من یک وبلاگ نویسم

من یک خطر بالقوه هستم. شوخی نمی کنم، طنز هم نمی نویسم. من یک خطر بالقوه هستم. من می توانم کشور شما را نابود کنم. باور کنید جدی می گویم. من می توانم کشور شما را درسته در سبد خرید کشورهای دیگر بگذارم و پول آن را نقد بگیرم و خوش باشم. من می توانم به سه سوت کشور شما را تجزیه کنم. من برای دین مردمان نیز یک خطر عظیم محسوب می شوم. به همان خدائی که می پرستیدش دروغ نمی گویم. نخیر مست هم نیستم و از هیچ روان گردانی هم استفاده نکرده ام. باور کنید من می توانم شیطان را از درون چشمان شما به مغزتان رهنمون شوم. آیا می دانستید که من دشمن سر سخت اخلاقیات شما هستم؟ کاری که من می کنم بالقوه توان این را دارد که ناموس شما را بی ناموس کند.
من خیلی قوی هستم. آرنولد یا راکی نیستم ولی می توانم پایه های همه چیز، هر نهاد و سازمانی را که بشر ساخته بلرزانم. من می توانم آدم خوبها را به همان راحتی که آرنولد آدم بدها را به درک می فرستاد شهید کنم شان ایکی ثانیه. من به هیچ اصولی پایبند نیستم. من مثل سرمای زمستان که راه خود را به اتاقهای شما می یابد وارد خانه تان می شوم. حتی در زیر پتو هم از دست من آرامش و خلاصی ندارید. در روح و جان تان رسوخ می کنم و از درون می خشکانم تان. من قدرت تغییر و مسخ هفتاد میلیون آدم را در کمترین زمان ممکن دارم.
باور نمی کنید؟ بسیار ساده است، من وبلاگ نویس هستم! همین! دیدید؟ من همه آنچه که در بالا گفتم هستم و بسیار بیشتر هم. من یک وبلاگ دارم که روزانه حد اکثر سی نفر به آن سر می زنند و حدود هفت هشت نفر بیش از یک دقیقه بر روی آن می مانند. حدود سه یا چهار نفر بالای پنج دقیقه در روز مطالب من را می خوانند. همین کافی نیست که به ماری که در آستین پرورده اید فکر کنید؟ من این همه مخاطب دارم. این همه طرفدار دارم. اگر قلم بگردانم در بلاگم که آی خلائق بدانید که فلان استان یا بهمان قطعه زمین مال ایران نیست مردمانش به لمح البصری بیدق کشور همسایه را بالای سر خواهند برد فقط به احترام اینکه من گفته ام.
آه که هر روز چه زجری می کشم تا جواب این همه تلفن را بدهم. باید یک منشی استخدام کنم. تمام سازمانهای جاسوسی و نهادها و مخالفین حکومت ایران من را تلفن پیچ کرده اند که خواهش می کنیم به ما بگو که تهران در کجای ایران است و خط سی پنج اتوبوس رانی شیراز چند تا ایستگاه دارد. خسته شدم از بس به این و آن فرق پیکان و پراید را توضیح دادم. ولم کنید دیگر. ناگفته نماند که فعلا در حال مذاکره هستم با یک سازمان جاسوسی آمریکائی تا کشور را به قیمت دو بسته آدامس خروس نشان دو دستی تقدیم شان نمایم.

می توانم با نوشتن یک مقاله درهرکشوری که بگوئید کودتا راه بیاندازم یا انقلاب سبز و سفید و نارنجی و گل باقالی. می توانم میلیونها نفر را به خیابان بکشم تا در سرمای بیست درجه زیر صفر در میدان مرکزی گلاب دره شب تا صبح شعار بدهند به نفع من. حاضرم صد تومان برسر ادعایم شرط ببندم، قبول؟

سست کردن پایه های دین و ایمان مردم از تفریحات روزانه و سالم من است. من اعتراف می کنم که تا کنون در وبلاگم نحوه وضو گرفتن و نیز جدول لگاریتمی شکیات نماز (ورژن ۸.۱ تحت اکس پی) را ذکر نکرده ام. خبر موثق دارم که مومنان و مومنات که تنها منبع خبرگیری دینی شان وبلاگ من است همه مات و مبهوت در خیابانها این طرف و آن طرف می روند و هنوز نمی دانند در صورت شک بین دو و سه یا سه و چهار قبل از رکوع باید چکار کنند. سهل است که نمی دانند چگونه باید وضو گرفت. شوخی نیست، من وبلاگ دارم و من به آنها می گویم که آداب دینی شان کدامست.
رازی را با شما در میان می گذارم. چند روز قبل خانمی بنام «نوشین» به وبلاگ من سر زده است! دیدید من چگونه اخلاقیات شما را با تلنگری بر هم ریختم؟ دیدید که ناموس تان برباد رفت؟ یک زن تنها به وبلاگی که همه بازدید کنندگانش مردان سبیل کلفت هستند آمده، آنهم در ساعت یازده شب به وقت تهران! حال کردید که چگونه بی ناموسی را در میان تان رواج می دهم؟ من یک وبلاگ نویس هستم.

من وبلاگ نویسم و کد برنامه نویسی وبلاگ من اچ تی ام ال است. بله کد! به همراه یک سری حروف خارجی مثل همان ها که سی آی ای یا بی بی سی دارند! بله من بر روی وبلاگم نقشه تمام پایگاه ها و سایت های هسته ای و نظامی کشورو حتی خود آمریکا و جهان را دارم. فقط کافی است که کسی بتواند به زبان اچ تی ام ال آنها را بخواند. دیدید که دیگر نمی توانید با راحتی خیال نفتی که به سر سفره های تان آورده شده را بخورید؟ من از وبلاگم به تمام ماهواره ها و ماهپاره ! های جاسوسی دنیا دستور می دهم و آنها را زوم می کنم روی سفره پر از نان و ماست سرکار.
آری من وبلاگ دارم ولی افسوس که باید همین روزها آن را به ثبت برسانمش. باید «ساماندهی» بشوم. باید دست از این کارهای بدم بردارم. آه که من دیگر نمی توانم خوب زندگی کنم. هر آنچه کانالهای رنگ وا رنگ تلویزیونی و رادیوئی با میلیارد ها تومان بودجه و هزاران پرسنل به خورد هفتاد میلیون مخاطب خود می دهند از اول صبح تا آخر شب و ذهن شان را آماده می کنند تا کار خیری چون پول رساندن به فلسطینی ها و حماس یا کمک بلاعوض به حزب الله و امثال هم را دربست قبول کنند من با یک چرخش قلم در وبلاگ خودم که چهار خواننده ثابت بیشتر ندارد رشته های شان را به پنبه تبدیل می کنم. یک قران هم بابت این وبلاگ پول نداده ام! دلتان بسوزد! تنها پرسنلش هم خودم هستم! من وبلاگ دارم.
خاطرات خود را با عکس های سفرم به شمال در اینجا می گذارم تا خاله اکرم و بهروز عمو علی و سونیای عمه معصومه ببینند و بخوانند. آیا می دانید من چه خطری برای کشور هستم؟ اگر الان که شانزده هفده سالم است خاطرات سفر شمال می نویسم بعدها لابد خاطراتی را که نباید باقی مردم یادشان بیاید (مثل جنگ و اعدام و کمبود و خون و آژیر و صدام یزید و برادر صدام حسین حر زمانه وجام زهر و مسیر راه قدس که از کربلا می گذشت و از این دست) را خواهم نوشت. من وبلاگ دارم.
من که با چهار تا و نصفی خواننده پایه های کشور را به لرزه می آوردم و باید ساماندهی شوم -مثل زن های خیابانی- اگرروزی هزار تا خواننده داشته باشم چه می کنم؟ لابد کاخ سفید را به خانه ام در نارمک منتقل خواهم کرد. وای خدایا! هزار خواننده روزانه! یعنی در آن صورت من می توانم به یک هفتاد هزارم این ملت هفتاد میلیونی بگویم چه بکنند و چه نکنند. وای که چه خوب می شود آن روز. در آن زمان مخاطبان من یک صدوچهل وسه صد هزارم درصد ملت غیور و بزرگ ایران خواهند بود. آن وقت می توانم به امت ساکن مریخ هم دستور بدهم و ارکان جامعه شان را با آن آنتن های زشت روی کله هاشان به لرزه در آورم. وای که عاشق آن روز هستم که نه چهار تا ونصفی خواننده بلکه هزار تا داشته باشم. بیخود نیست که می خواهند من را «ثبت» کنند و «سامان»م بدهند. من بعد یک سال که از تاسیس وبلاگم می گذرد چهارتا خواننده ثابت دارم. با فلامک دختر همسایه مان که گاهی می خواند و گاهی نمی خواند میشود چهارتا ونصفی مخاطب. تقسیم بر هفتاد میلیون. آه لعنت بر ماشین حساب های چینی! مال من که خارج قسمت این تقسیم را صفر نشان می دهد. ولی خوب من مهم هستم. یک دولت عریض و طویل دنبال این است که من را سامان بدهد. من وبلاگ دارم.

من خیلی مهم هستم. هنگامی که مردم در سر سیاه زمستانی گاز خانه شان قطع می شود در مقیاس میلیونی و تیک تیک دارند می لرزند غافل از اینکه بر روی اقیانوس گاز نشسته اند، وقتی که بیست درصد مردم جامعه توان خرید غذایشان در حد نان و ماست است غافل از اینکه سر لوله های نفت شان در کدام جیب هاست، وقتی که در یک سال سه چهار هواپیمای شان سقوط می کند، وقتی آماررشد فساد و فحشاء این سرزمین غیور و غیرتمند و شهید پرور دو رقمی است و سن فواحش جوان آن به یک رقمی نزدیک می شود، وقتی همه چیز گران می شود ولی هیچ چیز گران نیست، وقتی فقط یک حق مسلم داریم که نگرفته ایم و اگر بگیریمش درهای بهشت برین (با فتحه «ب»، شاید هم با کسره «ب»، مطمئن نیستم) برما و جد و آبادمان باز می گردند، در همه این احوال مردم که از خوشی زیاد دارند قهقهه می زنند و به ریش پدر بد بختی و نداری می خندند پشت لپ تاپ های آخرین مدل شان می نشینند و با اینترنت سوپر های اسپید 128 کیلوبایتی وصل می شوند فقط و فقط به وبلاگ من تا با آخرین متد جادو و جنبل که می دانم هیپنوتیزم شان کنم از راه دور وتمام گوهرهای شان را بربایم و آب نبات چینی و روسی به آنها قالب کنم. آری من یک وبلاگ نویسم. بیخود نیست که می خواهند سامان بدهند من را و ثبت کنند مشخصات تماسم را. بالاخره من یک وبلاگ نویسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: