Archive for دسامبر 2006

فیلم کامل اعدام صدام

دسامبر 31, 2006
می توانید به این آدرس در گوگل ویدئو بروید و فیلم کامل (بدون قطع) اعدام صدام حسین را که با دوربین تلفن همراه گرفته شده ببینید. این یکی هم یک ورژن کامل تر آن
Advertisements

شعر «دلم برای باغچه می سوزد» از فروغ فرخزاد

دسامبر 30, 2006
این هم شعر «دلم برای باغچه می سوزد» فروغ فرخزاد به نقل از سایت آوای آزاد. قسمتهای رنگی نظرات من است و قسمتهای های لایت شده آن بخش هائی هستند که بنظر من ارزش چند بار خواندن و زمزمه با خود را دارند. عجب آدمی بوده این فروغ!
——————————–
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
(شاعر به زیبائی تمام در ابتدای شعر به باغچه حیاتی انسانی می دهد تا مخاطب بتواند با آن «همذات پنداری» کند. در ادامه شعر خواهیم دید که باغچه نمادی از خود ما و فرهنگ ما است)
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
(چقدر اینجای شعر ما را به یاد شعر «کسی که مثل هیچکس نیست» می اندازد)
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
(رسیدن پدر به بن بست و یاس فلسفی و باغچه که همان فرهنگ ما که همان وجود ما است را به حال خود رها کردن و منتظر مرگ شدن)
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
(اشاره ای است به اینکه ما و بخصوص خانمهای میان سال ما همیشه با احساس گناه و گناهکار بودن دست به گریبانیم و می خواهیم به ضرب دعا و سجاده خود را از «کفر یک گیاه» دور نگاه داریم. نگاه پارانوئید ما به همه چیز حتی در رویش یک گیاه در باغچه که عملی کاملا طبیعی است و با خواست و اجازه آفریدگار انجام می گیرد نیز «کفر» می جوید)
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
(همانگونه که در بالا عرض کردم شاعر نشان می دهد که «مادر گناهکار طبیعی است»، نیز اضافه می کند که با خرافاتی مثل «فوت کردن دعا به گلها و ماهی ها و خودش» و نیز در انتظار ظهور و چشم به راه نزول بخشش از آسمان بودن زندگی می کند. جالب است که مادر به گلها و ماهی ها که سمبل زیبائی، معصومیت و حیات هستند دعا فوت می کند)
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
(برادر شاعر آنچنان اسیر منطق شده که در هر چیز این باغچه (=فرهنگ ما، خودما) به دنبال عدد و رقم و دلیل است. بعدش مثل خیلی از ما که می گوئیم چاره این مملکت این است که یک بمب بگذارند زیرش و با مردمش بفرستندش هوا تا ساکنان بعدی ایران درست و حسابی بار بیایند و زندگی کنند، او نیز خوب شدن باغچه را در نابودی باغچه می بیند. توجه کنید که شاعر تا اینجای کار چه زیبا زاویه نگاه خودش، پدرش، مادرش و برادرش به فرهنگ ما را بیان می کند. چهار نگاهی که هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند، در عین حال از کسانی می آیند که در یک خانواده هستند!)
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
(این عبارت «سعی می کند که بگوید» برای من بسیار پر معنی است. برادر شاعر دردمند و خسته و مایوس نیست بلکه فقط «سعی» می کند اینگونه باشد!)
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
(زیبا تر از این نمی توان درد بی دردی را به تصویر کشید)
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان وساکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد …
(در میان این آدم های جورواجور با عقائد و دیدگاه های جور واجور ظاهرا خواهر شاعر در زمان کودکی اش از نگاهی نزدیکتر به شاعر برخوردار بوده)
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند و بچه های طبیعی می سازد
(من واقعا نمی دانم چه بگویم. یک بار دیگر این قسمت بالا را بخوانید و به بار عاطفی لغت «مصنوعی» توجه کنید و بعد «طبیعی». این فروغ که بوده!)
او هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
(حرفهای شاعر نیاز به توضیح و تفسیر ندارد کاملا واضح است)
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
(شاید بتوان حیاط خانه را تمام زندگی ما دانست که باغچه (=فرهنگ) فقط بخشی از آن است. راست می گوید شاعر، تمام زندگی ما پر است از بمب و باروت و انفجار و گیجی)
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
(عمق تنهائی معصومانه شاعر را حس می کنید؟)
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
(بیچاره شاعر طبیعی است، ما دیگران که از کلاس هندسه فرار می کنیم غیر طبیعی هستیم)
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
من فکر میکنم …
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
(وای که کلامی نمی یابم برای بیان احساس در انتهای این شعر.

ریختن شعر به قالب نثر

دسامبر 30, 2006
نوشتن از یک شعر یا به عبارتی به قالب نثر ریختن یک شعر برای من همانقدر سخت است که سرائیدن یک شعر برای آدمی که شاعر نیست. بارها می شود که شعری را می خوانم و بعد می گویم «این را همین امروز درباره اش می نویسم و توی وبلاگ می گذارم» ولی در همان یک دو خط اول نوشتن کمیت قلم شروع به لنگ زدن می کند و بعد من می مانم و اعصابی کوفته.
از کودکی همواره در برابر زیبائی و ابهت کلمات مبهوت می شدم. هیچگاه با نقاشی و حجم و طرح و رنگ نتوانستم ارتباطی برقرار کنم. انواع دیگر هنر نیز به همین سرنوشت دچار شدند. تنها آهنگ کلمات و جملات بود و زیبائی مه آلود معانی که در گوش من زمزمه می شد. اعتراف می کنم بخش عظیمی از بی هنری مطلقی که تا این سن و سال به آن دچارم بخاطر این بوده که در جذبه لغات و کلمات آنچنان دچار خلسه می شدم که دیگر هوش و حواسی ام نمی ماند برای چیز دیگری. این احساس بهت در پای معبد لغات و کلمات کم کم حالت ترس را در من پدید آورد. خط، کلمه، جمله و خلاصه هر آنچه بر روی کاغذ جاری می شد برای من آنقدر مقدس بود و والا که در درون خویش اجازه رفتن به سوی آن را به خود نمی دادم. هنوز که هنوز است در پای یک شعر ناب ذهنم بی اختیار به سجده می افتد. کتاب که زمانی به صبح تا شبی سیصد صفحه اش را می خواندم این روزها به کندی وحشتناکی جلو می رود چرا که هر کلمه را به تنهائی سبک و سنگین می کنم، هر کلمه را به کلمات و جملات قبلی می چسبانم، نتیجه نهائی را می نگرم، چند قدمی به عقب برمی دارم و بعد بیخود از خود در پیش پای این عصاره هستی به سجده می افتم. بر می خیزم و کلامی دیگر از کتاب من را به پای صنمم به خاک می اندازد. کتاب که تمام شد آنگاه چند هفته به تک تک افراد و مکانها و زمانهای داستان فکر می کنم. هر جزء را در برابر کل و هر کل را در برابر جزء آنالیز می کنم. صدها «چرا» می تراشم و به دنبال جواب در ذهنم که خطوط کتاب را در خود حک کرده است می گردم. پاسخ این همه را که یافتم تندیس مقدس برای من تبدیل به کلیدی می شود که درب تالار روح نویسنده را باز می کند و در اینجا ….. وه که چه دنیائی دگر است…..همان احساسی به من دست می دهد که اگر الان درب اتاقی که شما در آن هستید ناگهان باز شود و شما خود را در برابر پدربزرگ در گذشته خود بیابید! آه که وصفش نتوان کرد.
گاه زیبائی شعری چنان مسحورم می کند که تا روزها هر آنچه می نویسم را به دور می اندازم چرا که می خواهم به زیبائی آن شعر نزدیک شوم و نمی توانم. گاه عزم خود جزم می کنم تا هر جور هست چند خطی بنگارم درباره شعری اما افسوس و دریغ که به هر معنای شعر که دست می زنم «آجر سنماری» است که بنا را بر سرم خراب می کند. عصبانی می شوم از دست خودم و می انگارم که نداشتن دانش کافی است که نمی گذارد بین حرکات دست که قلم را در برگرفته است و سیالی شیرین شعر که در وجودم می گردد پل بزنم و مرغ احساس را در قفس کاغذ و مرکب حبس کنم. اما بعد که خوب می نگرم می بینم که نه، این کار شدنی نیست،‌ شعر از همان رو زیباست که نمی توان درباره اش قلم فرسائی کرد. در عین حال می خواهم بزرگترین بلندگوی دنیا را بیابم و در آن احساسی را که از خواندن آن شعر در من پدید آمده فریاد کنم. گیجی عجیبی است. بگذریم.
این همه گفتم تا بگویم که در پست بعدی شعر «دلم برای باغچه می سوزد» فروغ را برایتان اینجا می گذارم. سعی می کنم بدون اینکه به ترکیب شعر دست بزنم در چند قسمت آن احساس خودم را هم بیان کنم. عجب آدمی بوده این فروغ! عجب آدمی بوده این فروغ!

عکس های فارس از تصادف وزیر دادگستری

دسامبر 29, 2006
خبرگزاری فارس شانزده عکس از محل تصادف وزیر دادگستری (جمال کریمی راد) که دیروز در تصادف اتومبیل کشته شد را در اینجا گذاشته که بد نیست ببینید.

این تحریمها در زندگی مردم عادی تاثیری نخواهند داشت

دسامبر 29, 2006

– ای داد بی داد. دیدی تحریم مان کردند رفتند؟ تمام شد.

– نه بابا چی می گوئی؟ تحریم روی زندگی من و تو آدم های عادی کشور که اثری ندارد.

لطفا قبل از ادامه گفتگوی بالا به این سوالات پاسخ دهید:

اول) واردات و صادرات کشور شما چیست؟

دوم) شریکان تجاری ایران در زمینه های واردات و صادرات کدام کشورها هستند؟

سوم) از نحوه خرید و فروش بین المللی چه می دانید؟ همانگونه است که من و شما از بقالی ماست می خریم؟ پول این خرید و فروش ها چگونه رد و بدل می شود؟

چهارم) چه کشورهائی در صنایع تولیدی ایران فعال هستند؟ مثلا فرانسوی ها با خط تولید پژو و یا روس ها با نیروگاه اتمی بوشهر در ایران حضور فعال دارند. چه کشورهای دیگری هستند که در صنعت شان در ایران بالاتر از صد نفر پرسنل دارد؟

پنجم) کلمه «اتاق بازرگانی» تا به حال به گوش تان خورده است؟ اتاق بازرگانی چیست؟ در آن چه کار می کنند؟ اصلا اندازه اش و ابعادش در ابعاد یک اتاق است یا بزرگتر می باشد؟ آیا تلویزیون و مبل و میز صندلی در این اتاق هست؟

ششم) «بیمه» در مقیاس بین المللی و در داد و ستد میان شرکت های بزرگ یا دولتهای مختلف کارش چیست؟ اینکه مثلا دو تا کشتی در اقیانوس اطلس به هم بمالند و منتظر بمانند تا «جناب سروان» بیاید و کروکی بکشد و بروند بیمه خسارت شان را بگیرند؟ آیا طرح های بزرگ صنعتی در کشورهای مختلف بیمه می شوند؟ اگر آری توسط چه شرکت بیمه ای؟ بیمه البرز؟ بیمه دانا؟ بیمه آسیا؟

هفتم) در نظام پولی بین المللی «وام» به چه معنا است؟ چه کسی وام را می دهد؟ بهره آن چگونه محاسبه می شود؟

هشتم) از آمار و ارقام اقتصادی کشور تان چه می دانید؟ (همان آمار رسمی دولتی) آیا تا به حال سعی کرده اید که آمار و ارقام ایرانی را با همان پاکستان و اسرائیل که بمب اتم دارند مقایسه کنید؟

نهم) از حمل و نقل بین المللی چه می دانید؟ مثلا اگر بازرگانی به فرض کود شیمیائی خرید آیا برای وارد کردن آن به کشور باید با کیسه های کود خریداری شده برود سر بندر بایستد و به کشتی های گذری داد بزند«ایران، دویست دلار بندر عباس، آقا ایران می خوره؟ بندر بوشهر در بست می روم. چند می گیری؟» ؟ یا نحوه دیگری دارد؟

دهم) از بازرسی کالاها در مقیاس بین المللی چه می دانید؟ مثلا اگر من می خواهم هزار تن کود شیمیائی از آلمان وارد کنم آیا باید بروم آلمان و داخل تک تک گونی های کود را شخصا نگاه کنم تا مطمئن شوم که سیب زمینی توی گونی نکرده اند بجای کود به من بفروشند؟

یازدهم)‌ از امر قاچاق بین الملل چه می دانید؟ اینکه مثلا کشوری (فرضا چین) به کشور دیگر (فرضا استرالیا) قاچاقی ورق آهن بفروشد برای شما چه معنائی دارد؟

دوازدهم) آیا می دانید که ایران هنوز تقریبا تمام پارچه سیاه چادری خود را از کره و ژاپن وارد می کند تا ناموس مردان غیور سرزمین مان در پس پشت پارچه های بافت کفار از دید نگاه های بلهوسان محفوظ باشد؟ اگر روزی تحریم ها شامل پارچه چادری بشود چه؟ ناموس مان را با چه چیز خواهیم پوشاند؟ غیرت هم خوب چیزی است ولله.

سیزدهم) چه میزان از خوراک ما وارداتی است؟ برای تولید همان میزانی که در داخل تولید می کنیم چه مقدار به تکنولوژی و کالاهای خارجی نیاز داریم؟ مثلا گوشت مرغ را در درون کشور تولید می کنیم ولی میزانی از خوراکی که به مرغ زبان بسته می دهیم تا پروار شود و ما گوشتش را بخوریم از خارج می آید. همینطور داروهائی که باید به این مرغ مادر مرده بدهیم تا قبل از اینکه کله اش را بزنیم از فلان بیماری و بهمان درد تلف نشود. آیا اصلا صنعت و یا امکان تولید چیزی به صورت صد در صد در داخل کشور را داریم؟

چهاردهم) حدود بیست و هفت هشت سال است که تحت تحریم آمریکا هستیم. آیا فکر می کنید زندگی مردم تغییری کرده؟ بهتر شده؟ بد تر شده؟ پای صحبت آنهائی که پنجاه سالی سن دارند بنشینید به شما خواهند گفت!

پانزدهم) آیا فکر می کنید که تحت تحریم آمریکا بودن با تحت تحریم جهان بودن فرق می کند؟ آیا آمریکا همان یکصد و هفتاد هشتاد کشور دیگر دنیا است؟ آیا آمریکا همه جهان را کنترل می کند؟ آیا ما تا بحال تحت تحریم جهانی بوده ایم یا فقط تحت تحریم یک کشور یعنی آمریکا؟

شانزدهم) در تاریخ معاصر کشورما چند بار تحت تحریم جهانی قرار گرفته؟ در زمان قاجار چه؟ در زمان رضا خان چند بار ایران توسط شورای امنیت سازمان ملل متحد تحریم شد؟

هفدهم) می دانید که بعضی ها خوششان می آید که دیگران «ترتیب شان» را بدهند و کاری می کنند تا دیگران به این کار تحریک شوند؟ آیا می دانید این جماعت از اینکه مفعول باشند همانقدر لذت می برند که دیگران از فاعل بودن؟ آیا فکر می کنید با توجه به تاریخ معاصر یک صد ساله اخیر ایران،‌ ما جزو کدام دسته طبقه بندی می شویم؟ لذت می بریم که فاعل باشیم یا لذت می بریم که خلائق ترتیب مان را به خشن ترین وجه ممکن بدهند تا بعد بگوئیم «نگفتم کار کار انگلیساست»؟

هجدهم) اصلا می دانید «تحریم» یعنی چه؟ فرق تحریم با بوق خاور هیجده چرخ چیست؟

نوزدهم) آیا قسمتی از تورمی که هر روزه در جامعه می بینید را نتیجه این بیست و هفت هشت سال تحریم ما از سوی آمریکا نمی دانید؟

بیستم)‌ اگر جواب به سوال نوزدهم مثبت است فکر می کنید با دو سال تحریم جهانی میزان تورم در کشور ما چه اندازه خواهد شد؟

بیست و یکم) آیا به کسانی که الفبای صادرات و واردات را نمی دانند، از آمار حیاتی کشور (همان رسمی و اعلام شده اش) اطلاعی ندارند و فرق آمریکا با جهان را نمی دانند حق می دهید بگویند «این تحریمها در زندگی مردم عادی تاثیری نخواهند داشت»؟

نگاه ما به انرژی

دسامبر 29, 2006

اول: ماشین تان بنزین زیاد مصرف می کند؟ قدیمی است؟ غیر استاندارد است؟ آیا قسمت اعظم بنزین مصرفی شما پشت راهبندان ها مصرف می شود؟
دوم: برای گرم کردن (و یا خنک کردن) خانه خود چه مقدار گاز (یا نفت یا برق) می سوزانید؟ آیا گرما (یا سرما) در خانه شما «پرت» نمی رود؟ مثلا از آن شیشه قدی و یا قاب پنجره آهنی؟ چه میزان برق با لامپ های اضافی و یا موارد دیگر در خانه شما الکی حرام می شود؟
سوم: در اداره ای یک کار اداری دارید. چند بار باید بیائید و بروید؟ چه مقدار انرژی باید مصرف کنید تا یک کار ساده اداری (مثلا انتقال کنتور برق به فرد دیگری و یا باطل کردن سیم کارد موبایل تان) انجام گیرد؟
دو قسمت اول و دوم در بالا می تواند به شما نشان دهد که ما انرژی را درست مصرف نمی کنیم. یاد گرفته ایم که اگر اتاق سرد است شعله آتش را زیاد کنیم (راه حل کوتاه مدت) و نه اینکه پس از گذشت فصل برف و سرما به در و دیوار و پنجره خانه برسیم و از هدر رفتن گرما (=انرژی) جلو گیری کنیم (راه حل بلند مدت و دائمی). صنعت مان هم که تجلی همه جانبه آن را در صنعت خودرو سازی مان می بینیم کاری به کار مصرف بهتر سوخت (=انرژی) ندارد. نظام زندگی ما هم (قسمت سوم مطلب بالا) برای انرژی -از هرنوعش که باشد، انسانی و یا سوختی- ارزشی قائل نیست. نتیجه آنکه برای ما هدر رفتن انرژی همانقدر عادی و ساده است که خرید نان از نانوائی سر راه مان به خانه.
انرژی برای بسیاری از کشورهای جهان چیزی است که کار انجام می دهد و قسمتی از آن نیز هدر می رود. برای ما انرژی چیزی است که هدر می رود و قسمتی از آن نیز ممکن است برای ما کاری بکند.
به همان مثال بنزین و اتومبیل برگردیم. وقتی شما در ایران بیست لیتر به ماشین تان بنزین می زنید تقریبا مطمئن هستید که مقدار زیادی از این بنزین در راه بندان ها، تند و کند شدن های غیر ضروری ترافیک و بیشتر از همه غیر اصولی و غیر استاندارد بودن خودرو شما حرام می شود و مثلا دوازده لیتر آن است که صرف حرکت اتومبیل شما می گردد. یک اروپائی و یا حتی مثلا یک اندونزیائی وقتی بیست لیتر بنزین می زند تقریبا مطمئن است که مثلا هجده لیتر آن صرف حرکت خودرو می شود و دو لیتر آن «پرت» می رود.
متاسفانه به دلائل گوناگون از فراوانی و ارزانی مواد سوختی گرفته تا نداشتن فرهنگ صرفه جوئی و بسیاری موارد دیگر، برای جامعه ما «انرژی» چیز مهمی نیست. هدر رفت خوب برود، که چه؟ انرژی است دیگر باید هدر برود. با این نگاه به انرژی ما هیچگاه قادر نخواهیم بود در زمان حال و یا در زمان آینده انرژی کافی برای گذران زندگی داشته باشیم. همواره ته دبه نفت خانه مان چکه می کند و کپسول گاز مان نشتی دارد. انرژی هسته ای هم نخواهد توانست به مستی ما کفاف دهد. مشکل جامعه ما نداشتن انرژی برای حال یا آینده نیست. مشکل ما دور ریختن انرژی است. یادمان باشد که انرژی هسته ای دیگر بنزین نیست که دریای آن زیر پای مان باشد و بتوانیم با قیمت لیتری پنجاه تومان و صد تومان به ناف ماشین مان ببندیمش. انرژی هسته ای بنا به ماهیت آن انرژی گران قیمتی است و هر ساله باید میلیونها دلار (و نه تومان و ریال بلکه دلار) صرف قسمتهای مختلف آن کرد. اگر فقط انرژی هسته ای به بازار آید بدون تغییر در زیرساختهای تولید و انتقال برق و نیز بدون جا افتادن فرهنگ صرفه جوئی انرژی در جامعه، در سالهای آتی نه تنها سودی عایدمان نمی شود بلکه باید از جیب مبارک مان هم (که در آمدش به ریال است) مدام خرج نگهداری و تعمیر و چه و چه نیروگاههای اتمی مان کنیم (به دلار البته!).
انرژی هسته ای خوب است به شرطی که مثل دیگر منابع انرژی که حرام شان می کنیم آن را به هدر ندهیم و الا چه فایده؟

دخل آب روان است و عیش آسیای گردان

دسامبر 29, 2006
یک مادر بزرگی داشتم که ده سال پیش در زمستان عمرش را داد به شما. هرچه خاک اوست عمر شما باشد. میان همه آن تحقیرها و توسری زدن ها که از جانب آن علیامخدره چپ و راست نصیب این حقیر می شد چند تائی نکته مثبت نیز (شاید به اشتباه!) دست من را گرفت. یادم هست که می گفت: داده اند دو گوش یک دهانت – یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی. راستش در طول زندگی کمتر به این بیت شعر (که نمی دانم مال کدام بخت برگشته ای است که مادربزرگ من کف رفته بود!) عمل کرده ام. تا کنون هر کجا که چهارپای مان در گل مانده به لطف توانائی ذاتی و قریحه خدادادی «وراجی کردن» و «بافتن آسمان و ریسمان» توانسته ایم لنگان لنگان خرک خود را به مقصد برسانیم. لاکن (با آن آقای لاکن گو اشتباه نکنید مان!) از زمانی که توهم نوشتن (=کک) به شلوار (=تنبان) مان افتاد و خیال کردیم که «بابا کاری ندارد که! وبلاگ است دیگر، هرچه می گوئی را همانطور بنویس می شود متن و نگارش» فهمیدیم که نه جانم این تو بمیری ها از آن تو بمیری ها نیست. نوشتن (حتی اگر برای دل خویش باشد) فوت و فن خود را دارد و گاو نر می طلبد. ضمن اینکه باید در این کار بمانی تا تبدیل به «مرد کهن» بشوی. خلاصه ما نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و در «عیش» نوشتن و نگارش سرخوش بودیم غافل از پند استاد سخن سعدی که می فرماید: «دخل آب روان است و عیش آسیای گردان. یعنی خرج فراوان کردن مسلم مرکسی راست که دخل فراوان دارد». یک روز دست کردیم (همین چند روز پیش) ته جیب مان که دسته اسکناس «سواد» و «ذوق» را در آوریم و خرج «عیش» نگارش کنیم که دیدیم ای داد بی داد! چند سکه ای بیشتر در ته جیب نمانده، با آن یک آدامس هم نمی دهند. ماندیم که خدایا چه بکنیم؟ دیدیم که حق با استاد سخن است. باید «دخلی» داشت تا بتوان «عیش» کرد. عیش نوشتن دخل خواندن می طلبد. تازه فهمیدیم که هیچ نمی دانسته ایم!
مخلص کلام اینکه فعلا در شیش و بش خواندن و فکر کردن و این حرفها هستیم (افه روشنفکری، تریپ ریش پرفسوری و پیپ کاپیتان بلک!) بله فعلا داریم ارواح سر عمه مان می خوانیم و مطالعه می کنیم تا دخلی معنوی به دست آوریم و بتوانیم چرخ آسیای عیش که نوشتن وبلاگ نفتی مان باشد را بگردانیم. اینجا را تعطیل نمی کنم چون دوبار دیگر وبلاگ های دیگرم را به دست خود کرکره پائین کشیده ام. مرگ یک بار و شیون یک بار. همین یک وجب مغازه اینترنتی فیلترشده را که دارم با چنگ و دندان نگهش می دارم. فقط اگر دیدید مطاع عرضه شده لایق سلیقه محترم تان نیست من را به بزرگواری خود ببخشید که فعلا در حال گذار از یک مرحله زندگی فکری و معنوی ام به مرحله دیگرم. می خواهم بیشتر بخوانم و کمتر بگویم. همین. به دنبال سکوت هستم که بقول شاملوی بزرگ: سکوت سرشار از ناگفته ها است.

می خواهیم سویچ کنیم به بتا

دسامبر 22, 2006
عموی مرحوم من یک ماشین لباسشوئی داشت مال زمانی که دنیا تازه از زیر عصر دوم یخبندان در آمده بود! قدیم ندیم ها که عموی ما جوان بود و خوش تیپ و تازه ازدواج کرده بود این ماشین لباسشوئی را خرید تا دستان عیال مربوطه زیر شیر آب پوست پوست نشود و کمرش نیز از نشستن سر تشت رختشوئی درد نگیرد (این عموی ما خیلی مراقب زنش بود بدون اینکه زن ذلیل باشه، دست و علی الخصوص کمر عیال که دیگر جای خود داشت!!!). خلاصه این ماشین لباسشوئی آنقدر در خانه این دو قمری عاشق ماند و کار کرد تا کم کم فزرتش به سمت قمصوری متمایل شد. یک روز تسمه اش پاره می شد و یک روز بلبرینگ فلان و بهمانش می شکست. اوائل کار عموی من دستش به هر تعمیرکاری که می رسید می آوردش سروقت لباسشوئی کذائی ولی با گذشت زمان و ترشی افتادن مارک و مدل آن تنها یک «اکبر آقا تعمیرکار» بود که حاضر می شد روی چنین فسیلی مطالعات کارشناسانه انجام دهد! کم کم کار خرابتر شد و دیگر قطعات لباسشوئی عتیقه توی دست و بال هیچ تعمیرکاری نبود. تا مدتی عموجان بنده دعاگوی درگاه «نمایندگی» بود. چند سال که گذشت دیگر نمایندگی هم لوازم یدکی آن دایناسور را نداشت. در هر حال مدتها بود که عموی خدابیامرز ما تحت غرغر و نق نق عیال و دختران (که حالا دیگر دم بخت دم بخت شده بودند) یک عدد ماشین لباسشوئی تر و تمیز و نو خریده بود و زن عمو عفت من و دخترانشان و تنها پسرش رخت های شان را به دست این آخرین ثمره تکنولوژی شستشوی غرب داده بودند. معهذا عموی کهنه پرست و احساساتی ما هنوز اصرار داشت که «عفت رختهای من رو با این ماشین قدیمیه بشور. این جدیده خوب تمیز نمی کنه» و زن عمو عفت هم با تعجب غری می زد که «وا! یک کاره! بحق چیزهای ندیده و نشنیده! حالا دیگر ماشین رخشوئی نو رختها رو خوب تمیز نمی کنه ولی قدیمیه که بجای هر شیلنگ و سیمش ده تا شلنگ باغچه و سیم و کابل مختلف از این ور و اون ورش بیرون زده لباس ها رو خوب می شوره!» ولی خوب حرف حرف عموی مستبد من بود. این گذشت تا کار به جائی رسید که «اکبرآقا تعمیرکار» شروع به ساختن و ابداع انواع قطعات برای لباسشوئی نیمه پوسیده عموی ما کرد. عموجان هم که دیگر داشت کم کم باز نشست می شد روزها به دنبال قطعه فلان و قطعه بهمان از اداره جیم می شد و طبقات ساختمان آلومینیوم را به دنبال این شلنگ یا آن واشر یا یک همچین فولی ای بالا و پائین می رفت. بعدش هم راهی خیابان چراغ برق می شد که یک اتومبیل آمریکائی داشت به همان سن و سال ماشین رختشوئی اش و با این هم همان مشکلی را داشت که با آن دیگری داشت.
یک بار که پیرمرد داشت از عرض خیابان جمهوری رد می شد به دنبال بلبرینگ نمی دانم چی چی چه مدلی، تصادف کرد و دراز به دراز وسط خیابان افتاد. خلاصه دو سه ماهی پایش توی گچ بود و اسیر خانه و ناچاربود غرغر و سرکوفت زن عمو عفت را روزی ده بار تحمل کند که «مرد مگر مغز خر خورده ای؟ اصلا چرا ردش نمی کنی برود؟ خوب بود ماشین بهت زده بود خلاصت کرده بود؟ من چه گناهی کرده ام سر پیری باید برای تو با آن پاهای شکسته ات بردار و بگذار بکنم؟ دیدی داشتی عفتت را بخاطر یک بلبرینگ ناقابل بیوه می کردی؟ حالا ببینم سوپ جو کوفتت می کنی فتح الله؟ از اون سوپ جو هائی که خیلی دوست داری برایت پخته ام. خیر نبیند این بلبرینگ بدذات.» و از این حرفها.
بعدش که عمو مجددا روی پای خودش ایستاد و این ور آن ور می رفت یاد دارم که یک روز برای برادرش (پدرمن) داشت درد دل می کرد که «عفت فقط روی جلد اشیاء را می بیند. فراموش کرده چقدر با این لباسشوئی خاطره داریم. یادش نیست که کهنه های لیلا (دختر اول شان) را با همین لکنته می شستیم. فراموش کرده که ایرج شش ساله (پسرشان) یک بار می خواسته خواهر کوچک سه ساله اش آرزو را بیاندازد توی این ماشین و بشوردش. خدائی بود که ما سر رسیدیم و نگذاشتیم و قضیه با دو سه پس گردنی به ایرج حل شد. من به این لباسشوئی عادت کرده ام. لباسهایم را که از این ماشین در می آیند بوی عطر جوانی های عفت را می دهند (ای عموی رمانتیک ما!) حالا نه گذاشته و نه برداشته خودش و دخترانش پای شان را کرده اند توی یک کفش که ردش کن و الا خودمان با چاقو و چکش تکه تکه اش می کنیم!». بیچاره پیرمرد بناچار قبول کرد که آن هیولای ماقبل تاریخ را باز نشسته کند و بقول دخترانش «متمدن» بشود!
حالا اصلا برای چه این حکایت را برای شما گفتم؟ آهان، یادم آمد. برای اینکه ظاهرا دیگر لوازم یدکی «بلاگر» ورژن قدیم دارد کم کم نایاب می شود و این «عباس آقا بلاگر» اصرار دارد که ما به ورژن بتای قضیه سوئیچ بکنیم (فارسی اصیل را عشق کردید؟) هربار که ما با هول و ولا وارد این محیط مجازی می شویم می بینیم یک بامبولی در آورده تا ما را به تبدیل وبلاگ به ورژن بتا راضی کند. ما هم که به عموی خدابیامرزمان تاسی کرده ایم و با هر پیچ و تسمه و هر نقطه این وبلاگ خاطره ها داریم حیف مان می آید این ورژن پوسیده را رها کنیم. راستش می ترسم که این بتای جدید نتواند خوب پست های ما را «تمیز» بکند و با تبدیل به بتا تمام یا قسمتی از «دگمه های لباس ما» گم بشوند (=پست های قبلی و کامنتها بپرند). از طرفی دیگر انگار صرف نمی کند با ورژن قدیمی بمانیم. فقط دنبال ما پلیس نفرستاده که به ضرب زور سوئیچ کنیم و الا همه کار کرده این بلاگ اسپات.
این را گفتم و نوشتم چون قصد دارم اگر عمری باشد در همین یک دو روزه تعطیلات کریسمس ورژن قدیمی را رها کنم و به «بلاگر بتا» بپیوندم. خلائق بیخود به من نمی گویند «ققنوس تو وراج هستی». این همه صغرا و کبرا چیدم و خاطره گفتم و عموی مرحوم را از توی مقبره اش به روی وبلاگ آوردم و پته پوته زن عمو عفت را اینجا روی آب انداختم و آسمان را به ریسمان وصل کردم تا بگویم که «ای خوانندگان عزیز، به حول وقوه الهی و به یاری متخصصان و دانشمندان جوان «گوگل» در دانش بلاگی به «خود کف آئی» رسیدیم و می خواهیم عنقریب به ورژن بتا صعود کنیم و مزه شیرین کیک بلاگی زرد رنگ را بچشیم». خلاصه ببخشیدمان دیگر، کمی موضوع مناسب برای نگارش در اینجا بر سر من همان آورده که تنگ آمدن قافیه بر سر آن شاعر آورده بود.
تا بعد.

یلدا تان مبارک

دسامبر 21, 2006
شب یلدای همه شما خوانندگان این وبلاگ و «نخوانندگان» ! این وبلاگ مبارک و به خیر و خوشی باد. امیدوارم در انتهای طویل ترین شب سالتان زیبا ترین طلوع خورشید سال را شاهد باشید. در ضمن آنانی که در ایران هستند تا می توانند هندوانه و انار و آجیل و تخمه و از این قبیل بخورند به جای ما غربت نشینان کافر مست خوش گذران! که هر هفت شب هفته و سیصد و شصت و پنج روز سال مست و پاتیل از این دیسکو به آن دیسکو روانیم و دیگر ایرانی بودن خود را فراموش کرده ایم!!!! اینکه شوخی بود ولی از صمیم قلب شب یلدائی پر از انار و هندوانه و پر از شادی و خنده و سرخوشی را برای همه ایرانیان (چه آنان که در وطن هستند و چه آنان که دور از وطن هستند) آرزو دارم.
پ.ن: آمدم یک عکسی چیزی مربوط به شب یلدا اینجا بگذارم دیدم که خودم که ندارم چنین چیزی را، از هرجا هم بخواهم «کف بروم» در شب یلدا لااقل شگون ندارد، لینک هم بدهم همین چهارتا و نصفی خواننده وبلاگ ما از دست ما می پرند و مشتری دیگران می شوند! اصلا قید عکس را زدم! بجای عکس به لبان خندان خود و دیگران نگاه کنید، کافی است.
تن تان سالم و دل تان خوش باد
ققنوس

شب زده

دسامبر 20, 2006
ترانه «شب زده» سروده زویا زاکاریان با تنظیم واروژان و صدای جاودانه ابی را می توانید از اینجا یا اینجا بشنوید. این هم متن آن به نقل از ایران ترانه:
—————————-
عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد