Archive for 15 ژانویه 2007

خوش آمدید

ژانویه 15, 2007

با عرض سلام خدمت نگارنده محترمی که از سوی سازمان جوانان کمونیست لطف کرده اند و در اینجا در جواب این پست و درخواست این حقیر مطالبی مربوط و مبسوط بیان داشته اند. حضور ایشان عرض می کنم که کامنت ایشان دست نخورده و محفوظ باقی می ماند به روال همه کامنتهای رسیده برای مطالعه دیگر دوستان بازدید کننده.

نیز مایل هستم ورود این نگارنده (نگارندگان؟) عزیز را به مباحث این وبلاگ خوش آمد عرض کنم. تا زمانی که مربوط با پست صحبت می کنند قدم شان بر روی چشم من.

از حضور دوستان دیگر هم تقاضا می کنم که در صورت تمایل کامنت مذکور را بخوانند و نظرشان را بیان بفرمایند.

با تقدیم احترام

ققنوس

شکوه سادات

ژانویه 15, 2007
مرحوم مادر بزرگ من خواهری داشت که (خدا اموات شما را هم بیامرزد) از روزگار جوانی درس خوانده بود و سعی کرده بود استقلال مالی پیدا کند و بعدش شوهری نیمه پولدار کرده بود و خلاصه به این در وآن در زده بود تا بتواند سرمایه ای جمع کند و و فاصله خود را با روزگار فقر و تهی دستی بچگی و نوجوانی اش بیشتر نماید. باد انقلاب که وزیدن گرفت این «شکوه سادات» بود که در میان خانواده نیمه انقلابی ما چون سرش به حساب و کتاب بود سریعا فهمید که عروسک گردان روزگار بنای چه خیمه شب بازی ای دارد با مردمان. این بود که به سه سوت (ظرف سه ماه) چند قطعه زمین و ملک و املاکی که در شهرستانها و اطراف تهران داشت را فروخت و آمد یک تکه زمین در حول و حوش لویزان خرید و شروع کرد به ساخت یک خانه برای بقول خودش «عبادت و مراقبت» سر پیری.
از بیرون که نگاه می کردی بجز یک دیوار زشت و طولانی چیزی به چشمت نمی آمد که در پشت آن نیز یک ساختمان دو طبقه معمولی بود. اما همینکه در انتهای دیوار به چپ می پیچیدی و دقت می کردی می دیدی که دیوار ناگهان آجرش و بافتش عوض می شود و ضلع شمالی ساختمان با ضلع غربی آن از لحاظ معماری تفاوت کلی دارد. حتی رنگ و طرح درب حیاط که در کوچه شمالی جنوبی باز می شد با رنگ و طرح درب خانه که در کوچه شرقی غربی بالای خانه قرار داشت فرق کلی داشت. بنده خدا مثلا آمده بود استتار بکند زمین بزرگ خویش را که رهگذران نفهمند که این یک قواره زمین بزرگ است.
عشق و زندگی پیرزن هم باغچه هایش بود و گلهایش که یک تنه مثل یک باغبان خبره و جوان از صبح تا به ظهر در آن می پلکید و بعد از خوردن ناهار و خواندن نماز و دعاهای دنبال آن و یک چرت کوتاه بعد از ظهری در آفتاب دوباره باز بلند می شد و تا اذان مغرب باز به آنها می رسید. بچه نداشت و هر آنچه مهر مادری در دلش بود سر پیری نثار باغچه هایش می کرد.
درخت انقلاب که به ثمر نشست و مردم از پیدا کردن ساواکی نا امید شدند که همگی ساواکیان زنده یا جلوی دیوار
رفته بودند یا جان به سلامت در برده بودند در زیرزمینی و آن سوی آبی، خلق الله به فکر گرفتن حق شان از خونخواران و زالو صفتان (= پولداران) افتادند. این بود که هر روز خبر می رسید از هجومی و مصادره ای و تکه تکه کردن فرشی و شکستن آئینه نفیسی. «شکوه خانم» هم در آن نیمچه قصر خود از هجوم آنانی که فکر می کردند حق شان پشت دیوار باغها و خانه های بزرگ پنهان است در امان نماند و یک دو باری مردم نصف شبی از دیوارش بالا رفتند و به خانه اش ریختند تا بیابند حق خود را اما یک بار که پای جانماز بود و داشت نماز شب می خواند (که سخت مومن بود به اعتقادات و باورهای مذهبی) و یک بار هم نزدیک بود زیر دست و پای مردمی که به اتاقش ریخته بودند و در تاریکی به دنبال کلید چراغ می گشتند له شود که بنده خدا کف زمین می خوابید به عادت سالیان و گوش هایش هم به دلیل کهولت سن بفهمی نفهمی سنگین بود که خود می گفت به دلیل کتک سختی که سالها پیش از آن از مرحوم شوهرش خورده گوشش نیمه شنوا شده. خدا عالم است.
در هر حال جماعت هرچه می گردند کمتر می یابند که این دو پاره استخوان پولهایش را کجا قایم کرده. اتاقها را هم که می گردند می بینند تنها زینت و زیور به درد بخور خانه یک فرش کاشی قدیمی رنگ و رو رفته بوده که این بنده خدا چهل و چند سال با خودش از این شهر به آن شهر می کشانده و شوهرش بیست سالی قبل بر روی آن جان به جان آفرین تسلیم کرده و اکنون در اتاق پیرزن پهن بوده، سه عدد فرش ماشینی بزرگ ولی مزخرف که نمی دانم پدر من روی چه حسابی به او هدیه داده بود شان سه چهار سالی قبلش و یک گلدان چینی که در خانواده شوهرش نسل به نسل گشته از زمان (خودشان می گفتند) آقا محمد خان قاجار. بقیه اسباب و اثاث خانه همان بوده که در خانه هر مادر بزرگی هست. حتی وقتی داشته اند از خانه اش خارج می شدند یکی از آنان به دیگری می گوید که فلانی بد نیست یک پولی جمع کنیم و یک یخچال جدید برای این «مادر» بگیریم که یخچالش بد جور قدیمی است و سیم آن پوسیده. عنقریب است که آتش بگیرد و پیرزن بد بخت بی پناه را در خواب بسوزاند!
یک بار صبح بعد از هجوم (اگر گمان کنم هجوم اول بود) با پدرم به خانه اش رفتیم. بیچاره پیرزن مثل ابر بهار نشسته بود و گریه می کرد که گلهای نازنین باغچه ام را لگدمال کردند و آخر مگر گل بد است و تو کوری که نمی بینی قسمت موزائیک شده کف حیاط را که باید حتما از توی باغچه و گل ها رد بشوی؟
این گذشت و با گذر ایام رابطه پیرزن با همسایگان بهبود یافت که آنان هم مذهبی بودند و اهل سفره و سفر و نذر و نیاز و دوره و «شکوه خانم» توانست جای خود را در دلشان باز کند. اصلا این همه برای چه گفتم؟ بگذارید فکر کنم،….ممممممم… آهان یادم آمد. یک بار در همان اوائل که بازار بخل و حسد رونق داشت گروهی از همسایگان در میان خودشان گفته بودند که ببین این پیرزن هاف هافو را که خانه ای به این بزرگی دارد. چقدر وضعش خوب است. و رندان که خبر به «شکوه خانم» می رسانند پیرزن مستاصل به بغض می گوید «نصف این جماعت اصلا به دنیا نیامده بودند آن زمانی که من زیر نور لامپا زری دوزی می کردم به دوجینی یک قران در شانزده سالگی و سوی چشم می گذاشتم تا خرج تحصیلم کنم در آن زمان که زنان به مدرسه و مکتب راهی نداشتند. اینان هم الان در سال ۶۲ مخالف درس خواندن دختران شان هستند (همسایه ها را می گفت) ولی من در سن بیست و دو سالگی سومین زنی بودم در شهرستان مان که توانستم سیکل بگیرم و بعد به استخدام دولت در آیم و پله ها را یکی یکی بپیمایم تا برسم اینجا. ساعت سه بعد از ظهر که از اداره در می آمدم راهی کلاس اکابر می شدم تا نه شب تا توانستم دیپلم بگیرم با گروهی که سن و سال دختر هرگز نداشته من را داشتند. اصلا می دانی چیست؟ خانه من بزرگ است،‌ آری، این همه سرمایه من است، همه آنچه که دارم است، چکارش کنم؟ بنشینم بگذارمش وسط سفره گازش بزنم؟ من آستین بالا زده ام و با کار بر روی زمین سر پیری همین دو تا گوجه و بادمجان و دو پر سبزی قوت روزانه ام را از حیاطم در می آورم و چندر غاز حقوق تقاعدم را بالای نانی و ماستی و دکتر و دوائی می دهم. اصلا به دیگران چه مربوط که من پول دارم یا نه؟ مگر شهر عسس و گزمه و قاضی و مدعی العموم ندارد که اینان مدعی من شده اند؟»
بنده خدا «شکوه خانم» سال ۶۸ فوت کرد. خانه را هم قبل از آن به یک موسسه خیریه نمی دانم چی چی صلح کرد. این جمله اش هنوز در سرم زنگ می زند که «دارم که دارم، چکارش کنم؟ نمی توانم بگذارمش وسط سفره گازش بزنم که، می توانم؟» و من هنوز فکر می کنم به جمله اش که می توان تعمیمش داد به آنچه که دارم و به آنچه که به آن مفتخرم از مفاخر. «خوب دارم که دارم چکارش کنم؟ بگذارمش وسط سفره گازش بزنم؟» یا آستین بالا بزنم و با کشت و کار خود آنچه را که نیاز دارم از خاک باستانی باغچه ام برویانم.

دست از سر انرژی هسته ای برداشتم

ژانویه 15, 2007
دوستان زیادی با من تماس گرفتند (حالا انگار آدم در این گوشه دنیا چند تا دوست دارد که «زیادی» را هم پشت سر «دوستان» ردیف کند به نشانه مهم بودن خودش!) و همگی تذکر دوستانه که فلانی داری تند می روی و عصبانی می نویسی و توهین می کنی. یکی شان که استاد من است در امر نوشتن و معرفت، بنده خدا در کمال آزاد اندیشی داشت می گفت البته وبلاگ همین است می توانی حتی اگر دلت خواست تند هم بروی ولی بهتر است این کار را نکنی. آنهائی هم که در این چند صباح غربت نشینی (از آن اصطلاحاتی است که انگار طرف وسط یک جزیره بومبا بومبا در سواحل نیوزلند کشتی شکسته شده!) چند باری به موطن مالوف بازگشته اند نیز به این حقیر فرمودند که ژاژ بیهوده می خائی و آب بی حاصل در هاون می کوبی که زندگی بر همان روالی است در ایران که بود و بر همان روال خواهد ماند. مردم همه گرفتار آب و نان و قسط ماشین و اجاره خانه و هزار و یک برو و بیای دیگرند و دیگر حالی و حوصله ای برای ایشان نیست که بخواهند فکر کنند که مثلا در تاریخ معاصر پاکستان چند بار کودتا شده و اسرائیل و اعراب بر سر چه بر سر و کله هم می کوبند. می کوبند که بکوبند به من چه؟
خوب که فکر کردم دیدم شاید این عدم فهم زندگی و رفتار مردم محیط اطراف من در داخل کشور بوده که باعث شده چمدان خودم را ببندم و الهی به امید تو راهی این طرف کره زمین گردم که «الم ارض الله واسعه»؟ این هم یک جور زندگی است که مردم ما دارند و مانند بسیاری از مردم جهان که صبح تا شام به دنبال لقمه ای نان (و بعضی واقعا نان خالی در کشورهای فقیر) می دوند و یا به دنبال اضافه کردن چند صفر به حسابهای شان هستند در مغازه و شرکت شان، مردم ما هم درگیر شیش و بش همین زندگی عادی خویش هستند.
با کمال خشوع عرض می کنم که شاید این بنده حقیر است که دچار ایراد می باشد و توقع دارد مدار جهان بر اساس عقل و منطق وی بگردد. دارم فکر می کنم که نکند من آنچه از مردمم را که هیچگاه از آنان درک نکردم دارم شلاق می کنم و بر تن خسته شان می کوبم؟ به همین دلیل از همه هموطنانی که به ایشان تاخته ام و آزارشان داده ام عذر می خواهم. سعی می کنم بتوانم دنیا را از پنجره هواپیمای آنان بنگرم.
بدون رو در بایسی وقتی که در میان شان بودم تقریبا هیچگاه نتوانستم از زاویه دید شان بنگرم و همواره «چون کوه بر سر ایمان خود بودم»، به دیگر سخن یک «دگم» ی گنگ و خزنده زیر پوست من در حرکت بوده که می خواستم با آن به جنگ «دگم» زدگان بروم! زهی خیال باطل که «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز». خدا به خیر بگرداند اکنون که چند هزار کیلومتری از آنان به دور هستم و می خواهم بشناسم شان و از زاویه دید ایشان به دنیای شان بنگرم! «آرزو بهر جوانان نه بود عیب و نه عار» البته منظورم از آوردن این مصرع جوانان عهد نخست وزیری هویدا است، کسی مثل خودم! خیلی سخت است کاری که هیچگاه نتوانستی در عمرت بکنی را از راه دور و سر پیری بخواهی انجام دهی ولی خوب اگر لازمه زندگی من این است، «چنین باد».
علی ایحال (این عربی زدگی را بر من ببخشائید که نو جوان رژیم طاغوت بودم و جوان حکومت یاقوت، نیمی از من غرب زده است و نیمی عربی زده!) من یکی که دیگر با آنچه مردم می خواهند کاری ندارم. اگر انرژی هسته ای می خواهند بخواهند و اگر نمی خواهند نخواهندش. بچه که نیستند مردم کشور من. می دانند که اگر نسنجیده چیزی را بخواهند گریبان شان را خواهد گرفت و اگر سنجیده خواهان امتیازی هستند فبها که زندگی بر آنان لبخند خواهد زد. ملت ما حتما می دانند که آنچه خواسته اند تحت نام «انرژی هسته ای» یعنی چه و خطرات و مزایای آن کدام است. سعی می کنم دیگر در این مورد خاص مطلب ننویسم. نگران سر نوشت خودم هم که به سرنوشت هفتاد میلیون دیگر گره خورده نیستم. من هم یکی مثل همه آن هفتاد میلیون. اگر بالا رفتند همگی با هم بالا می رویم و اگر پائین رفتیم همگی با هم غرق می شویم.
از صمیم قلب امیدوارم این بار دیگر انتخاب مردم برای «انرژی هسته ای و حق مسلم شان» با پشیمانی در چند سال بعد همراه نباشد که رادیو اکتیو را حتی با خون نیز نمی توان شست. مجددا از همه آن کسانی که گمان دارند مورد هجوم یا توهین من قرار گرفتند عذر خواهی می کنم و امیدوارم با تذکرات شان بتوانم پای خود را از مسیر ادب و منطق و نزاکت و در نهایت دموکراسی خارج نکنم.
با تقدیم احترام
ققنوس
پس نوشت : تو را به خدا دیگر بر ندارید بگوئید که فلانی از دو سه تا انتقاد جا زدی و مسیرعوض کردی. مدتها بود داشتم به این فکر می کردم که نکند من دارم مسیر اشتباه می روم. راستش به این نتیجه رسیدم که مسیر اتوبانها را قانون تعیین نمی کند بلکه تعداد ماشین هائی که در هر طرف آن در حرکت هستند به همراه نحوه رانندگی شان مسیر درست و نادرست را معین می کند. شاید من دارم در اتوبان دنده عقب می روم، کاملا ممکن است.

مرغداران تخم گذاشتند؟

ژانویه 15, 2007
اینکه غلط های چاپی می تواند چه بر سر مطلب بیچاره در آورد داستان تازه ای نیست. ما هم که تا به حال همه اش از سایت های دولتی و خبرگزاری های مهم نقل قول کرده ایم و اشتباه های آنان را به باد انتقاد گرفته ایم وقت آن است که از سایت وزین و آموزنده روزآنلاین که هر روز مطالبش را واو به واو می خوانیم نمونه بیاوریم تا نشان دهیم که ما در این وبلاگ بی طرفیم.
ظاهرا با گران شدن تخم مرغ و مسائل مربوطه در حواشی آن یک تغییراتی در کسانی که با فراورده های مرغی در تماس هستند بوجود آمده که مديرعامل اتحاديه مرغداران همدان آن را اینگونه بیان کرده اند:
مديرعامل اتحاديه مرغداران همدان گفت: «30 درصد مرغداران تخم‌گذار در استان همدان تبديل به مرغ گوشتي شده اند.»
حال اشتباه خبری بوده؟‌ تایپی بوده؟ نبوده؟ نمی دانم. ولی خوب شاید بعید هم نیست اگر با این قیمت بالای تخم مرغ گروهی از خلائق که ممکن است مرغدار هم باشند تلاش کنند تا خودشان تخم بگذارند (مطابق متن خبر) و بالاتر از آن پس از اینکه دوران تخم گذاری شان تمام شد تبدیل به مرغ گوشتی بشوند!!!
اینها که شوخی بود همه برای آوردن لبخندی بر لبان شما ولی خوب گاهی وقتها در کار خبر و نگارش و ویرایش آدم آنچنان سوتی های عظیمی می دهد که نگو و نپرس. تخم گذاشتن مرغداران هم از آن دسته شاید باشد.

شما را به یاد و خاطره همرزمان تان قسم بیانیه های تان را روی وبسایت خودتان بگذارید نه اینجا

ژانویه 15, 2007

ایران که بودم از خودم می پرسیدم چرا این خلق الله ی که در خارج کشور هستند و ادعای سیاسی کاری دارند اینقدر به هم می پرند و توی سر و کله هم گلدان و نعلبکی خورد می کنند. حالا که افتخار همجواری با تعدادی از این عزیزان دست داده می فهمم که چرا.

من نمی دانم با کدام زبان از زبان های دنیا و با کدام لحن و شیوه باید بگویم که بابا! کمونیست های عزیز! تو را به راه همان همرزمان تان و به خون شان قسم دست از سر این بنده حقیر بردارید. بابا خوش انصاف ها مگر خودتان سایت و بلاگ و تلویزیون و رادیو و روزنامه ندارید که گیر داده اید به این وبلاگ دو مثقالی ما و راه به راه بیانیه های تان را به عنوان کامنت برای ما می گذارید؟

این مقوله وبلاگ عجب مسئله ای است! عجیب قدرتی دارد این سه سطر و نصفی نگارش یک آدم ناشی مثل من که صاحبان شوکت تشنه به دست آوردن این قدرت بر آمده از وبلاگ چون منی هستند. کاش مادر بزرگم زنده بود و می دید نوه اش که گوشش را در مدرسه می گرفتند دماغش در می رفت چگونه آن قدر مهم و قدرتمند شده: آن یکی که تمام کر و فر مملکت را در دست دارد و رئیس الوزراء کشور است وگر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد جنبیدن آن پشه عیان در نظرش است و صدا و سیما دارد و روزنامه و دارودسته، می آید وبلاگ می نویسد تا با نوه نازنین «شوکت سادات» رقابت کند. این یکی هم که همه رقم وسائل ارتباط جمعی دارد به لطف «ولفر» همان امپریالیست هائی که می خواهد با شمشیر چوبی اش بکشدشان باز می آید در این وبلاگ شش در چهار ما اعلامیه های بیست متری اش را کامنت می گذارد تا از اختر قدرت وبلاگی ما جرقه ای نصیبش گردد (ااااههههههههههمممم سینه ای صاف کردیم به نشانه «ما اینیم دیگه»!) .

کمونیست های عزیز، اگر این همه اهن وتلپ که دارید نتواند به تان کمک کند برای اهداف سیاسی تان این وبلاگ با چهار تا و نصفی خواننده می تواند امپریالیسم را ور اندازد؟ (توهین نباشد به خوانندگان گرامی آن نصفی اش خودم هستم که روزی چند بار کامنت ها را چک می کنم) عزیزان کمونیست چنین توهمی چگونه در وجودتان راه یافته نمی دانم ولی مراقب باشید وقتی که از خیابان رد می شوید تحت توهم بودن خطرناک است.

اول کامنت خودشان هم می نویسند «با تشکر از مواضع ضد استکباری شما» لابد تا حرص من را بیشتر در آورند. همینجا رسما و علنا اعلام می کنم که آقایان و خانمها بنده هیچ موضع ضد استکباری ای ندارم و شدیدا به آمریکا علاقه مند هستم و اگر قرار باشد روزی انتخاب کنم بین رفقای چپ و دوستان امپریالیست بدون تعلل امپریالیست ها را انتخاب خواهم کرد که لااقل صادق هستند در آنچه می گویند و می کنند. (با فریاد بخوانید) آی به که بگویم که من ضد استکبار نیستم .

هرگونه مطلبی در کامنت ها به نقل از این حزب و دسته کمونیستی و آن حزب و دسته مارکسیستی درج می گردد نه تنها نظر من صاحب وبلاگ نیست بلکه در اولین فرصت که ببینمش حذفش می کنم بدون معطلی. اگر این دسته از دوستان حرفی دارند که مربوط می شود به مطلب پست شده مخلص شان هم هستم با درج نام مستعار و غیر مستعار آزادند که هرگونه می خواهند و هر مقدار که صلاح می دانند نظرشان را درباره همان پست خاص بیان بفرمایند نه حذفی خواهد بود و نه سانسوری ارادتمندشان هم هستم. در غیر این صورت بیانیه های حزبی شان به سه سوت حذف خواهد شد.

با تقدیم احترام

ققنوس (پرنده ای که هر بار از خاکسترخویش سر می کشد ولی با این کارهای چپی ها الان همچین در حال جلز ولز است که گمان نکنم کارش به خاکستر شدن بکشد، احتمالا مستقیما بخار می شود!!!)