Archive for اوت 2006

آلت زنا

اوت 31, 2006
من که کاملا گیج شده ام. از یک سو می دانم که دستیابی ایران به تکنولوژی غنی سازی اورانیوم عواقب جدی محیطی-اجتماعی به همراه دارد که ساده ترین آن این است که روزی آنچه در چرنوبیل اتفاق افتاد در مقیاسی کوچکتر در ایران فاجعه آفریند. نیز شک ندارم که آنچه دولتمردان ایران دنبال می کنند به سلاح اتمی ختم می گردد. شاخ و شانه کشی آمریکا هم در آینده نزدیک به رهبران ایران این بهانه را می دهد که برای دفاع از «بیضه اسلام» و «امت شهیدپرور» نیاز به وسیله بازداشتن دشمن است و چه چیزی بهتر و قوی تر از سلاح هسته ای.
از سوی دیگر نمی توانم از لحاظ حقوقی ساکت بنشینم که آمریکا بگوید «ایران به دنبال دستیابی به سلاح هسته ای است و مستحق تحریم و چه و چه» چرا که هنوز حتی از دید آژانس بین المللی انرژی هسته ای این موضوع تائید نشده. به دیگر سخن «انجام جرم محرز نگشته» که هیچ، تا حال حاضر»قصد انجام جرم» هم اثبات نشده.
می گویند روزی جحاء از بازار می گذشت که دید عسسان مردی را گرفته و کشان کشان می برندش. جرمش پرسید گفتند می بریمش حد زنیم که آلت انداختن شراب در نزدش یافته ایم. جحاء نیز همراه آنان می شود. عسسان می پرسندش تو چرا از پی ما می آئی؟ جحاء می گوید اگر داشتن آلت جرمی خود جرم است، مرا نیز با خود ببرید و حد زنید که آلت زنا در نزد خویش دارم.
حالا حکایت آمریکا و ایران است. راه حل فقط مذاکره است و بس. چرا دو طرف قمیش می آیند و عشوه شتری از خود صادر می کنند نمی دانم. خدا کند این «نو دولتان» از خر شیطان پائین بیایند.
دوستانی که از قوانین حقوقی سر در می آورند این حقیر را یاری نمایند.
Advertisements

عباس معروفی

اوت 31, 2006
این شعر زیبا را هم ازسایت آقای معروفی حتما بخوانید.
این آدم چقدر لطیف و عاشقانه شعر می گوید.
حرف شاعر این است که اول و آخرش از بهشت رانده می شوم چه به بهانه یک سیب باشد و یا گندمی ویا شکوفه بادامی. و این رانده شدن خود همه بهانه است که به آغوش تو (زن=بانوی زیبای من) باز گردم و زندگی زمینی را با گوشت و پوست خود درک کنم. بعد می گوید که این دستهای زن است (کنایه از بودن وی) که گناه خوردن سیب و رانده شدن از بهشت را قابل تحمل می کند.
این آدم شعر سهل و ممتنع می گوید. کمتر شعری از او خوانده ام که تا دورترین دیوارهای درونی قلبم حس نکرده باشم اش. آدم عجیبی است. خیلی دوستش دارم.

مقاله آقای دکتر زیبا کلام

اوت 31, 2006
این مقاله آقای دکتر زیبا کلام را هم در وب سایت اعتماد ملی بسیار جالب یافتم. ممکن است با بخش هائی از آن مخالفت کلی داشته باشم ولی از اینکه ایشان چون همیشه از منظری جدید به قضیه نگریسته اند لذت فراوان بردم .

زندگی

اوت 29, 2006
زندگی فیلم گنج قارون نیست.

باز هم جوک

اوت 27, 2006
سلام، باز هم از جوک روز برایتان انتخاب کرده ام.
انسان موجود عجيبي است اگر به او بگوييد در اسمان يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته : رنگي نشويد فورا انگشت خود را به نيمکت مي زند تا مطمين شود .
علت زلزله کشف شد : هروقت مردم به پی ام های خدا پاسخ ندهند خدا هم تند و تند می زنه روی
BUZZ!!!
حيف كه فقط تو يكي را دارم ,اگه از تو يك عالمه داشتم الان گاوداري داشتم
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد…… حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
فيفا اعلام کرد گل ايران به مکزيک قبول نيست چون توسط بازيکن دانمارکي (گل محمدي) زده شده است.!!!!
انيشتين رفت درس خوند معروف شد ذكريا تحقيق كرد كاشف شد ابوعلي سينا مطالعه كرد دكتر شد حالا توبيكار بشين آف چك كن
چراناراحتی چراآرومی چرایه گوشه نشستی بابااندی که چیزی نگفتکه حالاتوهم یواشکی برقص
دانشجو در ملل مختلف
ژاپن : بشدت مطالعه مي کند و براي تفريح ربات مي سازد
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند
هند : او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا میکند . سپس ماجراهاي عاشقانه و اکشني پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود
چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد اسرائیل :بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است او دوره کامل آموزشهاي رزمي وو کماندويي را گذرانده مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد

گينه بي صاحاب!!: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند

کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند
پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد
اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي کشد
انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري!! منقرض مي شود ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي خوانند
ایران : عاشق تخم مرغ است . سرکلاس عمومي چرت مي زند و سر کلاس اختصاصي جزوه مي نويسدسياسي نيست ولي سياسي ها را دوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي بالا را دنبال مي کند! عاشق عبارت آ« خسته نباشيدآ» است البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذاي دانشگاه را مي خورد و هر روز به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي گويد او سه سوته عاشق مي شود! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد و الا سيکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار مي شود جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي شود ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائيل مي دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي دهند! او چت مي کند! خيابان متر مي کند ودر يک کلام عشق و حال مي کند!
اولي:آقا اين همسايه مون ساعت 2 نصفه شب هي با مشت ميكوبيد به ديوار خونمون!دومي:عجب آدم هاي مردم آزاري پيدا ميشن.حتماً نذاشتن بخوابي؟اولي:نه,خوشبختانه خواب نبودم,داشتم شيپور تمرين مي كردم

جاسوسی دولا دولا؟

اوت 24, 2006
دیشب یکی از دوستان برایم نقل می کرد که ظاهرا در ایران اینگونه شایعه شده که به دستور جرج بوش رئیس جمهوری آمریکا، مایک والاس خبر نگار شبکه سی بی اس که حدود یک هفته پیش با رئیس جمهور ایران مصاحبه کرده بوده را از کار اخراج کرده اند!!!!
وقتی این مطلب را از دوستم شنیدم شلیک خنده ام به هوا رفت. امروز هم مدام در مترو و دیگر مکان هائی که بودم با یاد آوری این جوک ماه، لبخند بود که بر صورتم می نشست. تا جائی که خانمی نسبتا مسن در مترو خیال کرد که دارم «چراغ» می زنم و او نیز به نشانه راه باز برایم لبخندی فرستاد!!!
اولا که این آقای مایک والاس بالای هشتاد و پنج سالی سن دارد (دقیقش را نمی دانم) ومدتی است که باز نشست شده ولی همانگونه که باز نشسته ها در ایران هم برای این و آن قراردادی کار می کنند و یا بعضا کسب و کار خود را در زمینه تخصصی خود دارند، ایشان هم برای سی بی اس کار می کند.
دوم اینکه رئیس جمهور آمریکا نه وقت آن را دارد و نه امکان آن را که دستور نصب و عزل خبرنگاری را بدهد. توضیح اضافه آنکه در این سر دنیا سیاستمداران همانقدر از خبرنگاران می ترسند که خلاف کاران از پلیس. سعی سیاستمداران این است -بخصوص در زمان های پر اضطراب و تنش- که با خبرنگار جماعت چشم در چشم نشوند. حال در جائی که حدود سی و اندی سال پیش دو خبرنگار پررو و سمج نیکسون رئیس جمهور وقت را در واقعه واترگیت پائین کشیدند، چگونه رئیس جمهور آمریکا تمام امور اداره بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان را کنار می گذارد و فرمان به عزل یک خبر نگار می دهد؟
سوم اینکه اصلا خبرگزاری های این ور آب به صورت کاملا مستقل از دولت های وقت اداره می شوند وبه همان اندازه که مثلا یک رستوران یا یک سینما یا هر کسب و کار دیگری در کار خود از هیچ کس به جز مقامات بالائی خود دستور نمی گیرند از استقلال برخوردارند. خبرنگار سی بی اس در اختیار این شبکه است، جزء کارمندان دولت محسوب نمی شود که قبله عالم با یک چرخش انگشتر ملوکانه عزل و نصب شان نماید. این قضایا مال ممالک محروسه ایران است.
چهارم اینکه این آقای والاس از آن پیرهای عرصه خبر است. او با آیت الله خمینی هم در ابتدای انقلاب مصاحبه ای کرده. اگر اشتباه نکنم با آقای رفسنجانی هم مصاحبه کرده (یکی دو سال بعد از جنگ ایران و عراق). اگر از سوی مقامات دولتی آمریکا اشاره ای به عزل و نصب این پیشکسوت خبر در آمریکا شود مطبوعاتی چی ها خشتک رئیس جمهورشان را بادبادک می کنند. همانگونه که در ایران نمی توانید با ناموس کسی شوخی کنید در آمریکا هم با آزادی مطبوعات و رسانه ها نمی توانید شوخی نمائید. حال اینکه ایرانیان چقدر واقعا ناموس پرست هستند و رسانه ها در آمریکا چقدر واقعا از آزادی برخوردارند بماند برای بعد. قدر مسلم اینکه هر جامعه ای بر روی یک سری ستون و باورهائی بنا شده که به هیچ عنوان امکان تغییرشان نیست مگر با فروریختن کل بنای جامعه. آزادی و استقلال رسانه ها در غرب هم جزء همان ستون های جامعه غرب است. بگذریم که در آمریکا رسانه ها تبلیغ پفک و نوار بهداشتی هم می کنند و منبع درآمدشان از همین آگهی هاست. در ایران هم …از کارخانه های سازنده و وارد کنندگان پفک و نوار بهداشتی ….و حق….و فلان وبهمان می گیرند.
پنجم اینکه می گویند (ظاهرا) بوش فلانی را فرستاده که در مصاحبه با رئیس جمهور ایران وی را قدری مشت و مال دهد و اصطلاحا بشورد و سرجایش بنشاند و وقتی که طرف موفق نمی شود بوش وی را اخراج می کند. اولا والاس را سی بی اس فرستاده و نه دولت آمریکا. دوما خبرنگار برای مصاحبه با رئیس جمهور یک کشور باید از مدتها پیش رسما وقت بگیرد. یقه یک رئیس جمهور را که نمی شود ناگهانی در خیابان گرفت و نشاندش جلوی دوربین که یالله یا مصاحبه یا دمار از روزگارت در می آورم! سوما ( در فارسی سوما غلط است، می دانم!) برای مصاحبه با مقامات بلند پایه کشورهای مختلف، شبکه ها خبرنگاران خبره و کار کشته خود را اعزام می کنند که یک وقت خدای ناکرده عملی و سوالی از جانب خبرنگار بی تجربه عرصه مصاحبه را به حب و بغض ویا توهین آلوده نکند.
چهارما (ایضا مشکل نگارش فارسی!) چهره ایران در رسانه های غرب آنچنان منفی است که اگر مایک والاس می خواست که به عمد سعی در رفع و رجوع قضیه کند تا آبروی ما حفظ شود هم فایده نداشت. دوستی دیگر تعریف می کرد که حدود هشت نه ماه پیش سری به یکی از محلات بد نام شهر که محل خرید و فروش غرائز است می زند. دختری (=فاحشه ای) که وی انتخاب می کند شروع به باز کردن سرصحبت می کند و در ضمن می پرسد که فلانی کجائی هستی. رفیق ما هم جواب می دهد که ایرانی هستم. دخترک هم نه می گذارد و نه بر می دارد و می گوید همانجا که رئیس جمهورش می خواهد اسرائیل را از نقشه جهان محو کند؟ مجسم کنید حال دوست بد بخت ما را در آن لحظه!!!
ششم اینکه می گویند طرف (والاس) برای جاسوسی به ایران آمده. آخر تا حالا دیده اید که کسی برای جاسوسی از دفتر رئیس جمهور کشوری وقت بگیرد برای مصاحبه و مقامات آن کشور که می دانند طرف آمریکائی است و برای یک بنگاه خبری بزرگ کار می کند و بار حداقل چندم است که به کشور می آید برای این «جاسوس» ویزای ورود به آن کشور را صادر کنند؟ اگر طرف برای جاسوسی آمده که باید از مسئولین دفتر ریاست جمهوری تا بخش صدور روادید وزا رت خارجه مورد پرس و جو قرار گیرند. خبرنگار هشتاد نود ساله که برای مصاحبه با رئیس جمهور وارد کشور شده و جاسوسی؟ شتر سواری دولا دولا؟ این است که در امثله فارسی می گویند بعضی ها یک حرف هائی می زنند که دم در فلان خر هویج سبز می شود!
هفتم اینکه به نقل از «گوبلز» مسئول تبلیغات دستگاه هیتلری، دروغ هرچه بزرگتر باشد باور آن آسانتر است. البته گوبلز شصت هفتاد سال پیش که نه تلویزیونی بود و نه ماهواره ای و نه اینترنتی و نه سفر چند ساعته از این طرف به آن طرف دنیا چنین حرفی را می زد. بد نیست شایعه سازان گرامی گاه گاهی به تقویم خود بنگرند و ببینند که سال دوهزار و شش میلادی است.
هشتم سطح شعور سازندگان چنین اراجیفی را بنگرید.

قطع برق تهران

اوت 23, 2006
صبح روز چهار شنبه (امروز) به وقت تهران، برق تهران و چند ناحیه اطراف آن قطع شد. تا اینجای خبر که چیز جالب و جدیدی ندارد. مثل هر جای دیگر دنیا ممکن است در تهران نیز خاموشی بزرگی رخ بدهد.
حال به سایت بازتاب بروید و اصل خبر را بخوانید. این هم متن خبر:
ترکيدگي پست برق، تهران را خاموش کرد
به علت فرسودگی تاسیسات تولید برق ایران، حداکثر توان شبکه در فصل تابستان و ساعات اوج مصرف با پیک برابرشده و کاملا قابل پیش بینی بود که مصرف فوق امسال از حداکثر تولید شبکه نیز فراتر رفته و کوچکترين خللي در شبکه توزيع، باعث قطعی برق گسترده خواهد شد.
۱ شهريور ۱۳۸۵ – قبل از ظهر ۱۱:۲
تعداد بازديد: 12864
كد خبر: ۴۶۲۱۱
خاموشی صبح امروز بسیاری از مناطق اصلی تهران، فعالیت های روزمره را در بسیاری از نقاط شهر فلج کرد.به گزارش خبرنگار «بازتاب»، قطع برق برخی مناطق اصلی تهران که به گفته برخی از مسئولان اداره برق، ناشی از اشکال در شبکه انتقال برق بوده است، موجب به وجود آمدن ترافیک شدید در بسیاری از خیابانها و تعطیلی مترو تهران شده بود، که البته با اعلام عمومی شرکت مترو، تا حدودی از حجم مسافران کاسته شد.
این در حالی است که به گفته کارشناسان انتظار وقوع چنین مشکلی از مدتها پیش می رفت. چرا که مطابق استانداردهای علمی و فنی، حداقل 20 درصد بیشتر از توان مصرفی شبکه برق در ساعات اوج مصرف ( پیک مصرف) بایستی برق برروی شبکه وجود داشته باشد. این تمهید باعث می شود تا هرگونه اختلالات احتمالی در شبکه توزیع برق کنترل شده و جریان برق مطمئن و پایدار برای مصرف کنندگان تامین شود؛ اما نه تنها اين ميزان بار اضافي بر روي شبکه وجود ندارد، بلکه امسال در اثر مصرف بيشتر در شبها – که ناشي از تصميم دولت در عدم تغيير ساعت ارزيابي مي شود- ميزان اوج مصرف بعضا از حداکثر ميزان بار موجود بر شبکه هم فراتر رفت.
احمد حکمت پور مدير روابط عمومي شرکت برق منطقه اي تهران در مصاحبه راديوئي خود علت قطعي برق را ترکيدگي يکي از پست هاي برق اعلام کرده و در پاسخ سوال مجري برنامه که از علت قطعي برق شهرهاي کرج و تهران سوال کرده بود اظهار بي اطلاعي کرده و فقط دليل قطع برق تهران را علت فوق دانسته بود.
اين در حالي است که مسعود حجت، قائم مقام شركت توانير در گفتگو با فارس علت قطع برق در تهران را يك حادثه طبيعي در پست فيروزبهرام اعلام كرد اما تأكيد کرد: اين اتصال بايد تنها 500 متر حاشيه اين منطقه را با خاموشي مواجه مي كرد.به علت فرسودگی تاسیسات تولید برق ایران، حداکثر توان شبکه در فصل تابستان و ساعات اوج مصرف با پیک برابرشده و کاملا قابل پیش بینی بود که مصرف امسال از حداکثر تولید شبکه نیز فراتر رفته و کوچکترين حادثه در شبکه توزيع برق (که طبيعي است) باعث قطعی برق گسترده خواهد شد.گفتنی است، «بازتاب» پیش از این با ارائه اخبار و تحلیل، نسبت به خطرات چنین وضعیتی، که به عقیده کارشناسان قسمت عمده آن ناشی پایین بودن قیمت برق و سختی ایجاد نیروگاه های جدید است، هشدار داده بود.
در ابتدای خبر، عبارت «به علت فرسودگی تاسیسات تولید برق ایران» به چشم می خورد. وقتی متن خبر را می خوانی می بینی که مشکل اصلی مسئله انتقال نیرو است (بر اساس متن خبر) و نه تولید آن.
پاراگراف دوم خبرکه گوشه چشمی هم به تولید برق دارد نیز به ما نمی گوید که مصرف پیک برق در شب چه ارتباطی با خاموشی ساعت نه و نیم صبح دارد (نه اینکه ارتباط ندارد، بلکه برای خواننده عادی آن که تخصص برق ندارد فشار به شبکه در ساعات شب ربط منطقی به خاموشی صبح ندارد) ضمن اینکه مردم صبح تابستان که از خواب بر می خیزند معمولا کولر خود را برای چند ساعتی خاموش می کنند و چون هوا روشن است مصرف برق برای روشنائی پائین می آید. حالا چطور فشار شب چطور به ساعات صبح منتقل شده معلوم نیست. شاید منظور این بوده که در طول تابستان به دلیل مصرف بالا، تاسیسات زیر بنائی برق تحت فشار شدید قرار گرفته اند و فرسوده شده اند.
لغت «ترکیدگی» به نظر من شایسته متن یک خبر رسمی نیست، شما چه فکر می کنید؟ البته شاید من اشتباه می کنم و ترکیدگی لوله آب برای من جا افتاده است ولی «ترکیدگی پست برق» برایم قدری نا آشناست.
این جمله را هم یکبار دیگر بخوانید:
احمد حکمت پور مدير روابط عمومي شرکت برق منطقه اي تهران در مصاحبه راديوئي خود علت قطعي برق را ترکيدگي يکي از پست هاي برق اعلام کرده و در پاسخ سوال مجري برنامه که از علت قطعي برق شهرهاي کرج و تهران سوال کرده بود اظهار بي اطلاعي کرده و فقط دليل قطع برق تهران را علت فوق دانسته بود.
گمان کنم اگر در جمله فوق دقت کنید می بینید که از نظر دستوری ایراد دارد. آقای حکمت پور از چه چیز اظهار بی اطلاعی کرده است؟ نمی دانم شاید مدتی است خارج نشین شده ام و جملات فارسی به گوش من ثقیل می آید. معنای جمله واضح است، فقط نحوه چیدن لغات به نظر من ایراد دارد.
قائم مقام توانیر نیز می گویند که علت قضیه یک «حادثه طبیعی» بوده است ولی در ادامه خبر چیزی ازاینکه این حادثه طبیعی چه بوده ذکر نمی شود. آیا منظور وی باد و باران و زلزله و از این قبیل است ویا اینکه وقتی سیستمی فشاری بیش از حد تحمل می بیند از خود واکنش نشان می دهد و این طبیعی است و یا اینکه اصولا خاموشی هائی از این دست طبیعی هستند.
ایشان در ادامه می گویند:
اين اتصال بايد تنها 500 متر حاشيه اين منطقه را با خاموشي مواجه مي كرد.
کدام اتصال؟ شاید منظور «اتصالی» است؟ درضمن حالا که سوال را خودشان مطرح می کنند باید پاسخ این را هم داشته باشند که چرا برق قسمتهای زیادی از شهر رفت و نه فقط پانصد متر اطراف آن.
این خبر را هم بخوانید، این هم متن آن:
اطلاعيه روابط عمومي برق تهران
1 شهريور 1385
بدينوسيله در رابطه با قطعي برق در تهران به اطلاع شهروندان محترم مي رساند بر اثر حادثه اي كه حدود ساعت9:20 دقيقه در يكي ازپست هاي مهم حوزه برق تهران رخ داده باعث شد تعدادي از پست هاي برق كه بار عمده شهر تهران را تامين مي كنند از مدار خارج شود.در حال حاضر عوامل فني اين شركت ضمن رفع حادثه و ايزوله كردن منطقه، بخش عمده اي از خاموشي ها را رفع و به تدريج در حال رفع خاموشي كل شبكه هستند.جزئيات بيشتر در اطلاعيه هاي بعدي به استحضار شهروندان عزيز خواهد رسيد.
«بر اثر حادثه ای که رخ داد……باعث شد». جمله قدری به گوش سنگین می آید. «تعدادی از پست های برق که …….می کنند از مدار خارج شود». ظاهرا بایستی فعل جمله «خارج شوند» (به صورت جمع ) باشد و نه مفرد.
باز هم ذکر نمی شود که حادثه مذکور چه بوده. البته که باید حادثه ای پیش آمده باشد که برق قسمت وسیعی از پایتخت برود. در ضمن عبارت «رفع حادثه» خیلی به نظرم عجیب و غریب می آید. حادثه که رفع نمی شود، آن مشکل است که رفع می گردد. جلوی حادثه را می گیرند. پس از آنکه حادثه آمد که دیگر آمده، رفع نمی شود. مسئله بعدی آنکه در یک جمله، سه بار کلمه «رفع» استفاده شده که به باور من فرنگ نشین چندان از لحاظ فن نگارش فارسی کار صحیحی نیست.
البته در چنین مواقعی نمی توان به روابط عمومی و یا خبرگزاری ویا سایت خبری ایراد گرفت. راستش کار نگارش و آماده سازی اطلاعیه و خبر گاهی چنان گیج کننده می شود وسرعت بالائی را طلب می کند که مطلب خوانده و نخوانده به مخاطبین عرضه می گردد.
در هر حال امیدوارم این قطعی برق بهانه ای نشود برای اینکه «می بینید که برق کم داریم و این خاموشی نمونه ای بود از این کمبود. تنها راهی که خداوند برای تولید برق خلق نموده انرژی هسته ای است و ما ناچاریم کار اتم و غنی سازی را پیش ببریم تا برای بندگان خدا برق تولید کنیم پس انرژی هسته ای حق مسلم ماست و جهان خواران شرق و غرب عالم نمی گذارند ما به این اهداف عالیه برسیم پس مرگ بر فلانی و بهمانی».
بقول شاعر «توکار زمین را نکو ساختی ……که بر آسمان نیز پرداختی؟» تمام مشکلات و معضلات مملکت از همین نداشتن انرژی هسته ای می آید. وقتی انرژی هسته ای بیاید، مملکت آباد می شود، رفاه می آید، دست بیگانه کوتاه می شود، فساد از بین می رود، ارزانی می شود، امنیت می آید، مملکت می شود مثل زمان شاه!!!!

یادی از شعبان

اوت 23, 2006
نوشتن ازشعبان جعفری راحت نیست. نه تنها اسم او مترادف کودتای 28 مرداد و مسائل مربوط به آن است، بلکه فرهنگ «چماق» و «چماق داری» و «خود جوشی» در سیاست ما به شدت با نام «شعبان بی مخ» پیوند خورده به نحوی که به چماق دار می گوئیم شعبان بی مخ.
تقریبا هیچ کجا اطلاعات کامل و جامعی از زندگانی وی در دست نیست الا کتاب سرکار خانم هما سرشار که متاسفانه امکان خواندن آن را پیدا نکرده ام.
شعبان در همان روزی که زاده شد، از دنیا رفت. در 28 مرداد سال سی و دو شعبان بی مخ زاده شد، یعنی شناسنامه گرفت که تا قبل آن بزرگ جاهلی بود از جاهلان شهرو قرار نبود که نقشی بازی کند در تاریخ ایران. در همان روز 28 مرداد نیزمخالفان شاه آرزوی مرگ شعبان را می کردند. در یاد و خاطرات آزاد مردم ما وی محکوم به مرگ بود و همگی پرونده وی را بسته بودند، آماده که با آمدن ملک الموت به بالینش شادمانی کنند. اما نویسنده سرنوشت مردمان، با لبخندی تلخ و کنایه آمیز، درگذشت وی را پنجاه و سه سال بعد و درسالگرد همان روز که وی به دنیا آمد و شناسنامه دار شد و درتاریخ ما جاودانه گشت نگاشت.
در این پنجاه و سه سال، بسیاری جا پای وی نهادند و به نام «ایمان» و «عشق» و «باور» چوب بر سر دیگران شکستند. ایمان به راه «من»، عشق به راه «من» و باور به عقائد «من». اینان سد راه مردم شده و چون کوه بر سراعتقادات خود ماندند غافل از اینکه آدمی «نتوانستن» نداند، از کوه بالا می رود و پرچم فتح قله را بر فراز آن بر می افرازد و ابهت کوه را به سخره می گیرد. دل کوه می شکافد و از آن می گذرد.
گروهی دیگر نیز می دانند که این راه که می روند و قمه ای که می کشند و هل من مبارزی که می طلبند به ترکستان می رساندشان ولی چاره ای ندارند که صنعتی دیگرشان نیست و بین خجلت در پیش روی عهد و عیال و سر افکندگی «بی مخ» بودن دومی را بر گزیده اند تا به لقمه ای اربابان دریابندشان.
راستی آیا شعبان بی مخ مرد؟ آیا ما مردمان که ادعای آزادگی داریم هرکدام قسمتی از وجود وی را با خود حمل نمی کنیم؟ شیفتگی مان به «من» و آنچه که «من» به آن عشق می ورزم ما را در زورخانه وی قرار نمی دهد؟ «اعلیحضرت همایونی» ما چه کسی است؟ چه چیزی است؟ به وی چگونه عشق می ورزیم؟ با مخالفین مان چه رفتاری داریم؟ البته که قدمی از شعبان پیش تریم و مخالف به چماق چوبین نمی رانیم. چماق ما «اعتقاد » ما است. هر آنکس که چون ما می نگرد از ماست و الا از اردوگاه دشمن است و راندن وی به ای نحو کان مجاز و در حد اوجب واجبات.
اعتقاد، ایمان و باور گوهری است که در برخورد با دیگر هم نوعان خود صیقل می خورد. از دید فلسفه «شعبانی» «اعتقاد» چوبی است که ملاج دیگران را صفا و صیقل می دهد.
شعبان جعفری مرد، دستش از دنیا کوتاه گشت و رفت، خوبی و بدی هایش را به داور کل باز نهیم که قاضی القضات مردمان است در روز جزا. خود را دریابیم که مبادا مشغول میل زدن و کباده کشیدن در زورخانه او باشیم. چماق «باور» خود را آنقدر در کارگاه نقد بتراشیم که مدادی گردد کوچک و زبون برای جنگ و بزرگ و قدرتمند برای سازندگی انسانها.

چند تا جوک برای خنده شما

اوت 22, 2006
سلام. این جوک ها را از جوک روز برایتان کش رفته ام. راستش این مدت اینقدر به مسائل سیاسی چسبیده بودم که خودم هم حوصله ام سر رفت.

از یارو مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه پياده خيلي راهه

از وقتي تو رفتي چراغهاي خونمون خاموش شده، آخه نفت رو واسه چي برداشتي و رفتي؟

ببخشيد من از اداره گاز مزاحمتون ميشم.ميخواستم ببينم اجازه هست يه گاز از لپ شما بگيرم؟

زندگي انسان دو قسمت است : قسمت اول در انتظار قسمت دوم و قسمت دوم در حسرت قسمت اول!

احمدی نژاد: ما اسرائیل رو میگیریم ، اروپا رو میگیریم، حتی آمریکا رو میگیریم مردم: احمدی احمدی ال ام بی رو بچرخون ترکیه رو هم بگیریم.

او را گرفتند به جرم چيدن يك شاخه گل زيرا كه دستانش بوي گل مي داد … و هيچ وقت فكر نكردند كه شايد گلي كاشته باشد …!

عشق مانند كوهيست كه هر خري از آن بالا ميرود

اگه ديگه از اين وضع خسته شدي……… اگه ديگه از خودت هم بدت مياد……. اگه ميخاي متحول بشي و زندگي دوباره رو شروع كني…….ما بهت كمك ميكنيم………………………(ستاد بازيافت زباله)

روي برگ نوشتم که… دوستت دارم .. ولی تو مثل بز خورديش

عشق يعني زندگي را باختن …… چند سالي را بي دليل با هر الاغي ساختن

وقتی صداش کردم جوابمو نداد وقتی جوابمو داد که دیگه نمی تونستم صداش کنم !

یارو ادعای پیغمبری میکنه بهش میگن خب پیامبران ما معجزه داشتن مثلا وقتی به درخت میگفتن بیا درخت می اومد جلوشون تو چی داری؟گفت خب منم می تونم بعد به درختی که نزدیکش بود گفت آهای درخت بدو بیا اینجا وقتی درخته نیومد یارو خودش رفت پیش درخت و گفت پیامبران را تکبری نیست اکنون که او نیامد ما میرویم

پسر بچه ها شوخی شوخی به قورباغه های برکه سنگ می اندازند ،ولی قورباغه ها جدی جدی میمیرند

زندگی سرگذشت درگذشت آرزوهاست

معلم همچون شمعی ست که می سوزد و هوا را الوده می کند پس باید آن را گاز سوز کرد.

بيچاره مردا: وقتي به دنيا مي يان همه حال مامانشونو مي پرسن. وقتي ازدواج مي کنن همه مي گن چه عروس خوشگلي. وقتي مي ميرن همه مي گن بيچاره زنش

بی زشتی زیبایی معنی نداره
بی نفهمی فرزانگی معنی نداره
میبینی !!!؟
دنیا به تو احتیاج داره

مثبت انديشي يعني اينكه اگر يه گنجشك روي سرت مدفوع كرد، خوشحال باشي از اينكه گاوها پرواز نمي‌كنند

به يك نفرميگن فرق حادثه وفاجعه چيه….ميگه تويك كشتي مسافري باشي درحال مسافرت يه باره مادرزنت بيفته توآب به اين ميگن حادثه اماوقتي كه يه نجات غريق بره اونوبياره بيرون ميشه فاجعه

یونیفیلستان

اوت 19, 2006
آیا فرانسه کار بدی کرد که زیر حرف خود برای ارسال چند هزار نیروی حافظ صلح زد؟
اصلا و ابدا. از ابتدا هم معلوم بود که هیچ کشور غربی حاضر به این نخواهد شد که هزاران تن از شهروندانش در جائی مستقر باشند که هر آن احتمال رسیدن آسیب جدی جانی به آنها وجود دارد. هم حزب الله و هم اسرائیل در طول حیات خود نشان داده اند که نه برای سازمان ملل و نه برای مرزبانان و صلح بانان آن احترام و اهمیتی قائل نیستند و هر دو حاضرند به بهانه های واهی «دفاع مشروع از خود» هرگونه که صلاح دیدند با نیروهای حافظ صلح رفتار کنند. فرانسه نمی تواند هزاران نفر را بین این دو گروه وحشی مستقر کند، استقراری که با ماموریت های پیشین سازمان ملل تفاوت کلی دارد و آن داشتن حق تیر است. سربازی (ماموری) که به کار حافظ صلح بودن گمارده می گردد باید بداند داشتن حق تیر یعنی چه. داشتن حق درگیری مستقیم مستلزم وجود قوانینی برای آن است.
پس ابتدا باید قوانین «حق درگیری» یا «حق تیر» معلوم باشد، ناظر بر این حق نیز باید معین گردد (چه کسی تائید می کند که از این حق به جای خود استفاده شده؟) که این خود نیازمند مدتها مدید بحث و رای گیری و تبادل نظر است.
سپس باید این مسئله حل شود که اگر این دو گروه وحشی حزب الله و اسرائیل با یکدیگر سرشاخ شدند و در این میان جان مثلا پنجاه سرباز فرانسوی از بین رفت چه کسی جوابگوست. یادمان باشد که اسرائیل تمام جنایاتی را که تا کنون مرتکب شده تحت لوای «دفاع مشروع از خود» بوده و اصلا لزومی به پاسخ گوئی به کسی نمی بیند و هرچه می خواهد دل تنگش می کند، حزب الله هم که افعی هفت سری است از هفت دولت آزاد و اصلا گروهی نیست که سر و ته آن معلوم باشد که بتوان یقه آن را گرفت.
اگر برای آن سرباز جهان اولی خطری پیش بیاید و مثلا پنجاه نفر از ایشان در اثر حمله این دو گروه متخاصم کشته شوند ملت فرانسه با دولت خود چنان کاری خواهند کرد که تک تک اعضای دولت به حال و روز آن کشته ها غبطه بخورند.
می ماند کشورهای مسلمانی مثل اندونزی که در صورت یک درگیری منطقه ای یا جامع، گمان نمی کنم طرف اسرائیل را بگیرند و یا بی طرف بمانند و کشورهائی پاپتی مثل نپال و بنگلادش که به امید نمدی برای کلاه شان از آن سر دنیا دست به خطر می زنند. حال این نیروهای نیمه گرسنه نا کارآمد چگونه می توانند سر منشاء خیری شوند معلوم نیست.
آری متاسفانه کشورهای جهان اول که امکان انجام کاری را دارند برایشان هر شهروندی که خون از دماغش بیاید مهم است و باید بر روی ریسک آن خوب فکر کرد، کشورهای درجه دو و سه جهان هم اگر طبیب بودند سر خود دوا می کردند که هر روز با شورشی و تقاضای استقلالی در فلان جزیره پنج کیلومتر مربعی خود روبرو نباشند. اینان خود به نیروی حافظ صلح نیاز دارند.
از سوی دیگر این نیروهای حائل قرار است چه مدت در منطقه بمانند؟ گمانم که اینان می آیند و آنقدر می مانند تا حزب الله خلع سلاح شود و اسرائیل زمین های لبنان را پس بدهد و کشورهای عرب روابط خود را با اسرائیل عادی کنند و مردم عرب برای رفتن به سر کار خود بجای دوچرخه از اتومبیل استفاده کنند و گاوهای اسرائیلی لب مرز موقع نوشخوار ماقه نکشند و پادشاه برونئی قول بدهد که بر سر مزار یاسر عرفات ادای احترام کند و تعالیم صهیونیسم در دبستانهای سراسر جهان تدریس شود و هزاران «تا» و «اما» و «اگر» دیگر که هر کدام که گوشه اش پریده باشد بهانه می شود برای به آتش کشیدن قیصریه.
حضوراین نیروهای حافظ صلح هم به مرور جزئی از در و دیوار جنوب لبنان می گردد که تا کنون هم سی چهل سالی تاریخ زندگی در منطقه را دارند ، کم کم با مردم دوطرف مرز دوست می شوند و سپس با ایشان وصلت می کنند، فرزندان ایشان نیز در همانجا به دنیا می آیند و رشد می کنند و در برابر سوال «کجائی هستی؟» تا چند دهه دندان روی جگر می گذارند و هیچ نمی گویند که وطنی ندارند. دست آخر هم اختیار از دست می نهند و اعلام استقلال می کنند در مناطق جنوبی لبنان و شمال اسرائیل که بله ما هفتاد هشتاد سال است که پدران مان در این دیار زندگی کرده و به خاک رفته اند پس حق ماست داشتن پرچمی از خود و نظامی و پارلمانی و قس علیهذا. آن وقت اینان با همسایه شمالی (لبنان) و همسایه جنوبی (اسرائیل) سرشاخ می شوند و جنگ و خون و خون ریزی و تغییر مرز و موشک و راکت پراندن و سرباز از این و آن دزدیدن و بمب گذاشتن و حق دفاع مسلم داشتن و برای خود در منطقه تاریخ تراشیدن و خلاصه جنگ مقدس کردن. اینان نیز خود می شوند جزء مدعیان زد و خورد. چند صباحی دیگر نیز از دل همین ها گروه های دیگری به در می آیند و خلاصه داستان به همین روال پیش می رود.
آیندگان در میان خرابه های باستانی شهر ما هارددیسک کامپیوتر من را خواهند یافت و آنگاه انگشت به دهان خواهند ماند که چگونه فردی توانسته اینگونه بوجود آمدن کشور » یونیفیلستان» را پیش بینی کند، آنهم هفتاد هشتاد سال پیش از آن ودر زمانی که هنوز دو ملت باستانی! اسرائیل و حزب الله داشته اند بر سرو روی یکدیگر چماق می زده اند!!!