چاقو، بمب و پارکینگ

خاطره ای از دوستی عزیز و محترم به همراه استدلالی از جانب وی:
قدیم ندیم ها که من بچه بودم و در یکی از شهرستان های مرزی دوران دبستان را می گذراندم می دیدم که خیلی از بچه ها توی مدرسه چاقو دارند و در دعواها و یا قلدربازی ها با چاقو به یکدیگر «خط» می کشند. تا مدتی تحمل کردم ولی بعد که عرصه به من تنگ شد من هم رفتم قلکم را شکستم و یک چاقو خریدم و فقط با خودم در جیبم حملش می کردم تا با داشتن چاقو از شر دیگران در امان باشم.
حالا هم دارم می گویم که سلاح اتمی برای ما (=ایران) نقش همان چاقو در دبستان (=خاورمیانه) من را دارد.
نظر ققنوس (با عرض احترام و ارادت کامل خدمت این دوست گرامی):
اول) کودکی که به مدرسه می رود و از سوی دیگران مورد حمله و مسخره و آزار است در جامعه ای زندگی می کند که پدر و مادر دارد، مسئول مدرسه دارد، پلیس دارد و غیره. این فرق می کند با وجودی بنام یک کشور (و مردمانش) که ناچارند در جهان برروی پای خود بایستند و تقریبا ناچارند که به قدرت خود تکیه کنند. این مسئله را در پائین و در قسمت هفتم بیشتر توضیح خواهم داد. فقط می خواهم بگویم که قیاس بین کودکی که در مدرسه ای پر از دانش آموزان شرور به مدرسه می رود و یا در نهایت مدرسه اش عوض می شود و یا با پایان آن مقطع تحصیلی از آن محیط خارج می شود با کشوری که ناچار است هزاران سال بر روی یک تکه خاک بماند و در همان منطقه زندگی کند چندان قیاس مناسبی نیست.
دوم) اگر بخواهیم عمل دفاع از خود یک کودک را که بر اساس یک ذهن کودکانه انجام شده مقایسه کنیم با این منطق ایرانیان در زمان حاضر که «پاکستان دارد،‌ اسرائیل دارد پس ما هم برای دفاع از خود لازم داریم» ، ناچاریم بپذیریم که با منطق یک کودک داریم عملی کودکانه انجام می دهیم. تنها راه دفاع از خود داشتن بمب اتم است؟
سوم) اصلا چرا چاقو خریدید؟ بهتر نبود یک قمه بزرگ می خریدید؟ یا حتی بهتر، یک هفت تیر؟ راستی قرار است چنین مسابقه تسلیحاتی ای در مدارس به کجا برود؟ به همانجائی که مدارس آمریکائی دارند می روند؟ داشتن یک اسلحه برای همگان لازم باشد؟ در مقیاس کشوری و منطقه ای چه؟ امروز سلاح اتمی، فردا که همه سلاح اتمی داشتند لابد تسلیحات شیمیائی و بعد نوبت نسل بعدی تسلیحات اتمی است چون بمب های نوترونی؟ انتهای این جاده کجاست؟ قرار است به کجای این جاده برسیم؟
چهارم) اصلا تاکی لازم است ما پول خود را به حلقوم سازندگان این سلاحها و دارندگان تکنولوژی شان بریزیم؟ آیا خودمان این قدر قدرت داریم که روی پای خودمان بیاستیم و با دانش فنی خودمان به آن سلاحی که می خواهیم برسیم؟ پاکستان در این زمینه کار کرد و شد. دانش فنی غنی سازی که امروز ایران به کار می برد نوعی منحصر به فرد است که از پاکستان وارد کرده و به همین دلیل به آن «پی وان» می گویند. «پی» حرف اول «پاکستان» است. کره شمالی در زمینه تکنولوژی موشکی روی پای خودش ایستاده است. ما چه؟ اصلا اگر قرار است که ما وارد کننده تسلیحات و تکنولوژی تسلیحاتی این و آن باشیم که می شویم همان ارتش زمان شاه، فقط اسم مستعاران «آمریکائی» به «روسی» و «کره شمالی» تغییر می کند. مسابقه تسلیحاتی در صورتی می تواند به بزرگ شدن ما و امنیت ما بیانجامد که ما خود دارای تکنولوژی بومی آن سلاح باشیم. در غیر این صورت همان داستان همیشگی مونتاژ پیکان و پراید و پژو است و بناچار همیشه چند قدمی عقب تر از دیگران و سر خم کرده در برابر اراده آنانی که به ما اسلحه و تکنولوژی آن را می دهند (حالا این بار اتمی آن).
پنجم) سلاح اتمی چاقو نیست. ساده انگاری است اگر خیال کنیم که این هر دو برای دفاع هستند. تفاوت همانقدر است که بین سنگی است که در زمان عصر حجر برای دفاع پرتاب می کردندش و تانکی که اکنون در جنگها می بینیم. با چاقو اگر اشتباه کنید دست خود را می برید. سلاح هسته ای جائی برای اشتباه باقی نمی گذارد. کدامیک از ارکان جامعه ما (سیاسی و نظامی و اجتماعی و …) آنقدر اصطلاحا «کار بیست» است که اشتباهی در آن رخ ندهد و یا سیستمهای نظارت آن به حدی قوی باشند که احتمال اشتباه را به صفر برسانند؟ در طول این شصت سالی که دنیا اتمی شده چند سانحه نا خواسته اتمی در نیروگاه های مختلف جهان رخ داده (معروف ترین شان تری مایل آیلند در آمریکا و چرنوبیل در اوکراین) ولی تا کنون هیچ سانحه ای در صنایع نظامی اتمی رخ نداده. شوخی نیست، این همه کلاهک هسته ای در این گوشه و آن گوشه دنیا در این شصت سال بوده اند بدون اینکه خون از دماغ کسی بیاید. سیستم های نظارتی موجود در کشورهای دارنده سلاح های هسته ای شاید از سیستم های محافظت جان مقامات آن کشور هم بسیار کامل تر و پیچیده تر هستند. فقط یک اشتباه از نوع همان اشتباهی که در نیروگاه اتمی چرنوبیل رخ داد کافی است در صنایع نظامی هسته ای کشوری رخ دهد تا دودمان مردمان آن خاکستر که هیچ به مولکولهای سازنده آن تبدیل شود! توجه کنید که ما در چه کشور حادثه خیزی زندگی می کنیم و تا چه حد قضا قدری هستیم. اشتباه در سیستم نظامی هسته ای کشور کاری با ما می کند که روزی صد بار آرزوی آمدن زلزله هفت ریشتری در تهران بجای روی دادن آن اشتباه را بکنیم.
ششم) «پاکستان دارد، اسرائیل دارد پس چرا ما نداریم؟» جواب: پاکستان و یا اسرائیل دشمنان ما نیستند (اگر خودمان آتش زیر دمب شان نکنیم با ما دشمنی ای ندارند). احتمال: فعلا با ما دشمن نیستند ولی در آینده ممکن است باشند پس ما باید حاضر باشیم. جواب: در آینده ممکن است هر اتفاقی در هر جای دنیا بیافتد، آیا قرار است که برای هر اتفاقی آماده باشیم و میلونها میلیون دلار صرف آمادگی برای آن اتفاق خاص که ممکن است روی دهد ممکن است روی ندهد کنیم؟ اصلا در آینده ممکن است امارات متحده عربی بشود مرکز تجارت جنسی و فحشاء جهان (ممکن است دیگر، ممکن نیست؟) و بعد مردان ایرانی بخواهند بروند امارات (ممکن است، مگرنه؟) پس ما بیائیم از همین الان به مردان مان دارو بدهیم و از مردی بیاندازیم شان چون ممکن است روزی امارات بشود مرکز فحشاء جهانی و مردان ما بروند آنجا و آبروی میهن مان برود؟ از مثال بالا خوشتان نیامد یا آن را بسیار دور از ذهن می بینید، بسیار خوب،‌ مثالی دیگر می زنم، آیا امکان ندارد که روسیه در آینده نزدیک قصد حمله به ما را داشته باشد؟ در برابر این امکان و این احتمال باید چکار کنیم؟ چکار کرده ایم تا کنون؟ پاکستان یک همسایه اتمی ایران است،‌ اگر ممکن است روزی به ایران حمله کند پس چرا روسیه که یک ابرقدرت نشسته در بالای ایران است و قدرت اتمی اش هنوز هم پس از فروپاشی شوروی چندین و چند برابر پاکستان است یک روزی به ایران حمله نکند؟ پاکستان در طول تاریخ چند دهه ای خود چه مقدار به خاک ایران نظر داشته؟ روسیه در طول صدهاسال همجواری با ایران چطور؟ اصلا اسرائیل چه کار به ما دارد که بخواهد به ما حمله کند؟ اسرائیل سلاح اتمی دارد، بله درست است پس چرا هیچ کشوری در اروپا که از نظر جغرافیائی نزدیک اسرائیل است از این نمی ترسد که اسرائیل به آن حمله اتمی کند؟ چرا فقط ما هستیم که خود را هدف حملات اسرائیل می بینیم؟ الا این است که «چوب را که برداری گربه دزده خودش در می رود»؟ الا این است که در این بیست و هفت هشت سال خودمان الکی الکی پا روی دمب اسرائیل گذاشته ایم؟ که چه بشود؟
هفتم) در جهان کنونی «قدرت نظامی» فقط یک عامل تعیین کننده آقائی و سروری جهان است. عامل مهم دیگر «قدرت اقتصادی» است. آنچه دارد هر روز در بقالی و نانوائی جلوی چشم ما اتفاق می افتد و می بینیم گران شدن بی رویه را که اکنون پس از بیست و هشت سال همانقدر برایمان عادی شده که دیدن زنان خیابانی در حاشیه خیابانها، نشانه بدی وضع اقتصاد کشور است. ما قدرت اقتصادی مطرحی در سطح جهان نیستیم. شک نیست که در جهان نه پلیسی هست و نه پدر و مادری که از ما (=یک کشور) حمایت کنند. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید خودمان از خودمان دفاع کنیم و قوی باشیم. فقط اگر به دنبال «قدرت نظامی» آن هم از نوع اتمی آن هستیم باید بدانیم که با یک بال نمی توانیم پرواز کنیم. نداشتن قدرت اقتصادی ما را زمین خواهد زد هرچقدر که قدرت نظامی داشته باشیم (حتی با فرض اینکه قدرت نظامی ما معادل قدرت نظامی بزرگترین ابر قدرت جهان باشد). اگر قدرت اقتصادی صرف باشیم مثل ژاپن یا آلمان ناچار خواهیم شد که برای دفاع از خود به دیگران متکی باشیم و اگر قدرت نظامی صرف باشیم مثل کره شمالی ناچاریم که برای غذا دادن به مردمان مان نگاهمان به دست دشمنان امپریالیست مان باشد.
پدرم تعریف می کرد که در زمان جوانی اش که کارمندی دون پایه بوده با بخور نمیر عادی اداره ای، یکی از همکاران تازه به دوران رسیده با همان آب باریکه چندرغاز هوس خرید یک ماشین آمریکائی آخرین مدل به سرش می زند. پس از چند ماهی که با این رویا خوش بوده و از شکم خودش و زن و بچه اش می زده تا پس اندازی کند برای خرید ماشین، یک روز دیگر کلافه می شود و ساعت ده صبح مرخصی از سر کار می گیرد، به نمایندگی اتومبیل میرود و قیژژژژ با یک ماشین آمریکائی آخرین مدل به خانه باز می گردد! تازه وقتی که به خانه اش در حول و حوش کوچه پس کوچه های خیابان سیروس تهران قدیم (چهل چهل و پنج سال قبل) می رسد می بیند که ناچار است ماشین نو اش را کنار خیابان پارک کند چون خانه شان اصلا حیاط و پارکینگ ندارد! خلاصه کار و زندگی اش می شود این که هر یک دو ساعتی یا از خانه یا از اداره بزند بیرون و برود ماشین را چک کند که کسی بلائی بر سرش نیاورده باشد. یک چند ماهی که می گذرد بنده خدا ناچار می شود که برای پرداخت پول نزول کرده ماشین نو در جای دیگری نیز مشغول کار شود (چهل سال پیش کارمندی که دو شغل داشت همانقدر عجیب و غریب و غیر معقول بود که اکنون کارمندی یک شغل داشته باشد!!!) خلاصه یک شب که حدود ساعت ده یازده شب برای سر کشی به ماشین بیرون می آید با گروهی از جوانان محل سرشاخ می شود و حسابی خونین و مالی می شود. تا همسایه ها در همان ماشین آخرین مدلش به بیمارستان برسانندش جوان بیچاره روی صندلی عقب ماشین نو اش جان به جان آفرین تسلیم کرده بوده. زن بیچاره اش هم که در جوانی با دو بچه بیوه شده بوده در مراسم سوم و هفتم مدام خود را می زده و می گفته اگر حیاط و پارکینگ داشتیم الان حسین (شوهرش)‌ زنده بود.
مدتهاست دارم فکر می کنم که آیا حیاط و پارکینگ داریم که بمب اتمی مان را در آن پارک کنیم؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: