ناچارم به دانستن

آنچه در این پست آورده ام طولانی و کسالت بار و بی سروته می تواند باشد. اگر حال و حوصله خواندن متن طولانی را ندارید از آن بگذرید که چیزی از دست نخواهید داد. متن زیر بیشتر خطاب به خودم نگاشته شده برای یادآوری آنچه در این بیست و چهار ساعت بر من گذشت، در ماهها و سالهای آینده که برمی گردم و نگاه می کنم به پشت سرم. چون مخاطب اصلی آن خود بودم فقط نگاشتمش و شادمان هستم که نمی خواهم برای ارائه به مخاطب حک و اصلاحش کنم و مقدمه و موخره بر آن بیافزایم. مسلما غلط دستوری و املائی نیز دارد. اگر می خوانیدش لطفا به دیده اغماض بر من بنگرید.

——————————————-

این مقاله استاد بهنود و نیز سالگرد کشته شدن فروهرها به همراه حرفی که یکی از همکاران این ور دنیائی ام دیروز به من زد و در پی خواهم آوردش من را یک راست پرتاب کرد به روزی که در سال پنجاه و هفت ما هم به تبعیت از دیگر مردمان درب خانه مان را بر روی تظاهر کنندگان فراری باز کرده بودیم تا پناه دهیم این قهرمانان ناشناس را. اما اول بشنوید داستان دیروز من را:

دیروز پس از این که در عالم سرخوشی خود لینکی را از بی بی سی برای یکی از همکاران فرستادم به سر میزش رفتم تا کمی با هم و به هم بخندیم (اصطلاحا ما دو تا با هم شوخی داریم) تا به سر میزش رسیدم و پرسیدمش از اینکه آیا صفحه را دیده یا نه در جواب گفت خبر ترور وزیر مسیحی لبنان را دیدی بر روی بی بی سی؟ اول به گوش های نیمه سالخورده ام اعتنا و اعتمادی نکردم و گفتم چه؟ صفحه اول بی بی سی را باز کرد و خبر را نشانم داد. جریانی از برق به درون چشمهایم رفت و در جا خشک و میخکوبم نمود. انگار که دارم خبر اعدام خودم را روی شبکه می بینم. در یکی دو ثانیه ای که چشمانم بر روی خلاصه خبر می گشت ذهن من بیش از آنکه به تجزیه تحلیل کلمات بپردازد داشت تمام قسمتهای بدنم را چک می کرد تا مطمئن شود در خواب نیستم و این بختکی نیست که آمده تا رویای روزی خوش را مشوش کند. نمی فهمیدم خبر را، مغزم قفل کرده بود. اعتراف می کنم پس از عمری زیستن در خاورمیانه و دانستن اینکه باید هر آن منتظر هر خبری و اتفاقی باشی، به دو روزی زیستن در این سر دنیا (بهشت شداد نمی خوانمش تا دل دوستانی که آرمانشهر می دانندش نرنجد) عادت دیرین از سر برفت و غبار میان سالی و گرد آرامش این دیار ذهن همواره در آماده باش من را با لایه ای از خاک پوشانده. لحظاتی طول کشید تا چرخ زنگ زده تفکر و تعقل را به حرکت اندازم و مطمئن شوم که آری لبنان عزیز بار دیگر با زمین لرزه ای سیاسی به تب و تاب است.

به کسری از ثانیه تمام امکانات و تئوری ها و مقصران و نفع برندگان و ریز و درشت قضایا را مرور کردم. پاک گیج شده بودم. همکارم داشت در این باره با من صحبت می کرد و من یکی دو جمله از وی عقب تر بودم. به او گفتم می دانی چیست؟ حتی من به عنوان یک خاورمیانه ای که آنجا بزرگ شده ام سر از تحولات آن در نمی آورم. کمی سر خود را چرخاند، چشمانش را تنگ کرد و از من پرسید: «حالا حتما لازم است این چیزها را بدانی؟» بنده خدا راست می گفت از نظر خودش،‌ منظورش این بود حالا که هزاران کیلومتر از تنور پر التهاب منطقه به دوری و امروزت چون دیروزت و چون فردایت می گذرد و نه شوکی هست و نه شرری آیا مرض داری که از این سردنیا این خبرها را دنبال می کنی و دل در گرو هر پیچ زلف خاورمیانه داری؟ زندگیت را بکن با معیارهای این سر دنیا چکار به آنجا داری؟ و من فقط به وی گفتم نمی توانم و فهمید حال ناخوشم را و دیگر هیچ نگفت. برگشتم پشت میزم و مثل دیوانه ها شروع کردم به مشت کوبیدن بر هر آنچه دم دست بود از میز گرفته تا دیوار های فزرتی اینجا. انواع فحش بود به زبان فارسی و فرنگی که بلند بلند از دهنم بیرون می جهید. سر دردی دیوانه کننده پیشانی سرم را به مدت بیش از دو ساعت از آن خود کرده بود. نمی فهمیدم بقول رسول پرویزی در مجموعه داستان «شلوارهای وصله دار» آنجا که در آخر داستانی حال معلم شان را نقل می کند که «تف بزرگی روی زمین انداخت، نمی دانم با من بود،‌ با خودش یا با سرنوشتش» (قریب به مضمون) با خودم بودم، با عمله اکره سیاست خاورمیانه بودم یا با سرنوشتم که صاف گوش من را گرفت و از روز اول در خاک ملتهب خاورمیانه به خشتم انداخت. نمی فهمیدم این ویر فهمیدن آنچه در آن خراب شده می گذرد از کجا و چرا به جان من افتاده؟ «برو ماستت را بخور آقاجان». نمی توانستم. باقی روز به این فکر می کردم که عجب آدم غریبی هستم من.

امروز صبح با سر زدن به خبرها و دیدن سالگرد مرحومان فروهر بار دیگر داغ دلم تازه شد. دوباره بد و بیراه بود که زلال دل را به گنداب خشم و غضب می آلود. گفتم ببین تو را به خدا! در آن سر خاورمیانه هنوز کفن بزرگ مرد عاشق وطنی چون رفیق حریری خشک نشده فرزند دیگر ملت را یک روز قبل از روز استقلال کشور می کشند و در این سوی این خاک حاصلخیز هفت سال پیش در چنین روزهائی مثله می کنند مردمانی چون داریوش و پروانه را، مردمانی همه از جنس نور و عشق را. و این را کس عجب نمی داند بر این خاک تفدیده مشرق که آمر و مجری و قاتل و عامل راست راست هر روز صبح از در خانه شان بیرون می آیند چون من چون شما و نیش خند شان را حواله نگاه های غضب آلود می نمایند و زمزمه کنان از برابر دیدگان ما می گذرند تا بر سر میز خود برسند و نقشه مثله کردن دیگری را جلوی چشم ما بکشند. با خود گفتم «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو» و بعد گشتم در قفسه های ذهن تا بیابم مثالی از قتلی سیاسی که در خاورمیانه حل شده باشد در روزگار ماضی و در روزگار مضبوط و در روزگار حاضر که نیافتمش. انگار که قانون الهی است در این سرزمین که سر بیگناه تا پای دار می رود،‌ بالای دار هم می رود،‌ از تن جدایش نیز می کنند همه به نام و یاد الله.

مقاله بهنود عزیز را که خواندم دیگر بغض بیست و چهار ساعته ام ترکید. کم ندیده ام از فدائی و مجاهد در کودکی ام (بگذریم که اکنون از هر آنچه مهر چپ و چپی دارد چنان متنفرم که نگو نپرس) در دور و بر ما. من در محیطی مارکسیست بزرگ شدم (متاسفانه). امثال حمزه فراهتی ها و صمد بهرنگی ها را به چشم خود دیده ام و نگاه نجیب و پر غرورشان نجابت و غرور را در جان کودکیم ریخت. به بد بختی می توانستم کتاب فارسی مدرسه ام را بخوانم که کتابهای صمد بهرنگی را می خواندم. نشریه های مزخرف چپ را که دیگر هنوز وارد خانه نشده به همراه پدر و مادرم واو به واو می خواندم و جالب اینکه سر در نمی آوردم از هیچکدام شان. هنوز که هنوز است گاه بارقه ای از سبک آتشین شریعتی یا متن آل احمد که سعی می کند بر خلاف آنچه نویسنده در ذهن دارد مودب صحبت کند در میان نوشتار من می آید و می رود. ناخودآگاه ذهنم گرته برمی دارد از همان مزخرفاتی که در اوان نوجوانی خوانده ام. و این همه تا چهارده سالگی من بود که بعد آن دیگر دست خود حزبی ها هم به ورق پاره ای از حرفهای مفت شان نمی رسید.

آن روز که در بگشادیم بر روی جوانانی که می گریختند از جلوی گلوله های سربی سربازانی که جواب گل را با گلوله می دادند و هفت هشت تائی از آنان هجوم آوردند از ترس جان به راه پله خانه کوچک قدیمی اجاره ای ما، برای اولین بار لمس کردم آدم هائی از جنس اطرافیانم، با همان نگاه ها و با همان سیبیل های مخصوص را و حس کردم که آنقدر که مادر و پدرم من را هیس هیس می کنند از ترس پلیس اوضاع خطرناک نیست و دیگرانی نیز هستند که هم قیافه و همسان «عباس احمد آقا اینا» و «نادر پروین خانم» و «شهلای منیرجان» و «کیوان عمه زری» هستند. آری مقاله بهنود پرتابم کرد مرا به «در باغ چند سالگی ام». زندگی کرده ام شان به تک تک. هنوز یادم هست خبر اعدام «کیوان عمه زری» را به نحوی که پدرم ناگهانی به من گفت. صبح تکانم داد و از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو که فلانی را اعدام کرده اند. من فقط دوازده سالم بود. طفلک اصلا مغز و زبانش کار نمی کرد پدرم تا بفهمد چگونه باید خبر را باز گوید. حالا که دیگر ربع قرن از آن سالهای جهنمی گذشته می فهمم بغضی که در صدا داشت را و سعی در فروخوردن آن می کرد. «کیوان عمه زری» یکی از آن جوانانی بود که نوجوانی و جوانی شان در «کیو کیو بنگ بنگ» چریک بازی و کوهنوردی گروهی و ممنوعه خوانی گذشت،‌ همانجور که بهنود از حمزه می گوید و از صمد.

شاید به پریشان گوئی افتاده ام و شمائی که علی رغم هشدار اول متن دارید این داستان پر از آب چشم را می خوانید بگوئید خوب که چه؟ الان عرض می کنم.

جواب آن سوال که همکار این دیاری ام از من پرسید که «حالا مگر مجبوری ای الاغ که پای در خاک قاره ای دیگر داری و سر در آخور اخبار خاورمیانه و ایران؟» را امروز پس از خواندن مقاله بهنود گرفتم. فهمیدم که باید و ناچارم تا بدانم که چه شد. راهی ندارم الا اینکه بدانم «آری اینچنین بود ای برادر» سرگذشت من سرگشته، این «خس در میقات» . و این «ماهی سیاه کوچولو» باید پیدا کند دریا را حتی اگر نتواند در آن شنا کند. حال آن شاهد قتلی را دارم که باید به سر صحنه جنایت باز گردد تا بیاد آورد و بفهمد که چه گذشته است که بی درک مجدد آن همه طرفین تنها به نزد قاضی تاریخ روند و شادمان باز آیند. ناچارم و موظف هستم که بفهمم چرا خاورمیانه من چنین است و چنان است و چرا مردمانش به این گونه روزگار سپری می کنند. باید بفهمم که چه ارتباطی است بین جنگی فرسایشی و هشت ساله که پشتیبانی اش می کردم به قلب و شعار «انرژی هسته ای چنین و چنان» خلائق که قلبا به ریشه کنی اش خود را ملزم می دانم. نیمی از عمرم در بی خبری و جهل تا کنون گذشته و دیگر وقتی ندارم «مگر این چند روز» را دریابم. تا ندانم که چرا بقول «شهر قصه» بیژن مفید معمین «هی همچین همچین همچین همچین همچین همچین» کردند نخواهم توانست جای خود را میهن اسلامیم بیابم. مبتلا هستم به درد ندانستن اینکه «روزگار سپری شده مردم سالخورده» ما که شاهد روی دادنش از زواویه دید خودم بودم از نگاه دیگر قهرمانان داستان چگونه روایت می شود.

تا اینها ندانم روی آسایشم نخواهد بود. من می خواهم و ناچارم تا ارتباط بین «ماهی سیاه کوچولو» و گودالی که «کیوان عمه زری» را در آن چال کرده بودند را بیابم. ارتباط عشق به وطن و قلب پاره پاره داریوش و پروانه را پیدا کنم. ارتباط بین اکسیژن آزادی و خفه کردن مختاری و پوینده را دریابم. پیدا کنم که چرا باید «رفیق» ی واقعی که به لطف و نرمی «حریری» بود و حاضر بود پول جیب را خرج وطن کند را تکه تکه کرد و ببینم که آخر چه لزومی هست به خالی کردن گلوله در مغز «پی یر». باید همان ماهی سیاه کوچولو شوم و بروم و حقیقت را بیابم. دست خودم نیست من باید کتاب تاریخ خودم را بخوانم و کامل کنم. در کتاب تاریخ من هم پرواز ثبت است و هم پرنده. هیچکدامشان هم رفتنی نیستند. باید بیابم، باید بدانم تا دیگر «ما متهم نباشیم».

من تشنه دانستن خود هستم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: