محمود خان و چرخ تولیدی اش (۱)

چند روز قبل افتخار ملاقات و هم صحبتی با استادی عزیز و محترم را پیدا کردم. نصف روزی در خدمت ایشان بودم و از محضرشان استفاده زیادی بردم. ضمن تمام آن تعارفات معمول که خوب می نویسی و چنین و چنان (که گفتند تا دلم نشکند) فرمودند که فلانی اول از همه سیاسی ننویس و دوم اینکه مختصر مفید مطلبت را بر روی وبلاگ بگذار. علیرغم اینکه در این چند روزه سعی کرده ام چنین کنم ولی امروز که تصمیم گرفتم این داستان را به ایشان تقدیم کنم هم سیاسی شد و هم بسیار بلند! من هم گفتم اشکال ندارد بگذار استاد ببیند و بداند که با چه شاگرد خرفت و کله شقی سر و کارش افتاده! خیلی دوستش دارم و ارادت مخصوص به محضرشان ولی با عرض شرمندگی به خدمت ایشان و دیگر خوانندگان این وبلاگ نتوانستم مختصر و مفید بنویسم. ببخشید. علی ایحال این داستان را در چهار قسمت برایتان نگاشته ام که تقدیمش می کنم به همان استاد محترم.

————————————

محمود خان و چرخ تولیدی اش
شوهر عمه عزیز من اسمش «محمود» است. چند سال پیش ایشان که به دنبال بازنشستگی سرمایه خود را در بازار به کار انداخته بود در یک سری معاملات تقریبا ورشکسته شد و با کلی زحمت توانست باقی پول خودش را از کار قبلی خارج کند و در زیر زمین خانه مسکونی شان در سعادت آباد یک تولیدی راه بیاندازد. سه چهار تا کارگر هم برای تولیدی خودش استخدام کرد که از صبح علی الطلوع تا بوق سگ پشت چرخ خیاطی می نشاندشان و آخر ماه چندرغاز چک حقوق را نقد می داد دست شان. عمه ما کم کم بنای ناسازگاری را گذاشت که دلیل ندارد محمود صبح تا شب توی زیرزمین با این سه چهار تا دختر جوان باشد. آخرش هم کار هر روزه عمه جان ما شده بود سر زده پائین رفتن و پشت در کارگاه گوش وایسادن. نق نق ها و غرغر های عمه خانم که از حد گذشت محمود خان عذر این خانمهای کارگرش را خواست و به جای آنها سه چهار تا پسر بیست و چهار پنج ساله سبیل کلفت استخدام کرد که هم خودش به کار برسد و حواسش پرت نشود هم عیالش لااقل «شب که خسته و کوفته می آیم بالا یک قورمه سبزی ای جلوی من بگذارد بجای قهر کردن و بد قلقی در آوردن».
یک شش ماهی که گذشت همه اهل محل فهمیدند که محمود خان در زیر زمین خانه شان تولیدی دارد. یک دو بار هم که وانت های آشنای شوهر عمه برای بردن لباسهای تولیدی به مرکز پخش در محله شان بودند نمی دانم که چه شد ولی ظاهرا جلوی پل گاراژ همسایه ها پارک کرده بودند و کار به زد و خورد کشیده بود. معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به شهرداری تلفن می کند و مشخصات کامل و جیک و پیک محمود خان را به شهرداری محل می دهد. محمود خان هم که در رویای بازکردن مغازه ای در یکی از پاساژهای تهران برای فروش لباسهای تولیدی اش بود و حتی مذاکراتی هم بابت اجاره محل با یکی دو جا انجام داده بود، یک روز صبح توی کارگاهش با مامور ابلاغ حکم شهرداری روبرو می شود که حکم بستن محل را به دستش می دهد. عمه خانم ما ذکر می کند که آنقدر که آن روز محمود خان پیرمرد (نوه اش در آن روزگار حدود شش سالش بود) توی خانه از قسمت های پائین تنه خود برای قسمت های مختلف اعضا و جوارح دولت و کارکنانش -از بالا تا پائین- مایه گذاشت و حواله شان کرد که این عمه ما فکر کرده که محمود خان سر پیری تکانی خورده و الان است که به جبران مافات ده بیست ساله اخیر خیری به عمه خانم ما برسد! که نرسید البته!
محمود خان آن شب را بجای اینکه در کنار عمه خانم به سر برساند در بیمارستان گذراند و تازه صبح بود که فشارش که معلوم نبود شب قبل چند روی چند بود به حدود شانزده تا بیست پائین افتاده بود. خلاصه در مواجهه با این ظلم عظمای شهرداری به یک «شهروند تهرانی» که حق مسلم خود می دانست با کسب و کار حلال زندگی اش را بگذراند محمود خان هیچ کاری نکرد. ابلاغیه شهرداری را نادیده گرفت و باز چرخ های کارگاه چرخیدند تا به میزان لباسهای تولید شده بیافزایند. ابلاغیه دوم نیز به سرنوشت ابلاغیه اول سر از سطل زباله در آورد ولی ابلاغیه سوم که بسیار شداد و غلاظ تر بود و به زبان قانونی تهدید می کرد همان کارهائی را که محمود خان می خواست با بانوان خانواده شهردار منطقه و شهردار کل بکند با وی و کارگاه تولیدی اش می کنند اگر که درش را نبندد و برای دریافت مجوز تقاضا ندهد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: