد و فحشاء ریشه‌های فرهنگی ما را هدف قرار دهد.
هشتم) «شاخ» اشاره صریحی است به این ادعا که در داخل ما جناح‌بندی‌های فراوانی وجود دارد و اتحاد از میان ما رفته. متهم پس از مواجهه مستقیم بخشی از بدنش با شاخ گاو در زندان صراحتا اعتراف کرده که منظور وی از «شاخ» همان جناح‌های مختلف حاکمیت است که برای هم شاخ می‌شوند.
نهم) شاعر-نمای فوق بقصد گمراه کردن و خرد کردن روحیه برادران صاحب اطلاعات سعی کرده به آنها بگوید که این گوی و این میدان. به همین دلیل از لغت «گوئی» در اول مصراع استفاده کرده. بازجوی دوم پرونده البته توانسته از وی اعتراف بگیرد که منظور وی «گوی» فالگیری و رمالی و طالع‌بینی بوده و می‌خواسته بگوید که گوی عمر ما خلاصه آره و اینا.
دهم) وی همچنین سعی کرده با آوردن «مثال» تشویش اذهان عمومی کند و به خیال خام خود ما را مثل قبلی‌ها بداند.
یازدهم) «پیرهن» مسلما اشاره‌ای است به ایرادگیری‌های مختلف ما از تظاهرکنندگان و «پیراهن عثمان» شدن بسیاری از مسائل از جانب ما بازداشت‌کنندگان و دستگیرکنندگان محترم.
در ادامه ابیات ضاله فوق شاعر مسلک مستهجن گوی مذکور از کلمات و عبارات رکیکی مثل دهقان، گلنار، نه هیج بپاید، دوشیزه،‌ آبستن، پشت، انبار، رگ، استخوان شکسته، شمع و چراغ یاد کرده که هرکدام از این الفاظ مسلما حاکی از نیت سوء وی برای ضربه‌زدن به ما که مقدسیم است. به پیوست این کیفرخواست متن کامل شعر این عامل سر سپرده بیگانه الصاق شده. با توجه به اینکه در روز دستگیری متهم فوق‌الذکر سریعا در مواجه با تکنیک‌های بازجوئی ما به جرائم خویش و دیگر شاعران قرون پنجم، ششم، هفتم و هشتم اعتراف کرده و نظر به اینکه تا همین میزان جرائم نام‌برده برایش پانصد قرن زندان و ششصد سال محرومیت از حقوق اجتماعی و هفت‌هزار کیلومتر تبعید می‌آورد دیگر نیازی نبود به اینکه وی اعتراف کند آدولف هیتلر است و با استالین در حضور اسکندر مقدونی لواط کرده. بازجوی دوم پرونده اما معتقد بود متهم علیرغم مرد بودن مادر خواننده استعماری «بریتینی اسپیرز» است و می‌خواست این را ثابت کند که متهم خود را به حال اغماء زد و بازجوی دوم با رافت از سر گناه او گذشت.
لهذا مستدعی است نامبرده دوران زندان خود را شروع کند. نیازی به دادگاه و این قرتی‌بازی‌ها نیست. پول رسیدگی قانونی به این پرونده پس‌انداز شده و به حساب «سیدحسن آقا نصرت الله زاده اصل بعلبکی» واریز می‌گردد.
و السلام علی من التبع ما و فقط ما و لعنت الله علی دشمنان ما چه واقعی چه فرضی چه توهمی
امضاء : خودمان

————————

پیوست : کل شعر متهم نامبرده

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بين که بر آن شاخ رزان است

گويي به مثل پيرهن رنگ رزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بيايد

نه هيچ بيارامد و نه هيچ بپايد

نزديک رز آيد در رز را بگشايد

تا دختر رز را چه به کارست و چه شايد

يک دختر دوشيزه بدو رخ ننمايد

الا همه آبستن و الا همه بيمار

دهقان چو درآيد و فراوان نگردشان

تيغي بکشد تيز و گلو باز بردشان

وانگه به تبنگوي کش اندر سپردشان

ورزانکه نگنجند بدو درفشردشان

بر پشت نهدشان و سوي خانه بردشان

وز پشت فرو گيرد و برهم نهد انبار

آنگه به يکي چرخشت اندر فکندشان

بر پشت لگد بيست هزاران بزندشان

رگها ببردشان ستخوانها شکندشان

پشت و سر و پهلوي به هم درشکندشان

از بند شبانروزي بيرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک به يکبار

آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان

جايي فکند دور و نگردد نگرانشان

خونشان همه بردارد و بردارد جانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

يک روز سبک خيزد شاد و خوش و خندان

پيش آيد و بردارد مهر از در زندان

چون در نگرد باز به زنداني و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بيند چندان و سمن بيند چندان

چندانکه به گلزار نديده است و سمن زار

آنکه می‌بیند شاید بترسد اما اگر او نترسید روئین‌تن خواهدشد، با روئین‌تن چه خواهید کرد؟

دسامبر 7, 2009

برادر ارزشی،

روز دانشجو آمد و باز نیاز به تو شد و چماق تو برای کوبیدن بر سر مردم. وقتی باتومت را بالا بردی حواست به دو نفر باشد. اول آن هموطن و هم‌ دینت که می‌خواهی باتومت را بر او فرود آوری. دوم کسی که ناظر این عمل زشت تو است. چرا؟ خیلی ساده، هر دوی اینان یا از تو می‌ترسند و -از دید شما البته- درس عبرت می‌گیرند و دیگر پیگیر رای خود نمی‌شوند یا -و این «یا» را با مکث می‌نویسم که پی‌آمد‌های آن عظیم است- یا می‌بینند با آنان چه می‌کنی و حلاج‌وار باز صحنه را خالی نمی‌کنند. اگر ترسیدند و نیامدند به میدان که از دید شما فبها. اما اگر باز آمدند و بودند و حضور داشتند، آنوقت است که دیگر … (جمله‌ام را خودت ای برادر ارزشی کامل کن و بترس از چنان روزی)

روز دانشجو به همه دانشجویان کشورم مبارک باد

دسامبر 7, 2009

روز دانشجو به همه دانشجویان کشورم مبارک باد، هر رنگی که هستند و هر عقیده سیاسی‌ای که دارند. آینده از آن آنکه «رنگ» دارد امروز نیست. آینده از آن آنکس است که امروز «جوینده» دانش است. رنگ فردای وطن را این جویندگی است که تعیین می‌کند، سبز باشد یا قهوه‌ای یا هر رنگ دیگری.

مهم رنگ پارچه‌ای که به سر بسته‌ای امروز نیست ای دانشجو، مهم علمی است که در کاسه سرت پشت آن سربند رنگی داری. خیال نکن آن چوب به دست بخاطر آن رنگ خاص بر سر تو می‌کوبد، نه. او دشمن علم تو است و علم تو دشمن او. سر تو را دوست ندارد چون علم تو در آن است. «دمت گرم و سرت خوش باد» ای دانشجوی وطن. سلامت باشید و بالنده. مایه افتخار مام وطن هستید با هر رنگ و هر بوی سیاسی‌ای که دارید. روزتان مبارک.

اگر آخوند اسلام را نمی‌شناسد پس عمه صغرای من اسلام‌شناس است؟

دسامبر 3, 2009

– اسلام اینی نیست که آخوند‌ها می‌گویند.
– عزیز جان شما چندتا کتاب دینی خوانده‌ای؟
– من؟ هیچی.
– عربی بلدی؟
– نه.
– درس علوم دین خوانده‌ای؟
– نه.
– مطالعاتی در تاریخ اسلام داری؟
– خیر، من وقت عزیزم را تلف نمی‌کنم این چیزها را بخوانم که.
– آخر آدم ،*×*،٪﷼*! تو نه درس دین خوانده‌ای، نه زبان این دین را می‌دانی نه کتاب دینی‌ای به دست گرفته‌ای نه تاریخ آن را می‌دانی، آنوقت می‌گوئی اسلام این نیست و آن است؟ آخوند درس دین خوانده (خوب یا بد). متخصص دین است. تو یک آخوند توی کارخانه‌ را نمی‌پذیری چرا که می‌گوئی «این بابا باید برود بنشیند حوزه علمیه سر معقول و منقولش، این بابا را به کارخانه چه‌کار» آنوقت خودت را محق می‌دانی بروی بنشینی در حوزه تخصص همان آخوند کل حرف‌های او را زیر سوال ببری و در نهایت هرچه را خودت خواستی بنام اسلام به دیگران عرضه کنی؟ خلایق هرچی لایق. 

دین همین است که درس دین خوانده‌ها می‌گویند. گر تو بهتری می‌زنی بستان بزن.

بحران شکم‌های گرسنه مذاکره‌کنندگان اتمی

نوامبر 30, 2009

پرسید : تو درباره بحران اتمی ایران چه فکر می‌کنی؟
گفتم : «بحران»؟ کدام بحران؟ بحران یعنی در یک مقطع زمانی کوتاه مشکل عظیمی برای مملکتی پدید آید. هزار ماشاءالله شش سال و خورده‌ای است که طرفین درگیر این قضیه دارند با هم گل می‌گویند و گل می‌شنوند. این کجایش «بحران» است؟ هر شش ماه، یک سال یک بار دور هم جمع می‌شوند و با هم چاق‌سلامتی می‌کنند و شام و ناهار و قهوه عالی سرو می‌کنند و بعد برمی‌گردند کشورهای‌شان می‌گویند مذاکرات خوب بود و مثبت بود و ال بود و بل بود. هر از چندگاهی هم حوصله‌شان در این دید و بازدید‌ها سر می‌رود محمد البرادعی -تلفن‌چی آژانس- را می‌اندازند وسط همه شروع می‌کنند به دست زدن که «ممد باید برقصه…ممد باید برقصه». همین. این کجایش بحران است؟
پرسید : تو چرا درباره همین مسائل اتمی ایران چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن چارسال پارسال‌ها نوشتیم در آرشیو وبلاگ موجود است. خلایق حق مسلم جو آنقدر بد و بیراه بارمان کردند که آرزو کردیم ای‌کاش زیر بمب اتمی ناکازاکی مانده‌ بودیم و دست‌مان چلاق شده‌بود بجای وبلاگ نویسی.
پرسید : الان چرا چیزی نمی‌نویسی؟
گفتم : آن‌ها که قطعنامه می‌دهند در شورای امنیت سازمان ملل متحد، نظرات‌شان از دید آقای احمدی‌نژاد «کاعذ پاره» است. من چرا باید کاغذ حرام کنم بنویسم در این مورد؟ مگر من که هستم؟
پرسید : تو احساس ترس نمی‌کنی از اینکه ایران با این سرعت مشغول غنی‌سازی است؟
گفتم : آن کس که قرار است بمب اتمی ایران بخورد توی کله‌اش احساس ترس نمی‌کند و دارد زیر درخت بید مجنون قیلوله بعد‌ از ناهار می‌کند. هر از چندگاهی هم خمیازه‌ای می‌کشد و یک بیانیه می‌دهد در محکوم کردن اعمال زشت ایران. من چرا بترسم؟
پرسید : فکر می‌کنی «اوباما» جلوی ایران خواهد ایستاد؟
گفتم : این جناب برنده صلح ۹ بل خیلی که همت کند چهارتا و نصفی سرباز بفرستد افغانستان، آن هم زیر میز به‌دور از چشم خلایق تا مبادا به جنگ‌طلب بودن متهم گردد و خاک بنشیند بر تریج قبای‌ صلح‌جو بودن‌شان. اصلا این آقای اوباما آنقدر ناز و آب‌دار است که آقای احمدی‌نژاد بعد از خوردن آقای باقر لنکرانی «هلو» -وزیر بهداشت قبلی-، هوس خوردن آقای اوباما را خواهد کرد. 
پرسید : صریح بگو بنظر تو اوباما با ایران راه خواهد آمد؟
گفتم : حالا اگر بجای ۹ بل ایشان ۱۰ بل یا ۱۱ بل برده بود یک چیزی. اما با ۹ بل یا حتی ۵ / ۹ بل گمان نکنم ایشان بتوانند همان مگسی که در هنگام مصاحبه و جلوی دوربین کشتند را دیگر بکشند. هیتلر هم زنده شود با تمام قشونش و برود برسد پشت دروازه‌های واشنگتن باز آقای اوباما از منش نازنین و آرام خودش دست بر نمی‌دارد. آدم فکر می‌کند «دالای لاما»ی ثانی است اوباما. آنقدر برای هیتلر و ژنرال‌های او نطق و خطابه و سخنرانی می‌کند که بدبخت‌ها سرگیجه می‌گیرند ول می‌کنند می‌روند سر از بیابان‌های آریزونا در می‌آورند همه‌شان از گرسنگی و تشنگی هلاک می‌شوند.
پرسید : حالا فکر می‌کنی سرنوشت کشمکش هسته‌ای ایران چه می‌شود؟
گفتم : چیزی نمی‌شود. خون خودت را کثیف نکن. باز هم مذاکره می‌کنند و باز هم قطعنامه و کاغذپاره صادر می‌کنند تا بقول آقای احمدی‌نژاد «قطعنامه‌دان»شان پاره شود. ایران هم ده تا مرکز جدیدش را می‌کند صد تا و هزار تا و ده هزار تا و باز آنها با قطعنامه و مذاکره و پیش‌ انداختن خاویر سولانا -مسئول سیاست مخ‌زنی اتحادیه اروپا- می‌خواهند جلوی ایران را بگیرند. بعد نود و بوقی هم یک قطعنامه‌ تحریم می‌دهند بند کرست سایز فلان نباید به ایران صادر شود. این می‌شود تحریم‌شان. شش سال گذشت، شش سال دیگر هم خواهد گذشت… از این چاه ویل اتمی آبی و برقی برای ما در نمی‌آید اما نانی برای مذاکره‌کنندگان غربی و دست‌اندرکاران برنامه اتمی ایران -بخصوص دولت دوست و برادر «روسیه»- درخواهد آمد. برو کلاه خودت را بچسب که طوفان بعد از انفجار بمب هسته‌ای نبردش.

شما عجب مُخی هستید آقای عزیز…هزار ماشاءالله!

نوامبر 24, 2009

 خواسته یا ناخواسته و شوخی و جدی گیر یک بابائی افتادیم که الان فکر می‌کند من می‌توانم یک قورباغه را تبدیل کنم به گاومیش بال‌دار.

—————————————–

مردم شهر جزیره‌ای «گارپالوس» آدم‌هائی بودند که دوست داشتند کارهای‌شان را به روش خودشان انجام بدهند. مثلا وقتی می‌خواستند خانه بسازند سه نفر آدم روی دوش هم قرار می‌گرفتند تا یک عدد آجر را برسانند آن بالا دست اوستا بنّا. بعد باید آن بابائی که روی کول باقی ایستاده بود می‌آمد پائین و یک عدد آجر دیگر برمی‌داشت و دوباره با جست و خیز و تقلا و کمک آن دو نفر دیگر روی کول آنها قرار می‌گرفت تا آجر بعدی را برساند به بالای دیوار. رساندن سیمان و آب و گچ به این روش به سقف ساختمان که دیگر عذاب‌ الیمی بود که بیا و ببین.

این شد که روزی که «ماتاریالوس» گدا پیشنهاد کرد که «بابا آجر را از پائین با دست پرتاب کنید بالا» انقلابی در وضعیت خانه‌سازی مردمان شهرش برپا کرد و باعث سرعت گرفتن ساخت و ساز شد.

صدها سال گذشت تا «آناپاتالوس» گاودار به مردم پیشنهاد کرد «یک چرخ بگذارید آن بالا و از این پائین سطل را پر از آجر کنید و بعد  با طناب بکشیدش بالا». این ایده باعث گسترش افسار گسیخته شهر شد و «گارپالوس» را عروس شهرهای آن نواحی در وسط دریای «ماچا ماچا» کرد. بگذریم که تا شعاع پانصد کیلومتری آن جزیره هیچ آدمی زندگی نمی‌کرد.

به‌پاس این همه «علم و دانش» و این همه «فهم و شعور» و این همه «کمک به هم‌نوع» مردم خوب و مهربان شهر «گارپالوس» سیصد‌سال کار کردند تا مجسمه این‌ دو نفر را ساختند و در میدان مرکزی شهر نصب نمودند. در دانشگاه‌ها و مراکز علمی «گارپالوس» کنفرانس بود و مقاله و سمینار تا بفهمند این دو نفر این همه عقل توی کله‌شان را از کجا آورده بودند. حتی رشته‌های «ماتاریالوس شناسی» و «آثار شناسی آناپاتالوس» در مدارس عالی‌شان به‌راه انداختند.

نتیجه اخلاقی داستان فوق: گاهی وقت‌ها برای بعضی‌ها یک آدم آی.کیو ۳۳ می‌شود انیشتن. کافی است عکس کاری که دیگر خلایق می‌کنند عمل کند. خودبخود به سمت مثبت تاریخ بشر به حرکت درمی‌آید.

 

مسلمان باید شادی کند نه گریه

نوامبر 21, 2009

الان داشتم با یکی از دوستان عزیز روی «Friend Feed» صحبت می‌کردم. این دوست ندیده و نشناخته من البته عقائد و نظرات سیاسی و غیر سیاسی‌اش ۱۸۰ درجه با من فرق می‌کند. خیلی دوستش دارم. یک زمانی عین خودش بودم. بگذریم. بنده خدا را «غم شهیدان» گرفته بودش. راستش من هرچقدر فکر می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چرا ما باید برای شهیدان‌مان غمگین باشیم. مگر مطابق اعتقادات مسلمانان شهیدان نزد خداوندشان نیستند؟ مگر حال و احوال شهیدان خوب نیست؟ مگر خداوند شهیدان را دوست ندارد؟ مگر در بهشت نیستند؟ خوب اگر هم‌کلاسی‌های من در دبیرستان که در جنگ کشته‌شدند «شهید» باشند (علی، محسن، حمید) که الان وضع و روز‌شان خوب است. من چرا باید ناراحت او باشم؟ آدم باید ناراحت بشود وقتی دوستش حالش خوب است و اوضاع و احوالش رو به راه؟

بعد این دوست عزیز Friend Feed ی شروع کرد به گفتن در فوائد گریه که دل را پاک می‌کند و چنین می‌کند و چنان. باز من عقلم قد نمی‌دهد به اینکه اصولا چرا ما مسلمانان باید گریه کنیم؟ مگر ما مسلمانان خود را بندگان برگزیده خداوند نمی‌دانیم؟ مگر بر این باور نیستیم که خداوند به ما نظر خاص دارد؟ مگر خداوند را عادل نمی‌دانیم؟ پس دیگر چرا باید با غم و گریه دست‌ به گریبان باشیم؟ اصلا اگر آمدیم آن دنیا خداوند به ما مسلمانان گفت که «فلانی این همه نعمت و برتری و سروری به تو دادم در آن جهان آنوقت تو آمدی کفران نعمت کردی و نشستی عین شکست‌خوردگان جنگ هی گریه‌ کردی؟» چه باید جواب او را بدهیم؟ چرا گریه؟ چرا نباید شاد باشیم از این‌که خداوند با ما مسلمانان است؟

همه این حرف‌ها را زدم به این رفیق‌‌مان باز نشسته‌بود به گریه. من اصلا نمی‌فهمم چرا صاحب راه مستقیم و کتاب حق باید بنشیند های های گریه کند.

چه‌کار به اعتقادات مردم داری؟

نوامبر 15, 2009

آقا جان به اعتقادات و افکار مردم چکار داری؟ بگذار هرکس هر اعتقادی دارد داشته‌باشدش.

چند سوال:

اول) عباس آقا معلم است و اعتقاد دارد «بچه‌بازی» اشکالی ندارد. آیا شما فرزند خود را به کلاس او می‌فرستید؟
دوم) فاطی خانم اعتقاد دارد که پول متعلق است به کسی که آن را در جیب دارد. آیا شما چیزی را نزد وی امانت می‌گذارید؟
سوم) محمد آقا اعتقاد دارد که نیازی به بازبینی سالیانه سیستم ترمز ماشین وجود ندارد و این‌ها همه ساخته کارخانه‌های لنت ترمز است برای فروش بیشتر. آیا با ماشین محمد آقا به مسافرت خواهید رفت؟
چهارم) نرگس خانم اعتقاد دارد به اینکه شستن دست‌ها با صابون پس از بیرون آمدن از دستشوئی لازم نیست. آیا غذائی که او بپزد را خواهید خورد؟
پنجم) آقا منوچهر اعتقاد دارد هرکس هم‌ دین او نیست نجس است. آیا در خانه او احساس راحتی خواهید کرد؟

توضیح تکمیلی: «اعتقاد داشتن» افراد به هرآنچه به آن اعتقاد دارند مسئله مهمی است چرا که سر منشاء «اعمال» انسان اعتقادات او است. در نظر بگیرید که مثلا حسین آقا معتقد است که باغچه با کاشتن گل رز زیبا می‌شود اما در طول حیات خود مطلقا هیچ قدمی در جهت کاشتن گل رز در هیچ باغچه‌ای برندارد و این اعتقاد فقط در ذهن او باقی باشد. من نویسنده مطلب هم اصلا به زیبائی باغچه با وجود گل رز اعتقادی نداشته‌باشم یا اصلا آنقدر درگیر زندگی باشم که به این چیزها هیچ‌گاه فکر نکنم. فرق حسین آقا و من در چه خواهد بود؟ در مورد این اعتقاد خاص «هیچ».

اعتقادات افراد هستند که اعمال آنها را شکل می‌دهند. اعمال بر روی اعتقادات بنا می‌شوند. من اعتقاد دارم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه بسیار جالب است. بر اساس این اعتقاد است که بلیط می‌خرم و ساعت‌ها در صف می‌ایستم تا به درون ورزشگاه بروم و بازی را ببینم. اگر اعتقادی نداشته‌باشم که دیدن بازی فوتبال در ورزشگاه جالب است کار دیگری می‌کنم که اعتقاد به لذت‌بخش بودن آن دارم.

به همین دلیل است که به باور من باید به اعتقادات افراد کار داشت. با بحث و گفتگو البته نه با چماق و بازجوئی. بسیار هم خوشحال می‌شوم کسی به اعتقادات من کار داشته باشد. بقول شاعر «خوش بود گر محک تجربه آید به میان — تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد». اگر کسی به اعتقادات ما کار نداشت که ما هنوز فکر می‌کردیم کره زمین مرکز عالم است و به آن «اعتقاد» هم داشتیم!

لینک این مطلب در بالاترین


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.