ریحانه (۲)

لیلی در بحبوحه جنگ و بمباران در خانه وضع حمل می کند که نمی دانم به کدام دلیل آمبولانسی نبوده که او را به بیمارستان برساند. لابد آمبولانسها را برده بودند جبهه. نمی دانم. ولی می دانم که بعد از این زایمان شدیدا عفونت می کند و پس از خوب شدن خبردار می شود که دیگر نمی تواند بچه دار شود. در هر حال لیلی با صادق و دخترشان «ریحانه» مشغول زندگی در نطنز می شوند. آقا صادق را هم یک شب یک عده ناشناس به در خانه می آیند و می برندش و بعد دو هفته که معلوم نبوده کجا بوده به خانه باز می گردد. دور سیاست را خط می کشد و در همان عوالم مذهبی خود باقی می ماند. یک دو باری به جبهه می رود اما کم کم دست از این کارها بر می دارد و به امورات همان سه چهار تا مغازه ای که به او از پدرش ارث رسیده می پردازد.
در این میان مادر من شده بود رابط گیتی خانم از آمریکا و دخترش لیلی در نطنز و هر دو می دانستند که مادر من با دیگری در تماس است ولی به روی خود نمی آوردند. از غیظ شان بود یا از غرورشان نمی دانم. فقط هر سال برای عید فطر آقاصادق به لیلی اجازه می داد که زنگی به پدر و مادرش بزند و همگی سر سنگین با هم سلام و علیکی می کردند و عید فطر را تبریک می گفتند. یک مدت که گذشت دل گیتی خانم طاقت نیاورد و سیل بسته پستی پر از لباسهای بچگانه به انواع طرحها و رنگها بود که سرازیر شد به در خانه لیلی از آمریکا برای «ریحانه». هر وقت هم گیتی خانم گذارش به ایران می افتاد با لیلی قراری می گذاشتند و همدیگر را می دیدند که غالبا هم دیدار مادر و دختر با غرغر و بگو مگو تمام می شد که گیتی خانم سوپر مدرن بود و لیلی سوپر مذهبی. در مملکت ما همواره همه چیز بصورت چپکی احتمال وقوع و حضور دارد. معمولا مادرها مذهبی هستند و دخترها مدرن ولی در آن برهه خاص کم نبودند مادران مدرن و بی حجاب و دختران چادری شدیدا معتقد. بگذریم. در تمام این سالها گیتی خانم هر سه چهار ماهی یکبار زنگ می زد و مدتی با مادر من درددل می کرد از وضع عالم و آدم و زندگی اش و هرآنچه خانمها دوست دارند پشت تلفن به دوست صمیمی شان بگویند.
در این میان پیشگوئی های حسینعلی خان بود که همه ما را درجا میخکوب می کرد. نه اینکه وی در عوالم درویشی و احضار روح و این قبیل باشد، نخیر، ولی پیشگوئی هایش همه درست می خورد وسط خال! خودش که می گفت «من که پیشگوئی نمی کنم. اصلا به این مزخرفات کف دست دیدن و طالع بینی و این حرفها اعتقادی ندارم. من فقط تاریخ زیاد خوانده ام و سرگرمی ام تاریخ است. آقا ما ملت داریم مثل گاو بسته به خرمن کوب دور خودمان می گردیم. بلانسبت شما گوساله آمده ایم و گاو می رویم. هیچ درسی از هیچ چیزمان نمی گیریم. اصلا نمی دانیم کجای کاریم. آقا ما بد بخت می شویم، بد بخت بد بخت.» و راست می گفت که در بچگی یک بار که با مادرم به خانه شان رفتیم رامین (پسرشان) ما را به کتابخانه پدرش برد و دور تا دور سالن بزرگی را به ما نشان داد که پر بود از کتابهای تاریخی. خوب یادم هست که اولین بار «تاریخ بیهقی» را در قفسه کتابهای حسینعلی خان دیدم.
خبر سقوط قریب الوقوع شاه را گیتی خانم در همان اوائل سال پنجاه و هفت که آمده بود دیدن عموی محتضرش به مادرم داد. همان موقع که تازه تظاهرات شروع شده بود و داشت بالا می گرفت. مادرم هم با یک «وا؟ چه می گوئی؟ مگر می شود؟» با قضیه برخورد کرده بود. بهمن همان سال مادرم زنگ زد به گیتی خانم که یادت می آید چه می گفتی؟ همان شد که گفته بودی.
یادم نمی رود اواسط تابستان پنجاه و نه بود و مامان داشت پای گاز کتلت درست می کرد که تلفن زنگ زد. من که برداشتم دیدم گیتی خانم است از آمریکا. سریع حال و احوال کردیم و گوشی را به مامان دادم. مامان مدام داشت می گفت «نه امکان ندارد، مگر می شود؟ مگر شهر هرت است؟ غلط می کند حمله کند» و از این دست. بعد که گوشی را گذاشت رنگش شده بود عین گچ. به من که چیزی نگفت ولی شب که من پای تلویزیون بودم می شنیدم که دارد به بابا می گوید که «گیتی خانم می گوید قرار است جنگ بشود. عراق با ایران سر سازش ندارد. به همین زودی زود یک آتشی بین عراق و ایران روشن می شود که هزار هزار در آتشش می سوزند». نه اینکه گیتی خانم سواد یا شعور سیاسی داشته باشد. گیتی خانم راوی حرفها و نظرات حسینعلی خان بود. نوروز شصت و شش هم که گیتی خانم آمده بود ایران به مامان داشت می گفت «حسینعلی می گوید به زودی زود این قضیه (جنگ) تمام می شود. به زمستان نمی کشد» که البته کشید به تابستان بعد آن زمستان ولی خوب پیش بینی پیرمرد درست از آب درآمد که «به زودی تمام می شود».

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: