دااااااش منه

دوست عزیز و نادیده ای بنام مستعار «خروس» این چند روزه نهایت لطف و محبت را به من اظهار داشته اند. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم. (حالا این دلیل نمی شود که دوست عزیز دیگری که بنام «کلاغ» کامنت می گذارند را از قلم بیاندازم. من مخلص همه این دوستهای دیده و نادیده هستم). در عین حال جناب خروس در پای مقاله «نمی گذارند آسوده بخوابیم» این حقیر فرموده اند که:
«عزیز جان شما را نمی دانم ولی برای بسیاری از ایرانی ها در این سر دنیا شنیدن صدای آشنا از ایران همیشه شیرینه چه شش صبح باشد چه دو بعد از نیمه شب. شما مثل اینکه دل خوشی از هموطنانت نداری جانم. عجیبه.»
آن قسمتی از مقاله که گلایه است از عمه بدری به این دلیل لحن خستگی و سر در گمی دارد که عمه ام را فقط خودم می شناسم و بس. نمی خواهم مسائل خانوادگی و دلخوری ها و عادتهای فک و فامیل و حرفهای خاله زنکی را در اینجا مطرح کنم که در این صورت پس از بازگشتم به ایران اگر حکومت کاری به کارم نداشته باشد همین فک و فامیل می کشندم زیر بازجوئی بخاطر حرفهایم!!!
با شما هم عقیده هستم که شنیدن صدای آشنا از ایران همیشه شیرین است، سهل است که وقتی می بینی اینجا هموطنی شماره ات را به اشتباه گرفته و دنبال کس دیگری است نیز می خواهی به او بگوئی که صبر کن، قطع نکن، بیا با هم آشنا شویم و حرف بزنیم.
ولی در عین حال صحیح فرموده اید که ظاهرا دل خوشی از هموطنانم ندارم. نه به این خاطر که تشریف منحوسم را آورده ام روی خاک کشور دیگری و اکنون دیگرانی که در درون کشور هستند را از خود پائین تر می دانم،‌ نخیر. مطلقا و ابدا. انکار نمی کنم که قسمت عمده تصمیم به زندگی در این سوی دنیا بخاطر رفتاری بوده که هموطنان من نسبت به من و بعد از من نسبت به خود روا می دارند. از پاره شدن شلوار بر روی صندلی مسافرکش و یک چیزی هم بدهکار شدن به راننده که مسئله مهمی نیست بگیر تا نبود پول خرد در دست و بال مردم تا مسائل کلان اکثرا اقتصادی کشور که من حتی نمی توانستم کرایه خانه ام را با یک کار روزی ده ساعته تامین کنم.
با همه این حرفها من ملتم را دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. نمی خواهم خون از دماغ کسی از ایشان بیاید. می خواهم بهترین و ایدآل ترین نوع زندگی ممکنه را داشته باشند. می خواهم همواره صلح و صفا در میان شان برقرار باشد. می خواهم جیب های همه شان همیشه پر از پول باشد و چهار ستون بدن شان سالم و دل همگی شان خوش. نوع رابطه عاطفی من با مردمان کشورم به مانند رابطه اعضای یک خانواده است. حال چه من خود را بالاتر و ارشد تر بدانم (به غلط) و مردم را پائین تر و مستحق هدایت و چه آنان را در مقام پدری و مادری خود بدانم و خود را فرزند مردمان کشورم به شمار آورم زیاد فرقی نمی کند. دوست شان دارم و برایشان بهترین ها را آرزو دارم. برای همین هم هست که گاهی آنقدر از دست شان عصبانی می شوم که (بناحق) به ایشان می پرم و سرشان داد می کشم. اگر هم کسی به من بگوید چرا سرش داد می زنی؟ دلخور می شوم و می گویم «دااااش منه. داااااش تو که نیست. دااااااشمه دوست دارم سرش داد بزنم!»
یک «اکبر تی» ئی بود توی محله ما ( «تی» از این جهت لقبش بود که هر وقت فوتبال بازی می کردیم و توپ می افتاد بالای درخت و گیر می کرد اکبر می رفت با یک خط کش تی چوبی (خط کش رسم فنی) توپ را از بالا درخت پائین می آورد. به همین دلیل شده بود «اکبر تی») که این آقا یک برادر داشت هفت هشت سالی ازش کوچکتر. این اکبر تی برادر کوچکش را به بهانه های مختلف کتک می زد. بعد وقتی که ما دخالت می کردیم می گفت «به شما ها چه؟ دااااااااش منه. دااااااااش تو که نیست. خوش دارم بزنمش. دااااااااشمه». این دو تا داداش هم جان شان در می رفت برای هم دیگر. یک هفت هشت سال بعدش که محمد -همین داااااااااش اکبر تی- شده بود یک نوجوان چهارده پانزده ساله با بچه محل های دو تا کوچه آنطرف تر دعوایش می شود ظاهرا سر دختری و کتک سیری می خورد بخاطر متلک گفتن و این حرفها. اکبر هم یک مشت لات و لوت نمی دانم از کجا پیدا می کند و بر می دارد می برد سروقت بچه های آن محل و زد و خورد حسابی می کند به طرفداری از برادرش که مقصر هم بوده و خودش هم می گفته که متلک انداخته و در این بین یکی از آن میان بر می دارد یک بلوک سیمانی را توی سر اکبر تی می زند. سر ایشان یک بخیه دو رقمی می خورد، بخاطر بر هم زدن نظم عمومی و مجروح کردن دیگران می اندازندش چند ماه زندان و بخاطر سوء رفتار و لکه دار کردن شرافت ارتشی و از این حرفها می فرستندش یک مدت توی بر و بیابانهای خاش حالش جا بیاید (بعد خدمت مانده بود در ارتش کادری شده بود).
مثلا آمدیم یک دو خط جواب بنویسیم شد یک مثنوی. ببخشید خیلی پرگوئی می کنم. خلاصه خیلی ملتم را دوست دارم. دااااااااش منه. هروقت بخواهم سرش داد می زنم. کتکش نمی زنم ولی سرش داد می زنم. آخر هرچی نباشه دااااااااااش منه!
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: