Archive for 10 ژانویه 2007

ریحانه (۴)

ژانویه 10, 2007

جنازه پیرمرد را هنوز درست و حسابی توی قبر نگذاشته بودند که گیتی خانم عازم ایران می شود تا به آنچه مطمئن بود آخرین وصیت پیرمرد است عمل کند و نوه ماه شان «ریحانه» را که حالا برای خودش خانم جوانی شده بود با پدر و مادرش به آمریکا ببرد. با هر مصیبتی بوده لیلی و صادق راضی می شوند که «ریحانه» به همراه مادربزرگ خود برای یکی دو ماه راهی آمریکا شود تا اگر خوشش آمد و توانست پذیرش بگیرد از دانشگاه در آنجا، علی الحساب برای ادامه تحصیل به آمریکا برود تا بعد. همه قول و قرار ها را می گذارند و گیتی با لیلی می روند اصفهان که کار گرفتن ریز نمرات «ریحانه» از دانشگاهش را انجام بدهند. وسط راه پیکان آقا صادق با یک تریلی شاخ به شاخ می کند. گیتی خانم درجا کشته می شود و لیلی و صادق شدیدا مجروح.
لیلی و شوهرش الان هر کدام دو تا پلاتین توی دست و پاشان دارند. گیتی خانم در همان نطنز به خاک رفته و «ریحانه» دارد فوق لیسانسش را در همان دانشگاه اصفهان می خواند. مامان معتقد است که قرار نیست جنگی در بگیرد و همه چیز بخیر خواهد گذشت. چرا؟ چون روح مرحوم حسینعلی خان گیتی خانم را به عنوان فرشته محافظ «ریحانه»‌ به نطنز فرستاد. نمی دانم ولی دلم مثل سیر و سرکه دارد می جوشد برای همه ریحانه ها و پدر مادر ها شان که بی خبرند از اینکه بر روی فاجعه نشسته اند. آیا همه ریحانه ها یکی یک دانه گیتی خانم دارند؟ نکند جنگ بشود و یا حادثه ای اتفاق بیافتد که دیگر خاکسترشان هم گیر کسی نیاید؟

ریحانه (۳)

ژانویه 10, 2007

در تمام این سی و چند سالی که گیتی خانم در آمریکا بود به نقل از شوهرش تمام وقایع بزرگ و مهم سیاسی و اجتماعی ایران را پیشاپیش به فک و فامیلش در ایران می گفت. و همه درست از آب در آمد الا انتخاب دور دوم خاتمی که حسینعلی خان معتقد بود که یک «ریشو پشمکو» برنده خواهد شد که نشد. این تنها خطای پیش بینی او بود.
حدود شش ماه قبل برادرم ایمیل زد که گیتی خانم به مامان گفته که کار مملکت زار است. بوی جنگ و نابودی می آید. البته مامان به این یکی زیاد توجه نکرد چون حسینعلی خان پیرمرد پس از یک سکته مغزی شدید اسیر رختخواب شده بود و از آنجا با همان زبان الکنی که همه گرفتاران سکته مغزی دارند این پیش بینی را به گیتی خانم گفته بود.
اما چرائی سکته. گیتی خانم می گفت ماجرا از این قرار بوده که پیرمرد برای رفتن به دوره ماهیانه دوستانش یک تاکسی صدا می کند. سوار تاکسی که می شود می بیند پس گردن راننده تاکسی خیلی ناجور یک چیزی قلمبه شده بیرون که طرف سعی کرده بود با یقه کتش آن را بپوشاند. حسینعلی خان کنجکاو می شود که جریان از چه قرار است و سر صحبت را باز می کند و راننده تاکسی می گوید که از اوکراین آمده پس از فاجعه چرنوبیل (همان که رآکتور نیروگاه هسته ای چرنوبیل ذوب شد و باعث پراکنده شدن انواع اشعه و مواد رادیو اکتیو در سراسر اروپا گشت، خیلی ها را کشت و خیلی ها را مبتلا به سرطان کرد، اگر اشتباه نکنم سال ۱۹۸۷بود) که ساکن شهرکی بوده در نزدیکی نیروگاه. بعد تعریف می کند که چگونه با اشعه سوخته و چند سال با انواع سرطان ها دست به گریبان بوده است و هنوز تحت شیمی درمانی است. خلاصه این دو با هم رفیق می شوند و حسینعلی خان بجای اینکه به دوره اش برود سر از خانه راننده تاکسی اش در می آورد. از قرار این آقا یک سری از بازماندگان فاجعه چرنوبیل را که در آمریکا هستند مجددا دور هم جمع کرده و با هم در تماس هستند از طربق اینترنت. آلبوم عکسی هم از قربانیان حادثه در خانه داشته که حسینعلی خان علیرغم مخالفت این بابا اصرار می کند که می خواهد آن را ببیند. عکس ها هم همه از سوخته ها و مجروحین حادثه و عکس های قبل از فاجعه و بعد از آن قربانیان بوده.
شب که گیتی خانم در را بر روی شوهرش باز می کند می فهمد که پیرمرد دیگر آنی نیست که بعد از ظهر از خانه بیرون رفته. گرفته و مغموم. فردا صبح هم به پیاده روی صبحگاهی اش نمی رود که بیست و پنج سال هر روز رفته بوده بلا استثنا حتی روزی که پانزده سال پیش گیتی آنفولانزا داشته و به حال مرگ در بیمارستان بوده و دکترها به خیال اینکه مسیحی است برای لحظات آخرش کشیش خبر کرده بودند! حسینعلی خان آن روز (پس از دیدارش با راننده تاکسی) تمام روز را در ایوان خانه نشسته و به حیاط زل زده بوده. هرچه گیتی خانم می پرسد که «چه ات است؟» هیچ نمی گوید فقط ماجرای راننده تاکسی اوکراینی را بازگو می کند و اضافه می کند که خیلی نگران «ریحانه» و مادر پدر «ریحانه» است که اگر جنگی در بگیرد یا حادثه ای پیش بیاید در نطنز به سرشان چه خواهد آمد، که خاکسترشان هم دیگر به دست نخواهد آمد. خط تلفن ایران راه نمی دهد. ظهر حسینعلی خان هیچ نمی خورد و اظهار خستگی می کند. به اتاق خواب می رود تا بخوابد. ساعت پنج بیدار می شود و دوباره به ایوان می رود. تنها چیزی که پیرمرد هشتاد و نه ساله آن روز می خورد چائی عصر بوده با گیتی به عادت هر روز. مدام بی قرار «ریحانه» بوده و عکس های آلبوم «ریحانه» را نگاه می کرده و با عکس های کودکی لیلی (دخترش) مطابقت شان می داده. به بهانه ترش کردن شام هم نمی خورد. نیمه های شب گیتی خانم از صدای خر و خر نفس کشیدن های پیرمرد بیدار می شود و می بیند که چشم های حسینعلی به سقف دوخته شده و از دهانش کف بیرون زده. آمبولانس صدا می کند و سریعا به بیمارستان می رسانندش.
یک چند هفته ای که پیرمرد در بیمارستان می ماند و حالش بهتر می شود اولین کلماتی که به زنش با همان دهان شل و ول سکته ای اش می گوید این بوده: «گیتی! ریحانه، لیلی، صادق» بعد با انگشت همان دستی که سرم بهش وصل بوده به پائین تخت به نشانه «اینجا» اشاره می کند و گیتی می فهمد که منظور پیرمرد این است که کاری کن که ریحانه و لیلی و صادق بیایند اینجا. به مرور که بهتر می شود روزی صد بار به گیتی اصرار می کرده که بگو «ریحانه» بیاید اینجا. برای اینکه دل پیرمرد نگیرد گیتی خانم همان عکس رومیزی «ریحانه» را که توی اطاق نشیمن داشتند به بیمارستان می برد کنار تخت حسینعلی خان. پیرمرد بیچاره شب ها از خواب می پریده که «ریحانه» کجاست؟ اینجاست؟ آمد؟
دو هفته بعد باز هم یک سکته دیگر از راه می رسد. پیرمرد دیگر حرف هم نمی توانسته بزند. گیتی خانم همه مدت در بیمارستان کنارش بوده. می گفت که شده بود تکه ای گوشت چروکیده بر روی تخت بیمارستان که فقط چشمهایش تکان می خوردند. و مدام چشمها بر روی عکس «ریحانه» که کنار تختش گذاشته بودندش می چرخیده. یک شب که حال پیرمرد وخیم می شود گیتی پرستار را صدا می زند ولی پیرمرد آنی تمام می کند در حالی که گیتی دست او را در دست داشته. گیتی خانم گریه کنان برای مادرم تعریف کرده که «حس کردم در آن لحظه آخر صدائی از حلقوم پیرمرد در آمد، یک چیزی مثل «حا»، شاید می خواسته بگوید «ریحانه»».

ریحانه (۲)

ژانویه 10, 2007

لیلی در بحبوحه جنگ و بمباران در خانه وضع حمل می کند که نمی دانم به کدام دلیل آمبولانسی نبوده که او را به بیمارستان برساند. لابد آمبولانسها را برده بودند جبهه. نمی دانم. ولی می دانم که بعد از این زایمان شدیدا عفونت می کند و پس از خوب شدن خبردار می شود که دیگر نمی تواند بچه دار شود. در هر حال لیلی با صادق و دخترشان «ریحانه» مشغول زندگی در نطنز می شوند. آقا صادق را هم یک شب یک عده ناشناس به در خانه می آیند و می برندش و بعد دو هفته که معلوم نبوده کجا بوده به خانه باز می گردد. دور سیاست را خط می کشد و در همان عوالم مذهبی خود باقی می ماند. یک دو باری به جبهه می رود اما کم کم دست از این کارها بر می دارد و به امورات همان سه چهار تا مغازه ای که به او از پدرش ارث رسیده می پردازد.
در این میان مادر من شده بود رابط گیتی خانم از آمریکا و دخترش لیلی در نطنز و هر دو می دانستند که مادر من با دیگری در تماس است ولی به روی خود نمی آوردند. از غیظ شان بود یا از غرورشان نمی دانم. فقط هر سال برای عید فطر آقاصادق به لیلی اجازه می داد که زنگی به پدر و مادرش بزند و همگی سر سنگین با هم سلام و علیکی می کردند و عید فطر را تبریک می گفتند. یک مدت که گذشت دل گیتی خانم طاقت نیاورد و سیل بسته پستی پر از لباسهای بچگانه به انواع طرحها و رنگها بود که سرازیر شد به در خانه لیلی از آمریکا برای «ریحانه». هر وقت هم گیتی خانم گذارش به ایران می افتاد با لیلی قراری می گذاشتند و همدیگر را می دیدند که غالبا هم دیدار مادر و دختر با غرغر و بگو مگو تمام می شد که گیتی خانم سوپر مدرن بود و لیلی سوپر مذهبی. در مملکت ما همواره همه چیز بصورت چپکی احتمال وقوع و حضور دارد. معمولا مادرها مذهبی هستند و دخترها مدرن ولی در آن برهه خاص کم نبودند مادران مدرن و بی حجاب و دختران چادری شدیدا معتقد. بگذریم. در تمام این سالها گیتی خانم هر سه چهار ماهی یکبار زنگ می زد و مدتی با مادر من درددل می کرد از وضع عالم و آدم و زندگی اش و هرآنچه خانمها دوست دارند پشت تلفن به دوست صمیمی شان بگویند.
در این میان پیشگوئی های حسینعلی خان بود که همه ما را درجا میخکوب می کرد. نه اینکه وی در عوالم درویشی و احضار روح و این قبیل باشد، نخیر، ولی پیشگوئی هایش همه درست می خورد وسط خال! خودش که می گفت «من که پیشگوئی نمی کنم. اصلا به این مزخرفات کف دست دیدن و طالع بینی و این حرفها اعتقادی ندارم. من فقط تاریخ زیاد خوانده ام و سرگرمی ام تاریخ است. آقا ما ملت داریم مثل گاو بسته به خرمن کوب دور خودمان می گردیم. بلانسبت شما گوساله آمده ایم و گاو می رویم. هیچ درسی از هیچ چیزمان نمی گیریم. اصلا نمی دانیم کجای کاریم. آقا ما بد بخت می شویم، بد بخت بد بخت.» و راست می گفت که در بچگی یک بار که با مادرم به خانه شان رفتیم رامین (پسرشان) ما را به کتابخانه پدرش برد و دور تا دور سالن بزرگی را به ما نشان داد که پر بود از کتابهای تاریخی. خوب یادم هست که اولین بار «تاریخ بیهقی» را در قفسه کتابهای حسینعلی خان دیدم.
خبر سقوط قریب الوقوع شاه را گیتی خانم در همان اوائل سال پنجاه و هفت که آمده بود دیدن عموی محتضرش به مادرم داد. همان موقع که تازه تظاهرات شروع شده بود و داشت بالا می گرفت. مادرم هم با یک «وا؟ چه می گوئی؟ مگر می شود؟» با قضیه برخورد کرده بود. بهمن همان سال مادرم زنگ زد به گیتی خانم که یادت می آید چه می گفتی؟ همان شد که گفته بودی.
یادم نمی رود اواسط تابستان پنجاه و نه بود و مامان داشت پای گاز کتلت درست می کرد که تلفن زنگ زد. من که برداشتم دیدم گیتی خانم است از آمریکا. سریع حال و احوال کردیم و گوشی را به مامان دادم. مامان مدام داشت می گفت «نه امکان ندارد، مگر می شود؟ مگر شهر هرت است؟ غلط می کند حمله کند» و از این دست. بعد که گوشی را گذاشت رنگش شده بود عین گچ. به من که چیزی نگفت ولی شب که من پای تلویزیون بودم می شنیدم که دارد به بابا می گوید که «گیتی خانم می گوید قرار است جنگ بشود. عراق با ایران سر سازش ندارد. به همین زودی زود یک آتشی بین عراق و ایران روشن می شود که هزار هزار در آتشش می سوزند». نه اینکه گیتی خانم سواد یا شعور سیاسی داشته باشد. گیتی خانم راوی حرفها و نظرات حسینعلی خان بود. نوروز شصت و شش هم که گیتی خانم آمده بود ایران به مامان داشت می گفت «حسینعلی می گوید به زودی زود این قضیه (جنگ) تمام می شود. به زمستان نمی کشد» که البته کشید به تابستان بعد آن زمستان ولی خوب پیش بینی پیرمرد درست از آب درآمد که «به زودی تمام می شود».

ریحانه (۱)

ژانویه 10, 2007

گیتی خانم را از سالهای بچگی می شناختم. از دوستان مامان بود. دو سه سالی قبل از انقلاب با شوهرش و رامین و لیلی (فرزندانشان) به آمریکا رفتند. حسینعلی خان (شوهرش) از آن پول دار هائی بود که اصل و نصبش به خوانین فارس می رسید. گیتی خانم هم زن دوم این آقا بود. زن اولش به همراه سه تا بچه اش در یک آتش سوزی از بین رفته بودند. حسینعلی خان معتقد بود که رقبای تجاری اش این بلا را بر سرش آورده اند. خدا می داند. در هر حال چند سالی بعد از اینکه خانواده اش را از دست داد نمی دانم چطوری و از طریق کدام فامیل و دوست و آشنا با گیتی خانم آشنا می شود و سال بعد داماد چهل و چند ساله و عروس بیست و هشت ساله بر سر سفره عقد می نشینند. رامین (پسرشان) دو سالی از من بزرگتر بود و لیلی (دخترشان)‌ هم سن من.
حسینعلی خان با آن شامه تند اقتصادی ای که داشت (حداقل سه نسل قبل از او در کار تجارت و بازرگانی بودند و خودش نسل چهارمی بوده) فهمیده بود که این کشتی در حال غرق شدن است،‌ آن هم در زمان اوج بالا رفتن قیمت نفت و شکوفائی اقتصادی ایران در روزگار شاه. می گفته که ایران در سراشیبی سقوط قرار گرفته و باید چاره ای اندیشید. گیتی خانم یک بار برای مادرم درد دل کرده بوده که روزی به بازار می رود و یک قواره پارچه فلان و بهمان بسیار گران قیمت می خرد. شب که پارچه را با ذوق و شوق به حسینعلی خان نشان می دهد پیرمرد منفجر می شود و دعوائی بین زن و شوهر در می گیرد. گیتی گریان می شود که ببین چه شوهر خسیسی دارم و پیرمرد مهربان در بغلش می گیرد که عزیز من، من نگران پولش نیستم، هرچند که گران است و اگر من بودم نمی خریدمش، خریدی که خریدی به سلامتی مبارکت باشد. من دغدغه و دردم این است که مملکت به مدد پول نفت نو نوار شده و مردم دارند آنگونه خرید می کنند انگار که همه برنده بلیط بخت آزمائی شده اند. این قضیه مملکت را از درون منفجر خواهد کرد. من فقط نمی خواهم تو و بچه ها با این سیل همراه باشید و اینگونه زندگی کنید که می پوساندتان. همین. و در جلوی چشمان اشک آلود گیتی خانم که با بهت و حیرت نگاه می کرده دو تا هزار تومانی را بر می دارد (در زمانی که سکه طلای تمام پهلوی کمتر از دویست تومان قمیت داشته!)، دور سر گیتی می چرخاندشان و بعد پاره پاره و ریز ریزشان می کند که همه فدای یک تار موی تو. پول چه ارزشی دارد.
خلاصه گیتی خانم و حسینعلی خان و بچه ها سه سالی پیش از انقلاب راهی آمریکا شدند و آنجا ماندند. گیتی خانم هر سال می آمد ایران دیدن اقوام و آشنایان اما شوهرش یک دو باری بیشتر قبل از انقلاب به ایران سر نزد و بعد آن دیگر هرگز. سال -اگر اشتباه نکنم- شصت و هشت یا شصت و نه بود که گیتی خانم مادر پیر خود را نیز با خود به آمریکا برد و فقط یک بار دیگر حدود هفت هشت سال پیش یک بار دیگر به ایران آمد. در تمام این سالها تلفنی با مادرم تماس داشت. و مادرم ترمینال تماس گیتی خانم بود با لیلی دخترشان. مگر دخترشان با اینان به آمریکا نرفته بود؟ آری اما….
در همان اوج بگیر بگیر و بکش بکش زمان اول انقلاب لیلی که دختری شانزده هفده ساله بوده با یکی از همین جوانک های حزب اللهی که آن زمان ظاهرا برای درس خواندن و باطنا برای تبلیغ و سر وگوش آب دادن از طرف دولت به آمریکا فرستاده شده بوده آشنا می شود و عشقی آتشین و چادر و چاقچوری و نماز شب و از این گونه. آخرش هم پایش را توی یک کفش می کند که یا صادق یا عزرائیل. پدر و مادر را جان به جر می کند تا موافقت می کنند با ازدواجش با صادق. یک شش ماهی که از ازدواج شان می گذرد پدر صادق که نسبتا وضعش هم بد نبوده سنگ کوب می کند وقتی جلوی رویش یک جوجه چریک با یک بچه پاسدار درگیر می شوند توی خیابان و در روز روشن هر دو با چاقو به قصد کشت به جان همدیگر می افتند. پیرمرد قلبش تاب نمی آورد. خلاصه آقا صادق که حالا وارث حاجی شده بود دست زن پنج ماهه باردارش را می گیرد و علیرغم مخالفت های بسیار شدید گیتی خانم و حسینعلی خان هردو به ایران باز می گردند. شهرشان؟ شهر صادق خان، نطنز! پدر و مادرش هم نه می گذارند و نه بر می دارند هم عاق اش می کنند تا دختر مذهبی شان بفهمد که کار چقدر خراب است و هم از ارث محرومش می نمایند تا بقول حسینعلی خان «دار و ندار خانواده ما نرود زیر دست این مردکه تحفه نطنز!»

کاش «آلیس» بودم.

ژانویه 10, 2007
آدم های عشق علم از نگاه کردن توی میکروسکوپ و قطره قطره محلول ها را به هم اضافه کردن و نگاه کردن به نمودارهای مختلف خواص این و آن لذت زیادی می برند. اما امان از وقتی که چیزی، آزمایشی، طیفی، رنگی و از این دست مطابق آن چیزی نباشد که انتظارش را داشته اند. اخلاق شان سگ می شود و به زمین و زمان فحش می دهند. گیج می شوند و دور آزمایشگاه شروع به راه رفتن می کنند. نه چیزی می بینند و نه چیزی می شنوند. تمام مسیر آزمایش را ده ها بار در ذهن مرور می کنند، نصف شب با زیر شلواری به کتابخانه مرکزی دانشگاه می دوند تا فلان مورد که به ذهن شان رسیده را چک کنند. حالی دارند بین افسردگی و جنون، بین شیفتگی و نفرت. حاضرند تمام هستی خود را بدهند تا بفهمند آخر کجای کار اشتباه کرده اند و بتوانند یک بار دیگر آزمایش را از راه صحیح آن انجام دهند.
من نه عشق علم هستم که از علوم تجربی همانقدر می دانم که با «ت» نوشته می شوند و نه با «ط» و نه از هنر سر در می آورم که فقط می دانم قسمت دوم اسم آن «نر» است و «ماده» نیست. عشق ادبیات هم نیستم که صبح تا شب ول می گردم الکی برای اینکه کاری کرده باشم و شب تا صبح خور خورم مزاحم همسایگان است و معده ور آمده پر از طعامم مزاحم خواب خودم!
من فقط دوست دارم که زیر میکروسکوپم «شعر» باشد و «نثر». عاشق این هستم که یک مرحله دیگر میکروسکوپ را زوم کنم بر روی فلان شعر یا فلان متن. و خدا نکند که هیچ از آنچه می بینم سر در نیاورم بخاطر وسعت آن. یک دیوانه زنجیری می شوم، دور خودم راه می روم. به زمین و زمان فحش می دهم. دوست دارم شعر شاعر زیر میکروسکوپ من جای بگیرد، در بغلم. اما وقتی که می بینم در دل این ذره که شکافتمش آفتابی در میان است و جهانی دیگر و قانون و قاعده ای دیگر اینجا مغزم «هنگ» می کند، عرق سرد بر تنم می نشیند، دهانم از تعجب و از روی کلافگی باز می ماند. می پاشم، می ریزم و می شکنم. شوخی نیست، شما یک ذره غبار را که زیر میکروسکوپ بگذارید و نگاهش کنید هنوز مطمئن هستید که ذره ای غبار است ولی اگر توی لوله میکروسکوپ تان نگاه کردید و دیدید که به به دنیائی دگر است اینجا به غایت بزرگتر و زیباتر از آنچه شما دیده اید و شناخته ایدش چه می کنید؟ اگر دیدید که هر میدان میکروسکوپ را که می آورید جهانی در پیش چشمان شما باز می شود پهناورتر از جهانی که در آن هستید و زشت ترین میدان آن از زیبا ترین بخش زندگی شما فرسنگ ها سر است، آنوقت چه کار می کنید؟
الان باز در یکی از وبلاگ ها شعری از شاملو خواندم. گر گرفتم. دوست داشتم میکروسکوپم را با تمام قوا به دیوار ذهنم بکوبم که «نه! ممکن نیست! مگر می شود در این ذره ناچیز لغات، در این چهار پنج خط شعر، چنین دنیائی نهاد؟ نه امکان ندارد» ولی جلوی رویم بود. وجود داشت. کاش می توانستم خالقان این دنیای بی انتهای میکروسکوپی را بیابم و با دستانم به تمام بدنشان دست بکشم تا مطمئن شوم که از جنس انسان هستند، کاش می توانستم لمس شان کنم، کاش می توانستم -حتی در خواب و خیال خود- کوچک شوم و به «سرزمین عجایب» شان وارد شوم. کاش «آلیس» بودم.