محمود خان و چرخ تولیدی اش (۳)

با ضمانت برادر زنش (پدر اینجانب) و پارتی بازی برادر خودش در پیدا کردن چند آشنا در دادستانی و قوه قضائیه قضیه ختم به خیر شد ولی به محض ورود به خانه عمه ملوک اینجانب بلائی به سرش آورد که آرزو کرده بود برود همانجائی که سه چهار روز برده بودندش آنجا و کسی نمی دانست کجاست! آخرش هم معلوم نشد که این عمه خانم ما با چه چیزی که دم دستش بوده و با چه ضرب و زوری که از زنی به سن و سال وی بعید است کله شوهر عمه بیچاره مان را شکست (مادرم از شکستن وردنه خمیر بر سر شوهر عمه خبر می دهد، خواهر محمود خان از ماهیتابه صحبت می کند، ولی الله خان (آشنای نزدیک خانوادگی مان) از صندلی چوبی توی حیاط خانه، ولله اعلم!) که یک ساعت و نیم پس از آزادی اش از زندان کله اش داشت در کلینیک محل بخیه می خورد! خلاصه بزرگان فامیل و عقلای قوم همه در خانه شوهر عمه دیگرم (ناصر خان) جمع شدند و شور و مشورت کردند که اولا چگونه این دو قمری عاشق!!! را با هم آشتی دهند و از «جرخوردن!!!» کانون گرم و جوشان!!! خانواده شان جلوگیری کنند و دوما چگونه محمود خان را از خر شیطان پائین بیاورند قبل از اینکه شهرداری قانونی و غیر قانونی سقف خانه شان را بر سر شان پائین بیاورد (اتاق پذیرائی خانه شان با نصف جهیزیه عمه که سه نسل در خانواده چرخیده بوده مثل شمعدان و سفره قلمکار و از این قبیل همه و همه پلمب شده بود).
محمود خان در آن جمع به گریه افتاده که این حق مسلم من است که برای خودم کسب و کاری داشته باشم و دیگر نمی توانم سر پیری بروم مسافر کشی و امروز و فرداست که محصول آن یک دو قطعه زمین زراعی مان در شمال را هم آفت بزند و ما به چه کنم چه کنم به در خانه ایکس و ایگرگ (همان آقایان موتلفه ای ها) برویم. من حقم را از حلقوم ظالم بیرون می کشم. هرچه دیگران به وی گفتند که بابا تا تو بخواهی حقت را از حلقوم طرف بیرون بکشی وی چوبی به این بزرگی را در آستینت فرو کرده به خرجش نرفت. عمو مجتبی ی من هم که ظاهرا از همان جلسه اول خواستگاری محمود خان از عمه جان مان کینه وی را به دل گرفته است در آمد که : «خوب مرد، مگر همین یک کار توی دنیا هست؟ برو یک مغازه ساندویچی باز کن، اصلا تو چرا برای کارگاهت مجوز نگرفتی؟» محمود خان هم برای طفره رفتن از پاسخ باز شروع به تاکید بر حق مسلم خودش و حق حیات برای خودش و زن و بچه اش می کند. دیگران که همین سوال را تکرار می کنند می گوید که به وی مجوز نمی دادند.

-تو در خواست مجوز کردی و ندادند؟

-نه نکردم،‌می دانستم که نمی دهند. سر همان قضیه همدان
ظاهرا در ایام جوانی که این محمود خان ما ساکن همدان بوده یک شب حسابی توی کافه ای خود را تا خرخره پر از «نجسی» می کند و بعد بیرون کافه درگیری پیدا می کند با یکی چون خودش و در این درگیری شیشه جلوی ماشین یکی از ساکنین محل می شکند. نگو صاحب ماشین توی رکن پنج بوده (اگر اشتباه نکنم رکن پنج بعدها تبدیل به ساواک شد). خلاصه یک پرونده ای برای محمود خان می سازند که یک وجب روغن رویش بوده. البته در آن زمان پدرش که لقب «خان» را رسما توی شناسنامه اش داشته کارش را درست می کند و محمود خان فقط دو شب توی بازداشتگاه می ماند که آن هم مادرمحترم شان (مادر شوهر عمه اینجانب!) یک شب ته چین درست می کنند و شب بعد باقلا پلو با گوشت و برایشان می برند تا «بچه ام طفلک گرسنه اش نباشد»! در همان ایام هم که این پرونده در حال رفتن و آمدن به ژاندارمری و دادگاه و از این دست بوده گم می شود و تا امروز روز معلوم نمی شود که بر سر این پرونده چه آمده و کجا گم و گور شده. خلاصه اینکه محمود خان هرکجا که می خواهد سینه ای جلو بدهد و یا خودی نشان بدهد می گوید که توی ساواک پرونده داشته و خود رئیس ساواک وقت دستور دستگیری او را داده! هر بی لیاقتی ای هم که از وی سر می زند گناهش گردن همان «قضیه همدان» می افتد. این «قضیه همدان» در خانواده ما تبدیل به یک ضرب المثل شده. نوه پسر عموی من یک بار که برادر کوچکترش در شلوارش کارخرابی کرده بود به مادرش می گوید محسن نمی تواند بیاید توی اتاق، سر قضیه همدان! بگذریم.
علی ایحال فک و فامیل موفق نمی شوند که محمود خان را از خر شیطان پیاده کنند و حتی تهدید عمه ملوک به طلاق هم موثر نمی افتد. محمودخان همچنان «حق مسلم، حق مسلم» می کرده. حتی حاضر نمی شده که کارگاه غیر قانونی را به جای دیگری منتقل کند. می گفته که می خواهد در همین خانه اش و در همین زیر زمینش کارگاه داشته باشد، حتی قصد دارد که سه چهار چرخ خیاطی جدید را هم به سری قبلی اضافه کند تا کور شود هر آنکه نتواند دید. چهار ماه بعد به این آرزویش جامه عمل پوشاند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: