محمود خان و چرخ تولیدی اش (۴)

یک هفته پس از نصب علنی چرخ خیاطی های جدید در همان کارگاه مخفی زیر زمینی غیر قانونی فک پلمب شده، شهرداری کاغذی به دست وی می رساند که محمودخان پس از خواندن آن درجا جلوی چشمش سیاهی می رود و سه روز بعد وقتی چشم باز می کند خود را در بیمارستان می یابد با سری مجددا شکسته اما این بار نه به دست عمه ملوک که در اثر غش و سقوط حاصله و خوردن سرش به پایه میز چرخ خیاطی. نامه این بوده که به استناد اصل فلان و بهمان و به موجب بند چنین و چنان از آئین نامه تبصره این و آن خانه شما اینقدر خلافی دارد که «اینقدر» از لب دیوار پارک (خانه شان دیوار به دیوار پارک بود) می شده تا توی راهروئی که پذیرائی گل گرفته شده را به اتاق خواب ها متصل می کرده! هرچه محمود خان این طرف و آن طرف رفت و این و آن را دید افاقه نکرد. وکیل گرفت ولی باز کاری از پیش نبرد که نبرد. شهرداری هم اصرار که باید یا فلان قدر پول خلافی ات را بدهی یا زمین شهرداری را به پارک برگردانی. محمود خان دیگر به گریه افتاده بود که آخر بی انصافها این فلان قدر پول که می گوئید که از سه چهارم قیمت ملک من بیشتر است ولی به خرج کسی نمی رفت. در یکی از همین روزها آقای مهندس جوانی از طرف شهرداری برای مترکردن ملک مذکور و تهیه نقشه برای پارک جدید به خانه محمود خان می آید. محمودخان هم با این جوان بد بخت دست به یقه می شود و خلاصه بینی آقای مهندس می شکند. این بار که محمود خان دستگیر شد یک ماهی پیدایش نبود. انگار که آب شده و به زمین رفته باشد. وقتی پیدایش کردند یک ده سالی شکسته تر می نمود. علیرغم پادرمیانی تمام اعضای خانواده کارش به دادگاه کشید. در دادگاه محکوم شد که یا دو سالی گوشه زندان آب خنک بخورد یا رضایت شاکی (همان مهندس جوان) را به دست آورد. آقای مهندس هم رضایت نمی داد که دماغم فلان و بهمان شده و چندصد هزار تومان خرجش کرده ام و طول درمان شش ماهه از پزشک قانونی گرفته ام و از این دست. هیچکس نفهمید که محمود خان با آن همه اولدورم بولدورومش چگونه پس از خروج از همان بازداشت یک ماهه حاضر شد که خانه اش را به برادر زاده همین مهندس مذکور به سه چهارم قیمت بفروشد و تازه وقتی که چکی که برای خرید خانه به شوهر عمه من داده بود برگشت خورد محمود خان صدایش در نیامد تا در نهایت حدود کمی بیشتر از نصف چک نقد شد و برای نصف دیگرش یک چک دیگر دریافت کرد که بابت آن هنوز هم یک ریال دستش را نگرفته. خانه خراب شد ولی به پارک شهرداری نرسید، سهل است که قسمتی از چمن پارک هم ضمیمه زمین گشت و یک مجمتع مسکونی الان در جای خانه شوهر عمه من سر به آسمان کشیده.
حالا چطور شد که من این همه نوشتم و حرف زدم؟ امروز صبح پسر عمه ام -ایرج- ایمیلی برای من زده که خواهرش -میترا- دارد از شوهرش جدا می شود و دو تا بچه کوچولوی شان یک قدم با آلاخون والاخون شدن فاصله دارند. حرف حساب مینا؟ زیر سر شوهرش بلند شده! شوهرش کیست؟ همان آقای مهندس کذائی که دماغ شان را محمود خان صاف و صوف کرده بودند! اصلا چرا با آنکه همه به محمود خان گفتند که این محمد (همان آقای مهندس) پسر خوبی نیست و معتاد است و چنین است و چنان شوهر عمه ما دخترش را به عقد ایشان درآورد؟ بعد ها فهمیدیم که این آقای مهندس از همان فک و فامیل های حاج آقا ایکس و ایگرگ تشریف دارند و با پسر یکی از آنان با هم می رفته اند الواطی! حالا فهمیدید که بر سر خانه محمود خان نیز چه آمده و که آن را خریده؟ حالا فهمیدید که چرا ظرف سه ماه از آشنائی محمد با خانواده عمه اینجانب محمود خان حاضر شد میترا را به محمد ندیده نشناخته بدهد؟
از محمود خان چه خبر؟ رفته شمال روی همان دو تا انگشت دانه زمینی که دارد زندگی می کند. عمه ملوک هم که یک قدم بر می دارد در خانه و یک غری به محمود خان می زند. حق دارد ولله. زندگی شان و خانه شان و دخترشان را محمود خان گذاشت به زیر پا برای گرفتن «حق مسلم» خودش. بقول عمو مجتبی خوب مرد حسابی می رفتی یک ساندویچ فروشی باز می کردی تو که نگران گذران معیشتت بودی. دنیا که همین یک جاده را ندارد. اصلا ارزشش را داشت؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: