Archive for 4 ژانویه 2007

ثبت وبلاگ ها و وب سایت ها و یک پیشنهاد برای جلوگیری از آن

ژانویه 4, 2007

این قضیه ثبت وبلاگ و سایت های خصوصی هم کم کم دارد مدل همان بازی یلدا می شود. هر کجا که سر می زنی (سرزنی مجازی البته!!!) می بینی که مطلبی و پستی به این مسئله اختصاص داده شده.
اول از همه داستان ثبت و ضبط: قضیه از این قرار است که ظاهرا وزارت ارشاد مامور شده که ایرانیان دارای وبلاگ و وب سایت و از این قبیل را وادار نماید مشخصات کامل وبلاگ و سایت شان به همراه مشخصات و آدرس و شماره تماس نگارنده و مسئول آن را در وزارت ارشاد ثبت نمایند و الا فیلتر می گردند. مهلتی هم که برای ثبت نام داده اند دو ماهه است. تا حال هم که دارم این مطلب را می نگارم داد و فغان دوستان مجازی من (که البته در رتبه های دوستی برای من دوستانی واقعی هستند) به آسمان بلند است که بله می خواهند چنین و چنان کنند و بگیر و ببند و سانسور.
و بعد بازی شب یلدا: در شب یلدا قرار شد که هر کدام از وبلاگ داران پنج مورد درباره خودش را که دیگران نمی دانند رسما و علنا بر روی وبلاگش بنویسد و در ادامه پنج نفر دیگر از وبلاگ داران را به این بازی دعوت کند تا آنان هم هر کدام پنج مورد ناگفته از خودشان را قلمی کنند و پنج نفر دیگر را دعوت به بازی. اینگونه ظرف حدود چهل و هشت ساعت قسمت عمده ای از وبلاگستان تکان بزرگی خورد و خیلی ها در این بازی «هرمی» شرکت کردند.
حال ربط این سنگی (=ثبتی، فیلتری) که یک دیوانه ای در چاه ما نویسندگان مجازی انداخته با بازی زیبای یلدا چیست؟ الان عرض می کنم.
برای دهان کجی به این ثبت و ضبط سایتها، پیشنهاد می کنم مشابه بازی شب یلدا، هر وبلاگ دار و صاحب سایتی در داخل یا خارج کشور پنج فرم وزارت ارشاد را الکی و با مشخصات مجعول پر نماید و برای وزارت ارشاد بفرستد و تقاضای ثبت نماید. اینگونه قسمت بررسی و ثبت اطلاعات مذکور با حجم عظیمی از اطلاعات غلط رو برو می گردد که کار طبقه بندی را برای نیروی انسانی ای که در نهایت مسئول تصمیم گیری است بسیار سخت می نماید ضمن اینکه حضرات به اطلاعاتی که می خواهند نمی رسند و بانک اطلاعاتی شان نهایتا غیر قابل اعتماد خواهد بود. باز کردن وبلاگ های الکی و ثبت آنها را توصیه نمی کنم چون باعث بالا رفتن بار بر روی سیستم و سرورهای میزبان می گردند و در نهایت اعتماد آنان به کاربران فارسی زبان را کاهش می دهند. حال اگر کسی بخواهد دیگر سنگ تمام بگذارد می تواند آدرس سایت و یا وبلاگهائی که به زبانهای دیگر و بسیار تخصصی هستند را در فرمهای ثبت نام ذکر نماید تا بررسی کنندگان مدتی بالا و پائین شان کنند بی نتیجه.
اگر از این می ترسید که آی پی شما ثبت گردد و به سراغتان بیایند برای این شیرینکاری، در چند روز متفاوت کانکت شوید و فرم ها را تا حد امکان مختلف پر کنید تا نتوانند رد تان را بگیرند. حال اگر توانستید از کانکشن و اکانت عمه و عمو و خاله و دختر خاله و پسر عمو و دوست و آشنا استفاده کنید (هرکدام یک بار) که دیگر نور علی نور می شود.
طومار و پتیشن و اعتراض رسمی هم برای محدوده جغرافیائی ایران کارائی ندارد. اگر می خواهید به سازمانهای بین المللی در این باره شکایت کنید مختارید و شاید فشار آنها بتواند جلوی این کار ثبت وبلاگ و وب سایت را بگیرد. ولی حال که آقایان می خواهند با تکنولوژي این دو بند انگشت فضای مجازی ما را زیر نظر داشته باشند ما هم باید با همان تکنولوژی برجهای دیدبانی شان را کور کنیم و اصطلاحا «گرا»ی غلط بدهیم.
نظرات تان را حتما حتما با این حقیر در میان بگذارید.
با تقدیم احترام

ققنوس

پس نگارش: در ضمن می توان با فرستادن ایمیل و پرسیدن سوالهای مسخره و احمقانه سر کارشان گذاشت و وقت شان را تلف نمود. مثلا اینکه «ببخشید اینجا که نوشته اید در فرم شماره تلفن منظور شماره تلفن محل کار است یا منزل؟» و از این دست. البته چندان کارا نیست چون ممکن است اصلا بزنند زیر ایمیل ها و جواب هیچکدام را ندهند! اینکه فرم ها را الکی الکی پر کنیم (مثل کاندیدا های ریز و درشت ریاست جمهوری!!!) و اطلاعات غلط و غلوط بدهیم خیلی سر کار گذارانه تر است.

Advertisements

محمود خان و چرخ تولیدی اش (۴)

ژانویه 4, 2007

یک هفته پس از نصب علنی چرخ خیاطی های جدید در همان کارگاه مخفی زیر زمینی غیر قانونی فک پلمب شده، شهرداری کاغذی به دست وی می رساند که محمودخان پس از خواندن آن درجا جلوی چشمش سیاهی می رود و سه روز بعد وقتی چشم باز می کند خود را در بیمارستان می یابد با سری مجددا شکسته اما این بار نه به دست عمه ملوک که در اثر غش و سقوط حاصله و خوردن سرش به پایه میز چرخ خیاطی. نامه این بوده که به استناد اصل فلان و بهمان و به موجب بند چنین و چنان از آئین نامه تبصره این و آن خانه شما اینقدر خلافی دارد که «اینقدر» از لب دیوار پارک (خانه شان دیوار به دیوار پارک بود) می شده تا توی راهروئی که پذیرائی گل گرفته شده را به اتاق خواب ها متصل می کرده! هرچه محمود خان این طرف و آن طرف رفت و این و آن را دید افاقه نکرد. وکیل گرفت ولی باز کاری از پیش نبرد که نبرد. شهرداری هم اصرار که باید یا فلان قدر پول خلافی ات را بدهی یا زمین شهرداری را به پارک برگردانی. محمود خان دیگر به گریه افتاده بود که آخر بی انصافها این فلان قدر پول که می گوئید که از سه چهارم قیمت ملک من بیشتر است ولی به خرج کسی نمی رفت. در یکی از همین روزها آقای مهندس جوانی از طرف شهرداری برای مترکردن ملک مذکور و تهیه نقشه برای پارک جدید به خانه محمود خان می آید. محمودخان هم با این جوان بد بخت دست به یقه می شود و خلاصه بینی آقای مهندس می شکند. این بار که محمود خان دستگیر شد یک ماهی پیدایش نبود. انگار که آب شده و به زمین رفته باشد. وقتی پیدایش کردند یک ده سالی شکسته تر می نمود. علیرغم پادرمیانی تمام اعضای خانواده کارش به دادگاه کشید. در دادگاه محکوم شد که یا دو سالی گوشه زندان آب خنک بخورد یا رضایت شاکی (همان مهندس جوان) را به دست آورد. آقای مهندس هم رضایت نمی داد که دماغم فلان و بهمان شده و چندصد هزار تومان خرجش کرده ام و طول درمان شش ماهه از پزشک قانونی گرفته ام و از این دست. هیچکس نفهمید که محمود خان با آن همه اولدورم بولدورومش چگونه پس از خروج از همان بازداشت یک ماهه حاضر شد که خانه اش را به برادر زاده همین مهندس مذکور به سه چهارم قیمت بفروشد و تازه وقتی که چکی که برای خرید خانه به شوهر عمه من داده بود برگشت خورد محمود خان صدایش در نیامد تا در نهایت حدود کمی بیشتر از نصف چک نقد شد و برای نصف دیگرش یک چک دیگر دریافت کرد که بابت آن هنوز هم یک ریال دستش را نگرفته. خانه خراب شد ولی به پارک شهرداری نرسید، سهل است که قسمتی از چمن پارک هم ضمیمه زمین گشت و یک مجمتع مسکونی الان در جای خانه شوهر عمه من سر به آسمان کشیده.
حالا چطور شد که من این همه نوشتم و حرف زدم؟ امروز صبح پسر عمه ام -ایرج- ایمیلی برای من زده که خواهرش -میترا- دارد از شوهرش جدا می شود و دو تا بچه کوچولوی شان یک قدم با آلاخون والاخون شدن فاصله دارند. حرف حساب مینا؟ زیر سر شوهرش بلند شده! شوهرش کیست؟ همان آقای مهندس کذائی که دماغ شان را محمود خان صاف و صوف کرده بودند! اصلا چرا با آنکه همه به محمود خان گفتند که این محمد (همان آقای مهندس) پسر خوبی نیست و معتاد است و چنین است و چنان شوهر عمه ما دخترش را به عقد ایشان درآورد؟ بعد ها فهمیدیم که این آقای مهندس از همان فک و فامیل های حاج آقا ایکس و ایگرگ تشریف دارند و با پسر یکی از آنان با هم می رفته اند الواطی! حالا فهمیدید که بر سر خانه محمود خان نیز چه آمده و که آن را خریده؟ حالا فهمیدید که چرا ظرف سه ماه از آشنائی محمد با خانواده عمه اینجانب محمود خان حاضر شد میترا را به محمد ندیده نشناخته بدهد؟
از محمود خان چه خبر؟ رفته شمال روی همان دو تا انگشت دانه زمینی که دارد زندگی می کند. عمه ملوک هم که یک قدم بر می دارد در خانه و یک غری به محمود خان می زند. حق دارد ولله. زندگی شان و خانه شان و دخترشان را محمود خان گذاشت به زیر پا برای گرفتن «حق مسلم» خودش. بقول عمو مجتبی خوب مرد حسابی می رفتی یک ساندویچ فروشی باز می کردی تو که نگران گذران معیشتت بودی. دنیا که همین یک جاده را ندارد. اصلا ارزشش را داشت؟

محمود خان و چرخ تولیدی اش (۳)

ژانویه 4, 2007

با ضمانت برادر زنش (پدر اینجانب) و پارتی بازی برادر خودش در پیدا کردن چند آشنا در دادستانی و قوه قضائیه قضیه ختم به خیر شد ولی به محض ورود به خانه عمه ملوک اینجانب بلائی به سرش آورد که آرزو کرده بود برود همانجائی که سه چهار روز برده بودندش آنجا و کسی نمی دانست کجاست! آخرش هم معلوم نشد که این عمه خانم ما با چه چیزی که دم دستش بوده و با چه ضرب و زوری که از زنی به سن و سال وی بعید است کله شوهر عمه بیچاره مان را شکست (مادرم از شکستن وردنه خمیر بر سر شوهر عمه خبر می دهد، خواهر محمود خان از ماهیتابه صحبت می کند، ولی الله خان (آشنای نزدیک خانوادگی مان) از صندلی چوبی توی حیاط خانه، ولله اعلم!) که یک ساعت و نیم پس از آزادی اش از زندان کله اش داشت در کلینیک محل بخیه می خورد! خلاصه بزرگان فامیل و عقلای قوم همه در خانه شوهر عمه دیگرم (ناصر خان) جمع شدند و شور و مشورت کردند که اولا چگونه این دو قمری عاشق!!! را با هم آشتی دهند و از «جرخوردن!!!» کانون گرم و جوشان!!! خانواده شان جلوگیری کنند و دوما چگونه محمود خان را از خر شیطان پائین بیاورند قبل از اینکه شهرداری قانونی و غیر قانونی سقف خانه شان را بر سر شان پائین بیاورد (اتاق پذیرائی خانه شان با نصف جهیزیه عمه که سه نسل در خانواده چرخیده بوده مثل شمعدان و سفره قلمکار و از این قبیل همه و همه پلمب شده بود).
محمود خان در آن جمع به گریه افتاده که این حق مسلم من است که برای خودم کسب و کاری داشته باشم و دیگر نمی توانم سر پیری بروم مسافر کشی و امروز و فرداست که محصول آن یک دو قطعه زمین زراعی مان در شمال را هم آفت بزند و ما به چه کنم چه کنم به در خانه ایکس و ایگرگ (همان آقایان موتلفه ای ها) برویم. من حقم را از حلقوم ظالم بیرون می کشم. هرچه دیگران به وی گفتند که بابا تا تو بخواهی حقت را از حلقوم طرف بیرون بکشی وی چوبی به این بزرگی را در آستینت فرو کرده به خرجش نرفت. عمو مجتبی ی من هم که ظاهرا از همان جلسه اول خواستگاری محمود خان از عمه جان مان کینه وی را به دل گرفته است در آمد که : «خوب مرد، مگر همین یک کار توی دنیا هست؟ برو یک مغازه ساندویچی باز کن، اصلا تو چرا برای کارگاهت مجوز نگرفتی؟» محمود خان هم برای طفره رفتن از پاسخ باز شروع به تاکید بر حق مسلم خودش و حق حیات برای خودش و زن و بچه اش می کند. دیگران که همین سوال را تکرار می کنند می گوید که به وی مجوز نمی دادند.

-تو در خواست مجوز کردی و ندادند؟

-نه نکردم،‌می دانستم که نمی دهند. سر همان قضیه همدان
ظاهرا در ایام جوانی که این محمود خان ما ساکن همدان بوده یک شب حسابی توی کافه ای خود را تا خرخره پر از «نجسی» می کند و بعد بیرون کافه درگیری پیدا می کند با یکی چون خودش و در این درگیری شیشه جلوی ماشین یکی از ساکنین محل می شکند. نگو صاحب ماشین توی رکن پنج بوده (اگر اشتباه نکنم رکن پنج بعدها تبدیل به ساواک شد). خلاصه یک پرونده ای برای محمود خان می سازند که یک وجب روغن رویش بوده. البته در آن زمان پدرش که لقب «خان» را رسما توی شناسنامه اش داشته کارش را درست می کند و محمود خان فقط دو شب توی بازداشتگاه می ماند که آن هم مادرمحترم شان (مادر شوهر عمه اینجانب!) یک شب ته چین درست می کنند و شب بعد باقلا پلو با گوشت و برایشان می برند تا «بچه ام طفلک گرسنه اش نباشد»! در همان ایام هم که این پرونده در حال رفتن و آمدن به ژاندارمری و دادگاه و از این دست بوده گم می شود و تا امروز روز معلوم نمی شود که بر سر این پرونده چه آمده و کجا گم و گور شده. خلاصه اینکه محمود خان هرکجا که می خواهد سینه ای جلو بدهد و یا خودی نشان بدهد می گوید که توی ساواک پرونده داشته و خود رئیس ساواک وقت دستور دستگیری او را داده! هر بی لیاقتی ای هم که از وی سر می زند گناهش گردن همان «قضیه همدان» می افتد. این «قضیه همدان» در خانواده ما تبدیل به یک ضرب المثل شده. نوه پسر عموی من یک بار که برادر کوچکترش در شلوارش کارخرابی کرده بود به مادرش می گوید محسن نمی تواند بیاید توی اتاق، سر قضیه همدان! بگذریم.
علی ایحال فک و فامیل موفق نمی شوند که محمود خان را از خر شیطان پیاده کنند و حتی تهدید عمه ملوک به طلاق هم موثر نمی افتد. محمودخان همچنان «حق مسلم، حق مسلم» می کرده. حتی حاضر نمی شده که کارگاه غیر قانونی را به جای دیگری منتقل کند. می گفته که می خواهد در همین خانه اش و در همین زیر زمینش کارگاه داشته باشد، حتی قصد دارد که سه چهار چرخ خیاطی جدید را هم به سری قبلی اضافه کند تا کور شود هر آنکه نتواند دید. چهار ماه بعد به این آرزویش جامه عمل پوشاند.

محمود خان و چرخ تولیدی اش (۲)

ژانویه 4, 2007

محمود خان پاشنه کفشش را بالا کشید و راهی شهرداری منطقه شد. پس از چند جلسه رفت و آمد ناگهان پژو پرشیا (پارس) ایشان تبدیل شد به یک پراید معمولی! و در جواب غرغر خانواده که همه بالا می روند تو چطور پائین؟ گفت که حرف نباشد که این کار که من کردم به صلاح همگان است و برای حل مشکل تولیدی نیاز به اندکی پول نقد در دست داشتم. گناهش گردن آنانی که می گویند ولی ظاهرا هفته بعد پسر همان کارمندی در شهرداری که محمود خان ما با وی دو هفته ای جی جی باجی شده بود با پرایدی که پدرش (همان مدیر بلند پایه شهرداری و دوست جدید محمود خان) دو روز قبلش برای وی خریده بود تصادف شدید می کند و پراید صفر به آهن قراضه تبدیل می شود. بگذریم.
محمود خان به سر کسب و کار تولیدی اش باز گشت و با خیال راحت مشغول به در آوردن لقمه ای نان حلال شد و این بار تابلوی کوچکی هم بالای در زیرزمین خانه زد : «تولیدی ابو الفضلی» تا چشم اهالی محل و دیگران بترکد! مدتی که گذشت باز یک اخطاریه برایش از شهرداری آمد. کارمند بلندپایه قبلی به دلیل رشوه گیری از شهرداری اخراج شده بود و اکنون در استانداری یکی از استانها مدیر نمی دانم چی چیز گشته بود. جانشین ایشان محمود خان را احضار نمود. خلاصه ظرف مدت کوتاهی پراید محمود خان هم غیب شد! باز در تا مدتی به همان پاشنه چرخید تا سال بعدی آن که این بار نامه ای شداد و غلاظ از طرف شهرداری مرکز فشار خون محمود خان را به جائی رساند که عمه خانم رنگ صورت و کله کچل ایشان در آن حالت را به یک چیز دیگر -که شرمم می آید ذکر کنم- تشبیه می کرد! باز هم در خانه پای جد و آباد مقامات دولتی و بانوان شان و اقوام دور و نزدیک شان به میان آمد و باز هم محمود خان راهی بیمارستان شد، منتها این بار سه چهار روزی در آنجا ماند.
صبح روزی که از بیمارستان مرخص شد پاشنه کفشش را مجددا بالا کشید و راهی شهرداری مرکز گشت. اما این دفعه محمود خان هر بار دست خالی به همراه کوله باری از فحش و بد و بیراه به هرچه نه بدتر گردانندگان شهرداری روانه خانه می شد. تنها فرقش این بود که آقای ایکس و ایگرگ از موتلفه هم به لیست بلند بالای محمود خان اضافه شده بودند. کاشف به عمل آمده بود که آقا زاده های این دو می خواهند در بازار فلان و بهمان سعادت آباد عمده فروشی لباس را تحت اختیار خود در آورند و برای راحت بودن خیال شان قصد بستن همه تولیدی های غیر مجاز منطقه را داشتند. بیچاره محمود خان دادش به هوا بلند بود که بابا سلطانی (همسایه پشت خانه شان) هم که در خانه شان واشر و بست پلاستیکی می زند، داودی هم (همسایه معروف و پول دار دو کوچه بالاتر که در آمد اصلی اش از بساز و بفروشی بود) در زیر زمین شان توپ فوتبال درست می کند کسی بهشان گیر نمی دهد چرا من نتوانم تولیدی داشته باشم؟ و جواب شهرداری این بود که : مسئله آقای داودی به شهرداری منطقه اش مربوط است (ظاهرا در منطقه دیگری قرار می گرفت) و آقای سلطانی هم از هم پیالگی های …. و …. است. حال جراتش را داری برو درب کارگاهش را ببند تا هنوز به خانه ات بر نگشته بخار شوی و به هوا بروی!
القصه محمود خان چاره در آن دید که پنهانی به کارش ادامه دهد ولی یک روز عمله اکره شهرداری با یک وانت شن و ماسه و یک بار آجر سر رسیدند و پس کله کارگران محمود خان را گرفته بیرون انداختند و آب آوردند و سیمان ساختند و درب کارگاه محمود خان را آجر چیدند تا سقف. محمود خان این بار انگار که خود را برای روزهای سخت آتی آماده کرده بود کارش به بیمارستان نکشید. چند روزی که گذشت و گل آجر ها خشک شد رفت از سر میدان دو تا کارگر آورد و داد از توی پذیرائی خانه شان یک سوراخ نسبتا بزرگ بکنند به زیر زمین. عمه ما هم در تمام این مدت پا به پای کارگران کار کرد و به ازای هر کلنگی که می زدند یک نفرین حواله شهرداری چی ها می کرد، یکی حواله شوهرش، یکی هم حواله آن کسی که چهل و چند سال پیش و در شانزده سالگی اش این شوهر عوضی را برایش پیدا کرده بود. خلاصه دریچه ای در کف پذیرائی تعبیه شد و چرخ تولیدی مجددا به حرکت افتاد. کارگران کارگاه هم عوض شدند که قبلی ها -بجز یکی که قدری عقب مانده ذهنی بود- هیچکدام حاضر نشدند با این شرایط به سر کار بازگردند. این بار که شهرداری به دم خانه میرزا محمود ما آمد پلیس و نماینده قانونی شهرداری و دادستانی هم آمده بودند و جلوی چشمان حیرت زده همسایگان به دستان محمود خان سر پیری دستبند زدند و با خود بردندش. سه چهار روزی کسی نمی دانست که محمود خان کجاست و اتهامش چیست ولی بعد که پیدایش کردند معلوم شد که فقط یکی از اتهامات وارده به وی «فک پلمب» شهرداری بوده که یک قطار اتهام داشت.

محمود خان و چرخ تولیدی اش (۱)

ژانویه 4, 2007

چند روز قبل افتخار ملاقات و هم صحبتی با استادی عزیز و محترم را پیدا کردم. نصف روزی در خدمت ایشان بودم و از محضرشان استفاده زیادی بردم. ضمن تمام آن تعارفات معمول که خوب می نویسی و چنین و چنان (که گفتند تا دلم نشکند) فرمودند که فلانی اول از همه سیاسی ننویس و دوم اینکه مختصر مفید مطلبت را بر روی وبلاگ بگذار. علیرغم اینکه در این چند روزه سعی کرده ام چنین کنم ولی امروز که تصمیم گرفتم این داستان را به ایشان تقدیم کنم هم سیاسی شد و هم بسیار بلند! من هم گفتم اشکال ندارد بگذار استاد ببیند و بداند که با چه شاگرد خرفت و کله شقی سر و کارش افتاده! خیلی دوستش دارم و ارادت مخصوص به محضرشان ولی با عرض شرمندگی به خدمت ایشان و دیگر خوانندگان این وبلاگ نتوانستم مختصر و مفید بنویسم. ببخشید. علی ایحال این داستان را در چهار قسمت برایتان نگاشته ام که تقدیمش می کنم به همان استاد محترم.

————————————

محمود خان و چرخ تولیدی اش
شوهر عمه عزیز من اسمش «محمود» است. چند سال پیش ایشان که به دنبال بازنشستگی سرمایه خود را در بازار به کار انداخته بود در یک سری معاملات تقریبا ورشکسته شد و با کلی زحمت توانست باقی پول خودش را از کار قبلی خارج کند و در زیر زمین خانه مسکونی شان در سعادت آباد یک تولیدی راه بیاندازد. سه چهار تا کارگر هم برای تولیدی خودش استخدام کرد که از صبح علی الطلوع تا بوق سگ پشت چرخ خیاطی می نشاندشان و آخر ماه چندرغاز چک حقوق را نقد می داد دست شان. عمه ما کم کم بنای ناسازگاری را گذاشت که دلیل ندارد محمود صبح تا شب توی زیرزمین با این سه چهار تا دختر جوان باشد. آخرش هم کار هر روزه عمه جان ما شده بود سر زده پائین رفتن و پشت در کارگاه گوش وایسادن. نق نق ها و غرغر های عمه خانم که از حد گذشت محمود خان عذر این خانمهای کارگرش را خواست و به جای آنها سه چهار تا پسر بیست و چهار پنج ساله سبیل کلفت استخدام کرد که هم خودش به کار برسد و حواسش پرت نشود هم عیالش لااقل «شب که خسته و کوفته می آیم بالا یک قورمه سبزی ای جلوی من بگذارد بجای قهر کردن و بد قلقی در آوردن».
یک شش ماهی که گذشت همه اهل محل فهمیدند که محمود خان در زیر زمین خانه شان تولیدی دارد. یک دو بار هم که وانت های آشنای شوهر عمه برای بردن لباسهای تولیدی به مرکز پخش در محله شان بودند نمی دانم که چه شد ولی ظاهرا جلوی پل گاراژ همسایه ها پارک کرده بودند و کار به زد و خورد کشیده بود. معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به شهرداری تلفن می کند و مشخصات کامل و جیک و پیک محمود خان را به شهرداری محل می دهد. محمود خان هم که در رویای بازکردن مغازه ای در یکی از پاساژهای تهران برای فروش لباسهای تولیدی اش بود و حتی مذاکراتی هم بابت اجاره محل با یکی دو جا انجام داده بود، یک روز صبح توی کارگاهش با مامور ابلاغ حکم شهرداری روبرو می شود که حکم بستن محل را به دستش می دهد. عمه خانم ما ذکر می کند که آنقدر که آن روز محمود خان پیرمرد (نوه اش در آن روزگار حدود شش سالش بود) توی خانه از قسمت های پائین تنه خود برای قسمت های مختلف اعضا و جوارح دولت و کارکنانش -از بالا تا پائین- مایه گذاشت و حواله شان کرد که این عمه ما فکر کرده که محمود خان سر پیری تکانی خورده و الان است که به جبران مافات ده بیست ساله اخیر خیری به عمه خانم ما برسد! که نرسید البته!
محمود خان آن شب را بجای اینکه در کنار عمه خانم به سر برساند در بیمارستان گذراند و تازه صبح بود که فشارش که معلوم نبود شب قبل چند روی چند بود به حدود شانزده تا بیست پائین افتاده بود. خلاصه در مواجهه با این ظلم عظمای شهرداری به یک «شهروند تهرانی» که حق مسلم خود می دانست با کسب و کار حلال زندگی اش را بگذراند محمود خان هیچ کاری نکرد. ابلاغیه شهرداری را نادیده گرفت و باز چرخ های کارگاه چرخیدند تا به میزان لباسهای تولید شده بیافزایند. ابلاغیه دوم نیز به سرنوشت ابلاغیه اول سر از سطل زباله در آورد ولی ابلاغیه سوم که بسیار شداد و غلاظ تر بود و به زبان قانونی تهدید می کرد همان کارهائی را که محمود خان می خواست با بانوان خانواده شهردار منطقه و شهردار کل بکند با وی و کارگاه تولیدی اش می کنند اگر که درش را نبندد و برای دریافت مجوز تقاضا ندهد.