ریحانه (۱)

گیتی خانم را از سالهای بچگی می شناختم. از دوستان مامان بود. دو سه سالی قبل از انقلاب با شوهرش و رامین و لیلی (فرزندانشان) به آمریکا رفتند. حسینعلی خان (شوهرش) از آن پول دار هائی بود که اصل و نصبش به خوانین فارس می رسید. گیتی خانم هم زن دوم این آقا بود. زن اولش به همراه سه تا بچه اش در یک آتش سوزی از بین رفته بودند. حسینعلی خان معتقد بود که رقبای تجاری اش این بلا را بر سرش آورده اند. خدا می داند. در هر حال چند سالی بعد از اینکه خانواده اش را از دست داد نمی دانم چطوری و از طریق کدام فامیل و دوست و آشنا با گیتی خانم آشنا می شود و سال بعد داماد چهل و چند ساله و عروس بیست و هشت ساله بر سر سفره عقد می نشینند. رامین (پسرشان) دو سالی از من بزرگتر بود و لیلی (دخترشان)‌ هم سن من.
حسینعلی خان با آن شامه تند اقتصادی ای که داشت (حداقل سه نسل قبل از او در کار تجارت و بازرگانی بودند و خودش نسل چهارمی بوده) فهمیده بود که این کشتی در حال غرق شدن است،‌ آن هم در زمان اوج بالا رفتن قیمت نفت و شکوفائی اقتصادی ایران در روزگار شاه. می گفته که ایران در سراشیبی سقوط قرار گرفته و باید چاره ای اندیشید. گیتی خانم یک بار برای مادرم درد دل کرده بوده که روزی به بازار می رود و یک قواره پارچه فلان و بهمان بسیار گران قیمت می خرد. شب که پارچه را با ذوق و شوق به حسینعلی خان نشان می دهد پیرمرد منفجر می شود و دعوائی بین زن و شوهر در می گیرد. گیتی گریان می شود که ببین چه شوهر خسیسی دارم و پیرمرد مهربان در بغلش می گیرد که عزیز من، من نگران پولش نیستم، هرچند که گران است و اگر من بودم نمی خریدمش، خریدی که خریدی به سلامتی مبارکت باشد. من دغدغه و دردم این است که مملکت به مدد پول نفت نو نوار شده و مردم دارند آنگونه خرید می کنند انگار که همه برنده بلیط بخت آزمائی شده اند. این قضیه مملکت را از درون منفجر خواهد کرد. من فقط نمی خواهم تو و بچه ها با این سیل همراه باشید و اینگونه زندگی کنید که می پوساندتان. همین. و در جلوی چشمان اشک آلود گیتی خانم که با بهت و حیرت نگاه می کرده دو تا هزار تومانی را بر می دارد (در زمانی که سکه طلای تمام پهلوی کمتر از دویست تومان قمیت داشته!)، دور سر گیتی می چرخاندشان و بعد پاره پاره و ریز ریزشان می کند که همه فدای یک تار موی تو. پول چه ارزشی دارد.
خلاصه گیتی خانم و حسینعلی خان و بچه ها سه سالی پیش از انقلاب راهی آمریکا شدند و آنجا ماندند. گیتی خانم هر سال می آمد ایران دیدن اقوام و آشنایان اما شوهرش یک دو باری بیشتر قبل از انقلاب به ایران سر نزد و بعد آن دیگر هرگز. سال -اگر اشتباه نکنم- شصت و هشت یا شصت و نه بود که گیتی خانم مادر پیر خود را نیز با خود به آمریکا برد و فقط یک بار دیگر حدود هفت هشت سال پیش یک بار دیگر به ایران آمد. در تمام این سالها تلفنی با مادرم تماس داشت. و مادرم ترمینال تماس گیتی خانم بود با لیلی دخترشان. مگر دخترشان با اینان به آمریکا نرفته بود؟ آری اما….
در همان اوج بگیر بگیر و بکش بکش زمان اول انقلاب لیلی که دختری شانزده هفده ساله بوده با یکی از همین جوانک های حزب اللهی که آن زمان ظاهرا برای درس خواندن و باطنا برای تبلیغ و سر وگوش آب دادن از طرف دولت به آمریکا فرستاده شده بوده آشنا می شود و عشقی آتشین و چادر و چاقچوری و نماز شب و از این گونه. آخرش هم پایش را توی یک کفش می کند که یا صادق یا عزرائیل. پدر و مادر را جان به جر می کند تا موافقت می کنند با ازدواجش با صادق. یک شش ماهی که از ازدواج شان می گذرد پدر صادق که نسبتا وضعش هم بد نبوده سنگ کوب می کند وقتی جلوی رویش یک جوجه چریک با یک بچه پاسدار درگیر می شوند توی خیابان و در روز روشن هر دو با چاقو به قصد کشت به جان همدیگر می افتند. پیرمرد قلبش تاب نمی آورد. خلاصه آقا صادق که حالا وارث حاجی شده بود دست زن پنج ماهه باردارش را می گیرد و علیرغم مخالفت های بسیار شدید گیتی خانم و حسینعلی خان هردو به ایران باز می گردند. شهرشان؟ شهر صادق خان، نطنز! پدر و مادرش هم نه می گذارند و نه بر می دارند هم عاق اش می کنند تا دختر مذهبی شان بفهمد که کار چقدر خراب است و هم از ارث محرومش می نمایند تا بقول حسینعلی خان «دار و ندار خانواده ما نرود زیر دست این مردکه تحفه نطنز!»

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: