Archive for 17 ژانویه 2007

جراتش را نداری به من حمله کنی

ژانویه 17, 2007
سال دوم راهنمائی بودم یک هفته مانده به شروع امتحانات ثلث سوم که با یکی از بچه های کلاس بر سر اگر اشتباه نکنم یک خودکار شیک و پیک یک مجادله لفظی پیش آمد. بماند که مدرسه ای می رفتم که پائین ترین حد بگو مگو های دانش آموزانش مایه گذاشتن از پائین تنه افراد خانواده طرف مقابل بود. خلاصه اختلاف ما آن روز بالا گرفت و در زنگ ناهار تندتر شد. کار که بالا گرفت طرف یک ژست حمله گرفت و گفت «می زنم دماغ و دهن و فک و مک ات را پائین می آورم …..» (نقطه چین ها یک مقدار از مخلفات همان بگو مگو ها است که به لحاظ رعایت ادب حذف شده اند). علیرغم اینکه می دانستم طرف با لات و لوت های تگزاس دو تا کوچه پائین تر می پرد من هم روی خامی و خریتی که معمولا هورمون مردانه به مردان می دهد آن هم در آخر فصل بهار جوابش دادم که «جراتش را نداری! هیچ ….. نمی توانی بخوری!». انتظار داشتم به طرفم حمله کند و شروع به بزن بزن کنیم ولی با کمال تعجب دیدم که آرام شد و خشمش را فرو خورد. من هم خوشحال از اینکه طرف را سر جایش نشانده ام کله پوکم را بالا گرفتم و رفتم سر کلاس. زنگ خورد و ما به خانه رفتیم.
فردای آن روز هم بدون هیچ درد سری یا بگو مگوئی گذشت. ما دوتا فقط با هم حرف نمی زدیم. همین. روز سوم من داشتم کم کم قضیه را فراموش می کردم که با صدای زنگ ساعت دو نیم بعد از ظهر کیفم را برداشتم و عازم خانه شدم. مسیری که من تا خانه می رفتم طولانی بود ولی چون پول بلیط اتوبوس هم نداشتم معمولا یا تکی یا با دوستان پیاده گز می کردم. یک دو قدم که با سه چهار تا از همراهان همیشگی از مدرسه دور شدم ناگهان برزو (همین همکلاسی مذکور) جلوی من سبز شد که متاسف هستم و می خواهم باهات آشتی کنم و بیا با هم دوباره دوستی کنیم. حالا هم که بعد از ظهر است بیا برویم این مغازه حبیب مشنگ (ساندویچی نزدیک مدرسه) دو تا همبرگر می گیریم تا خانه می خوریم مهمان من.
اولش باورم نشد ولی بعد که خوب توی چشمانش نگاه کردم حس کردم دارد راست می گوید. با بقیه خدا حافظی کردم و پیچیدیم توی کوچه ای که ما را از طریق دو تا فرعی دیگر می رساند دم مغازه حبیب مشنگ. وسط کوچه که رسیدیم سوزش عجیبی را توی ستون فقراتم حس کردم. سرم و پایم جای خودش ماند و بالا تنه ام پرت شد چند متری آن طرف تر (عین فیلم های کارتون!) تازه فهمیدم که یک مشت اساسی از پشت سر نصیبم شده. درد لگن به من یادآوری کرد که پوتین کفش ملی هم چیز بدی نیست ها! تا به خودم بیایم دیدم که برزو با سه تا از همان لات و لوت هائی که باهاش دوست بودند و یکی دو سال از من بزرگتر دارند حسابی کتکم می زنند. برزو روی سینه ام نشست و گلوی من را چسبید که: «من هیچ …… نمی توانم بخورم؟ من؟ الان همچین به ……خوردن بیاندازمت که حظ کنی. من هیچ ….. نمی توانم بخورم؟» نفسم به خس و خس افتاده بود و یکی از آن اراذل با همان پوتین کفش ملی اش روی دستم ایستاده بود. نمی دانم از کجای گلوی بسته شده ام صدا در آمد که : « ….. خوردم برزو. ….. خوردم برزو».
برزو که این را شنید از روی سینه من بلند شد و از من خواست که برای آنها بلند بلند جمله ای را که گفته بودم تکرار کنم. با بازدم اولین نفس آزادی که کشیدم چند بار این جمله را تکرار کردم. بعد برزو گفت: «جدا؟ باید عملی نشان بدهی که این کار را می کنی» بچه ها ببریدش پای آن دیوار». نمی دانم از اثر گریه و زاری من بود یا بخاطر اینکه فکر آماده کردن مواد اولیه شکنجه را نکرده بودند که تصمیم برزو عوض شد و من را به سمت جوب آب متعفنی که از کنار کوچه می گذشت بردند و به عنوان مجازات جایگزین کله ام را توی گنداب فرو کردند تا به دست و پا زدن افتادم. سه بار که کله ام را «کر» دادند با برداشتن کیف و کتابم و مجبور کردن من به اینکه آن جمله منحوس را چند بار دیگر بلند بلند تکرار کنم ولم کردند و رفتند.
از آن روز به بعد فهمیدم که اولا نباید به دیگران فحش داد علی الخصوص که از شما گنده تر و لات تر باشند در ثانی اگر طرف در اوج دشمنی آمد و گفت که الکی الکی هوس کرده بزرگی من را بستاید نباید به او اعتماد کنم.
حال این همه را گفتم برای چه؟ آهان، اینکه مردم دارند به یکدیگر می گویند «جراتش را نداری». من هم آن روز همین حرف را زدم ولی بجز کتکی که خوردم و عجز و التماسی که کردم یک دو قلپ از آب آن جوب کثافت هم زوری زوری نصیبم شد که فردای آن روز مسمومم کرد حسابی. پنج شش روزی عین مرده ها خانه افتاده بودم تا حالم بهتر شد ولی به دلیل آماده نکردن خود برای امتحان ثلث سوم ریاضی نمره ام شد هفت و نیم! یک تابستانم که حرام شد هیچ، شهریور ماه خانواده ما با خانواده عمه ام رفتند شمال که نوبت ویلای شمال به شوهر عمه ام رسیده بود از طرف اداره شان. من را هم که تابستان را به عشق گذراندن یک مسافرت چند روزه با «مریم» دختر عمه ام که هم سن و سال من بود و من علاقه اکی هم به او داشتم به سر آورده بودم با خود نبردند که تو درس داری و تجدیدی،‌ بنشین درست را بخوان! پهلوی دائی رسول و زن و بچه اش یک هفته ای ماندم تا دیگران بروند شمال و برگردند.
تمام این بد بختی ها بخاطر یک «جراتش را نداری» و «…. می خوری» بود. کسی چه می داند شاید نظر مریم با آن مسافرت نسبت به من مثبت تر می شد. در هر حال دیگر به هیچکس نگفتم «جراتش را نداری». شما هم اگر جائي خواندید که کسی به کسی گفته «جراتش را نداری» به یاد سرگذشت من بیافتید که کیف و کتاب و تابستان و عشق دختر عمه همه و همه را بر سر این جمله گذاشتم. خدا رحم کند.

شاخ و دم تاریخی

ژانویه 17, 2007
تاریخ پر افتخار کشور ما دیروز کار دست من داد. الان عرض می کنم چه شد.
کشور ما حداقل ۲۵۰۰ سال تاریخ دارد. حدود ۱۴۰۰ سال از این تاریخ به نوعی به تاریخ دین اسلام گره خورده است. آنانی که گرایش ملی دارند مدام از این ۲۵۰۰ سال حرف می زنند و آنانی که دیدگاه مذهبی دارند از ۱۴۰۰ سال می گویند. یک عده هم این وسط هستند که به مخلوط این دوتا افتخار می کنند. جماعت کوچکی هم هستند که به هیچکدام تعلق خاطر ندارند.
از وقتی دست چپ و راست خود را شناختم این دو عدد ۲۵۰۰ و ۱۴۰۰ درق و دروق توی سر و کله ام خورده است. یک بار در مدرسه امور تربیتی به انشای من گیر داد که «نخیر، چرا نوشته ای ایران؟ ایران اسلامی درست است» و یک بار هم بابای دوستی که برایش یک انشاء نوشته بودم (تقلب در انشاء نویسی!) یقه دوست بخت برگشته ام را گرفت که «خاک بر سرت کنند که اسم کشورت را نمی دانی که ایران است و نه ایران اسلامی». یک پس گردنی هم به پسرش تحویل داده بود که من به همراه یک لگد از دوستم دریافتش کردم فردای آن روز! خلاصه شخصا با یک «اسکتیزوفرنیا» (دوگانگی شخصیت) ی عظیم «شترمرغ» گونه بزرگ شدم. وقتی که علمای اسلام می گفتند بار ببر یادم می آمد که از تیره ماکیان هستم و وقتی ملی گرایان می گفتند تخم کن یادم می آمد که به صحرا تعلق خاطر دارم!
یک چند وقتی هم هر دو را دور انداختیم دیدیم ای داد بیداد لخت و عور (از نظر هویتی) داریم توی خیابان راه می رویم که پلیس هر کدام از این دو جماعت مذهبی و یا ملی ما را بگیرند چوب توی آستین (نداشته) هویت مان می کنند. آمدیم یک مدت بالا تنه ملی پوشیدیم با پایین تنه مذهبی گرفتندمان به جرم توهین به مذهب. بالاتنه را مذهبی کردیم و پائین تنه را ملی، به جرم توهین به ملیت پس گردن مان زدند. فعلا هر دو لباس را روی هم پوشیده ایم و داریم شر شر عرق می ریزیم و بعضا غش می کنیم از گرمای این دو جبه کرک پشمی با آن بافت زمخت شان.
علی ایحال دیروز که داشتم تلاش می کردم مخ خانمی تایوانی که اینجا دانشجوی نمی دانم مدیریت چی چی جامعه (یا جامعه شناختی) است را توی فرقون بگذارم تا بعد وارد مراحل دیگر قضایا شویم، مخ مذکور از بنده خواست که کمی درباره تاریخ پر افتخار و باستانی جائی که از آن می آیم برایش بگویم (لاس فرهنگی-تاریخی دیگر!) رنگ وارنگ شدنم را که دید گفت خوب فراموشش کن از تاریخ اسلام در کشورت بگو که این بار به بهانه اینکه کارت اعتباری ام را توی رستوران جا گذاشته ام سریعا پریدم بالای اولین تاکسی ای که دیدم و با پرداخت پنج شش دلار سه چهار تا چهارراه بالاتر پیاده شدم در حالی که به خودم بد و بیراه می گفتم که «آخر تو نباید بتوانی ده پانزده دقیقه درباره تاریخ فلان قدر ساله ات حرف بزنی؟ یکی از تو فرق سلطان حسین صفوی با آقا محمد خان قاجار را بپرسد بجز همان یک فرق معروف دیگر چه چیزشان را می دانی؟ تمام شد دیگر. طرف پرید. چقدر هم ناز بود! خاک بر سرت کنند. این ضرر را هم به تمامی ضررهائی که از ندانستن تاریخ تا کنون دیده ای اضافه کن».
رفتم توی یک معازه که ببینم سیگار دارد یا نه که نداشت و بعد آمدم پشت چراغ قرمز عابر منتظر سبز شدن چراغ و فکر به اینکه این ۲۵۰۰ سال و ۱۴۰۰ سال یکی اش مثل دمب و یکی اش مثل شاخ به هیکل کج و معوج من چسبیده و نمی توان پنهان شان کرد. ظاهرا گریزی نیست از شناختن و دانستن شان. در این احوال سیر می کردم که دیدم دستی از داخل اتوبوس عبوری تکان می خورد. نگاه کردم و دیدم که همان دختر تایوانی بود که من را سر چهار راه از داخل اتوبوس دیده بود و داشت دست تکان می داد! لابد پیش خود می گفته رستوران که هفت هشت تقاطع به سمت شرق اینجاست این خل و چل اینجا چه می کند اگر به دنبال کارت اعتباری اش است؟
خلاصه بد جوری کنف (یا «کنفت» کدام درست است نمی دانم) شدم اساسی. خداوند هیچ موجودی را جلوی جنس مخالفی که دارد مخش را می زند کنف نکند آن هم با ۱۴۰۰ سال یا ۲۵۰۰ سال تاریخ با شکوه منگنه شده به وی.

کوچه سنجاقک ها

ژانویه 17, 2007
تا یکی دو روز پیش احساس خطر می کردم برای ایران اما حالا می گویم «خود کرده را تدبیر نیست».
یک چند روزی هم هست که دم دهه فجری به یاد محمد رضا شاه (کبیر؟ فقید؟ مخلوع؟ ملعون؟ شجاع؟ زبون؟ شاهنشاه آریامهر؟ شاهنشاه عاری از مهر؟ نمی دانم) افتادم آنجا که رفته بود سر قبر کورش کبیر می گفت «کورش آسوده بخواب که ما بیداریم» و کورش که دو هزار و پانصد سال بود به یک دنده خوابیده بود خواست بگردد و روی یک دنده دیگرش یک دو هزارسال دیگرهم بخوابد که معلوم شد نگهبان پاس دو اسلحه خانه خودش خوابش برده و خلاصه طرف آمد و با چراغ هم آمد و گزیده برد.
من هم وهم برم داشت خواستم به تاسی از نگهبان پاس دو اسلحه خانه خطاب به بازماندگان کورش کبیر داد بزنم «آسوده بخوابید که ما بیداریم» که یادم آمد کورش کبیری به کار نیست وشده دکتر علی شریعتی و یک دو رفیق شفیق تلفن کردند و گفتند هیس بیدار می شود بچه مردم. بگذار در همان خواب باستانی مان بمانیم که شب کار بوده ایم و بد جور کسر خواب داریم.
من هم پاورچین پاورچین دور شدم کم کم در کوچه سنجاقک ها. توی این کوچه سنجاقک ها هم که دیگر همه سنجاقک هستند و نرم و ناز و لطیف و پر است از گل و بلبل و زیبائی و چهچه. علی الحساب توی همین کوچه سنجاقک ها می مانیم تا ببینیم مملکت دست که است. هیس س س س س!

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

ژانویه 17, 2007
امشب که مسنجر را باز کردم آف هایم را چک کنم (مرسی فارسی! «مسنجر»، «آف»، «چک» سه تا لغت انگلیسی توی یک جمله یازده کلمه ای!) دیدم یکی از بر و بچه های عهد عتیق (با کتاب عهد عتیق هیچ ارتباطی ندارد! منظور دوست قدیمی و عزیز می باشد) از ایران آنلاین است. سلام و حال و احوال کردیم و پرسیدم چرا نخوابیده است و تا ساعت سه صبح دارد روی نت چرخ می خورد. معلوم شد که می خواسته من را ببیند. «ایگو»ی ما کمی تکان تکان خورد و خوش خوشان مان شد که بالاخره سر دوران «پارینه سنگی» زندگی مان یکی پیدا شد که در آن سر دنیا نمی خوابد تا ما را ببیند (البته از نوع مجازی آن!). کمی هم توی ذوق مان خورد که همه را برق می گیرد ما را بابا بزرگ هوگو چاوز. حالا هم که یکی پیدا شده برای ما بیدار بماند سیبیل کلفت است! بگذریم. کاچی بعض هیچی!
می گفت که از طرف خودش و فلانی و بهمانی (از همان برو بچه های دانشگاه که زمان جوانی با هم گل کوچک می زدیم توی حیاط پشتی دانشکده) می خواهد نکته ای را به من بگوید ولی نمی داند چگونه بیان کند. با کلی خواهش و تمنا راضی شد به زبان فصیح کلانتری حرفهایش را بزند. این هم فشرده آن:
»آخر تو که این سالها توی ایران نبوده ای از کجا می دانی که وضع از چه قرار است؟ آن طرف دنیا تمر….یده ای و باد دلت را می زنی و می گوئی چنین نیست و چنان باید باشد؟ تو از کجا می دانی؟ تو که اینجا (=درایران) نیستی. شکر زیادی نخور. ما که درون کشوریم هم نمی دانیم مملکت دست که است و دارد چه می شود تو که این سالها نبوده ای اینجا که دیگر جزء قاضورات (غازورات؟ قاظورات؟ نمی دانم خلاصه یک چیزی توی همین مایه دیکته دیگر. هرکه می داند ما را از بیسوادی در آورد) هستی. تو صلاحیت اظهار نظر درباره ایران را نداری.«
من هم که صلاحیت هیچ چیز را نداشته باشم تجربه متاهل بودن را دارم، در کمال متانت زیپ مبارک دهان را بسته نگاه داشتم و به او گفتم که جوابش را مختصر و مفید اینجا خواهم نگاشت. الوعده وفا. این هم جواب حرفهای ایشان:
  • «خوش انصاف من همه اش چهار سال است که از زیر پرچم اسلام به زیر پرچم کفر تپیده ام. سی و چند سال در همان جا زندگی کرده ام. قبول دارم که خیلی تغییر کرده ولی دیگر سوئیس نشده که در این چهار سال که من هیچ از آن ندانم، شده؟
  • من توی این مدتی که به بلاد «نجسی خوران» هجرت کرده ام دارم از یک زاویه جدید به کشورم نگاه می کنم. یک چشم بر روی خبرگزاری های خارجی دارم و یک چشم بر روی خبرگزاری ها و موافقین و مخالفین فارسی زبان. اگر یک بابائی درب موتور ماشین را بالا زد و از آن زاویه به ماشین نگاه کرد که گناه نکرده. همیشه که نباید از توی ماشین و پشت فرمان همه چیز را دید.
  • اگر آنانی که درداخل کشور هستند نمی دانند مملکت دست کیست و آنانی که در خارج کشور هستند صلاحیت اظهار نظر ندارند پس که می داند چه خبر است؟ «اسرار ازل» و «سر مگو» نیست که نه تو دانی و نه من. با این طرز تفکر ظاهرا فقط «انگلیسا» می دانند که چه خبر است.
  • معتقدم آنانی که درون کشور هستند و آنانی که در خارج کشور هستند باید تا حد امکان با همدیگر گفتگو و ارتباط داشته باشند، یکی از پشت فرمان می بیند و یکی از درون موتور. یکی نگران عابر است و جاده و دیگری نگران گیربکس و لنت ترمز. این می شود یک تیم قوی رانندگی که می تواند برنده شود. وقتی مسائل را حد اقل از دو دیدگاه بررسی کردید به جواب های قابل قبول تری می رسید.
  • بقدر یک هفتاد میلیونیم این مملکت هم برای اظهار نظر به ما نمی رسد؟
  • پاورقی دنباله دار بنویسم به سبک ر.اعتمادی (که خیلی هم دوستش دارم و کلی در زمان جوانی ازش کتاب خواندم) خوب است؟
  • بقول یک بابائی که یادم نیست که بود «آدم لازم نیست ادیسون باشد تا بفهمد لامپ برق سوخته»

هرچه فکر کردم چگونه یک موخره خوب برای این پست بنویسم دیدم چیزی به ذهنم نمی آید. همین.

لطف استاد ف. م. سخن به وبلاگ نویسان

ژانویه 17, 2007

استاد گرامی جناب ف. م. سخن عزیز و محترم در مقاله ای از وبلاگ نویسان تقدیر به عمل آورده اند و آن را تقدیم کرده اند به تمام وبلاگ نویسان ایرانی. من هم که می دانم عددی نیستم در میان همانها که استاد گرانمایه مقاله شان را به آنان تقدیم فرموده اند، تا دیدم شهر شلوغ است خودم را در میان «میوه ها» جا زدم و سینه ای جلو دادم که «بله من هم وبلاگ نویسم و استاد از من هم تقدیر به عمل آورده اند». بعد گفتم بابا اگر یکی آمد کامنت گذاشت (یا بد تر تلفن زد) و پرسید که «آخر عزیز برادر تو هنوز مرکب تابلوی بالای مغازه ات خشک نشده (تازه به زور شش ماه از باز کردن وبلاگت می گذرد) پریدی جلو که بله از ما تقدیر به عمل آمده؟» یا دیگری گفت که «عمو تو آخر باعث و بانی کدام تغییر کوچک یا بزرگ بوده ای در میان همین خوانندگان محدودت یا کدام حرکت اجتماعی را برنامه ریزی نموده ای یا از حرکت که حمایت کرده ای که بدو بدو از راه می رسی و تقدیر را به خودت می گیری؟» آنوقت چه کنم؟
دیدم بهتر است اصلا هیچ نگویم و در خلوت خود به نشانه تشکر از این همه لطف استاد به آنانی که نوشته های شان سرمشق من بوده و هست تعظیمی به استاد نادیده خود بکنم و لبخندی از راه دور بدرقه مهربانی کلامش. همه اینها که گفتم دلیل نمی شود که در آرزوی شاگردی چون ف. م. سخن ی نباشم. هرکس یک آرزوئی دارد دیگر نه؟

این هم متن مقاله ایشان به نقل از وبسایت گویا:

———————————————-
«اين نوشته تقديم می‌شود به تمام وب‌لاگ‌نويسان ايرانی»
آگاهی‌بخشی در ايران، تا پيش از ظهور وب‌لاگ‌ها همواره امری يک‌سويه بوده: اقليتی که بيش‌تر می‌دانسته‌اند، يا فکر می‌کرده‌اند که بيش‌تر می‌دانند، به اکثريتی که کم‌تر می‌دانسته‌اند يا فکر می‌کرده‌اند که کم‌تر می‌دانند، راه نشان می‌دادند و اصرار داشتند که اين راه درست‌ترين راه است و مردم بايد آن‌را انتخاب کنند. کار آن اقليت گفتن بود و اين اکثريت شنيدن و امکانی برای گفتن اکثريت و شنيدن اقليت وجود نداشت.
چند سالی پيش از انقلاب، راديوی «پيک ايران» و صدای «ميهن‌پرستان»، «درست» و «نادرست» را به شنوندگان‌شان تفهيم می‌کردند. نزديکی‌های انقلاب، نوارهای کاست اين وظيفه‌ی خطير را بر عهده گرفتند. اين صداها با صدای تير و تفنگی که توسط چريک‌ها در گوشه و کنار شهر -مثلا از روی پل کالج به سمت کلانتری- شليک می‌شد در هم می‌آميخت و قصد داشت ملت را «آگاه» کند.
در قسمت مکتوب نيز صداها يک‌طرفه بود. اگر علاقه به چپ و مارکسيسم داشتی، دانش‌ات به ترجمه‌های پردست‌انداز ِ زنده‌ياد پورهرمزان خلاصه می‌شد، يا اگر توان ذهنی‌اش را داشتی، می‌توانستی «سرمايه»ی مارکس را با ترجمه‌ی ايرج اسکندری بخوانی. اين‌ها کتاب‌هايی بود که به صورت مينياتوری در جدار چمدان‌های مسافران ِ خارجی جاسازی می‌شد و در ايران، در ابعادی بزرگ‌تر دوباره انتشار می‌يافت و از زير ِ پيش‌خوان ِ کتاب‌فروشی‌ها در اختيار خواهندگان ِ شناس قرار می‌گرفت. تنها نشريه‌ی منظم چپ هم «نويد» بود که سعی می‌کرد به سوال تاريخی «چه بايد کرد» پاسخی درخور دهد. اگر مذهبی بودی، سخن‌رانی‌های هيجان‌انگيز دکتر شريعتی بود و نوشته‌های نوانديشانه‌ی مهندس بازرگان و توضيح مسائل شرعيه و حکومت اسلامی آيت‌الله خمينی. اين‌ها می‌نوشتند و عده‌ای انگشت‌شمار می‌خواندند و اختيار داشتند از سه چهار گزينه يکی را انتخاب کنند. چندی بعد مجاهدين هم توپ و تفنگ به زمين گذاشتند و «جهان» را با کلام و سخن «تبيين» کردند و به گزينه‌های قابل انتخاب چند تای ديگر افزوده شد. در اين‌جا هم مردم فقط حق شنيدن داشتند و امکانی برای اظهار نظر وجود نداشت.
نويسندگان کتاب‌ها از طريق نشانی ناشران، نامه‌های معدود خوانندگان را دريافت می‌کردند و کسی جز خودشان از فحوای اين نامه‌ها و اظهار نظرها با خبر نمی‌شد. شايد تنها زنده‌ياد آريان‌پور بود که نظرات دريافتی از خوانندگان‌ش را به صورت ضميمه‌ی کتاب «زمينه‌ی جامعه‌شناسی» منتشر کرد. نقد نشريات هم کاملا يک‌سويه و جهت‌دار بود و اظهار نظرها را به‌طور يک‌سان در بر نمی‌گرفت. اصولا نشريات به طور کامل در اختيار حلقه‌ی ياران بود و کم‌تر کسی از خارج به آن‌ها راه می يافت –چيزی که امروز هم شاهد آن هستيم-.
راديوها و نشريات چپ به لحاظ خفقان سياسی و کنترل پليسی قادر به دريافت و انتشار نظرها نبودند و يا اگر بودند تنها به انتشار نظرهای موافق بسنده می‌کردند. کسی که نظر مخالف می‌داد قطعا وابستگی به دشمن داشت و حرف‌اش قابل انتشار نبود. يک‌هشتم صفحه اختصاص به پيام‌های رمزی داشت، مثلا به اين مضمون که «علی ۵۴ پيام روزبه ۳۴ دريافت شد». با آن جو پليسی و امکانات ابتدايی، اختصاص دادن فضا به انتقادات خوانندگان توقعی بی‌جا بود. برای راديوها هم کسی نمی‌توانست چيزی ارسال کند. نامه‌ها اکثرا توسط ماموران ساواک کنترل می‌شد و امکانات تلفنی هم بسيار اندک بود.
بعد از انقلاب، امکان بحث رو در رو در سر چهارراه‌ها و پای بساط گروه‌های سياسی فراهم آمد. اين بحث‌ها اغلب با متانت آغاز می‌شد و به کتک‌کاری ختم می‌گشت! يک طرف بحث، هواداران و اعضای گروه‌ها بودند و طرف ِ ديگر، حزب‌اللهی‌ها و وابستگان حکومت. اين‌جا هم جايی برای حرف زدن و اظهار نظر مردم عادی نبود و اگر هم چيزی گفته می‌شد در آن وضع پر تنش به گوش کسی نمی‌رسيد. چه سر و کله‌ها در اين بحث‌های سياسی شکست، خود داستانی‌ست مفصل که بيان‌ش مجالی ديگر می‌طلبد…
***
به دوره‌ی شگفت‌انگيز ِ وب‌لاگ‌های فارسی‌زبان رسيديم. تکنولوژی ارتباطات رايانه‌ای، ابزاری در اختيار ما قرار داد که توانستيم ارتباط را بی هيچ هزينه و زحمتی دوطرفه کنيم. شنونده و خواننده که هميشه منفعل بود، فعال شد و لب به سخن گشود. روحانيتی که بالای منبر می‌رفت و مردم در سکوت به سخنان‌ش گوش می‌دادند، به ناگهان به ميان مردم پرتاب شد و در مقابل هر جمله‌ای که ادا کرد، ده جمله مخالف شنيد. مارکسيستی که با چند خط نوشته، تکليف جهان را مشخص می‌کرد، در مقابل ده‌ها سوال بی‌جواب قرار گرفت. نه تنها حکومت، بل‌که روشنفکران و سازندگان انديشه با پرسش‌ها و انتقادات وب‌لاگ‌نويسان روبه‌رو شدند. کافی بود نوشته يا عکسی بدون ذکر ماخذ در جايی منتشر شود تا فرياد صاحبْ ‌اثر در وب‌لاگش، منتحل را از کرده‌ی خود پشيمان سازد؛ کافی بود خبرنگاری در کارش اشتباه کند تا ده‌ها وب‌لاگ‌نويس بر آن اشتباه انگشت گذارند؛ کافی بود صاحب‌نظری، نظری ناصواب دهد، تا ده‌ها وب‌لاگ‌نويس آن نظر را به شيوه‌های مختلف به نقد کشند… و اين شروع دوره وب‌لاگ‌های فارسی بود.
خدمات وب‌لاگ‌ها يکی دو تا نيست که بتوان در يک مقاله تمام آن‌ها را تشريح کرد. در يک جمله شايد بتوان گفت که تاکنون سابقه نداشته انديشه‌ی فارسی‌زبانان در اين حجم عظيم مکتوب شود و اين رخ‌داد ساده‌ای نيست. مکتوب شدن فکر، آن هم فکر انسان‌های معمولی، نه تنها ارزش جامعه‌شناسانه دارد بل‌که زبان‌آفرين است. مهم نيست که فکر در چه سطحی باشد يا به چه زبانی بيان شود؛ مهم اين است که فکر ِ مکتوب شده، خود باعث رشد انديشه خواهد شد؛ باعث عميق‌تر شدن نگاه به روی‌دادها خواهد شد؛ باعث آرامش درونی فرد و اجتماع خواهد شد؛ باعث پذيرش تنوع و تکثر عقايد خواهد شد…
بايد قدردان وب‌لاگ‌نويسان بود؛ نويسندگانی که بی هيچ چشم‌داشتی وقت می‌گذارند و از افکار و عقايدشان می‌نويسند. تنها توقع‌شان، خوانده شدن است و اين توقع زيادی نيست. بر مزه‌پرانی‌ها و اهانت‌ها بايد چشم بربست. چه باک اگر نوشته‌های صدها جوان «زرت و پرت» ناميده شود. اگر ديروز ايستادگی با تفنگ در مقابل دشمن متجاوز لازم بود، شايد امروز يک کليک به همان اندازه اثرگذار باشد. بالاخره دوره و زمانه عوض شده و قرار نيست برای هميشه با نيزه و تبر به مبارزه برخيزيم. از زندانيان سياسی سوال کنيد که چه حجم از بازجويی‌ها به همين کليک‌ها اختصاص داشته است؛ به واکنش نهادهای حقوق بشری نگاه کنيد که به همين کليک‌ها و وب‌نوشته‌ها وابسته است؛ نگاه کنيد که يک حرکت جمعی وب‌لاگی –همان که به استهزا «کليک کليک بنگ بنگ» ناميده شده- چه مقدار به زندانيان سياسی روحيه بخشيده و آنان را به ايستادگی در مقابل ظلم تشويق کرده است؛ و از همه روشن‌تر نگاه کنيد به دستگاه عريض و طويلی که برای فيلتر کردن و مقابله با وب‌لاگ‌ها به وجود آمده و بخش‌نامه‌ها و آيين‌نامه‌هايی که برای شناسايی و ستاره‌دار کردن وب‌لاگ‌نويسان با نام مستعار صادر شده؛ آن‌وقت بی‌ارزشی اين طعنه‌ها بيش‌تر نمود خواهد يافت.
افسوسی اگر هست تنها از آن است که مطالب وب‌لاگ‌ها و وب‌سايت‌ها برای هميشه ماندنی نيست. ممکن است شرکت ارائه‌دهنده‌ی خدمات ِ وب‌لاگی تصميم بگيرد وب‌لاگی را حذف کند؛ ممکن است خود ِ نويسنده به دلايل مختلف وب‌لاگ‌اش را از دست‌رس ِ عموم خارج سازد؛ ممکن است فشار حکومت وب‌لاگ‌دار را به تعطيل وب‌لاگش وادار نمايد. بالاخره اين نوشته‌ها برای هميشه نخواهد ماند و در صورت پاک شدن هم به هيچ‌وجه قابل بازيافت نخواهد بود. کاش مخزنی بزرگ- مثل کتابخانه‌ی ملی الکترونيکی- مطالب تمام وب‌لاگ‌ها و وب‌سايت‌های فارسی را برای هميشه در خود جای می‌داد. در آن صورت منبعی عظيم برای شناخت فرهنگ بخش مهمی از مردم ايران فراهم می‌آمد.

تبریک به شیرزنان کشورم

ژانویه 17, 2007
تبرئه شدن سرکار خانم نازنین فاتحی از اتهام قتل را به ایشان و وکیل شجاع و محترم شان سرکار خانم شادی صدر که مایه افتخار ما هستند و نیز ملکه زیبائی دوست داشتنی جهان سرکار خانم نازنین افشین جم تبریک عرض می کنم. امیدوارم که باقی مشکلات این پرونده هرچه زودتر حل گردند.
از امروز به خود می بالم که دختر جوان مملکتم برای دفاع ازناموسش تا پای دار می رود، خانم وکیل وی تحمل ناملایماتی را می کند که از عهده دیگران (علی الخصوص بسیاری از آقایان که خود را برتر از بانوان می دانند) خارج است و ملکه زیبائی جهان از مقامش و تاجش برای آزادی آن دختر در کنج سلول زندان مایه می گذارد.
آرزو می کنم که به سرانجام رسیدن این پرونده سرآغازی باشد برای حل دیگر پرونده هائی از این دست و در نهایت تلاش پرسنل قضائی کشور و وکلای محترم دادگستری و دیگر فعالین حقوق مدنی برای متقاعد کردن قانون گزاران کشور در تغییر بهینه قوانین.
همچنین چشم به راه روزی می مانم که کشورم بتواند با استفاده از آخرین و علمی ترین روش های شناسائی و تشخیص جرم جلوی ضایع شدن حقوق شهروندانش را بگیرد.
در انتها به عنوان یک شهروند ایران مراتب سپاس خود از همه افرادی که به نوعی در حمایت از یک هموطن من و پیش بردن مسیر پرونده وی فعال بوده اند را ابراز می دارم و برای همگی آرزوی موفقیت و سلامت می نمایم.
با تقدیم احترام
ققنوس