Archive for 13 ژانویه 2007

خبری از بانک فرانسوی به نقل از بی بی سی

ژانویه 13, 2007
این خبر را هم از بی بی سی بخش فارسی برایتان اینجا می گذارم. تفسیر و تحلیلش هم با خودتان که آیا «خطر پشت دروازه های ایران است» و یا «خبری نیست، مهم نیست».
يک بانک فرانسوی که تامين مالی بخشی از پروژه گازی پارس جنوبی را بر عهده گرفته بود، از اين پروژه کناره گيری کرده و ايران اعلام کرده که اين پروژه را با منابع مالی وزارت نفت اجرا خواهد کرد.

قهوه و انقلاب انگلیسا

ژانویه 13, 2007
مش قاسم را یادتان می آید؟ همان نوکر و باغبان وفادار «دائی جان ناپلئون»؟ در قسمتی از داستان می فهمیم که مش قاسم آمده خانه و دارد قضیه نان خریدن صبح را تعریف می کند که (قریب به مضمون) آقا ما رفته بودیم نان بخریم دیدیم یک «انگلیسا» دارد با آن چشم های چپش توی صف نان هی به ما نگاه نگاه می کند. ما اول به روی خودمان نیاوردیم بعد دیدیم که نخیر هی دارد نگاه می کند. آقا همچین به ما نگاه می کرد انگار که ما بلا نسبت یک دختر چهارده ساله ایم.
بله خلاصه این تجربه مش قاسم برای ما هم به نوعی تکرار شد! دیروز ظهر که رفته بودم مغازه های ایرانی شهر یک مقدار قند و چائی و نان بربری و این حرفها بگیرم دیدم یک آقای سیبیلوئی دارد زیر چشمی ما را نگاه نگاه می کند. اول گفتم شاید به نظرش آشنا آمده ام رد دادم رفتم بعد دیدم که نخیر با آن سیبیل چخماقی اش دارد همچین ما را نگاه می کند انگار که ما آره و اینا! قدری به خودم شک کردم! بعد به سمتم آمد و سر صحبت را باز کرد. گفت گمان می کند من را در اروپا دیده است. جواب دادم که من توی عمرم غیر از تهران چهار تا شهر بیشتر ندیده بودم تا آمدم اینجا و اینجا پنجمین اش است، مشهد، شیراز، کرج و چالوس. اروپا مروپا ندانم که به چه گویند!
خودش را معرفی کرد و گفت که از فلان شاخه فلان گروه چریکی زمان شاه است که در سال شصت دوستان شان در آن یکی سازمان به اینان خیانت می کنند و دولت ایران می گیرد همه اعضای این گروه را پای دیوار می گذارد و تیرباران می کند. این آقا هم به همراه دو سه نفر از دوستان شان می زنند به کوه و ابتدا از کردستان عراق و بعد از کردستان ترکیه سر از آلمان در می آورند. یک مدتی در آلمان بوده اند و نهایتا تصمیم به زندگی زیر سایه پرچم عموسام می گیرند. یک چهار پنج سالی که آنجا سر می کنند کاپیتالیسم دلشان را می زند و به اینجا می آیند که بقول ایشان «محیطش بهتر است از آمریکا». حالا هم آمده بود نان سنگک بگیرد برای خانواده اش و خورشت بادمجان. بعدش به ما گیر داد که تو بنظر اهل دل می آئی و آدم فهمیده ای هستی و یک دو کیلو از این چاخان پاخان ها کرد توی پاکت داد دست ما که سق بزنیم. ما هم خیلی خوشمان آمد از مزه تعریف و تمجید!!!
گفت بیا برویم این قهوه خانه این پائین یک قهوه با هم بخوریم مهمان من. برق از چشمم پرید! با آن نگاه نگاه هائی که قبلش به من می کرد و من به یاد مش قاسم افتاده بودم! بعد یادم آمد که گفته زن بچه دارد و خیالم راحت شد که نظر سوئی به ما ندارد با آن سبیل هایش! خلاصه رفتیم به یکی از قهوه خانه های همان دور و بر و نشستیم به صحبت. مجسم کنید حال این حقیر را که ذاتا از هرچه چپ و چریک است بدش می آید و کلی حرف و نظر در مورد شان دارد که ادب و رعایت حقوق بشر اجازه نمی دهد در اینجا یا در جائی دیگر مطرح شان کند و حالا با این کهنه چریک چپ پنجاه و هفت هشت ساله نشسته توی قهوه خانه و دارند با هم اختلاط می کنند فقط و فقط بخاطر چهارتا مجیزی که طرف بار ما کرد و هندوانه ای که زیر بغل ما گذاشت. با خود گفتم ای سگ نفس تو اینقدر گرسنه تملق بودی و ما نمی دانستیم؟ خوب می گفتی آقاجان برایت یک فکری می کردیم.
القصه صحبت گل انداخته بود و محمد آقا داشت می گفت و می بافت و می تحلیلید و می فروپاشید و می می ساخت و می می بالید و خلاصه یک تنه ظرف یک ربع ساعت جمهوری اسلامی را از درون پکاند و از سر راه برداشت! بعدش سیگاری گیراند و دنده عقب گرفت به زمان شاه. تن آن بنده خدا را که شصت بار در قبر لرزاند و همه گناه های ساواک و اداره قند و شکر و گمرکات و لواط فلان گروهبان با بهمان سرباز گارد شاهی را که پای پدر تاج دار سابق ملت نوشت دید که یک چهل و پنج دقیقه ای شده که بنده در حال تقویت عضلات گردن هستم و همه اش به نشانه اینکه بله دارم به شما گوش می دهم کله جنبانده ام بقدر یک هفته و نیم یک بز. در آمد که فلانی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده ای و شنیده ای (نثر مسجع را که آدم از سعدی کش برود خیلی می چسبد!). من ابله گاگول هم با کمال بلاهت و با قلبی مطمئن و ضمیری موصولی از وی پرسیدم که نقش گروههای چپ در سالهای پنجاه و شش و پنجاه هفت و بخصوص در طول پیروزی و یک شش ماهی بعد پیروزی انقلاب چه بوده؟
گمان نمی کنم اگر نیم ساعت فحش آب نکشیده ناموسی و چارواداری (=آمیرزائی) کسی توی دعوا نثارش کرده بود آنقدر از جا می پرید که از این سوال پانزده ثانیه ای فسقلی من که بسیار هم مودبانه پرسیدم ترقه زیر صندلی اش ترکاند. گفت و گفت و گفت و گفت و لیوان های قهوه بنای مسابقه با عقربه های ساعت را گذاشتند و پر و خالی شدند تا پس از دو ساعت و نیم و رسیدن به عدد پنج لیوان برای هر نفر روی میز هر دو دیدیم بخاطر تورم بیش از حد مایعات دفعی در مثانه بهتر است عشق و عاشقی و بحث سیاسی از یادمان برود. بعد که باز گشتیم از دبیلو سی دیدیم عقربه های ساعت روی ساعت چهار بعد از ظهر لم داده اند و ده تا لیوان قهوه روی میز ما ولو است. ناگاه به یاد آوردیم که یک دو سه صد کیلو متری در شمال امپریالیست ترین کشور دنیا هستیم و باید یک فکری به حال بد بختی خودمان بکنیم تا آخر ماه آن جناب چریک و این جناب روشنفرک (غلط چاپی نیست، درست تایپ کرده ام اش!) کاسه گدائی دست نگیرند در مترو پیش روی خلق الله. سریعا خدا حافظی کردیم و هریک سر کار خویش گرفت و به راه خود رفت. نم بارانی هم که به کوچه می زد قدری فضا را رویائی و روشنفکرانه کرده بود دم غروبی.
ترسیدم از دم قهوه خانه دور شوم به سه سوت پنج لیوان قهوه ای که خورده ام یقه ام را وسط خیابان بگیرد و کار خرابی بار بیاورم. این بود که گفتم یک قدمی حول و حوش قهوه خانه بزنم. یاد صحبت مشابهی که چند سال قبل با یک پیر مرد جبهه ملی داشتم افتادم که مثل همین محمد آقای چریک انکار می کرد دخالت سازمانش را در انقلاب. یک بار هم که اوائل آمده بودیم اینجا یکی از همین جوجه سازمانی های نمی دانم چه و چه خواست مخ من را بزند و اصطلاحا یارگیری کند که من هم سر کار گذاشتمش و مک دونالد ناهاری را مهمان سازمان شان بودم و یک شماره تلفن اشتباه به طرف دادم و الهی به امید تو سوار اتوبوس شدم! راستش مزه همبرگر مفتی که سازمان مفت خوران چنین و چنان برایت بخرند هنوز زیر دندانم است! او هم دخالت در انقلاب را انکار می کرد.
در حین قدم زدن با خود گفتم این انقلاب بهمن پنجاه و هفت ایران عجب پدیده ای بود که هیچکس زیر بارش نمی رود. از هرکه می پرسی «شما هم بودید؟» همه کله تکان می دهند و دستها را این ور و آن ور می برند که «نه! کار ما نبود! ما اصلا نقشی در قضیه نداشتیم.» و من مانده ام که لابد «مامان حاجی» (مادر مادر بزرگم که یک سال بعد انقلاب عمرش را داد به شما) یک تنه به خیابان رفته در همان روستای «نظرآباد» شان و انقلاب کرده با آن دندان های مصنوعی اش! یک گاز محکم هم از باسن اعلیحضرت گرفته که دندانهایش آنجا مانده! بعدش هم شاه که دردش آمده بود رفت.
چند بار هم که در تهران سوار تاکسی شده بودم یا آژانس و راننده میان سال شروع کرده بود به ناسزا گفتن به حضرات بالا بالا گفتم که نگو آقاجان خود شما مقصرید و شما اشتباه کردید که فقط شانس آوردم توی اتوبان شهید بابائی تازه ساز نزده بود کنار و با اردنگی پرتابم کند بیرون.
خلاصه در این فکر بودم که آن جمعیت میلیونی که به خیابانها آمدند و شعار دادند و مرگ بر شاه و درود بر خمینی گفتند و جمهوری اسلامی را خواستار شدند از کجا آمده بودند و که سازمان شان می داد. آنهائی که در بیست و دوم بهمن به پادگان ها حمله کردند که بودند که مردم عادی اصلا نمی دانستند اسلحه را چگونه باید در دست نگه داشت چه رسد به ساخت کوکتل مولوتوف و این شیرین کاری ها.
به یاد مش قاسم افتادم و گفتم نکند که این «انگلیسا» با آن چشم های چپ شان رفته اند از کره ماه آدم آورده اند میلونی و ریخته اند در خیابانهای ما تا انقلاب کنند. بعد ناگهان قهوه های لاکردار باعث شدند که پنجاه متری را بدویم و مجددا به قهوه خانه رجعت کنیم برای امر خیری. بر پدر انگلیسا لعنت که حتی قهوه شان هم باعث دردسر آدم است تا چه رسد به انقلاب شان.