شکوه سادات

مرحوم مادر بزرگ من خواهری داشت که (خدا اموات شما را هم بیامرزد) از روزگار جوانی درس خوانده بود و سعی کرده بود استقلال مالی پیدا کند و بعدش شوهری نیمه پولدار کرده بود و خلاصه به این در وآن در زده بود تا بتواند سرمایه ای جمع کند و و فاصله خود را با روزگار فقر و تهی دستی بچگی و نوجوانی اش بیشتر نماید. باد انقلاب که وزیدن گرفت این «شکوه سادات» بود که در میان خانواده نیمه انقلابی ما چون سرش به حساب و کتاب بود سریعا فهمید که عروسک گردان روزگار بنای چه خیمه شب بازی ای دارد با مردمان. این بود که به سه سوت (ظرف سه ماه) چند قطعه زمین و ملک و املاکی که در شهرستانها و اطراف تهران داشت را فروخت و آمد یک تکه زمین در حول و حوش لویزان خرید و شروع کرد به ساخت یک خانه برای بقول خودش «عبادت و مراقبت» سر پیری.
از بیرون که نگاه می کردی بجز یک دیوار زشت و طولانی چیزی به چشمت نمی آمد که در پشت آن نیز یک ساختمان دو طبقه معمولی بود. اما همینکه در انتهای دیوار به چپ می پیچیدی و دقت می کردی می دیدی که دیوار ناگهان آجرش و بافتش عوض می شود و ضلع شمالی ساختمان با ضلع غربی آن از لحاظ معماری تفاوت کلی دارد. حتی رنگ و طرح درب حیاط که در کوچه شمالی جنوبی باز می شد با رنگ و طرح درب خانه که در کوچه شرقی غربی بالای خانه قرار داشت فرق کلی داشت. بنده خدا مثلا آمده بود استتار بکند زمین بزرگ خویش را که رهگذران نفهمند که این یک قواره زمین بزرگ است.
عشق و زندگی پیرزن هم باغچه هایش بود و گلهایش که یک تنه مثل یک باغبان خبره و جوان از صبح تا به ظهر در آن می پلکید و بعد از خوردن ناهار و خواندن نماز و دعاهای دنبال آن و یک چرت کوتاه بعد از ظهری در آفتاب دوباره باز بلند می شد و تا اذان مغرب باز به آنها می رسید. بچه نداشت و هر آنچه مهر مادری در دلش بود سر پیری نثار باغچه هایش می کرد.
درخت انقلاب که به ثمر نشست و مردم از پیدا کردن ساواکی نا امید شدند که همگی ساواکیان زنده یا جلوی دیوار
رفته بودند یا جان به سلامت در برده بودند در زیرزمینی و آن سوی آبی، خلق الله به فکر گرفتن حق شان از خونخواران و زالو صفتان (= پولداران) افتادند. این بود که هر روز خبر می رسید از هجومی و مصادره ای و تکه تکه کردن فرشی و شکستن آئینه نفیسی. «شکوه خانم» هم در آن نیمچه قصر خود از هجوم آنانی که فکر می کردند حق شان پشت دیوار باغها و خانه های بزرگ پنهان است در امان نماند و یک دو باری مردم نصف شبی از دیوارش بالا رفتند و به خانه اش ریختند تا بیابند حق خود را اما یک بار که پای جانماز بود و داشت نماز شب می خواند (که سخت مومن بود به اعتقادات و باورهای مذهبی) و یک بار هم نزدیک بود زیر دست و پای مردمی که به اتاقش ریخته بودند و در تاریکی به دنبال کلید چراغ می گشتند له شود که بنده خدا کف زمین می خوابید به عادت سالیان و گوش هایش هم به دلیل کهولت سن بفهمی نفهمی سنگین بود که خود می گفت به دلیل کتک سختی که سالها پیش از آن از مرحوم شوهرش خورده گوشش نیمه شنوا شده. خدا عالم است.
در هر حال جماعت هرچه می گردند کمتر می یابند که این دو پاره استخوان پولهایش را کجا قایم کرده. اتاقها را هم که می گردند می بینند تنها زینت و زیور به درد بخور خانه یک فرش کاشی قدیمی رنگ و رو رفته بوده که این بنده خدا چهل و چند سال با خودش از این شهر به آن شهر می کشانده و شوهرش بیست سالی قبل بر روی آن جان به جان آفرین تسلیم کرده و اکنون در اتاق پیرزن پهن بوده، سه عدد فرش ماشینی بزرگ ولی مزخرف که نمی دانم پدر من روی چه حسابی به او هدیه داده بود شان سه چهار سالی قبلش و یک گلدان چینی که در خانواده شوهرش نسل به نسل گشته از زمان (خودشان می گفتند) آقا محمد خان قاجار. بقیه اسباب و اثاث خانه همان بوده که در خانه هر مادر بزرگی هست. حتی وقتی داشته اند از خانه اش خارج می شدند یکی از آنان به دیگری می گوید که فلانی بد نیست یک پولی جمع کنیم و یک یخچال جدید برای این «مادر» بگیریم که یخچالش بد جور قدیمی است و سیم آن پوسیده. عنقریب است که آتش بگیرد و پیرزن بد بخت بی پناه را در خواب بسوزاند!
یک بار صبح بعد از هجوم (اگر گمان کنم هجوم اول بود) با پدرم به خانه اش رفتیم. بیچاره پیرزن مثل ابر بهار نشسته بود و گریه می کرد که گلهای نازنین باغچه ام را لگدمال کردند و آخر مگر گل بد است و تو کوری که نمی بینی قسمت موزائیک شده کف حیاط را که باید حتما از توی باغچه و گل ها رد بشوی؟
این گذشت و با گذر ایام رابطه پیرزن با همسایگان بهبود یافت که آنان هم مذهبی بودند و اهل سفره و سفر و نذر و نیاز و دوره و «شکوه خانم» توانست جای خود را در دلشان باز کند. اصلا این همه برای چه گفتم؟ بگذارید فکر کنم،….ممممممم… آهان یادم آمد. یک بار در همان اوائل که بازار بخل و حسد رونق داشت گروهی از همسایگان در میان خودشان گفته بودند که ببین این پیرزن هاف هافو را که خانه ای به این بزرگی دارد. چقدر وضعش خوب است. و رندان که خبر به «شکوه خانم» می رسانند پیرزن مستاصل به بغض می گوید «نصف این جماعت اصلا به دنیا نیامده بودند آن زمانی که من زیر نور لامپا زری دوزی می کردم به دوجینی یک قران در شانزده سالگی و سوی چشم می گذاشتم تا خرج تحصیلم کنم در آن زمان که زنان به مدرسه و مکتب راهی نداشتند. اینان هم الان در سال ۶۲ مخالف درس خواندن دختران شان هستند (همسایه ها را می گفت) ولی من در سن بیست و دو سالگی سومین زنی بودم در شهرستان مان که توانستم سیکل بگیرم و بعد به استخدام دولت در آیم و پله ها را یکی یکی بپیمایم تا برسم اینجا. ساعت سه بعد از ظهر که از اداره در می آمدم راهی کلاس اکابر می شدم تا نه شب تا توانستم دیپلم بگیرم با گروهی که سن و سال دختر هرگز نداشته من را داشتند. اصلا می دانی چیست؟ خانه من بزرگ است،‌ آری، این همه سرمایه من است، همه آنچه که دارم است، چکارش کنم؟ بنشینم بگذارمش وسط سفره گازش بزنم؟ من آستین بالا زده ام و با کار بر روی زمین سر پیری همین دو تا گوجه و بادمجان و دو پر سبزی قوت روزانه ام را از حیاطم در می آورم و چندر غاز حقوق تقاعدم را بالای نانی و ماستی و دکتر و دوائی می دهم. اصلا به دیگران چه مربوط که من پول دارم یا نه؟ مگر شهر عسس و گزمه و قاضی و مدعی العموم ندارد که اینان مدعی من شده اند؟»
بنده خدا «شکوه خانم» سال ۶۸ فوت کرد. خانه را هم قبل از آن به یک موسسه خیریه نمی دانم چی چی صلح کرد. این جمله اش هنوز در سرم زنگ می زند که «دارم که دارم، چکارش کنم؟ نمی توانم بگذارمش وسط سفره گازش بزنم که، می توانم؟» و من هنوز فکر می کنم به جمله اش که می توان تعمیمش داد به آنچه که دارم و به آنچه که به آن مفتخرم از مفاخر. «خوب دارم که دارم چکارش کنم؟ بگذارمش وسط سفره گازش بزنم؟» یا آستین بالا بزنم و با کشت و کار خود آنچه را که نیاز دارم از خاک باستانی باغچه ام برویانم.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: