اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

امشب که مسنجر را باز کردم آف هایم را چک کنم (مرسی فارسی! «مسنجر»، «آف»، «چک» سه تا لغت انگلیسی توی یک جمله یازده کلمه ای!) دیدم یکی از بر و بچه های عهد عتیق (با کتاب عهد عتیق هیچ ارتباطی ندارد! منظور دوست قدیمی و عزیز می باشد) از ایران آنلاین است. سلام و حال و احوال کردیم و پرسیدم چرا نخوابیده است و تا ساعت سه صبح دارد روی نت چرخ می خورد. معلوم شد که می خواسته من را ببیند. «ایگو»ی ما کمی تکان تکان خورد و خوش خوشان مان شد که بالاخره سر دوران «پارینه سنگی» زندگی مان یکی پیدا شد که در آن سر دنیا نمی خوابد تا ما را ببیند (البته از نوع مجازی آن!). کمی هم توی ذوق مان خورد که همه را برق می گیرد ما را بابا بزرگ هوگو چاوز. حالا هم که یکی پیدا شده برای ما بیدار بماند سیبیل کلفت است! بگذریم. کاچی بعض هیچی!
می گفت که از طرف خودش و فلانی و بهمانی (از همان برو بچه های دانشگاه که زمان جوانی با هم گل کوچک می زدیم توی حیاط پشتی دانشکده) می خواهد نکته ای را به من بگوید ولی نمی داند چگونه بیان کند. با کلی خواهش و تمنا راضی شد به زبان فصیح کلانتری حرفهایش را بزند. این هم فشرده آن:
»آخر تو که این سالها توی ایران نبوده ای از کجا می دانی که وضع از چه قرار است؟ آن طرف دنیا تمر….یده ای و باد دلت را می زنی و می گوئی چنین نیست و چنان باید باشد؟ تو از کجا می دانی؟ تو که اینجا (=درایران) نیستی. شکر زیادی نخور. ما که درون کشوریم هم نمی دانیم مملکت دست که است و دارد چه می شود تو که این سالها نبوده ای اینجا که دیگر جزء قاضورات (غازورات؟ قاظورات؟ نمی دانم خلاصه یک چیزی توی همین مایه دیکته دیگر. هرکه می داند ما را از بیسوادی در آورد) هستی. تو صلاحیت اظهار نظر درباره ایران را نداری.«
من هم که صلاحیت هیچ چیز را نداشته باشم تجربه متاهل بودن را دارم، در کمال متانت زیپ مبارک دهان را بسته نگاه داشتم و به او گفتم که جوابش را مختصر و مفید اینجا خواهم نگاشت. الوعده وفا. این هم جواب حرفهای ایشان:
  • «خوش انصاف من همه اش چهار سال است که از زیر پرچم اسلام به زیر پرچم کفر تپیده ام. سی و چند سال در همان جا زندگی کرده ام. قبول دارم که خیلی تغییر کرده ولی دیگر سوئیس نشده که در این چهار سال که من هیچ از آن ندانم، شده؟
  • من توی این مدتی که به بلاد «نجسی خوران» هجرت کرده ام دارم از یک زاویه جدید به کشورم نگاه می کنم. یک چشم بر روی خبرگزاری های خارجی دارم و یک چشم بر روی خبرگزاری ها و موافقین و مخالفین فارسی زبان. اگر یک بابائی درب موتور ماشین را بالا زد و از آن زاویه به ماشین نگاه کرد که گناه نکرده. همیشه که نباید از توی ماشین و پشت فرمان همه چیز را دید.
  • اگر آنانی که درداخل کشور هستند نمی دانند مملکت دست کیست و آنانی که در خارج کشور هستند صلاحیت اظهار نظر ندارند پس که می داند چه خبر است؟ «اسرار ازل» و «سر مگو» نیست که نه تو دانی و نه من. با این طرز تفکر ظاهرا فقط «انگلیسا» می دانند که چه خبر است.
  • معتقدم آنانی که درون کشور هستند و آنانی که در خارج کشور هستند باید تا حد امکان با همدیگر گفتگو و ارتباط داشته باشند، یکی از پشت فرمان می بیند و یکی از درون موتور. یکی نگران عابر است و جاده و دیگری نگران گیربکس و لنت ترمز. این می شود یک تیم قوی رانندگی که می تواند برنده شود. وقتی مسائل را حد اقل از دو دیدگاه بررسی کردید به جواب های قابل قبول تری می رسید.
  • بقدر یک هفتاد میلیونیم این مملکت هم برای اظهار نظر به ما نمی رسد؟
  • پاورقی دنباله دار بنویسم به سبک ر.اعتمادی (که خیلی هم دوستش دارم و کلی در زمان جوانی ازش کتاب خواندم) خوب است؟
  • بقول یک بابائی که یادم نیست که بود «آدم لازم نیست ادیسون باشد تا بفهمد لامپ برق سوخته»

هرچه فکر کردم چگونه یک موخره خوب برای این پست بنویسم دیدم چیزی به ذهنم نمی آید. همین.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: