Archive for 5 ژانویه 2007

آیا تحریم نفتی را تحمل می کنیم؟

ژانویه 5, 2007

اول این خبر را به نقل از فارس نیوز بخوانید:

———————————

روسيه قطع صادرات گاز ايران به تركيه را جبران كرد

خبرگزاري فارس: به دنبال قطع صادرات گاز ايران به تركيه در اثر افزايش مصرف داخلي شركت گاز پروم روسيه صادرات گاز خود به تركيه را به ميزان 14ميليون متر مكعب در روز افزايش داد.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از رايانووستي، شركت بوتاش تركيه اعلام كرد گاز يروم با افزايش صادرات گاز خود به تركيه مشكل كمبود گاز دراين كشور را برطرف كرده است. شركت دولتي بوتاش طي اطلاعيه‌اي از افزايش صادرات گاز روسيه به تركيه به ميزان 14 ميليون متر مكعب خبر داد و گفت در حال حاضر حجم گاز صادراتي روسيه به تركيه به 84 ميليون متر مكعب در روز رسيده است. ايران روز چهارشنبه اعلام كرد به دليل افزايش مصرف داخلي، صادرات گاز ايران به تركيه حداكثر تا ده روز قطع خواهد بود. بر اساس توافقي كه در سال 1996 ميان دو كشور به امضاء رسيد ايران 27 تا 28 ميليون متر مكعب گاز طبيعي در روز به تركيه صادر مي‌كند.

——————————-

به همین سادگی قطع گاز ایران به ترکیه با یک دو دور چرخش شیرهای گاز شرکت روسی «گس پروم» جبران شد. فرض کنید (و این تنها یک فرض است) که ایران مورد تحریم خرید و فروش مواد نفتی قرار بگیرد. تنها ادعائی که ایران دارد این است که خلق الله در سرتاسر جهان به نفت و گاز ایران احتیاج مبرم دارند و به خاطر این احتیاج مبرم نمی توانند از ما نخرند. البته اینگونه نیست و این هم یک نمونه کوچک آن. کسی در این دنیای در اندشت از پول بدش نمی آید. تو نفروشی دیگری به جای تو می فروشد. بسیاری از کشورهای نفت خیز جهان دارند زیر میزان توان تولیدشان نفت می فروشند. خود «اوپک» ناچار شده میزان تولیدش را دستی دستی کاهش دهد تا قیمت ها در بازار جهانی در حد معقولی بمانند. از همین الان نفت و گاز فروشان جهان دندان تیز کرده اند و دارند پمپ ها و لوله های خاک گرفته و استفاده نشده شان را دستمال می کشند و روغن می زنند تا اگر در آینده ایران با تحریم نفتی مواجه شد اینان هنوز دست نمایندگان در شورای امنیت در هنگام رای گیری تحریم پائین نیامده بجای ایران نفت بفروشند. از خیلی قبل تر از این حرفها وارد کنندگان نفت و گاز ایران مشغول بررسی امکان (و فقط امکان) جایگزین کردن واردات نفتی شان از ایران بوده اند.

اجازه بدهید مثالی بزنم:

در بازار میوه و تره بار اصلی شهر شایعه می افتد که حاج آقا مثلا احمدی (یا هر اسم دیگری که دوست می دارید) با شهرداری اختلاف شدید و عمیق دارند (بر سر هر چه که می خواهد باشد، مثلا حاجی احمدی مجوز کسب ندارد و یا میلیونها تومان به شهرداری بدهکار است). چند بار هم همه دیده اند که حاج آقا احمدی و اعوان و انصارش با ماموران شهرداری بنای یک به دو و شاخ و شانه کشیدن را گذاشته اند (مثلا نطق فرموده اند که ما شهرداری را از روی نقشه تهران پاک می کنیم، و یا اینکه یک مهمانی ای (=کنفرانسی) برگزار نموده اند که ببینند این ادعای شهرداری که به وضع خیابانهای شهر رسیدگی می کند اصلا صحیح است یا خیر). واکنش بقیه بار فروشان به این قضیه چه می تواند باشد؟ مسلم است که در ظاهر از همکارشان حمایت می کنند ولی در واقع به سرعت خود را آماده می سازند تا در صورتی که غرفه حاج آقا احمدی بسته شد دیگران بتوانند با جبران خلاء موجود در بازار قسمتی از سود حاج آقا احمدی را به جیب خود بریزند.

مثالی دیگر که نقل خاطره ای است از گذشته:

ده پانزده سال پیش در یک شرکت کوچک واردات و صادرات مشغول به کار شدم (محل دفترش هم در بلوار کشاورز بود). این شرکت عمدتا در بخش واردات ابزار (مثل انبر دست و از این قبیل) فعال بود. کاری که به عهده من گذاشته شد این بود که بگردم و از سر تا سر دنیا شرکت هائی را پیدا کنم که اولا سازنده ابزاری که ما وارد می کردیم باشند و ثانیا تمایل داشته باشند به داد و ستد با ایران. حتی با اینکه ما نماینده انحصاری یک شرکت ابزارسازی اندونزی در ایران بودیم اما زیر آبی هم می رفتیم و با دیگر تولید کنندگان ابزار در اندونزی نیز سر و سری داشتیم. در زمینه هر کدام از انواع ابزاری که وارد می کردیم یک لیست پنج شش تائی داشتیم از تهیه کنندگان دیگر که نمونه محصولات شان را هم به مشتریان داده بودیم برای آزمایش و تائید کیفیت. در انتهای هر لیستی هم تعدادی دیگر شرکت خارجی بودند که ما هنوز با ایشان در حال مذاکره بودیم. رئیس ما در آن زمان می گفت که این یک اصل است که نباید تحت هیچ عنوانی خودت را به یک فروشنده واحد و یا خریدار واحد محدود کنی. مثلا در حالی که انبردست فلان شماره را از اندونزی وارد می کردیم در حال لاس زدن با یک شرکت تایوانی هم بودیم تا اگر روزی به هر دلیلی نتوانستیم از اندونزی انبردست وارد کنیم سریعا خلاء موجود را با انبردست تایوانی پر کنیم.

حال آیا می توان گفت که مثلا رئیس جمهور چین یک روز صبح که از خواب بیدار می شود از همه جا بی خبر و تلویزیون را روشن می کند و می بیند نفت ایران تحریم شده دو بامبی بر کله کچل خود می کوبد که خاک بر سرمان شد و از امروز نفت از کجا وارد کنیم؟ یا مثلا صدر اعظم آلمان را نصف شبی از خواب بیدار می کنند که نفت ایران تحریم شد حالا چه دستور می فرمائید؟

نخیر، هم مشتریان نفت ما و هم رقبای نفتی ما همه می دانند که باید یکدیگر را چهار چشمی بپایند. اینگونه هم نخواهد بود که شورای امنیت ساعت یازده شب تصمیم بگیرد نفت ایران را تحریم کند و ساعت یازده و نیم شب این را تصویب نماید. عقب جلو کردن ساعت رسمی کشور در بهار و زمستان نیست که ده دقیقه مانده به سال نو تصمیم بگیریم و دو دقیقه بعد خودمان تصویبش کنیم! روال کار جهان با روال کار ما در داخل کشور همانقدر فرق دارد که پژو و پراید و پیکان مان با تویوتای ژاپنی و هیوندائی کره ای و بی ام وی آلمانی فرق دارند. قدری به خود بیائیم. خدا نیاورد روزی را که نفت مان را هم مشتریان مان جایگزین کنند چه قبل از اینکه تحریمی در کار باشد چه بعد از آن به همین راحتی که ترکیه گازمان را جایگزین کرد.

Advertisements

ماهیت روزنامه در جامعه

ژانویه 5, 2007

کوين اندرسون، سردبير بخش وبلاگ سايت روزنامه معروف انگليسی گاردين، در مصاحبه ای با رادیو فردا به نقل از نمايش نويس معروف آمريکايی آرتور ميلر می گويد:« من فکر می کنم يک روزنامه در واقع ملتی است که با خودش حرف می زند.» جمله بسیار جالبی است، نه؟ دقت کنید که روزنامه های ما چه چیز را مطرح می کنند، عطوفت؟ خشونت؟ انتقام؟ بخشش؟ پول؟ حادثه؟ تبلیغ و تمجید از حضرات؟ شاخ و شانه کشیدن برای دیگران؟ آگهی؟ رپرتاژ آگهی؟ خوب فکر کنید که روزنامه های ما چه چیز را به مخاطبان شان ارائه می دهند بعد مجددا فکر کنید ببینید این جمله آرتور میلر که در بالا ذکر کردم درست است یا نه.

پانزدهم دی ماه تولد فروغ فرخزاد است

ژانویه 5, 2007
پانزدهم دی ماه 1385 هفتاد و دومین سالگرد تولد فروغ فرخزاد است. نمی خواهم در سالروز تولد فروغ از او بگویم که امثال من را به درب قصر شناخت فروغ راه نیست. حالا حالا ها باید بروم و بیایم تا شاید بتوانم روی اولین پله قصر قدم بگذارم. در هر حال این شعر فروغ را که کمترشنیده اید برایتان اینجا می گذارم. اگر هم مایل هستید باقی اشعار فروغ را بخوانید می توانید به سایت آوای آزاد بروید که دارم از آنجا برایتان نقل می کنم. فروغ این شعر را در سال 1342 در مجموعه شعر»تولدی دیگر» سروده است. در همین حال که شعر را می خوانید توجه کنید که چه طنز تلخی در بین خطوط این شعر می دود. من عاشق این طنز تلخ فروغ هستم:
———————————-
ای مرز پر گهر

فاتح شدم
خود را به ثبت رساندم
خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
و هستیم به یک شماره مشخص شد
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
دیگر خیالم از همه سو راحت است
آغوش مهربان مام وطن
پستانک سوابق پر افتخار تاریخی
لالایی تمدن و فرهنگ
و جق و جق جقجقه قانون …
آه
دیگر خیالم از همه سو راحت است
از فرط شادمانی
رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن
و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود
درون سینه فرو دادم
و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری
و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد
در سرزمین شعر و گل و بلبل
موهبتیست زیستن ‚ آن هم
وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود
جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم
که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایانند
در لای خکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند
و از صدای اولین قدم رسمیم
یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز
که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند
با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند
و اولین نفس زدن رسمیم
آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ
محصول کارخانجات عظیم پلاسکو
موهبتیست زیستن آری
در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری
و شیخ ‚ ای دل ‚ ای دل تنبک تبار تنبوری
شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر
گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن
مهد مسابقات المپیک هوش – وای
جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن
بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید
و برگزیدگان فکری ملت
وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند
هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند
که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی
فاتح شدم بله فاتح شدم
کنون به شادمانی این فتح
در پای آینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم
و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی
در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود
و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد
من می توانم از فردا
در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملی است
و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف
گردش کنان قدم بردارم
و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم
“خط نوشتم که خر کند خنده”
من می توانم از فردا همچون وطن پرست غیوری
سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع
هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را
با اشتیاق و دلهره دنبال میکند
در قلب و مغز خویش داشته باشم
سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی
که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش
یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی
آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید
من می توانم از فردا
در پستوی مغازه خاچیک
بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص
و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص
و پخش چند یا حقو یا هو و وغ وغ و هو هو
رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر
و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم
و طرح اولین رمان بزرگم را
که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی
رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت
بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت
اشنوی اصل ویژه بریزم
من می توانم از فردا
با اعتماد کامل
خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش
در مجلس تجمع و تامین آتیه
یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم
زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم
و شیوه درست نوشتن را می دانم
من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام
که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد
که مرزهای فعلی جغرافیاییش
از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب به میدان باستانی اعدام
و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست
و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش
از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آن هم فرشته از خاک وگل سرشته
به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند
فاتح شدم بله فاتح شدم
پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران
که در پناه پشتکار و اراده
به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در
ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست
و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
و آخرین وصیتش اینست
که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک
در رثای حیاتش رقم زند

من یک وبلاگ نویسم

ژانویه 5, 2007

من یک خطر بالقوه هستم. شوخی نمی کنم، طنز هم نمی نویسم. من یک خطر بالقوه هستم. من می توانم کشور شما را نابود کنم. باور کنید جدی می گویم. من می توانم کشور شما را درسته در سبد خرید کشورهای دیگر بگذارم و پول آن را نقد بگیرم و خوش باشم. من می توانم به سه سوت کشور شما را تجزیه کنم. من برای دین مردمان نیز یک خطر عظیم محسوب می شوم. به همان خدائی که می پرستیدش دروغ نمی گویم. نخیر مست هم نیستم و از هیچ روان گردانی هم استفاده نکرده ام. باور کنید من می توانم شیطان را از درون چشمان شما به مغزتان رهنمون شوم. آیا می دانستید که من دشمن سر سخت اخلاقیات شما هستم؟ کاری که من می کنم بالقوه توان این را دارد که ناموس شما را بی ناموس کند.
من خیلی قوی هستم. آرنولد یا راکی نیستم ولی می توانم پایه های همه چیز، هر نهاد و سازمانی را که بشر ساخته بلرزانم. من می توانم آدم خوبها را به همان راحتی که آرنولد آدم بدها را به درک می فرستاد شهید کنم شان ایکی ثانیه. من به هیچ اصولی پایبند نیستم. من مثل سرمای زمستان که راه خود را به اتاقهای شما می یابد وارد خانه تان می شوم. حتی در زیر پتو هم از دست من آرامش و خلاصی ندارید. در روح و جان تان رسوخ می کنم و از درون می خشکانم تان. من قدرت تغییر و مسخ هفتاد میلیون آدم را در کمترین زمان ممکن دارم.
باور نمی کنید؟ بسیار ساده است، من وبلاگ نویس هستم! همین! دیدید؟ من همه آنچه که در بالا گفتم هستم و بسیار بیشتر هم. من یک وبلاگ دارم که روزانه حد اکثر سی نفر به آن سر می زنند و حدود هفت هشت نفر بیش از یک دقیقه بر روی آن می مانند. حدود سه یا چهار نفر بالای پنج دقیقه در روز مطالب من را می خوانند. همین کافی نیست که به ماری که در آستین پرورده اید فکر کنید؟ من این همه مخاطب دارم. این همه طرفدار دارم. اگر قلم بگردانم در بلاگم که آی خلائق بدانید که فلان استان یا بهمان قطعه زمین مال ایران نیست مردمانش به لمح البصری بیدق کشور همسایه را بالای سر خواهند برد فقط به احترام اینکه من گفته ام.
آه که هر روز چه زجری می کشم تا جواب این همه تلفن را بدهم. باید یک منشی استخدام کنم. تمام سازمانهای جاسوسی و نهادها و مخالفین حکومت ایران من را تلفن پیچ کرده اند که خواهش می کنیم به ما بگو که تهران در کجای ایران است و خط سی پنج اتوبوس رانی شیراز چند تا ایستگاه دارد. خسته شدم از بس به این و آن فرق پیکان و پراید را توضیح دادم. ولم کنید دیگر. ناگفته نماند که فعلا در حال مذاکره هستم با یک سازمان جاسوسی آمریکائی تا کشور را به قیمت دو بسته آدامس خروس نشان دو دستی تقدیم شان نمایم.

می توانم با نوشتن یک مقاله درهرکشوری که بگوئید کودتا راه بیاندازم یا انقلاب سبز و سفید و نارنجی و گل باقالی. می توانم میلیونها نفر را به خیابان بکشم تا در سرمای بیست درجه زیر صفر در میدان مرکزی گلاب دره شب تا صبح شعار بدهند به نفع من. حاضرم صد تومان برسر ادعایم شرط ببندم، قبول؟

سست کردن پایه های دین و ایمان مردم از تفریحات روزانه و سالم من است. من اعتراف می کنم که تا کنون در وبلاگم نحوه وضو گرفتن و نیز جدول لگاریتمی شکیات نماز (ورژن ۸.۱ تحت اکس پی) را ذکر نکرده ام. خبر موثق دارم که مومنان و مومنات که تنها منبع خبرگیری دینی شان وبلاگ من است همه مات و مبهوت در خیابانها این طرف و آن طرف می روند و هنوز نمی دانند در صورت شک بین دو و سه یا سه و چهار قبل از رکوع باید چکار کنند. سهل است که نمی دانند چگونه باید وضو گرفت. شوخی نیست، من وبلاگ دارم و من به آنها می گویم که آداب دینی شان کدامست.
رازی را با شما در میان می گذارم. چند روز قبل خانمی بنام «نوشین» به وبلاگ من سر زده است! دیدید من چگونه اخلاقیات شما را با تلنگری بر هم ریختم؟ دیدید که ناموس تان برباد رفت؟ یک زن تنها به وبلاگی که همه بازدید کنندگانش مردان سبیل کلفت هستند آمده، آنهم در ساعت یازده شب به وقت تهران! حال کردید که چگونه بی ناموسی را در میان تان رواج می دهم؟ من یک وبلاگ نویس هستم.

من وبلاگ نویسم و کد برنامه نویسی وبلاگ من اچ تی ام ال است. بله کد! به همراه یک سری حروف خارجی مثل همان ها که سی آی ای یا بی بی سی دارند! بله من بر روی وبلاگم نقشه تمام پایگاه ها و سایت های هسته ای و نظامی کشورو حتی خود آمریکا و جهان را دارم. فقط کافی است که کسی بتواند به زبان اچ تی ام ال آنها را بخواند. دیدید که دیگر نمی توانید با راحتی خیال نفتی که به سر سفره های تان آورده شده را بخورید؟ من از وبلاگم به تمام ماهواره ها و ماهپاره ! های جاسوسی دنیا دستور می دهم و آنها را زوم می کنم روی سفره پر از نان و ماست سرکار.
آری من وبلاگ دارم ولی افسوس که باید همین روزها آن را به ثبت برسانمش. باید «ساماندهی» بشوم. باید دست از این کارهای بدم بردارم. آه که من دیگر نمی توانم خوب زندگی کنم. هر آنچه کانالهای رنگ وا رنگ تلویزیونی و رادیوئی با میلیارد ها تومان بودجه و هزاران پرسنل به خورد هفتاد میلیون مخاطب خود می دهند از اول صبح تا آخر شب و ذهن شان را آماده می کنند تا کار خیری چون پول رساندن به فلسطینی ها و حماس یا کمک بلاعوض به حزب الله و امثال هم را دربست قبول کنند من با یک چرخش قلم در وبلاگ خودم که چهار خواننده ثابت بیشتر ندارد رشته های شان را به پنبه تبدیل می کنم. یک قران هم بابت این وبلاگ پول نداده ام! دلتان بسوزد! تنها پرسنلش هم خودم هستم! من وبلاگ دارم.
خاطرات خود را با عکس های سفرم به شمال در اینجا می گذارم تا خاله اکرم و بهروز عمو علی و سونیای عمه معصومه ببینند و بخوانند. آیا می دانید من چه خطری برای کشور هستم؟ اگر الان که شانزده هفده سالم است خاطرات سفر شمال می نویسم بعدها لابد خاطراتی را که نباید باقی مردم یادشان بیاید (مثل جنگ و اعدام و کمبود و خون و آژیر و صدام یزید و برادر صدام حسین حر زمانه وجام زهر و مسیر راه قدس که از کربلا می گذشت و از این دست) را خواهم نوشت. من وبلاگ دارم.
من که با چهار تا و نصفی خواننده پایه های کشور را به لرزه می آوردم و باید ساماندهی شوم -مثل زن های خیابانی- اگرروزی هزار تا خواننده داشته باشم چه می کنم؟ لابد کاخ سفید را به خانه ام در نارمک منتقل خواهم کرد. وای خدایا! هزار خواننده روزانه! یعنی در آن صورت من می توانم به یک هفتاد هزارم این ملت هفتاد میلیونی بگویم چه بکنند و چه نکنند. وای که چه خوب می شود آن روز. در آن زمان مخاطبان من یک صدوچهل وسه صد هزارم درصد ملت غیور و بزرگ ایران خواهند بود. آن وقت می توانم به امت ساکن مریخ هم دستور بدهم و ارکان جامعه شان را با آن آنتن های زشت روی کله هاشان به لرزه در آورم. وای که عاشق آن روز هستم که نه چهار تا ونصفی خواننده بلکه هزار تا داشته باشم. بیخود نیست که می خواهند من را «ثبت» کنند و «سامان»م بدهند. من بعد یک سال که از تاسیس وبلاگم می گذرد چهارتا خواننده ثابت دارم. با فلامک دختر همسایه مان که گاهی می خواند و گاهی نمی خواند میشود چهارتا ونصفی مخاطب. تقسیم بر هفتاد میلیون. آه لعنت بر ماشین حساب های چینی! مال من که خارج قسمت این تقسیم را صفر نشان می دهد. ولی خوب من مهم هستم. یک دولت عریض و طویل دنبال این است که من را سامان بدهد. من وبلاگ دارم.

من خیلی مهم هستم. هنگامی که مردم در سر سیاه زمستانی گاز خانه شان قطع می شود در مقیاس میلیونی و تیک تیک دارند می لرزند غافل از اینکه بر روی اقیانوس گاز نشسته اند، وقتی که بیست درصد مردم جامعه توان خرید غذایشان در حد نان و ماست است غافل از اینکه سر لوله های نفت شان در کدام جیب هاست، وقتی که در یک سال سه چهار هواپیمای شان سقوط می کند، وقتی آماررشد فساد و فحشاء این سرزمین غیور و غیرتمند و شهید پرور دو رقمی است و سن فواحش جوان آن به یک رقمی نزدیک می شود، وقتی همه چیز گران می شود ولی هیچ چیز گران نیست، وقتی فقط یک حق مسلم داریم که نگرفته ایم و اگر بگیریمش درهای بهشت برین (با فتحه «ب»، شاید هم با کسره «ب»، مطمئن نیستم) برما و جد و آبادمان باز می گردند، در همه این احوال مردم که از خوشی زیاد دارند قهقهه می زنند و به ریش پدر بد بختی و نداری می خندند پشت لپ تاپ های آخرین مدل شان می نشینند و با اینترنت سوپر های اسپید 128 کیلوبایتی وصل می شوند فقط و فقط به وبلاگ من تا با آخرین متد جادو و جنبل که می دانم هیپنوتیزم شان کنم از راه دور وتمام گوهرهای شان را بربایم و آب نبات چینی و روسی به آنها قالب کنم. آری من یک وبلاگ نویسم. بیخود نیست که می خواهند سامان بدهند من را و ثبت کنند مشخصات تماسم را. بالاخره من یک وبلاگ نویسم.