Archive for نوامبر 2006

حس گناه بس است،‌ حس لذت را باید تقویت کرد

نوامبر 27, 2006
آیا در زندگی تان احساس گناه می کنید؟ یک احساس گنگ و مبهم آلوده بودن به گناه یا تقصیر همواره با شماست؟ مثلا همیشه نگران این هستید که بقدر کافی به پدر و مادر پیر خود محبت نکرده اید و همین روزهاست که سرشان را زمین بگذارند و چشم شان منتظر محبت شما بماند. یا مثلا نگران این هستید که بقدر کافی آدم خوبی نیستید یا کسی شما را دوست ندارد و اصلا شما ارزش این را ندارید که کسی دوست تان بدارد. همواره خود را از رحمت خدا دور می بینید و هر شب با تضرع و گریه به درگاه احدیت می طلبید که گوشه چشمی به شما داشته باشد. همیشه دارید خود را و اعمال تان را می پائید تا مبادا خطائی از شما سر بزند و بعد هم که خطائی پیدا می کنید تا مدتها مدید خودتان به خودتان سرکوفت می زنید. بزرگی از اهالی علم یا قلم به رحمت ایزدی می رود و من و شما که نه سر پیازیم و نه ته پیاز انگشت به دهان می گیریم که ای وای و ای داد دیدی که فلانی رفت. تو پنداری که ما بنده خدا را از طناب در بالکن خانه مان حلق آویز کرده ایم که اینگونه احساس گناه می کنیم.
اگر دچار احساس گناه هستید باید بگویم که قسمت عمده ای از این احساس گناه از خود بزرگ بینی ماست. یعنی ما فکر می کنیم که مثلا در طول تاریخ بشر پدر و مادر ما (و اصلا خودما) خیلی با دیگر چند ده میلیارد بشری که تاکنون بر روی این کره خاکی اکسیژن فروداده و گاز کربنیک برون داده اند متفاوت هستند. تافته جدا بافته ایم. این است که فکر می کنیم اگر پدر یا مادر ما از دار دنیا رفتند دنیا چه گوهران گران بهائی را از دست می دهد. و خود ما به عنوان تنها موجودی ذی حقی که خداوند (یا طبیعت یا هرچه) خلق کرده باید بهترین و بالا ترین احترام ها و محبت ها و اکرام ها را در حق پدر و مادرمان بکنیم. محبت تپان شان کنیم تا زمانی که از دنیا می روند چشم شان در پی محبت نباشد.
باز فکر می کنیم خداوند با آن عظمت و رحمت کار و زندگی خودش و ملائکش را زمین گذاشته و دارد به ما پشت چشم نازک می کند، انگار که ما (شخص من یا شما) مخلوق ویژه اش هستیم که میان این همه خلقت مختلف و جور واجور فقط با من یا شما سر ناسازگاری (یا سازگاری) دارد.
باز فکر می کنیم آوخ که فلان عزیز گرانمایه از پیش ما رفت. خوب رفت که رفت، همه می روند و این قانون دنیاست و انیشتن و چارلی چاپلین و موسی و عیسی ندارد که. از دست ما به عنوان یکی از چند میلیون آدم چه کار بر می آمد بکنیم که نکردیم؟ ما «ننشستیم و نگاه کنیم». ما سرمان گرم زندگی مان بود مثل هر کس دیگری،‌ آیا این جرم است؟ گناهی متوجه ماست که مثلا «عمران صلاحی» سکته می کند و یا «بابک بیات» بخاطر نارسائی کبد فوت می کند؟ برای مان عزیز هستند و در زمان حیات شان هر کاری بتوانیم برای تجلیل و بزرگداشت شان و احیانا کمک به حل مشکلات شان باید بکنیم ولی نمی شود که زندگی را زمین گذاشت. من (نوعی) در زمان گرفتاری و مشکلات فلان هنرمند یا دانشمند یا بزرگ جامعه هرکاری می توانستم و جایگاه اجتماعیم و امکاناتم اجازه می داد انجام دادم چه لزومی دارد که من احساس گناه کنم از درگذشت وی؟
ما داریم سعی می کنیم با گره زدن خود به بزرگان برای خود بزرگی حاصل کنیم،‌ این است که مثلا برای فلان بزرگ در گذشته خود را شماتت می کنیم که باید فلان می کردیم و نکردیم. آخر مگر ما کیستیم؟ یکی از همان میلیون ها آدمی که هر روز از خیابانها می گذرند. حقیقت این است که ما آنقدرها هم بزرگ و مهم نیستیم که فکر می کنیم.
از سوی دیگر احساس گناه می تواند حرکت زا باشد. فرض کنید که شما بخاطر برخوردی که با همسایه داشته اید احساس گناه می کنید. برای خاطر اینکه از شر این احساس خلاص شوید همینکه می بینید ماشین همسایه در برف مانده سریعا به کمک می دوید و بسیار بیشتر از یک رابطه همسایه با همسایه دیگر از خودتان مایه می گذارید. به دلیل همین انرژی جبرانی پس از گناه، آنانی که در راس هرم های مختلف مذهبی، سیاسی،‌ هنری، فرهنگی و غیره جامعه مان هستند می توانند با ایجاد احساس گناه در ما،‌ هر گونه که بخواهند ما را هدایت کنند.
مثلا حاج آقا بالای منبر آنچنان از دستگاه عظیم حساب و حساب کشی الهی داد سخن می دهد که من به یاد می آورم که ای وای دیشب سر شام تکه کوچکی از نان ساندویچم که در سفره افتاده بود را به دور ریختم و همین یک ذره نان قرار است روز قیامت بر سر پل سراط پدرم را در آورد. این است که با تضرع و لابه به نزد حاجی می روم و از ایشان کمک می خواهم. ایشان هم بنده را موظف می کنند که مثلا هزینه یک ماه خرید صابون برای دستشوئی های مسجد را بعهده بگیرم. به همین سادگی.
یا فلان روشفکر بنده نوعی را سرزنش می کند که از سبک «سوررآلیسم» هیچ نمی دانم و آنگاه با احساس گناه حاصله در من، تشویق می شوم که بروم و بیشتر مطالعه کنم.
راستش همه اینها نوعی از زندگی است، لزومی ندارد که ما با سرزنش پیش برویم. نمی پسندم که افراد برجسته جامعه با ایجاد احساس گناه در من بخواهند در مسیر شان پیش بروم چه خرید صابون برای دستشوئی مسجد باشد (که قاعدتا به من ارتباطی ندارد و با شیادی پول از کف من می رود) ویا مطالعه بیشتر (که بسیار خوب و مفید هم هست).
بجای ایجاد احساس گناه بیائید ایجاد احساس لذت کنیم. شاد باشیم از اینکه توانستیم با همین وبلاگ ها و سایتهای خودمان (کم خواننده یا پر خواننده) وضعیت بابک بیات را پوشش دهیم. لذت ببریم از اینکه در عزای عمران صلاحی هر کدام مان سعی کردیم پستی به یاد وی بنویسیم که همانند وی لبخند بر صورت خوانندگان ما بگذارد. قبول کنیم که ما یک هفتاد میلیونیم ایران هستیم و نه ایران و نه جهان بر روی محور ما نمی گردند. شاد باشیم به اینکه ما هم در حد بضاعت خود توانستیم کاری بکنیم. لذت ببریم که خدائی که در همه حال با ما است ارحم الراحمین است و دوست مان دارد. لذت ببریم از اینکه یک انسان هستیم با همه فرشته خوئي و شیطان صفتی یک انسان. توهم نداشته باشیم که من، یک هفتاد میلونیوم ایران،‌ می توانم ایران را عوض کنم و سرنوشت مردمان آن را بهبود بخشم. می توانم در ده نفر که اطراف من هستند تحول ایجاد کنم و باعث بهبود شرایط شان شوم.
حس گناه ما را به جائی نمی رساند باید لذت برد و حس لذت را تقویت کرد.
Advertisements

درگذشت بابک بیات را به قلب های عاشق تسلیت عرض می کنم

نوامبر 27, 2006
در گذشت بابک بیات را اول به خانواده خود او که عمری باوی زیسته اند و سپس به همه آنهائي که با نوای موسیقی او عشق را یافته اند، گریسته اند و خندیده اند، زمزمه اش کرده اند، توی کوچه معشوق بالا و پائین رفته اند، فروشکسته اند و باز ساخته شده اند؛ به آنهائی که موسیقی بیات همراه صدای جادوئی شان بوده، به آنهائی که من و شما دوست داریم یک لحظه ببینیم شان و با ورودشان بر روی صحنه سالن با دست زدن حضار به هوا می رود، به آن مردان و زنانی که بدور از هیاهو و در خلوت خود کلمات را با هم ترکیب می کنند تا امثال بیات برقامت خلقت شان لباسی بدوزند یکتا، بر همه اینان تسلیت باد.

به سایت قفسه سر بزنید

نوامبر 26, 2006

آنهائی که مثل من در میان کفار از خدا بی خبر و زبان نفهم زندگی می کنند و دل شان برای خواندن دو خط کتاب فارسی تنگ شده باید حتما به سایت قفسه سر بزنند. دراین سایت بیش از چهار هزار کتاب فارسی آنلاین وجود دارد که مطمئن هستم هرکس با هر سلیقه ای را راضی می کند. لینک شان را هم به لیست لینک های دوستان درهمینجا اضافه کرده ام.

ما برویم کتاب باب دندان خود را بیابیم.

یا حق

خاتون

نوامبر 25, 2006
قرار نیست که ما همه اش از سیاست بگوئیم و خط به خط اخبار را بخوانیم تا گاف های حضرات را بگیریم. در این میان چیزی که نباید فراموشش کرد زندگی است. بخش بزرگی از زندگی لذت بردن از زیبائی ها ست و برای ما ایرانیان کمتر چیزی به پای زیبائی یک شعر می رسد.
ترانه زیبای خاتون را با صدای جاودانه ابی (آلبوم شب زده) از سایت پارسی میوزیک گوش کنید. متن آن را هم می توانید بر روی سایت ترانه سرای هنرمند آن ایرج جنتی عطائی ببینید. تنظیم آهنگ آن هم کار بابک بیات پر افتخار ماست:
——————————————
کدوم شاعر، کدوم عاشق، کدوم مرد
تو رو دیدو به یاد من نیافتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد
تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هائی
تو بانوی ترانه هامی اما
مث شکستن من بی صدائی
تو باور میکنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگی
که میشناسی غرور شیشه ها رو
تو معصومی مث تنهائی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهائی مث معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور
نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هائی
تو بانوی ترانه هامی اما
مث شکستن من بی صدائی
ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهائی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون
تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم محکوم
نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هائی
تو بانوی ترانه هامی اما
مث شکستن من بی صدائی

چند تا عکس از پی سی دانلود

نوامبر 25, 2006




می توانید بروید به پی سی دانلود و این عکسها را که من از آنجا برایتان کش رفته ام ببینید.

چپی ها بخوانند

نوامبر 24, 2006
از کلیه دوستان، برادران و خواهران کمونیست و مارکسیست و چپی و بغل مالیده و شاسی جاخورده و تصادفی و چپ کرده خواهش می کنم دیگر از گذاشتن کامنت نا مربوط پر از مهملات حزبی شان و شعارهای مهوع خود داری فرمایند. در غیر این صورت کامنت شان به سه سوت حذف می شود و بسا که دشنامی هم از طرف اینجانب تقدیم حضورشان گردد (از نوع چارواداری و مربوط به بستگان نزدیک شان).
اگر درباره مطلب نگاشته شده حرفی و سخنی دارند قدم شان بر روی چشم که هرگونه صلاح می دانند مطلب خود را در کامنت ها بیان بفرمایند حتی اگر به زبان وحشیانه بیانیه ها و شعارهای مزخرف شان باشد. اما اگر بخواهند از این وبلاگ پیزوری ما که قدر انگشتان دست راست نگارنده هم خواننده ندارد برای سر دادن عرعر خود و آزار گوش خلق استفاده نمایند حتما جلو شان را می گیرم. می توانند خودشان در سایت ها و وبلاگ های شان هر شکری که دوست دارند بخورند ولی اینجا جای بحث است و گفتگو. اگر می توانند عین بچه آدم صحبت کنند ( که بعید می دانم یک چپی اصلا بداند «بچه آدم» چیست و «صحبت» یعنی چه) بفرمایند و هرچه دل تنگشان می خواهد بگویند.
در مورد ایمیل، این عزیزان آزادند که هرچقدر که مایل هستند و به هر زبانی (حتی زبان عصر حجری خاص خودشان) که می خواهند برای این حقیر ایمیل بزنند. به ایشان اطمینان می دهم که پس از باز کردن ایمیل و خواندن خط اول آن اگر که مربوط به بلاگ نباشد سریعا جفنگیات شان را به سطل آشغال منتقل می کنم. در غیر این صورت با کمال احترام پاسخگوی ایشان خواهم بود.
از روز اول بنا نداشتم که کامنتی را پاک کنم ولی این ….. های چپی (به جای نقطه چین هر گونه دری وری ای که به ذهن تان آمد می توانید بگذارید) دیگر شورش را در آورده اند و هر بار که به بلاگ سر می زنم مزخرفی نا مربوط از این ……ها (ایضا هرگونه صفت منفی) در پای متن می بینم. مار از پونه بدش می آید دم لونه اش سبز می شود، من خیلی واله و شیدای این حضرات …… (ایضا) هستم در این سر دنیا هم دست از سر ما بر نمی دارند.
چون مطلب را با خطاب کردن این …..ها (ایضا) شروع کردم با سخنی به ایشان به پایانش می برم. آقایان و خانمهائی که گرایش به چپ دارید، همانگونه که در پست های قبلی گفته ام من در محیطی مارکسیست بزرگ شدم، می شناسم تان و عامل اصلی وضعیت اسفناک امروز ایران را همان کارها و مبارزات شما می دانم. نیز بسیار برروی خود کار کرده ام تا دیگر از موجوداتی چون شما نفرت نداشته باشم (و هنوز نیز دارم سعی می کنم که باقی نفرت از شما را از دل بیرون کنم). حال که دست سرنوشت نه تنها من را چند هزار کیلومتر از ایران دورتر پرتاب کرده بلکه دارد همین چند تار موی باقی مانده روی کاسه سرمان را هم با قلم موی سالخوردگی با متانت کامل خاکستری رنگ می کند به این نتیجه رسیده ام که شما حضرات چپی فتوکپی پررنگ همان دشمنان تان که ادعای مبارزه با ایشان را دارید هستید. فرق زیادی بین شما و آنانی که در بیانیه های خود محکوم شان می کنید و وحشی و فلان و بهمان می نامیدشان نمی بینم. از نظر من هر دو شما از یک قبیله هستید،‌ قبیله خشک مغزان. یکی ریش سمبلش است و یکی سبیل. معتقدم تمام این شعارهای پوچ و عر و گ….ز هائی هم که در حال حاضر در دهان حکومتی های ایران است را شما در زمان قبل انقلاب و در حین انقلاب در دهان شان گذاشتید و الا آخوند ها که دشمنی ای نداشتند با آمریکا.
ادامه می دهم که علیرغم اینکه یکی از بستگان درجه دو من به همراه نامزدش ربع قرن است در خاک خاوران خفته اند، یکی از بستگانی که در مراسم مخفی عزاداری برای آن عزیز به تذکر فامیل گوش نداد، فرار نکرد و به سالی نکشیده اعدام شد و در همانجا به خاک رفت و علیرغم اینکه دو تن از بستگان (یکی دور و یکی کاملا نزدیک)‌ در مجموع نه سال از سالهای جوانی شان را در اوین و گوهردشت پشت میله ها گذراندند به همان جرم ها که می دانیم و می دانید،‌ علیرغم همه اینها معتقدم هیچ فرقی واقعی بین این اعدامیان و آن اعدام کنندگان، این زندانیان و آن زندانبانان وجود ندارد. هر دو گروه وحشی بودند (و هستند)‌ و ایدئولوژی جلوی چشمهای شان را بسته بوده و است. تنها تفاوت این است که این بار گردش چرخ آن گروه را قوی تر کرد تا دمار از روزگار اینان در آورند. ممکن بود اینان قوی تر باشند تا دمار از روزگار مذهبیون در آورند ولی خوب درب روزگار به این پاشنه نگشت. از نظر من همان عزیز تیرباران شده ام می توانست خود تیرباران کننده مخالفینش باشد. دلیل ندارد چون فامیل من است از وی حمایت کنم.
من هیچ فرقی بین چپی ها و کسانی که چپی ها آنان را دشمن خود می دانند قائل نیستم. خود نیز دشمن ایشان نیستم بلکه مایل هستم وقتی در خیابان می بینم شان از پیاده رو آن سمت استفاده کنم تا ضرری از جانب شان به من نرسد. آرزوی این را نیز دارم که با پیشرفت های علمی شگرفی که در جهان امپریالیستی امروز در حال وقوع است روزی بتوان اولین سلول چیزی بنام مغز را در سر این عزیزان کاشت تا بلکه پس از چند صد سال بتوانند قادر به تفکر پیش پا افتاده بشوند و بلکه آن زمان حلقه گم شده داروین پیدا شود.
از دیگر دوستان و خوانندگان این وبلاگ نیز صمیمانه و خاضعانه پوزش می طلبم که مطلب امروز را با دشنام و حرف زشت آلودم. راستش می خواستم برای بار اول و آخر با آقایان و خانمهای چپی صحبت کنم و از آنجا که اینان زبان پاک و تمیز آدمیزاد را نمی فهمند و باید در لابلای هر جمله ای دو سه دشنام چاشنی باشد تا اینان بفهمندش به ناچار از الفاظ رکیک استفاده کردم تا بلکه سخنم را در گوش بگیرند. شرمنده همگی هستم. از پست های آینده روال سابق را از سر می گیریم.
ارادتمند
ققنوس
پس نوشتار: من با ایدئولوژی این افراد کاری ندارم. هر کس محق است که نظرها و دیدگاه های خودش را داشته باشد و افکار وی قابل احترام است. ولی این نظرها و دیدگاه ها را باید با کمال آرامش و با احترام و بدور از شعار هائی مثل «مرگ بر این» و «زنده باد آن» مطرح کرد و از تهمت زدن و فحاشی پرهیز نمود. در ضمن نباید گوش دیگران را گرفت و آنها را هدایت کرد بلکه باید با آنها سخن گفت. اینکه این جماعت به آن معتقدند که «یا راه من را بپذیر یا سمت جاده را بگیر» همان حرفی است که اکنون مذهبیون دارند در داخل کشور می زنند. آنان می خواهند به ضرب تو سری مردم را به بهشت برین ببرند و اینان می خواهند به ضرب چماق خلق را به آرمانشهر مارکس هدایت کنند. هردو از نظر من مذموم است. شاید یکی از دلائلی که مخالفین حکومت در خارج کشور به پر و پای یکدیگر می پیچند همین است که می بینند یک سر بزرگ ریشه ادبیات و تفکر جمهوری اسلامی در میان همین گروه های چپ است که به نوعی ناخواسته تبدیل به سربازان بی جیره و مواجب حکومت گشته اند و هر کس و ناکسی را که بیابند از دم تیغ زبان و قلم خود می گذرانند و انواع مارک ها و انگ ها را به وی می چسبانند. حیا را هم که از روز اول قورت داده اند و یک کاسه آب هم رویش. کاملا عین همان حکومت عمل می کنند منتها آنان با ریش و اینان با سبیل. ترکیب این دو (ریشو و سیبیلو) هم که معلوم است می شود غول بی شاخ و دمی که اکنون دچارش هستیم.

چرا ما ایرانیان دوست داریم غیر قابل پیش بینی باشیم؟

نوامبر 24, 2006
زیاد شنیده ایم و گفته ایم که «ایرانیان غیر قابل پیش بینی اند، رفتارشان از هیچ الگوی مشخصی پیروی نمی کند، معلوم نیست که آنچه می گویند در قلب شان است یا فقط حرف زبان شان، در این زمینه خاص نمی توان حکم قطعی داد و باید صبر کرد و واکنش فلان قسمت یا بهمان طبقه جامعه را دید». این که ما رفتارمان از هیچ منطق و الگوئی تبعیت نمی کند (بخصوص رفتار سیاسی مان) چیزی نیست که من بخواهم با اعداد و ارقام آن را به شما ثابت کنم. همه به نحوی با این مسئله روبرو شده ایم.
چرائی این قضیه را باید روانکاوان و جامعه شناسان بررسی کنند ولی آنچه به ذهن من می رسد این است که :
این یک مکانیسم دفاعی است که ما در مقابل شرایط و دشمنان اطرافمان در درون خود گسترش داده ایم. اجازه دهید مثالی بزنم، شما با یکی از بچه های دو تا محله آن طرف تر دعوای تان می شود. همه می دانند که فلانی مشت های دقیق و سنگینی به رقیب خود می زند. شما نیز که می دانید نحوه مقابله وی با شما چگونه است با دادن جا خالی وی را از تنها کاری که می تواند بکند محروم می کنید. پس اگر قابل پیش بینی بودی و طرف مقابلت بتواند حرکت بعدی تو را حدس بزند میدان را به رقیب وا گذارده ای. این است که ما ایرانیان سعی می کنیم تا هیچگاه هیچ بیگانه ای نتواند رفتار ما را حدس بزند. این غیر قابل پیش بینی بودن رفتار و کردار کم کم آنچنان در وجود ما ریشه دوانده که مثلا زن و شوهری هم که چهل سال است با هم زندگی می کنند گاه نمی توانند بفهمند طرف مقابل چکار می خواهد بکند یا چرا فلان کار را کرد. قسمتی از عدم درک متقابل والدین و فرزندان نیز از همین پیروی نکردن ما حتی از الگوهای رفتاری شخصی مان است. در حالت حاد دچار شکاف شخصیتی می شویم.
کار تا بدانجائی پیش می رود که ما حتی برای خودمان هم تبدیل به موجودی غیر قابل پیش بینی می شویم! چند بار تا بحال از خودمان پرسیده ایم که آخر آدم حسابی این چه کاری بود که کردی؟ و جواب معقولی برای سوال مان نیافته ایم؟ این نشان می دهد که ما رفتارمان بر اساس الگو یا منطق نیست، ما -بقول مردم عادی- «حال می کنیم» وقتی که کسی سر از کار مان در نمی آورد و دیگری نمی تواند پیش بینی مان کند، حتی اگر خودمان نفهمیم چکار داریم می کنیم!
این مکانیسم دفاعی بخصوص در حیطه سیاست و رفتارهای اجتماعی ما آنقدر قوی است که حتی تحلیلگرانی هم که تمام عمرشان در متن حوادث جامعه ما گذشته نمی توانند با قاطعیت یا درصد بالائی از قطعیت بگویند که واکنش مردم به مثلا فلان حرف رئیس جمهور چیست. حتما در این یکی دو سال اخیر خیلی شنیده اید که گروهی می گویند «اولین موشک آمریکا که به ایران بخورد مردم ملایان را چنین و چنان خواهند کرد» و گروهی دیگر می گویند که «نخیر با اولین گلوله آمریکا مردم پشت سر همان حکومتی قرار می گیرند که از آن دل خوشی هم ندارند» . این نشان می دهد که مردم ما در همان لحظه ای که خبر اصابت موشک را بشنوند تصمیم می گیرند که باید به سمت آمریکا بروند یا به سمت حکومت فعلی شان. هنوز تصمیم نگرفته اند، غیر قابل پیش بینی هستند.
نفعی که از این مثال خاص عاید مردم می شود این است که هم حکومت ایران و هم دولت آمریکا خواسته یا نا خواسته ناچار به باج دادن به مردم هستند، دولتیان دیگر به زلف و کاکل و کت شلوار مردم گیر نمی دهند (یا کمتر گیر می دهند) و آمریکائیان هم هی پشت میکروفون های خود صحبت از مردم خوب و نجیب و فهمیده ای می کنند که فلان قدر هزار سال تاریخ دارند. حالا اگر رفتا مردم از قبل معلوم بود (مثل رفتار کره ای ها) که این چیزها (آزادی اجتماعی و تعریف و تمجید باد کننده) گیر ما نمی آمد.
از سوی دیگر این غیر قابل پیش بینی بودن زمانی که ما ناچار از همکاری با مردمی و یا سیستمی قابل پیش بینی هستیم (مثلا ناچاریم در یک سری مذاکرات تجاری مثل بچه آدم سر میز بنشینیم و حرف بزنیم یا در یک کنفرانس علمی که ناچاریم کاملا قابل پیش بینی حرکت کنیم) باعث احساس خفگی مان می شود. اینجا دیگر دست مان را اصطلاحا می خوانند. چون همیشه عادت کرده ایم که غیر قابل پیش بینی باشیم پس طریقه تفکر درست و منطقی در برخورد با مسائل مختلف را نیز نمی دانیم. با منطق کودکان دبستانی پیش می آئیم و طرف مقابل بسیار زود می فهمد که می تواند هر کلاه گشادی که بخواهد سر ما بگذارد که منطق ما منطقی بچه سال و نا پخته است.
قضا قدری و با دعا و آیت الکرسی زندگی کردن مان هم جنبه دیگری است از همین تمایل شدید ما برای اینکه طبق الگو پیش نرویم. شاید قانون گریزی مان هم قسمتی به همین دلیل باشد که دوست داریم پیش بینی نشویم. حتی اگر چراغ قرمز است باز هم از آن بگذریم تا نشان دهیم که به هیچ صراطی مستقیم نیستیم. قانون پیش بینی رفتار ماست،‌ ما بساط هر آنچه و هر آنکه ما را پیش بینی کند بهم می زنیم.
رای آوردن آقای احمدی نژاد و حرفهائی که ایشان می زند نیز در همین چهار چوب قابل تجزیه و تحلیل است. ما در رای دادن مان هم می خواهیم «شگفتی بیافرینیم» می خواهیم مرموز جلوه کنیم، لذت می بریم از اینکه ما با یک چرخش قلم بر روی کاغذ به کسی رای بدهیم که از دید منطقی دیگران کمترین شانس انتخاب شدن را دارد و بعد با انتخاب وی کلی آدم های فهمیده و متین و موقر و تحصیلکرده باید مقادیر معتنابهی زمان صرف کنند تا بفهمند که چه شد که ما چنین غلطی کردیم. «حال می کنیم» که به ریش دیگران بخندیم. ته دل مان قیلی ویلی می شود وقتی که فکر می کنیم این اصطلاح ناب بچه های ناف تهران را که ریاست جمهورمان چنین لوطی وار از پشت میکروفن ادا می کند خطاب به ملت، چگونه خبرگزاری های خارجی ترجمه اش خواهند کرد و اسیر چه سردرگمی ای و چه حماقتی خواهند شد خارجیان وقتی جمله ایشان را ده بار می خوانند و دست آخر نمی فهمندش. گمان می کنیم که داریم «سرکار» می گذاریم شان.
مشکل اینجاست که ما دیگر در ایران رضا شاهی یا خاورمیانه عبدالناصری زندگی نمی کنیم. سال ۲۰۰۶میلادی دارد به آخر می رسد و ما همچنان دوست داریم در کشوری «مرموز» زندگی کنیم. طولی نمی کشد که این لقمه های گنده تر از دهان مان (که انرژی هسته ای یکی از آن مجموعه است و مرگ بر آمریکا گفتن مان دیگری) یا ما را به مقام شامخ سروری خاورمیانه و جهان می رساند یا در گلوی مان می ماند و محتاج یکی از خودمان بد بخت تر مان می کند که بر گرده مان بکوبد بلکه لقمه قاتل جان از دهان مان بیرون بپرد. در هر دو صورت -چه ببریم این مسابقه مسخره را و چه ببازیمش- ناچار خواهیم بود با مردم دیگر جهان تعامل و بده بستان فرهنگی و اقتصادی داشته باشیم. اگر آقای منطقه شدیم که ناگزیریم دل های خلائق را به دست بیاوریم و آنها را برای خود نگاه داریم شان و اگر همه چیز از کف دادیم که باید یاد بگیریم شیوه اطاعت از آنانی که تا دیروز اسب دشمن ما را قشو می کردند.
در جهانی زندگی می کنیم که دست «هر کودک ده ساله این شهر» دوربین دیجیتالی است آماده دیدن و ضبط کردن و این دوربین داخل تلفنی است که همه جا با اوست و به مدد فشار چند دگمه نا قابل جهانیان می توانند دنیا را از زاویه دید آن شخص بنگرند. باید بدانیم که دیگر نمی توان غیر قابل پیش بینی بود. با غیر قابل پیش بینی بودن شاید -و فقط شاید- بتوان نظم جهان برهم ریخت و دیو از اریکه قدرت پائین کشید ولی نمی توان نظمی نوین به جهان داد که به نفع مان باشد و بر تخت دیو جلوس کرد. باید قابل پیش بینی بود.

درخواست کمک کرده ایم یا نه؟

نوامبر 23, 2006

این دو خبر در همین امروز دوم آذر بر روی وبسایت خبرگزاری فارس بود.

خبر اول:

———————————

آسوشيتدپرس به نقل از ديپلماتها:
درخواست كمك هسته‌اي ايران فعلا از دستور كار خارج مي‌شود …كميته همكاري و كمك‌هاي فني آژانس خلاصه‌اي از بررسي 832 درخواست كمك فني از سوي كشورهاي عضو را به نشست شوراي حكام در روز پنج‌شنبه ارائه داده است. قرار است در اين نشست دو روزه سياسي درباره درخواست ايران براي كمك به پروژه آب سنگين اراك تصميم‌گيري شود و بنابراين گزارش انتظار مي‌رود درخواست ايران فعلا از دستور كار خارج شود.

——————————-

خبر دوم:

—————————-

در كنفرانس خبري مشترك با همتاي مالزيايي‌

متكي: براي پروژه اراك از آژانس درخواست كمك نكرديم
خبرگزاري فارس: وزير امور خارجه كشورمان تصريح كرد: ايران براي پروژه اراك از آژانس بين‌المللي انرژي اتمي درخواست كمك نكرده است
.

——————————-

خبر اول حکایت از این دارد که درخواست ايران از آژانس بين‌المللي انرژي اتمي براي كمك به تامين ايمني رآكتور آب سنگين اراك فعلا از دستور کار خارج شده و بعد آقای متکی (وزیر امور خارجه ایران) در خبر دوم اظهار می دارد که براي پروژه اراك از آژانس درخواست كمك نكرديم.

بی انصافها لااقل این دو خبر را باهم بر روی یک صفحه نیاورید. آبروی وزیر امور خارجه می رود با آن همه تاکیدی که در خبر اول بر روی «کمک» است.

در ضمن نام قسمتی از آژانس که به درخواست کشورها در چنین زمینه هائی رسیدگی می کند «كميته همكاري و كمك‌هاي فني آژانس» است. حالا اگر شما آدم معقولی باشید از چنین کمیته ای چه درخواستی مطرح می کنید؟ درخواست همکاری و کمک می نمائید نه؟ آنوقت آقای وزیر امور خارجه می فرمایند که ما درخواست کمک نکرده ایم. پس درخواست چه کرده اید از «کمیته همکاری و کمک های فنی آژانس»؟ درخواست گرویدن به دین مبین اسلام؟ درخواست همکاری در زمینه برقراری سرویس رفت و آمد کارکنان مجتمع اراک و خانواده های شان به جمکران؟

باز هم انفجار در بغداد

نوامبر 23, 2006
همین الان بی بی سی خبر از کشته شدن یکصد و پانزده نفر در اثر انفجارهای بغداد در شهرک شیعه نشین صدر داد.
امیدوارم که آمار کشته ها اشتباه باشد و تا به این حد بالا نباشد. شوخی نیست ۱۱۵ نفرِِ آدم، مثل من مثل شما.

ناچارم به دانستن

نوامبر 23, 2006

آنچه در این پست آورده ام طولانی و کسالت بار و بی سروته می تواند باشد. اگر حال و حوصله خواندن متن طولانی را ندارید از آن بگذرید که چیزی از دست نخواهید داد. متن زیر بیشتر خطاب به خودم نگاشته شده برای یادآوری آنچه در این بیست و چهار ساعت بر من گذشت، در ماهها و سالهای آینده که برمی گردم و نگاه می کنم به پشت سرم. چون مخاطب اصلی آن خود بودم فقط نگاشتمش و شادمان هستم که نمی خواهم برای ارائه به مخاطب حک و اصلاحش کنم و مقدمه و موخره بر آن بیافزایم. مسلما غلط دستوری و املائی نیز دارد. اگر می خوانیدش لطفا به دیده اغماض بر من بنگرید.

——————————————-

این مقاله استاد بهنود و نیز سالگرد کشته شدن فروهرها به همراه حرفی که یکی از همکاران این ور دنیائی ام دیروز به من زد و در پی خواهم آوردش من را یک راست پرتاب کرد به روزی که در سال پنجاه و هفت ما هم به تبعیت از دیگر مردمان درب خانه مان را بر روی تظاهر کنندگان فراری باز کرده بودیم تا پناه دهیم این قهرمانان ناشناس را. اما اول بشنوید داستان دیروز من را:

دیروز پس از این که در عالم سرخوشی خود لینکی را از بی بی سی برای یکی از همکاران فرستادم به سر میزش رفتم تا کمی با هم و به هم بخندیم (اصطلاحا ما دو تا با هم شوخی داریم) تا به سر میزش رسیدم و پرسیدمش از اینکه آیا صفحه را دیده یا نه در جواب گفت خبر ترور وزیر مسیحی لبنان را دیدی بر روی بی بی سی؟ اول به گوش های نیمه سالخورده ام اعتنا و اعتمادی نکردم و گفتم چه؟ صفحه اول بی بی سی را باز کرد و خبر را نشانم داد. جریانی از برق به درون چشمهایم رفت و در جا خشک و میخکوبم نمود. انگار که دارم خبر اعدام خودم را روی شبکه می بینم. در یکی دو ثانیه ای که چشمانم بر روی خلاصه خبر می گشت ذهن من بیش از آنکه به تجزیه تحلیل کلمات بپردازد داشت تمام قسمتهای بدنم را چک می کرد تا مطمئن شود در خواب نیستم و این بختکی نیست که آمده تا رویای روزی خوش را مشوش کند. نمی فهمیدم خبر را، مغزم قفل کرده بود. اعتراف می کنم پس از عمری زیستن در خاورمیانه و دانستن اینکه باید هر آن منتظر هر خبری و اتفاقی باشی، به دو روزی زیستن در این سر دنیا (بهشت شداد نمی خوانمش تا دل دوستانی که آرمانشهر می دانندش نرنجد) عادت دیرین از سر برفت و غبار میان سالی و گرد آرامش این دیار ذهن همواره در آماده باش من را با لایه ای از خاک پوشانده. لحظاتی طول کشید تا چرخ زنگ زده تفکر و تعقل را به حرکت اندازم و مطمئن شوم که آری لبنان عزیز بار دیگر با زمین لرزه ای سیاسی به تب و تاب است.

به کسری از ثانیه تمام امکانات و تئوری ها و مقصران و نفع برندگان و ریز و درشت قضایا را مرور کردم. پاک گیج شده بودم. همکارم داشت در این باره با من صحبت می کرد و من یکی دو جمله از وی عقب تر بودم. به او گفتم می دانی چیست؟ حتی من به عنوان یک خاورمیانه ای که آنجا بزرگ شده ام سر از تحولات آن در نمی آورم. کمی سر خود را چرخاند، چشمانش را تنگ کرد و از من پرسید: «حالا حتما لازم است این چیزها را بدانی؟» بنده خدا راست می گفت از نظر خودش،‌ منظورش این بود حالا که هزاران کیلومتر از تنور پر التهاب منطقه به دوری و امروزت چون دیروزت و چون فردایت می گذرد و نه شوکی هست و نه شرری آیا مرض داری که از این سردنیا این خبرها را دنبال می کنی و دل در گرو هر پیچ زلف خاورمیانه داری؟ زندگیت را بکن با معیارهای این سر دنیا چکار به آنجا داری؟ و من فقط به وی گفتم نمی توانم و فهمید حال ناخوشم را و دیگر هیچ نگفت. برگشتم پشت میزم و مثل دیوانه ها شروع کردم به مشت کوبیدن بر هر آنچه دم دست بود از میز گرفته تا دیوار های فزرتی اینجا. انواع فحش بود به زبان فارسی و فرنگی که بلند بلند از دهنم بیرون می جهید. سر دردی دیوانه کننده پیشانی سرم را به مدت بیش از دو ساعت از آن خود کرده بود. نمی فهمیدم بقول رسول پرویزی در مجموعه داستان «شلوارهای وصله دار» آنجا که در آخر داستانی حال معلم شان را نقل می کند که «تف بزرگی روی زمین انداخت، نمی دانم با من بود،‌ با خودش یا با سرنوشتش» (قریب به مضمون) با خودم بودم، با عمله اکره سیاست خاورمیانه بودم یا با سرنوشتم که صاف گوش من را گرفت و از روز اول در خاک ملتهب خاورمیانه به خشتم انداخت. نمی فهمیدم این ویر فهمیدن آنچه در آن خراب شده می گذرد از کجا و چرا به جان من افتاده؟ «برو ماستت را بخور آقاجان». نمی توانستم. باقی روز به این فکر می کردم که عجب آدم غریبی هستم من.

امروز صبح با سر زدن به خبرها و دیدن سالگرد مرحومان فروهر بار دیگر داغ دلم تازه شد. دوباره بد و بیراه بود که زلال دل را به گنداب خشم و غضب می آلود. گفتم ببین تو را به خدا! در آن سر خاورمیانه هنوز کفن بزرگ مرد عاشق وطنی چون رفیق حریری خشک نشده فرزند دیگر ملت را یک روز قبل از روز استقلال کشور می کشند و در این سوی این خاک حاصلخیز هفت سال پیش در چنین روزهائی مثله می کنند مردمانی چون داریوش و پروانه را، مردمانی همه از جنس نور و عشق را. و این را کس عجب نمی داند بر این خاک تفدیده مشرق که آمر و مجری و قاتل و عامل راست راست هر روز صبح از در خانه شان بیرون می آیند چون من چون شما و نیش خند شان را حواله نگاه های غضب آلود می نمایند و زمزمه کنان از برابر دیدگان ما می گذرند تا بر سر میز خود برسند و نقشه مثله کردن دیگری را جلوی چشم ما بکشند. با خود گفتم «تفو بر تو ای چرخ گردون تفو» و بعد گشتم در قفسه های ذهن تا بیابم مثالی از قتلی سیاسی که در خاورمیانه حل شده باشد در روزگار ماضی و در روزگار مضبوط و در روزگار حاضر که نیافتمش. انگار که قانون الهی است در این سرزمین که سر بیگناه تا پای دار می رود،‌ بالای دار هم می رود،‌ از تن جدایش نیز می کنند همه به نام و یاد الله.

مقاله بهنود عزیز را که خواندم دیگر بغض بیست و چهار ساعته ام ترکید. کم ندیده ام از فدائی و مجاهد در کودکی ام (بگذریم که اکنون از هر آنچه مهر چپ و چپی دارد چنان متنفرم که نگو نپرس) در دور و بر ما. من در محیطی مارکسیست بزرگ شدم (متاسفانه). امثال حمزه فراهتی ها و صمد بهرنگی ها را به چشم خود دیده ام و نگاه نجیب و پر غرورشان نجابت و غرور را در جان کودکیم ریخت. به بد بختی می توانستم کتاب فارسی مدرسه ام را بخوانم که کتابهای صمد بهرنگی را می خواندم. نشریه های مزخرف چپ را که دیگر هنوز وارد خانه نشده به همراه پدر و مادرم واو به واو می خواندم و جالب اینکه سر در نمی آوردم از هیچکدام شان. هنوز که هنوز است گاه بارقه ای از سبک آتشین شریعتی یا متن آل احمد که سعی می کند بر خلاف آنچه نویسنده در ذهن دارد مودب صحبت کند در میان نوشتار من می آید و می رود. ناخودآگاه ذهنم گرته برمی دارد از همان مزخرفاتی که در اوان نوجوانی خوانده ام. و این همه تا چهارده سالگی من بود که بعد آن دیگر دست خود حزبی ها هم به ورق پاره ای از حرفهای مفت شان نمی رسید.

آن روز که در بگشادیم بر روی جوانانی که می گریختند از جلوی گلوله های سربی سربازانی که جواب گل را با گلوله می دادند و هفت هشت تائی از آنان هجوم آوردند از ترس جان به راه پله خانه کوچک قدیمی اجاره ای ما، برای اولین بار لمس کردم آدم هائی از جنس اطرافیانم، با همان نگاه ها و با همان سیبیل های مخصوص را و حس کردم که آنقدر که مادر و پدرم من را هیس هیس می کنند از ترس پلیس اوضاع خطرناک نیست و دیگرانی نیز هستند که هم قیافه و همسان «عباس احمد آقا اینا» و «نادر پروین خانم» و «شهلای منیرجان» و «کیوان عمه زری» هستند. آری مقاله بهنود پرتابم کرد مرا به «در باغ چند سالگی ام». زندگی کرده ام شان به تک تک. هنوز یادم هست خبر اعدام «کیوان عمه زری» را به نحوی که پدرم ناگهانی به من گفت. صبح تکانم داد و از خواب بیدارم کرد و گفت پاشو که فلانی را اعدام کرده اند. من فقط دوازده سالم بود. طفلک اصلا مغز و زبانش کار نمی کرد پدرم تا بفهمد چگونه باید خبر را باز گوید. حالا که دیگر ربع قرن از آن سالهای جهنمی گذشته می فهمم بغضی که در صدا داشت را و سعی در فروخوردن آن می کرد. «کیوان عمه زری» یکی از آن جوانانی بود که نوجوانی و جوانی شان در «کیو کیو بنگ بنگ» چریک بازی و کوهنوردی گروهی و ممنوعه خوانی گذشت،‌ همانجور که بهنود از حمزه می گوید و از صمد.

شاید به پریشان گوئی افتاده ام و شمائی که علی رغم هشدار اول متن دارید این داستان پر از آب چشم را می خوانید بگوئید خوب که چه؟ الان عرض می کنم.

جواب آن سوال که همکار این دیاری ام از من پرسید که «حالا مگر مجبوری ای الاغ که پای در خاک قاره ای دیگر داری و سر در آخور اخبار خاورمیانه و ایران؟» را امروز پس از خواندن مقاله بهنود گرفتم. فهمیدم که باید و ناچارم تا بدانم که چه شد. راهی ندارم الا اینکه بدانم «آری اینچنین بود ای برادر» سرگذشت من سرگشته، این «خس در میقات» . و این «ماهی سیاه کوچولو» باید پیدا کند دریا را حتی اگر نتواند در آن شنا کند. حال آن شاهد قتلی را دارم که باید به سر صحنه جنایت باز گردد تا بیاد آورد و بفهمد که چه گذشته است که بی درک مجدد آن همه طرفین تنها به نزد قاضی تاریخ روند و شادمان باز آیند. ناچارم و موظف هستم که بفهمم چرا خاورمیانه من چنین است و چنان است و چرا مردمانش به این گونه روزگار سپری می کنند. باید بفهمم که چه ارتباطی است بین جنگی فرسایشی و هشت ساله که پشتیبانی اش می کردم به قلب و شعار «انرژی هسته ای چنین و چنان» خلائق که قلبا به ریشه کنی اش خود را ملزم می دانم. نیمی از عمرم در بی خبری و جهل تا کنون گذشته و دیگر وقتی ندارم «مگر این چند روز» را دریابم. تا ندانم که چرا بقول «شهر قصه» بیژن مفید معمین «هی همچین همچین همچین همچین همچین همچین» کردند نخواهم توانست جای خود را میهن اسلامیم بیابم. مبتلا هستم به درد ندانستن اینکه «روزگار سپری شده مردم سالخورده» ما که شاهد روی دادنش از زواویه دید خودم بودم از نگاه دیگر قهرمانان داستان چگونه روایت می شود.

تا اینها ندانم روی آسایشم نخواهد بود. من می خواهم و ناچارم تا ارتباط بین «ماهی سیاه کوچولو» و گودالی که «کیوان عمه زری» را در آن چال کرده بودند را بیابم. ارتباط عشق به وطن و قلب پاره پاره داریوش و پروانه را پیدا کنم. ارتباط بین اکسیژن آزادی و خفه کردن مختاری و پوینده را دریابم. پیدا کنم که چرا باید «رفیق» ی واقعی که به لطف و نرمی «حریری» بود و حاضر بود پول جیب را خرج وطن کند را تکه تکه کرد و ببینم که آخر چه لزومی هست به خالی کردن گلوله در مغز «پی یر». باید همان ماهی سیاه کوچولو شوم و بروم و حقیقت را بیابم. دست خودم نیست من باید کتاب تاریخ خودم را بخوانم و کامل کنم. در کتاب تاریخ من هم پرواز ثبت است و هم پرنده. هیچکدامشان هم رفتنی نیستند. باید بیابم، باید بدانم تا دیگر «ما متهم نباشیم».

من تشنه دانستن خود هستم.