ریحانه (۳)

در تمام این سی و چند سالی که گیتی خانم در آمریکا بود به نقل از شوهرش تمام وقایع بزرگ و مهم سیاسی و اجتماعی ایران را پیشاپیش به فک و فامیلش در ایران می گفت. و همه درست از آب در آمد الا انتخاب دور دوم خاتمی که حسینعلی خان معتقد بود که یک «ریشو پشمکو» برنده خواهد شد که نشد. این تنها خطای پیش بینی او بود.
حدود شش ماه قبل برادرم ایمیل زد که گیتی خانم به مامان گفته که کار مملکت زار است. بوی جنگ و نابودی می آید. البته مامان به این یکی زیاد توجه نکرد چون حسینعلی خان پیرمرد پس از یک سکته مغزی شدید اسیر رختخواب شده بود و از آنجا با همان زبان الکنی که همه گرفتاران سکته مغزی دارند این پیش بینی را به گیتی خانم گفته بود.
اما چرائی سکته. گیتی خانم می گفت ماجرا از این قرار بوده که پیرمرد برای رفتن به دوره ماهیانه دوستانش یک تاکسی صدا می کند. سوار تاکسی که می شود می بیند پس گردن راننده تاکسی خیلی ناجور یک چیزی قلمبه شده بیرون که طرف سعی کرده بود با یقه کتش آن را بپوشاند. حسینعلی خان کنجکاو می شود که جریان از چه قرار است و سر صحبت را باز می کند و راننده تاکسی می گوید که از اوکراین آمده پس از فاجعه چرنوبیل (همان که رآکتور نیروگاه هسته ای چرنوبیل ذوب شد و باعث پراکنده شدن انواع اشعه و مواد رادیو اکتیو در سراسر اروپا گشت، خیلی ها را کشت و خیلی ها را مبتلا به سرطان کرد، اگر اشتباه نکنم سال ۱۹۸۷بود) که ساکن شهرکی بوده در نزدیکی نیروگاه. بعد تعریف می کند که چگونه با اشعه سوخته و چند سال با انواع سرطان ها دست به گریبان بوده است و هنوز تحت شیمی درمانی است. خلاصه این دو با هم رفیق می شوند و حسینعلی خان بجای اینکه به دوره اش برود سر از خانه راننده تاکسی اش در می آورد. از قرار این آقا یک سری از بازماندگان فاجعه چرنوبیل را که در آمریکا هستند مجددا دور هم جمع کرده و با هم در تماس هستند از طربق اینترنت. آلبوم عکسی هم از قربانیان حادثه در خانه داشته که حسینعلی خان علیرغم مخالفت این بابا اصرار می کند که می خواهد آن را ببیند. عکس ها هم همه از سوخته ها و مجروحین حادثه و عکس های قبل از فاجعه و بعد از آن قربانیان بوده.
شب که گیتی خانم در را بر روی شوهرش باز می کند می فهمد که پیرمرد دیگر آنی نیست که بعد از ظهر از خانه بیرون رفته. گرفته و مغموم. فردا صبح هم به پیاده روی صبحگاهی اش نمی رود که بیست و پنج سال هر روز رفته بوده بلا استثنا حتی روزی که پانزده سال پیش گیتی آنفولانزا داشته و به حال مرگ در بیمارستان بوده و دکترها به خیال اینکه مسیحی است برای لحظات آخرش کشیش خبر کرده بودند! حسینعلی خان آن روز (پس از دیدارش با راننده تاکسی) تمام روز را در ایوان خانه نشسته و به حیاط زل زده بوده. هرچه گیتی خانم می پرسد که «چه ات است؟» هیچ نمی گوید فقط ماجرای راننده تاکسی اوکراینی را بازگو می کند و اضافه می کند که خیلی نگران «ریحانه» و مادر پدر «ریحانه» است که اگر جنگی در بگیرد یا حادثه ای پیش بیاید در نطنز به سرشان چه خواهد آمد، که خاکسترشان هم دیگر به دست نخواهد آمد. خط تلفن ایران راه نمی دهد. ظهر حسینعلی خان هیچ نمی خورد و اظهار خستگی می کند. به اتاق خواب می رود تا بخوابد. ساعت پنج بیدار می شود و دوباره به ایوان می رود. تنها چیزی که پیرمرد هشتاد و نه ساله آن روز می خورد چائی عصر بوده با گیتی به عادت هر روز. مدام بی قرار «ریحانه» بوده و عکس های آلبوم «ریحانه» را نگاه می کرده و با عکس های کودکی لیلی (دخترش) مطابقت شان می داده. به بهانه ترش کردن شام هم نمی خورد. نیمه های شب گیتی خانم از صدای خر و خر نفس کشیدن های پیرمرد بیدار می شود و می بیند که چشم های حسینعلی به سقف دوخته شده و از دهانش کف بیرون زده. آمبولانس صدا می کند و سریعا به بیمارستان می رسانندش.
یک چند هفته ای که پیرمرد در بیمارستان می ماند و حالش بهتر می شود اولین کلماتی که به زنش با همان دهان شل و ول سکته ای اش می گوید این بوده: «گیتی! ریحانه، لیلی، صادق» بعد با انگشت همان دستی که سرم بهش وصل بوده به پائین تخت به نشانه «اینجا» اشاره می کند و گیتی می فهمد که منظور پیرمرد این است که کاری کن که ریحانه و لیلی و صادق بیایند اینجا. به مرور که بهتر می شود روزی صد بار به گیتی اصرار می کرده که بگو «ریحانه» بیاید اینجا. برای اینکه دل پیرمرد نگیرد گیتی خانم همان عکس رومیزی «ریحانه» را که توی اطاق نشیمن داشتند به بیمارستان می برد کنار تخت حسینعلی خان. پیرمرد بیچاره شب ها از خواب می پریده که «ریحانه» کجاست؟ اینجاست؟ آمد؟
دو هفته بعد باز هم یک سکته دیگر از راه می رسد. پیرمرد دیگر حرف هم نمی توانسته بزند. گیتی خانم همه مدت در بیمارستان کنارش بوده. می گفت که شده بود تکه ای گوشت چروکیده بر روی تخت بیمارستان که فقط چشمهایش تکان می خوردند. و مدام چشمها بر روی عکس «ریحانه» که کنار تختش گذاشته بودندش می چرخیده. یک شب که حال پیرمرد وخیم می شود گیتی پرستار را صدا می زند ولی پیرمرد آنی تمام می کند در حالی که گیتی دست او را در دست داشته. گیتی خانم گریه کنان برای مادرم تعریف کرده که «حس کردم در آن لحظه آخر صدائی از حلقوم پیرمرد در آمد، یک چیزی مثل «حا»، شاید می خواسته بگوید «ریحانه»».

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: