هیچ مگوی

این هم یکی از اشعار مولانا که برای اولین بار با صدای شاملو شنیدمش و آنچنان من را تکان داد که تا امروز دارم به آن فکر می کنم:
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
سخن رنج مگوي، جز سخن گنج مگوي
ور از اين بي خبري رنج مبر، هيچ مگوي
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر، هيج مگوي
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگوي
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي ، جز که به سر هيچ مگوي
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از این خانه برو رخت ببر هيچ مگوي
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
قصد آن را داشتم که درباره این شعر زیبا چند خطی بنویسم، نه به قصد تفسیر بلکه برداشت خودم را از آنچه شعر بیان می کند که در هنگام تایپ آن دیدم که نه، به هیچ روی نمی توانم به این تصویر دل انگیز دست بزنم. جز سجده دربرابر زیبائی مطلق کاری از دست من بر نمی آید.
یا حق
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: