Archive for ژانویه 2007

آقا ما چکاره ایم؟

ژانویه 31, 2007
تقریبا تمام کسانی که با من درباره مردم ایران صحبت کرده اند در نهایت به سه نتیجه رسیده اند:
مردم از سیاست خسته هستند.
مردم درگیر شیش و بش زندگی روزمره اند.
مردم تحت فشار حکومت دست و بالشان برای هر تغییری بسته است.
با من همراه شوید تا از نگاهی دیگر به قضیه بنگریم:
مردم از سیاست خسته هستند : خوب پس اگر دیگری از داخل یا خارج آمد و برای زندگی ایشان برنامه ریخت و بکن نکن در آورد حق اعتراض یا غرغر و نق نق ندارند. مثلا اگر کسی آمد فرزندان شان را کشت دیگر نباید بگویند چرا. اگر تورم شان چند رقمی شد دیگر نباید اعتراض کنند (که نمی کنند هم!). اگر تو از اینکه پدر یا مادر باشی خسته ای و کودکت را رها کرده ای خودش بزرگ شود دیگر به اینکه مثلا معتاد شده نباید اعتراض کنی. همینطور وقتی که این فرزند رها شده به حال خود تبدیل شد به یک تاجر موفق نباید سینه ات را بدهی جلو که بله فرزند من بوده. نخیر.
از طرف دیگر اگر ما در کارها و مسائل روزمره ای که به ما مربوط می شوند احساس خستگی می کنیم مشکل از خود ماست. اگر ما در دهکده ای گرم و خشک زندگی می کنیم و باید هر روز پنج کیلومتر راه برویم تا از چاهی آب بکشیم و به خانه بیاوریم این جزء زندگی روزمره ما است. حق شکایت و خستگی از آن را نداریم. اگر حس می کنیم که حمل دو دبه بیست لیتری برای پنج کیلومتر از طاقت ما خارج است یا فرسوده مان می کند پس باید به دنبال راهی برای مثلا لوله کشی آب به ده باشیم. نمی گویم حتما انجامش دهیم، حداقل به راه حلی فکر کنیم. اگر هم نمی توانیم فکر کنیم برای مشکلمان پس باید هر روز پنج کیلومتر را با دو دبه آب راه برویم. حالا وقتی که تمام عقلای دهکده عقل شان را روی هم ریختند و دیدند که نه هیچ کاری نمی شود کرد، دیگر نباید از خستگی دم بزنیم. در ایران سیاست جزء لاینفک زندگی مردم ما است.
مردم درگیر شیش و بش زندگی روزمره اند:
درکجای دنیا مردم درگیر آن نیستند؟ اکثریت قریب به اتفاق مردم دنیا صبح از خواب پا می شوند و بین هشت تا ده ساعت در روز درگیر روزمرگی های شان هستند. دخل و خرج کردن در همه جای دنیا سخت است. کمر شکن است. کجای دنیا مردمش راحت پول در می آورند (اکثریت اجتماع را عرض می کنم) بدون زحمت بازو یا ذهن؟ اگر این روزمرگی ها فشار بیاورند و ما را از انجام نقش پدر، مادر، فرزند، دوست و غیره باز دارند ما خودمان راهی می یابیم تا فشار حاصله را دور بزنیم. مثلا من برای اینکه فرزندم در مدرسه ای بهتر درس بخواند دو ساعت بیشتر کار می کنم. این راه حل من است برای دور زدن فشاری که نمی گذارد من نقش پدری دلسوز در خانه داشته باشم. یا من برای اینکه خواهرم راحت باشد علیرغم خستگی شدید خودم او را به کلاس نقاشی اش می رسانم. ما در حوزه زندگی کوتاه مدت خود راه های خوب و زیادی می یابیم تا فشارهای حاصله را دوربزنیم ولی همینکه مسئله به حوزه زندگی بلند مدت خود یا دیگران می رسد به دلیل نداشتن دانش و آگاهی نمی توانیم کاری بکنیم. گناهش را آنوقت می اندازیم گردن روزمرگی.
مردم تحت فشار حکومت دست و بال شان برای هر تغییری بسته است:
قبلا در پستی دیگر مسئله تغییر را بررسی کرده ام.
بسیار خوشحال خواهم شد در این زمینه نظرخودتان را بیان بفرمائید.

سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن (۴)

ژانویه 31, 2007
توی راه برگشت یک دو ساعتی که گذشت صحبت کشید به زنان ایران.
-توی ایران مردها زنها را کتک می‌زنند؟
-بعضی از مردهای نفهم بله. ولی تعدادشان نسبتا کم است.
-درست است که مردها می‌توانند زنهای شان را در خانه حبس کنند؟
-بابا ای ولله! تو این اطلاعات کامل را از کجا آورده ای؟
-جولی به من گفته. توی کالج با یک خانم پاکستانی مسلمان دوست بوده.
-آهان. که اینطور.
-ازدواج تو هم اجباری بود؟
-نه جانم عاشقانه بود.
-جولی می‌گفت آنجا (نمی‌دانم منظورش کجا بود، دیگر درست و حسابی به حرفهایش گوش نمی‌کردم) دخترها را نه ساله شوهر پیر می‌دهند.
-راستی جیمز، یک قهوه می‌خوری مهمان من؟
و بدینسان بود که خدا کمک کرد و جیمز با دیدن صندوق‌دار ملیح و مودب و چشم‌بادامی کافی‌شاپ از فکر زنان ایران و خاورمیانه بیرون آمد! هر نیم دقیقه یک بار بلند می‌شد می‌رفت به بهانه سفارش چیز دیگری یا پرسیدن قیمتی با دخترک به لاس زدن! دخترک هم تا توانست کیک و خوردنی تپاند توی پاچه این بنده خدا. خوب شد من باید فقط قهوه را حساب می‌کردم نه بیشتر. من هم خدا را شکر کردم که چشم بادامیان را آفرید!
وقتی راه افتادیم یک پنجاه شصت کلیومتری که رفته بودیم و جیمز داشت با حرارت فراوان قانون حضانت اطفال اینجا را با مکزیک مقایسه می‌کرد، نور قرمز و آبی تند و چرخانی که از یک ماشین پلیس ساطع می‌شد، از پشت سر به ما حالی کرد که پای جیمز بیش از حد به پدال گاز تویوتای بدبخت فشار آورده. کنار زدیم و همان داستان آشنای «جناب سروان غلط کردم و دیگر تکرار نمی‌شود» ایرانی منتها این بار بین دو هموطن کانادائی و با عبارات متمدنانه. چک کردن شماره گواهینامه و ثبت ماشین و الکل نخوردن راننده و این حرفها حدود یک ساعتی وقت‌مان را گرفت و جناب سروان که بانوئی بسیار زیبا و با کمال و جمال بودند با کلی غمزه و «دیگر تکرار نشود» و «همین یک بار است» مدارک جیمز را به دستش دادند که برود. جیمز هم تشکر بلندبالائی کرد و چشمکی نثار «پلیس بانو» نمود و حضرتش با ناز و کرشمه سوار ماشین پلیس شان گشتند.
جیمز هم انگار که دنیا را به او داده باشند گفت
-اگر نامزد نداشتم سعی می‌کردم باهاش رفیق بشوم.
-هوم م م م م م
-تکه مالی بود.
-هوم م م م م م
و من همچنان در فکر که نگاه مرد به زن همان نگاه ابزاری از بالا به پائین است، حتی در این گوشه متمدن دنیا. این بابا هم که نامزد دارد و عاشقانه نامزدش را می‌پرستد (بقول خودش) با دیدن دخترکی چشم بادامی دل از کفش می‌رود و شروع به موس موس کردن گرد و ور دخترک می‌کند و با چشم و ابرو قربان صدقه پلیس زن می‌رود تا جریمه نشود! بگذریم.
با رسیدن ما به شهرمان دلم آرام گرفت و گفتم که خدایا شکر که تمام شد. فقط وقتی که من را داشت پیاده می‌کرد پرسید:
-راستی توی کشور شما اگر مردی مسلمان بشود باید ختنه‌اش کرد؟
-…
-ولی این که خیلی درد دارد.
-…
-حالا چه جوری ختنه‌اش می‌کنند؟
درب ماشین را به هم زدم و پریدم توی ساختمان‌مان. همین من مانده که سر پیری بیایم برای جوانک توضیح بدهم که مرد گنده تازه مسلمان را چگونه باید ختنه کرد! شما بودید چه می‌گفتید؟

سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن (۳)

ژانویه 31, 2007
-شما توی کشورتان یخچال دارید؟
-ببخشید؟ شوخی می‌کنی؟
-نه جدی می‌گویم. یخچال دارید؟
-نخیر ما اصلا غذا نمی‌خوریم که یخچال بخواهیم! ما همه با بادهوا زنده هستیم!
-شوخی نکن دیگر.
برای حضرت ایشان تعریف و تبیین کردیم که هر کالای غربی همزمان و بعضی مواقع زودتر از آنچه راه خود را به بازارهای غرب می‌یابد سر از بازارهای خاورمیانه در می‌آورد و ملل محروم هم به دلیل پول یا مفت نفت که زیر دست و پای‌شان ریخته از خرید هیچ آشغالی با مارک خارجی مضایقه نمی‌کنند.
-شما چقدر نفت می‌فروشید؟
-حدود چند میلیارد دلار در سال. اگر اشتباه نکنم کمی کمتر از چهار میلیون بشکه در روز سهمیه فروش نفت ما در اپک است.
-نه بابا! خانواده شما را می‌گویم.
-(یک نگاهی به او انداختم ببینم نکند دارد با تلفن همراهش با کس دیگری حرف می‌زند! بعد دیدم که خیلی معصومانه دارد من را نگاه می‌کند!) خانواده ما؟ مگر خانواده ما چاه نفت دارد؟
-مگر هر قبیله‌ای در خاورمیانه چاه نفت خاص خودش را ندارد؟
-جیمز؟ به فروشنده‌ای که برایت این حشیش ناب را می‌آورد بگو برای من هم بیاورد! در ثانی نباید امروز صبح حشیش می‌کشیدی قبل از رانندگی.
-من سیگار هم نمی‌کشم.
-پس این مزخرفات چیست که می‌گوئی؟
-در همان کتابی که به تو گفتم خواندمش.
-(زیر لب مقادیر زیادی فحش ناموسی به زبان شیرین فارسی نثار نویسنده آن کتاب و آباء و اجداد محترم‌شان کردیم!) ببین جیمز ما توی ایران قبیله‌ای زندگی نمی‌کنیم.
-که اینطور.
-بله. در ضمن نفت و دیگر معادن در ایران طبق قانون اساسی در دست دولت است.
-چند سال پیش یک نفر از «اردن» به من گفت که ما هر‌کدام در حیاط خانه‌مان یک چاه نفت داریم.
-اردن که نفت ندارد بابا. سرکارت گذاشته.
-جان من؟
-آره بابا.
-عجب. چرا به من دروغ گفته؟
-مهم نیست.
-چرا خیلی هم مهم است. من در زندگی‌ام خیلی کم دروغ گفته‌ام. تو چرا می‌گوئی مهم نیست؟
-بابا حالا یک چیزی گفته و رفته طرف. ول کن.
-همه در خاورمیانه مثل تو فکر می‌کنند؟
-که چی؟
-که دروغ گفتن مهم نیست؟
-نه بابا. ول کن. طرف خواسته با تو شوخی بکند.
-من که با او شوخی نداشتم.
-(یا حضرت ایوب ادرکنی! این یارو خیلی قضیه را جدی گرفته!) اصلا فراموشش کن. راستی گفتی سگ جولی قرار است کی بزاید؟
-توی ماه مارچ. دکتر گفته که «استیسی» (همان سگ نامزد جناب ایشان) چهار قلو حامله است ولی جولی می‌گوید که بنظر می‌آید بیشتر باشد. تو تا حالا چند نفر را کشته‌ای؟
-ببخشید؟
-خوب اگر نمی‌خواهی نگو ولی اگر مرتکب جنایات جنگی نشده باشی اینجا تحت پیگرد نیستی.
-مادر … (با عرض پوزش! خیلی عصبانی بودم) مگر من قاتل هستم؟ این حرفها چیست که می‌زنی؟
-عصبانی نشو. مگر خودت نگفته بودی که بین ایران و عراق جنگ بوده؟ شش سال؟
-هشت سال. خوب که چی؟
-خوب مگر تو نجنگیدی؟
-من به ریش پدرم خندیدم که جنگ کرده باشم (البته یک عبارت معادل «خندیدن به ریش پدر» را بکار بردم برایش. اینجا منظور دقیقم را ترجمه کرده‌ام!). تو حالت خوب است؟ نکند توی لیوان قهوه‌ات ودکا ریخته بودند؟ اینجوری است دور بزنم برویم همانجا من هم یک لیوان از همان قهوه مخصوص بگیرم بخورم حالم جا بیاید.
-یعنی تو برای دفاع از شرافت قبیله‌ات نجنگیدی؟
-حضرت آی کیو! عرض کردم که در ایران مردم قبیله‌ای زندگی نمی‌کنند.
-یعنی تو به جنگ نرفتی؟
-نخیر نرفتم.
-ولی تو که گفتی سربازی اجباری رفته‌ای برای سه سال.
-دوسال.
-همان، حالا هرچی.
-من بعد جنگ سربازی اجباری رفتم. آدم هم نکشته‌ام.
-مردم در خاورمیانه زیاد همدیگر را می‌کشند؟-(انصافا این یک سوالش درست و حسابی بود. نمی‌دانستم چه بگویم) در بعضی جاهای آن آره.
-تو تا حالا دیده‌ای که کسی کسی را بکشد؟
-نخیر.
-چرا مردم در عراق دارند همدیگر را می‌کشند؟
-نمی‌دانم.
-خیلی عجیب است که مردم یک کشور غیرنظامیان همان کشور را بکشند (این را راست می‌گفت بخدا!).
-آره عجیبه.
-فرق شیعه و سنی چیه؟
-(یا جده سادات به دادم برس!)
یک نیم ساعتی تفاوت شیعه و سنی را برای آقا بیان کردیم. گمان کنم فهمید چون گفت
-بلقیس (همان خانم مترجم عراقی مذکور در پاراگراف اول که گلوی فک و فامیل جیمز پهلوی او گیر کرده) شیعه است.
-خوب به سلامتی. مبارک است. ببین خروجی شماره چند را باید خارج شوم؟ حواست هست؟
و نقشه را به دست او دادم تا بلکه چند دقیقه‌ای دم فروبندد. بماند که گم شدیم و چند ده کیلومتری دور خود چرخیدیم در یکی از شهرهای اطراف و پرسان پرسان خرک لنگ (تویوتای ۲۰۰۶!) را به مقصد رساندیم. کارها را انجام دادیم (یعنی بلا‌نسبت عین حمال کارکردیم. قرار بود که نظارت کنیم ولی چون آن دو‌تا کارگر شرکت حمل و نقل خیلی سریع! کار می‌کردند من و جمیز هم دست به کار شدیم تا کامیون را پر کردیم و الا باید شب را همانجا می‌ماندیم. حالا اگر سوزان با من به ماموریت آمده بود یک چیزی، فقط نظارت می‌کردم و شب هم همانجا می‌ماندیم با او ولی با جیمز اصلا و ابدا و عمرا! بگذریم!).

سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن (۲)

ژانویه 31, 2007
توی دلم یک حمد و قل‌هوالله ی خواندم و دل به ذات حق سپردم که پروردگارا! این بابا باز هم شروع کرد! خدایا این مصیبت را خودت صبر عطا کن که امروز باید هشت نه ساعت درباره خاورمیانه با کسی حرف بزنم که تا حالا پایش را از همین استانی که در آن زندگی می‌کند فراتر نگذاشته و می‌گوید تلویزیون چیز خوبی است چون هاکی و بیس‌بال و فوتبال(آمریکائی)‌ پخش می‌کند و معتقد است آلمان یک کشور عقب افتاده اروپائی است در مقایسه با ما (یعنی خودشان)! بار الها من را ببخش هر آنجا که ظلمی به مظلومی کردم، هر آنجائی که نمی‌دانم کجاست ولی به بادافره (=مجازات) آن گناه دچار این موجود آی کیو بالا! شدم. خلاصه دعائی کردم در دلم و به خودم فوت نمودم.
حالا ما هی می‌خواهیم صحبت را بکشانیم به جوجو و هاپو و هوای سرد و این حرفها، این طرف ول کن نیست که نیست. فهمیدم که باید نقش همان بدبختی را بازی کنم که راننده کامیون قرار از کف داد و گفت:«دیگر گ..ز…ی!» و چاره‌ای ندارم الا که هشت نه ساعت سعی کنم مودب باشم و به سوالات عالمانه و فکورانه این یارو درباره خاورمیانه جواب بدهم.
-شما کشورتان خیلی داغ است؟
-نخیر بعضی قسمتهای داغ دارد ولی جزء مناطق معتدل طبقه‌بندی می‌شود.
-معتدل هستید؟ پس در زمستان چکار می‌کنید با لباس عربی بلند‌تان؟ (دشداشه عربی را می‌گفت بنده خدا!) سردتان نمی‌شود؟
-ما عرب نیستیم. در قسمت جنوب غربی کشور استانی عرب نشین وجود دارد فقط. آنجا هم که زمستانش حداکثر بارانی است.
-ااااا؟؟؟؟ شما عرب نیستید؟
-نخیر قربان ما عرب نیستیم.
-مگر خاورمیانه‌ای‌ها عرب نیستند؟
-نه همگی شان. بسته به تعریف خاورمیانه می‌توان گفت که ایران بزرگترین استثناء است.
-پس شما در خیابان‌های‌تان شتر ندارید؟
-شتر؟
ـآره شتر.
-چه ربطی دارد؟ شتر مال بیابان است.
-مگر خاورمیانه‌ای‌ها شتر ندارند؟
-ببین عزیز دلم این فکر همانقدر اشتباه است که من فکر کنم در کانادا خلائق روی رودخانه یخ‌زده‌ای زندگی می‌کنند و هرکدام سوراخی در یخ ساخته‌اند و زیر آسمان ابری خاکستری نشسته‌اند ماهی بگیرند! یا تصور کنم آمریکا هنوز همان کشوری است که «کلینت ایستود» و «جان وین» در فیلم‌های وسترن زمان جوانی‌شان نشان داده اندش.
-آهان، که اینطور.
-بعله.
-تو تا حالا شتر دیده‌ای؟
-بله قربان یک بار توی باغ وحش دیده ام و ….
-باغ وحش؟ شتر؟ اصلا مگر توی کشور شما باغ وحش هم هست؟
– (دندان قروچه کردم و جوابش ندادم) یک بار هم بچه بودم با پدر و مادرم داشتیم می‌رفتیم کرمان در جنوب شرقی کشور که ماشین پدرم جوش آورد کنار جاده و رفتیم از یکی از روستاهای اطراف کمک بگیریم و آبی بیاوریم سر ماشین که در آن روستا چندتائی شتر دیدم. همین. (نگفتم به او که گاه گاهی کود فروشان دوره گرد با قطار شتر از محله‌ ما می‌گذشتند و کود حیوانی می‌فروختند برای باغچه‌های مردم. گفتم آبرو ریزی می‌شود!)
-ماشین پدرت؟ مگر ماشین دارید آنجا؟ چه مدلی بود؟
-یک مدل خاص تولید خود ایران، نامش پیکان است.
-اااااا بابا! شما‌ها ماشین هم تولید می‌کنید؟
-(دندان قروچه!)-
من تا حالا خیال می‌کردم شما عرب هستید. خطتان هم آخر عربی است.
-اولا که تصویری که شما از «عرب» در ذهن دارید مال صد صدوپنجاه سال پیش است. دوما…
-جولی (نامزد مربوطه!) یک کتاب از پدرش گرفته‌بود که بخواند درباره خاورمیانه، این چیز‌هائی که من می‌دانم مال همان کتاب است.
-اسم کتاب چیست؟
-یادم نیست ولی پدر جولی می‌گفت که مراقب این کتاب باشید که خیلی قدیمی و با ارزش است.
-آهان فهمیدم. خوب. دوما خطی که اکنون اعراب به آن می‌نویسند را پس از حمله آنان و فتح شدن ایران،‌ ایرانیان برای ایشان ابداع کردند که قبل از آن خط کوفی داشته‌اند.
-خط چی؟
-هیچی بابا. تو گرسنه‌ات نیست؟ یک جا از این بین راهی‌ها نگه دار صبحانه بخوریم.
جای شما خالی وسط بر و بیابان و در سرمای خدات درجه زیر صفر قهوه‌ای به بدن رساندیم با ساندویچ تخم‌مرغ و گوشت یک موجود کثیف که بسیار لذیذ هم بود. جیمز گفت که با معده پر خوابش می‌گیرد. خواست که من یک دو ساعت رانندگی کنم. من هم از خدا خواسته که یک ماشین ۲۰۰۶ را وسط بزرگراه بتازانم و مثل ندید بدید‌ها هی به دگمه‌ها و شاسی‌های داخل ماشین ور بروم! بگذریم.
-اگر شما عرب نیستید پس چرا مقامات کشورتان لباس محلی عربها را می‌پوشند؟
-(خدایا! توبه از همه گناهان کرده و نکرده! خدایا! من چندسال دیگر باید در این دیار غربت بمانم که بتوانم با سوزان به ماموریت بیایم نه با این مخ شرق شناسی؟؟!!) آنها روحانی هستند، مثل پدران مقدس شما که لباس مخصوص پیشوایان دین بر تن می‌کنند. این هم لباس فرم روحانیون مسلمان است.
-اااا؟ جدا؟
-بله.
-پس مردم شما چه می‌پوشند؟
-همان چیزی که همه مردم در جهان می‌پوشند.
-آهان.
-بعله.
-چطور است که شما مسلمان هستید ولی عرب نیستید؟
-بابا خوش انصاف! مگر همه مسلمانان عرب هستند؟
-من اینطور فکر می‌کنم.
-(تو غلط می‌کنی با آن همه مطالعات گسترده‌ات! تازه چند روز پیش قمپز در می‌کرد که راهنمای دوستان و آشنایانش است در زمینه سیاست‌های جرج بوش در منطقه! خدایا منطقه و سیاست‌های آن را به تو سپردم!) نه، ببین عزیز من، هرکس که مسلمان است عرب نیست. مثلا اندونزی بیشترین تعداد مسلمان جهان در یک کشور را دارد ولی عرب نیست.
-صحیح
-بله، هر عربی هم مسلمان نیست، مثلا در لبنان و در قسمتی از سوریه عربهای مسیحی زندگی می‌کنند و یا اگر اشتباه نکنم در بخشی از اسرائیل می‌توانی عربهای یهودی‌تبار بیابی.
-عجب!
-بعله.

سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن (۱)

ژانویه 31, 2007
این جیمز همکار‌ما همانقدر از خاورمیانه می‌داند که من از کشور مالاوی در آفریقا می‌دانم! اضافه کنید به اینکه فلان فامیل دور نامزد آمریکائی ایشان (مثلا پسر «خاله ملوک» مامانش اینا!) هم در عراق در حال جنگ باشد (البته طرف ظاهرا مکانیک خودروهای سبک است در یک پادگان نظامی‌ و تنها احتمالی که برای مجروح شدن ایشان وجود دارد این است که خدای نکرده آچارپیچ‌گوشتی شان در برود و دست مبارک‌شان «اوخ» شود! درضمن ظاهرا توی آن پادگان یک خانم مترجم عراقی هست که گلوی این پسر «خاله‌ملوک» مامانش اینا بدجوری پهلوی سرکار خانم مترجم باشی گیرکرده). این بابا (جیمز) هم دیده اولا الان است که از سمت پسرخاله مادرخانم آینده‌اش با خاورمیانه‌ای‌ها فامیل شود و ثانیا برای صحبت با «نامزد بانو»‌ ی خودش و مادرزن آینده نیاز به شناخت از خاورمیانه دارد، هر وقت یقه بنده را که معمولا مشتریان شرکت به دست می‌گیرندش آزاد می‌یابد می‌پرد می‌چسبدش که یاالله بیا و به سوالات من جواب بده. بنده هم که ترجیح می‌دهم انرژیم را برای کار و پول در آوردن استفاده کنم همیشه طرف را سر می‌دوانم. در هر حال باز به غیرت جیمز که دارد سعی می‌کند خاورمیانه را یک جوری توی آن کله‌اش فروکند، من یکی که از مالاوی همینقدر می‌دانم که خانم مادونا چندی پیش به این کشور رفت و یک بچه را به فرزندخواندگی قبول کرد. همین!
جمعه قبل رئیس شرکت به جیمز ماموریت داد که به یکی از شهرهای این اطراف (حدود سه تا چهار ساعت رانندگی فاصله‌اش است تا ما، می شود حدودا چهارصد کیلومتر) برود و شخصا بر بار شدن و حمل یک سری میز و صندلی دست دوم اداری که برای شرکت خریده است نظارت کند تا مبادا بعدا ناچار شویم کلی هزینه پس فرستادن صندلی‌های شکسته و پاره کنیم. جیمز اما رفت یک پچی با رئیس شرکت زد و دیدم که طرف من را احضار نمود. «فلانی جیمز صبح دوشنبه عازم است. می‌خواهم تو هم با او بروی». معلوم شد که این بابا دیده که چهار ساعت رانندگی رفت و چهار ساعت رانندگی برگشت آن هم در اتوبان لم یزرع یخ زده پر برف خسته‌اش می‌کند رفته گفته فلانی را هم با من بفرستید که من پشت فرمان خوابم نگیرد و با گپ زدن با او (یعنی من!) خستگی‌ام در رود!
رئیس هم که مثل همه جای دنیا از آشنایان دور یکی از فک فامیل‌های جیمز است کله کچل خود را تکان داده و گفته «باشه. فلانی را هم با تو می‌فرستم». کلی توی دلم بد و بیراه بار رئیس کردم که مردک پدر سوخته قزوینی پسند! وقتی می‌خواهی قرارداد ببندی با آن یکی شرکت که شش ساعت تا ما فاصله دارد، سوزان را می‌اندازی بالا و باخود می‌بری چیه؟ که سوزان منشی شرکت است و باید در موقع عقد قرارداد باشد! ما هم که بلانسبت خر تشریف داریم و نمی‌فهمیم که تو چرا منشی روسی‌الاصل بیست و هفت ساله شرکت با قد ۱۸۳ و هیکل (… استغرالله!) را برای عقد قرار‌داد می‌بری‌اش. نوبت ما که می‌شود برای تحویل گرفتن میز و صندلی فکسنی‌ دست دوم، من را می‌اندازی تنگ یک نره‌خر سبیل کلفت مثل جیمز؟ الهی کوفتت بشود این سوزان سوزان! اینجا بود که یکی از بارزترین مثالهای تبعیض شغلی! و تبعیض جنسی! در این کشور آزاد را با تمام وجود حس کردم!
خلاصه صبح دو‌شنبه ساعت شش صبح عازم مسافرت شدیم. جیمز آمد دم در خانه دنبالم. وقتی نشستم توی ماشین هنوز کمربند ایمنی را نبسته بودم که جیمز پرسید:
-خیلی سرد است بیرون؟
-آره بابا آدم یخ می‌زند.
بخصوص تو که از یک کشور صحرائی و داغ می‌آئی به این سرماها عادت نداری. –

امیدوارم جنگ نشود

ژانویه 30, 2007

در ایام جوانی که تازه با عیال ازدواج کرده بودیم، یک شب هر دو تصمیم گرفتیم که گنده لات بازی در‌آوریم و آخر شب پای یک فیلم ترسناک مهیج بنشینیم و تخمه بخوریم و بعد بخوابیم! فیلم که تمام شد این حقیر به زحمت می‌توانست چشمانش را باز نگاه دارد ولی ظاهرا عیال تازه می‌خواست که درباره فلیم صحبت کنیم. علی ایحال (باز عربی!!!) یک چند جمله‌ای بین ما رد و بدل شد و بعد رفتیم که بخوابیم. اینجانب که سر به بالین نگذاشته وارد عالم خواب شدم و تا صبح یک نفس -بقول عیال، صبح فردای آن شب- کپه مرگ‌مان را گذاشتیم. صبح که بیدار شدیم دیدیم عیال نیست! رفتیم به اتاق نشیمن و دیدیم که عیال گوشه اتاق چنبره زده و نگاهش را دوخته به دیوار مقابل. کاشف به عمل آمد که اینجانب که شبانگاه به دنبال دختر شاه پریان روان گشته‌بودم،‌ عیال هنوز در فکر صحنه‌های تکه تکه شدن آدمها در فیلم به دست خون‌آشام و جنازه‌های نیمه‌پوسیده و از این دست بوده‌اند. هرچه آمده‌اند بخوابند نتوانسته‌اند. اضافه کنید به همه اینها خرخر دیزل گونه! بنده را تا بفهمید که چرا ناچار شدم علیرغم نداشتن پول، یک مسافرت چهار پنج روزه به شمال جور کنم، هم محض عذرخواهی که کپه مرگ‌مان را (بقول عیال) گذاشته بودیم و انگار نه انگار که ایشان هم آدم هستند و هم بهبود اوضاع روحی عیال که یک دو روز دیگر نیز خاطره صحنه‌های ترسناک فیلم دست از سرش بر نمی‌داشت. خدا را شکر که به خیر گذشت ولی آن فیلم لعنتی بیش از پانصدتومان هزینه اجاره‌اش یک بیست هزار تومنی خرج روی دست ما گذاشت (بدون احتساب چهار پنج روز پول در نیاوردن در زمان مسافرت که می‌شد به حساب آن زمان حدود پنجاه هزار تومان). حالا اینها همه‌اش بماند و بگذریم که ته دل چقدر به عیال بنده‌خدا پوزخند زدیم!
دیشب که بیکاری و خود گنده لات بینی بد جوری به «ایگو»‌ی ما فشار آورده بود، گفتیم برویم روی اینترنت یک چرخی بخوریم توی این سایتهائی که تصاویر مشمئز کننده از همان نوع دراکولائی آن دارند. البته از نوع طبیعی آن. لینک به لینک رفتیم (قدیمها می گفتند منزل به منزل، ولی الان شده لینک به لینک!) تا رسیدیم به یک سایتی که تصاویر صحنه‌های قتل یا حادثه را داشت، آن تصاویری که هیچ‌کجا نمی‌بینیدشان. کله طرف در اثر رفتن زیر قطار کنده شده بود و به مغز آن یکی تبر زده بودند و دیگری در وان حمام خانه‌شان سکته‌ کرده و هشت نه ماهی توی آب پوسیده بوده و از این دست. حالم بهم خورد. ولی از آنجا که ژن خیره‌سری و سرتق بازی (درست نوشتم «سرتق» را؟) اولین ژنی است در زمان جنینی ما (خانواده‌ ما) که شروع به تکثیر خود می‌کند روی لینک‌های دیگر هم کلیک کردیم. چندتا فیلم بود از تکه تکه شدن آدمها در جنگ‌ها و بمب گذاری‌ها و امثالهم. حالم به هم خورد. اشتباه نکنید، واقعا داشتم بالا می‌آوردم. رفتم توی سوز و سرمای پانزده شانزده درجه زیر صفر تول بالکن خانه تا بلکه هوای تازه حالم را بهتر کند. افاقه نکرد. سیگار نیز کمکی نکرد. الکل وامانده که همیشه در این مواقع پادزهر است اینبار بقول قدیمی‌ها صفرا افزود و حالم را بدتر کرد. قطعات تکه تکه شده بدن انسان سر صحنه‌های بمب‌گذاری و در میدان جنگ از جلوی چشمم دور نمی‌شد. هر بار یاد‌آوری نا خودآگاه آنچه که دیده بودم باعث می‌شد که حالت دل به هم خوردگی‌ام تشدید گردد. خلاصه بعد سه ساعت دوام نیاوردیم و دویدیم به سمت توالت و خوشبختانه به موقع رسیدیم به آن باغ دلگشا!!!
شب هم تا صبح با کاووس‌های همان بنده خدا‌هائی که گوشت تن‌شان کباب شده بود انگار که گوشت بز است فقط به این گناه که داشته‌اند از خیابان می‌‌گذشته‌اند گذشت. چقدر هم که توی عالم خواب و بیداری خود را سرزنش کردم که آخر ای حمار (همان الاغ است منتها به عربی آن!) تو خودت خوشت می‌آید که الکی الکی تکه تکه شوی و بعد دیگری بیاید و محض تفریح و تفنن و خود گنده لات بینی بین عکسهای تو روی اینترنت بچرخد؟ آلبوم عکس عروسی که نیست! کلی هم در همان عالم خواب و بیداری از صاحبان آن عکس‌ها طلب بخشش کردم. صبح که بیدار شدم انگار که دو شبانه روز است نخوابیده‌ام. خسته و پریشان. نعشم را به سر کار کشیدم. حالا مگر آن صحنه‌‌ها از جلوی چشمانم دور می‌شد؟ نزدیک بود بخاطر حواس پرتی بکوبم پشت یک تویوتای ۲۰۰۷ نوی نو. عجب … خوردم ها!
بعدش وسط راه بودم که زنگ زنگ موبایلم (=تلفن همراه) در آمد. پسر عمه‌ام بود از ایران. به او گفتم که مراقب باشد و درصورت پیش آمدن جنگ احتمالی خوب از خودش و خانواده عمه‌ام محافظت کند. خندید و گفت بابا کدوم جنگ؟ اینها همه‌اش حرف است. نفهمیدم به او چه گفتم و با چه لغاتی نواختمش. فقط بالاتنه سوخته آن بنده خدائی که خمپاره خورده بود وسط اتوبوسش و وی آویزان شده بود از پنجره اتوبوس مدام جلوی چشمانم بود. واقعا امیدوارم جنگ نشود.

روزنامه‌های ما و اخبار خارجی‌شان

ژانویه 29, 2007
در دنیای غرب مهمترین سرمایه‌ای که یک موسسه می‌تواند برای خود دست و پا کند اعتماد مشتریان خود است. اگر مشتریان به شرکتی اعتماد داشته باشند یعنی کسب و کار آن شرکت رو به راه است و اگر چنین اعتمادی وجود نداشته باشد یا از دست برود کمترین کاری که موسسه می‌کند اخراج همراه با های و هوی مدیران ارشد آن است به نشانه تنبیه‌شان و الا که ورشکستگی عاقبت حتمی چنین شرکتی است.
مطبوعات و رادیو تلویزیون‌ها هم از این قاعده مستثنی نیستند و از آنجائی که تماما توسط بخش خصوصی مدیریت می‌شوند نهایت سعی خود را بکار می‌بندند که اولا اخبار را با سرعت هرچه بیشتر و قبل از سایر رقبا به اطلاع مردم برسانند و درثانی مو لای درز خبری که پخش می‌کنند نرود. همان یک دو شبکه تلویزیونی و رادیوئی هم که بودجه خود را از دولت می‌گیرند در رقابت با دیگر همنوعان بخش خصوصی خود در تلاش هستند تا در تهیه و پخش خبر به دو اصل سرعت و دقت وفادار بمانند.
به همین دلیل است که وقتی خبری در رسانه‌ای در اینجا منتشر می‌گردد معمولا انواع «اما» و «اگر» ها و «ممکن است» و «بنظر می‌آید» قاطی خبر شده مگر اینکه بنیان خبر رسیده آنچنان محکم باشد که هیچ بنی بشری نتواند آن را به چالش بکشد. مثلا اگر خبر درباره کشف داروئی برای سرطان است متن خبر حتما ذکر می‌کند که «بنا به ادعای» مدیر پروژه «بنظر می‌آید» محققان فلان دانشگاه «توانسته‌باشند» در شیوه درمان بهمان نوع سرطان به «پیشرفت‌هائی» نائل آیند. تیتر خبر هم ذکر می‌کند که «امید تازه» در درمان سرطان بهمان.
حال این خبر وقتی به مطبوعات ما می‌رسد ناگهان تبدیل می شود به یک چیز قطعی، «درمان سرطان بهمان»! و تمام «اما» و «اگر»‌ها و «ممکن است» ها برداشته می شوند و خواننده بیچاره خیال می‌کند که دیگر تمام شد و بشر توانست در مواجهه با سرطان یکی دیگر از قلل رفیع پیشرفت را فتح کند! کار موقعی خراب‌تر می‌گردد که خبر اصلی بار خبری‌چندانی نداشته باشد ولی با یک کلاغ چهل کلاغ فنی، رسانه غربی آن را برای ارائه به خوانندگان خود آماده کرده باشد و آنگاه یکی از روزنامه‌های ما با ترجمه خبر باعث گیج شدن هرچه بیشتر مخاطب ایرانی می‌گردد.
باز شاید مردم ندانند که یک نسخه روزنامه معتبر در غرب دارای انواع و اقسام بخش‌ها است. مثلا بخش سیاسی، داخلی، اقتصادی، اتومبیل،‌ آشپزی، زندگی بهتر، ورزشی و … این باعث حجیم شدن روزنامه می‌گردد به نحوی که فقط یک بخش آن، حجم کاغذی اندازه یک نسخه روزنامه معمولی ما دارد. مسلما اگر مثلا بخش ورزشی روزنامه خبر از برهم خوردن یک بازی فوتبال بین دو تیم آفریقائی به دلیل کودتا در آن کشور می‌دهد، این یک خبر ورزشی است و نه سیاسی. این خبر را نمی‌توان (=نباید) برداشت و به عنوان یک خبر سیاسی ترجمه کرد و به مخاطب داد. این خبر در قسمت ورزشی روزنامه آمده و اعتبار یک خبر ورزشی را دارد و نه سیاسی. اخبار مربوط به هر زمینه در همان بخش اعتبار دارند و لاغیر.
مورد دیگر اینکه هرکس بخواهد به ترجمه خبرش بار سنگین‌تری بدهد از عبارت «روزنامه وزین» یا «خبرگزاری مهم» استفاده می‌نماید. این نیز عادتی مذموم است.
ظاهرا در کار رسانه‌های ما بیش از آنکه دقت مد نظر باشد سرعت مهم است. مخاطبان هم که … (بابا اصلا ولش کن. یک چیزی می‌گویم توهین به این و آن تلقی می‌شود. بی خیال!)

فحش به "اینا" و کتاب خوانی

ژانویه 29, 2007
کم نشنیده ایم که اطرافیان ما به «اینا» فحش و بد و بیراه می گویند. از انقلاب سال پنجاه و هفت بیست و هشت سال (چند روزی کم) می گذرد. چیزی در حدود 10220 روز (ده هزار و دویست و بیست روز). فرض می کنیم که آقا یا خانم «ایکس» که مخالف «اینا» هم هست از آن زمان تا کنون هر روز فقط یک وفقط یک فحش به «اینا» داده باشد.
اگر آقا یا خانم «ایکس» در این بیست و هشت سال بجای هر فحش به «اینا» که بر سر زبانش می آمده فقط یک صفحه کتاب می خواند (فرق نمی کند چه کتابی)، یعنی بجای هر فحش، یک صفحه کتاب در روز، الان باید حدود چهل کتاب دویست و پنجاه صفحه ای خوانده باشد!
فحش دادن راحت است. کنترل مغز و اعصاب در هنگام عصبانیت و جهت دهی مثبت به خشم است که امری است مشکل. مردم ما همیشه می گویند «آخر ما چکار کنیم؟ از دست ما چه کاری بر می آید؟» خواندن کتاب که بر می آید؟ نه؟
(این پست خیلی ایده آل شد، خودم می دانم!!!!)

سریالهای آبکی، سطح فکر‌های الکی

ژانویه 26, 2007
در‌باره اینکه چرا سریال‌های تلویزیونی ما (مثلا باغ مظفر، شبهای برره،‌ نرگس، پاورچین و همینطور بروید به سالهای قبل) همواره از کیفیتی پائین برخوردار بوده خیلی حرفها زده شده. از ضعیف بودن متن نمایش بگیرید تا همکاری نکردن عوامل تولید با کارگردان تا سانسور و اعمال نفوذهای مقامات مختلف در داخل صدا و سیما و خارج از آن. مطلبی که به آن پرداخته نشده (یا کمتر شده) مخاطب این برنامه‌های نمایشی است.
وقتی که فردی با نمایش، فیلم یا داستان مواجه می‌شود باید بتواند با شخصیت‌های داستان «همذات پنداری» نماید. یعنی بتواند چیز مشترکی بین خود و ایشان بیابد و در ذهن خویش توانائی جایگزین کردن خود با آن شخصیت خاص و نگاه به دنیا از زاویه چشم او را داشته باشد. به همین دلیل است که ما به «رستم و سهراب» گوش می دهیم اما فلان افسانه که متعلق به کشور ما نیست نظر ما را جلب نمی‌کند. در «رستم و سهراب» ما با قهرمانانی ایرانی سر و کار داریم که می توانیم هر زمان که اراده کنیم خود را به جای یکی از آنها (حتی آدم بد داستان)‌ بگذاریم و واکنشها و احساسات‌شان را درک نمائیم چون مثالهائی از شخصیت «رستم» گونه و «سهراب» گونه را دیده‌ایم و می‌دانیم حدود واکنش و احساسات آنان به مشکلاتی که داستان تعریف می‌کند چه خواهد بود. ولی در یک افسانه متعلق به ملل دیگر ما معمولا پیش زمینه‌های تاریخی و جغرافیائی و مذهبی را نداریم تا بفهمیم که فی‌المثل چرا دراکولا از صلیب می‌ترسد و عقب می‌کشد. در اینجا ما دراکولا را درک نمی‌کنیم و از کارش گیج می شویم.
نمایش‌های تلویزیونی از آنجا که باید با عامه مردم، آن بدنه عظیم اجتماع، صحبت کنند ناچار هستند که داستان و شخصیت‌ها را قدری پائین بیاورند تا تعداد بیشتری از مخاطبان بتوانند با آن‌ شخصیت‌ها همذات پنداری کنند. به دیگر سخن این نویسنده و کارگردان نمایش‌ها هستند که ابتدا نگاه می‌کنند سطح فکر مخاطبان‌شان چقدر است و بعد داستان را و شخصیت‌ها را بر اساس آن سطح فکر می‌سازند. اگر دغدغه ذهنی بخش عمده‌ای از مردم تلاش برای شوهر دادن و زن گرفتن بچه‌های‌شان است پس مسلما می‌توانند با شخصیت‌های داستانی که حول محور ازدواج و مشکلات آن شکل می‌گیرد چیز مشترکی بیابند و با آنان همذات‌پنداری کنند. برای کسانی که نقل محافل‌شان این است که فلان کس چگونه بر سر بهمان کس کلاه گذاشت، داستان خارج کردن یک خانه بزرگ و قدیمی پدری از چنگال وراث چیزی است که آنها را هر شب پای تلویزیون می‌نشاند.
بخش عمده‌ای از آنچه سریال‌های تلویزیونی به ما نشان می‌دهند همان چیزی است که ما مخاطبان آن سریالها طالبش هستیم. این سریالها آئینه جامعه ما است. انکار نمی‌کنم نقش تمام عواملی که در ابتدای نوشتار آوردم را. آنها هم عوامل مهمی هستند و تاثیر‌گذار. این نشان دهنده میدان مینی است که نویسندگان و کارگردانان و تهیه کنندگان و باقی دست‌اندرکاران ناچارند از آن بگذرند تا ما شب هنگام چیزی برای دیدن داشته باشیم (و صد البته تلویزیون بهانه‌ای برای پخش تبلیغ!).
نقش عواملی که همگی می‌دانیم از سانسور و اعمال نفوذ و نداشتن بودجه و ضعف فنی و … هیچکدام به اندازه سطح فکر مخاطب مهم نیست. به یک نکته دیگر که گمان کنم جالب است نیز توجه کنید. درجه تائید یا غرغر هر فرد پس از دیدن تمام قسمتهای یک سریال می‌تواند زاویه نگاهی که فرد به دنیا دارد را تا قدری «لو» بدهد. اینکه وی تا چه حد توانسته در سریال خاصی «حل» شود نشان از عمق میزان همذات‌پنداری وی با شخصیت‌ها دارد. نیز اینکه فرد تا چه میزان ناراضی است از سریالی که به وی عرضه شده بیانگر این است که فرد یا با سطح فکری بالائی با سریال برخورد کرده یا با سطح فکری پائین تری از آنچه سریال در نظر داشته.
اگر سریالی لوس و بیمزه است، اگر به دام تکرار و تکرار و تکرار افتاده،‌ اگر آب بسته اند توی داستانش،‌ اگر هی دارند کشش می‌دهند، قسمت عمده‌ای از عیب کار متوجه ما مخاطبان است که بجای غذای درست و حسابی ذائقه‌مان از همبرگر و کالباس خوشش می‌آید. یادمان نرود که هدف اصلی گردانندگان هر تلویزیونی نشاندن ما مخاطبان در پای شبکه‌شان است. آنچه پخش می‌شود لاجرم آنچیزی است که ما می‌پسندیم.

از خون خود مایه گذاشتن

ژانویه 25, 2007
دیروز ماشینم روشن نشد. نمی دانم چرا ولی چندتا سرفه‌ کرد و دوباره خوابش برد. من هم که نسبتا دیرم شده بود پریدم یک تاکسی گرفتم بیایم سر کار. راننده تاکسی یک مرد میانسال مراکشی بود که حدود بیست سالی است که اینجا زندگی کرده. مثل همه راننده تاکسی های دیگر جهان شروع به صحبت کرد.
گفت که چندی پیش داشته توی خیابان می‌رفته که ناگهان متوجه یک ماشین خراب در حاشیه جاده می شود. فکر می کند که ممکن است راننده آن نیاز به این داشته باشد که با تاکسی خود را به جائی برساند. قدری جلوتر از آن نگه می دارد و در آینه نگاه می‌کند تا ببیند که آیا راننده اتومبیل خراب برای وی دست تکان می‌دهد یا نه. راننده اصلا تاکسی را نمی بیند چون درحال ور رفتن به موتور ماشین خود بوده است. در همان حال ناگهان موتور ماشین طرف آتش می گیرد وطرف بر روی زمین می‌افتد. این راننده تاکسی ما هم سریعا با مرکز فوریتها تماس می‌گیرد و خود از ماشین پیاده می‌شود تا به یاری آن بنده خدا برسد و با کپسول خود آتش را خاموش کند.
بالا تنه راننده آن ماشین سوخته بوده ولی نه شدید، از همان سوختگی‌ها که پوست آن بعد از مدتی تاول می‌زند و ور می‌آید و بعد خوب می شود. خلاصه آمبولانس و آتش نشانی و پلیس سر می‌رسند و کارهای لازم انجام می‌شود.
چندی بعد این راننده تاکسی راوی داستان در نزدیکی همان بیمارستان مسافری داشته و بعد از پیاده کردن وی تصمیم می‌گیرد سری به این بنده خدا بزند. وارد بیمارستان می‌شود و سراغ طرف را می‌گیرد. خوشبختانه قربانی بهوش بوده و بجز همان سوختگی نسبتا وسیع ولی نه عمیق ناراحتی دیگری نبوده. صحبت که می‌کنند معلوم می‌شود طرف از یکی از کشورهای جهان سوم است (اسم آن را اینجا نمی‌آورم) و آن روز از سرکار می‌آمده (در یک کارخانه کارگر بسته بند است) و عازم خانه بوده که می بیند ماشینش فرت و فرت می‌کند و بعد خاموش می‌شود. هلش می‌دهد به حاشیه جاده و شروع می‌کند با دست خالی ور رفتن به آن که ناگهان شلنگ بنزین ماشین در می‌آید و بنزین برروی موتور داغ می ریزد و بقیه را هم که می‌دانیم.
راننده تاکسی من با خنده‌ای تلخ می گفت که: «ما جهان سومی‌ها همه اینگونه‌ایم. چون دانش و بینش زندگی در ما به اندازه‌ای که باید نیست بر سر خود بلا نازل می‌کنیم و بعد ناچارا از جان خودمان برای دفع بلا مایه می‌گذاریم. آخر تو نمی‌دانی وقتی که ماشینت خراب می‌شود باید ابزار و آچار و پیچ‌گوشتی و از این دست داشته باشی تا شروع به رفع عیب کنی؟ اصلا مگر تو مکانیت هستی؟»
بعد ادامه می داد: «ما در همه کارهای‌مان اینگونه‌ایم. بدون ابزار و بدون دانش می‌خواهیم کاری را بکنیم که بعضا دیگران با دانش و ابزار هم به سختی از پس آن بر می‌آیند. بعد همچین که به کار گند زدیم و اوضاع بحرانی شد آنوقت از جان‌مان و خون‌مان می‌خواهیم مایه بگذاریم تا کار درست شود. خوب عزیز من از اول با ابزار و آگاهی به سمت کار برو».
دیگر دم محل کارم رسیده بودیم و با خداحافظی پیاده شدم. یادم آمد که در محله یکی از دوستانم یک حسن آقائی بود که از ابزار مختلف دنیا یک آچار دو‌سو داشت و یک انبردست قدیمی که روکش پلاستیک دسته‌هایش هم رفته بود. تمام خرت و پرت منزلشان و دیگر همسایه‌ها که به او مراجعه می‌کردند را با همان آچار و انبردست تعمیر می‌کرد. دست و بالش هم همیشه خدا زخمی و خونین بود. افتخار هم می کرد که یک بار چرخ ماشین نمی‌دانم کدام همسایه را با همین آچار و انبردست باز کرده و تعمیر نموده و جا‌انداخته است. البته بقول دوست من یک بخیه ده تائی هم همان روز وسط تعمیر ماشین مذکور روی ساعدش می‌خورد که انبردستش در رفته ‌بوده و ساعد به تکه‌ای فلز گرفته و شکافته.
با خودم گفتم ببین این همه کشته و خون و خون‌ریزی در جهان سوم که فقط یک نمونه‌اش را اکنون داریم در عراق می‌بینیم همه و همه بخاطر نداشتن «ابزار» و «بلد نبودن» است. خودمان دستی دستی بلائی بر سر خودمان می‌آوریم و بعد داد می‌زنیم که برای رفع بلیه باید از خون‌مان مایه بگذاریم. خون که توی شیر آب نیست که هر‌وقت خواستیم بازش کنیم و با آن خیابان را بشوریم و گلها را آبیاری کنیم. اگر کمی (فقط کمی) منطقی را که در برابر مشکلات کوچک و فردی‌مان زندگی مان در جهان سوم داریم به مسائل بزرگ‌مان تعمیم بدهیم دیگر نیازی نیست که سر رگ خود را بخاطر هر مسئله با‌اهمیت و بی‌اهمیتی باز کنیم.