Archive for 23 ژانویه 2007

قوه مجریه، قوه مقننه، گوجه فرنگی

ژانویه 23, 2007
داشتم با همکارانم خدا حافظی می کردم که بیایم خانه دیدم «جیمز» من را صدا می کند. فهمیدم که باز سر خاورمیانه است. این بنده خدا یکی از فک و فامیل های نامزدش در آمریکا سرباز است و در ماموریت عراق به سر می برد. از همان ده دوازده ماه پیش که «جیمز» دوست دخترش را به «نامزد» آپ گرید کرد با دقت تمام خبرهای خاورمیانه را دنبال می کند.
وقتی وارد دفترش شدم خیلی مودبانه به من گفت که یک چیزی را نمی فهمد. پرسیدم چه چیز را؟ گفت امروز رئیس جمهور ایران رفته بوده به مجلس ایران؟ گفتم بله. گفت بصورت رسمی رفته بوده یا غیر رسمی؟ گفتم بصورت کاملا رسمی برای ارائه بودجه سال آینده شمسی مملکت. گفت ببخشید که من می پرسم ها ولی رئیس جمهور در ایران چکاره است؟ یعنی حدود و اندازه های قدرتش تا چه حد است؟ گفتم که رئیس قوه مجریه است و مسئول اجرای کارهای مملکت می باشد. درضمن طبق قانون اساسی دومین شخص پرقدرت مملکت است پس از رهبری. پرسید حدود اختیارات مجلس چیست؟ گفتم رئیس مجلس بالاترین مقام قوه مقننه در کشور است.
دیدم که دارد به صفحه مانیتورش نگاه می کند و با من من می خواهد سوالی بپرسد. گفتم بگو، ناراحت نباش. با خجالت پرسید که ببین من این را نمی فهمم که وقتی رئیس قوه مجریه به صورت رسمی به مجلس می رود «گوجه فرنگی» این وسط چه نقشی دارد؟
بعد مانیتورش را گرداند و خبر را نشانم داد! قضیه اینکه نمایندگان پرسیده بودند که چرا گوجه 3000 تومان است و احمدی نژاد گفته بود نخیر 1200 تومان است در میدان تره بار محله ما را واو به واو ترجمه کرده بودند لاکردارها و وسط خبرهای یاهو (اگر اشتباه نکنم) گذاشته بودندش! نگاه درمانده و پرسوالش را به من دوخت و منتظر جواب ماند. با تته پته گفتم خوب این یک ….یک…. می دانی یک….آهان،….. این یک مثال بود که نمایندگان مردم برای رئیس جمهورزدند تا از خرابی وضع تورم گلایه کرده باشند.
قانع نشد. پرسید مگر در ایران دولت مسئول گوجه فرنگی است؟ پس کارهای دیگرش را که می کند؟ برنامه های کلان کشور را که تعیین و نظارت می کند؟ آیا برای همه سبزیجات و میوه ها اینگونه است؟ مثلا سیر یا سیب زمینی؟ درثانی مگر ایران وزیر بازرگانی و کشاورزی و این حرفها ندارد که از رئیس جمهور که رسما در مجلس است برای ارائه بودجه نرخ گوجه فرنگی را می پرسند. قاعدتا باید در مجلس از نرخ تورم و این حرفها صحبت کنند نه نرخ گوجه فرنگی.
دیدم راست می گوید ولی ذهن غربی او نمی تواند وضعیت اقتصاد و سیاست ما را درک نماید. ادامه داد حالا او چرا با نمایندگان دهن به دهن شده؟ فکر می کنم می بایست بگوید که قضیه را با وزرا یا مشاوران کشاورزی اش مطرح می کند و آنان به مجلس پاسخ خواهند داد. دیدم ای بابا این طرف خیلی قضیه را جدی گرفته. البته حق هم دارد وقتی مشروح این بگو مگو توی یاهو منتشر شده پس لابد خبر مهمی بوده که آمده (ازدید او البته!)
گفتم ببین من باید بروم دیرم شده کاری نداری؟ فردا برایت همه چیز را توضیح می دهم. گفت وایسا یک لحظه، آقای رئیس جمهورتان گفته اند که در محله ایشان گوجه 1200 تومان است، حالا اگر کسی نتوانست به محله ایشان برود تا گوجه بخرد یا در شهرهای دیگر بود چه؟ آیا آنجا هم همین قیمت است؟ نماینده مجلس که می گوید این محصول 3000 واحد پول شماست (طفلک خیال کرده تومان واحد پول ایران است!) ادعای او با پاسخ رئیس جمهور دقیقا 250 درصد تفاوت دارد. این خیلی عجیب است. نماینده نمی تواند حرف الکی بزند چون در پرونده اش ثبت می شود و دور دیگر مردم به حزب او و خود او رای نمی دهند! رئیس جمهور هم همینطور، اگر چیزی را بدون حساب بگوید حزبش دیگر او را کاندید نمی کند! (طرز تفکر را حال می کنید جان من؟)
دیدم دیگر دارد کلافه ام می کند. گفتم ببین آقاجان من باید بروم کار و زندگی دارم. فردا صبح مثل بچه آدم یک قهوه بزرگ برای من بخر با کیک یزدی (اینجا به آن «مافین» می گویند!) تا بنشینم یک ده دقیقه ای برایت حسابی توضیح بدهم همه چیز را.
می دانید چه است؟ هی دارم فکر می کنم که فردا جواب این بابا را چه بدهم. آخر رئیس قوه مجریه چه ربطی دارد به گوجه فرنگی آن هم وسط جلسه رسمی قوه مقننه؟ من مخالف سوال و جواب از مسولین نیستم ولی خوب چطور به این بابا حالی کنم در ایران چه خبر است؟
Advertisements

آقای حسینی (۲)

ژانویه 23, 2007
به هر بد بختی ای بود درس را شروع کرد و داد هر کدام از شاگردان یک دو پاراگراف از کتاب تاریخ را بلند بلند بخوانند. نیم ساعتی که گذشت از قضیه و حال همگی به جا آمد دوباره حسینی مشغول صحبت شد و درس را توضیح داد. بعد پای تخته رفت تا با رسم یک دیاگرام حالی مان کند که در زمان ناصرالدین شاه چه نیروهای داخلی و خارجی به دربار ایران فشار وارد می کردند. وسط رسم دیاگرام بود که صدای بم داریوش که داشت این یک گندم مال من هرچه که دارم مال تو را می خواند سکوت کلاس را بر هم زد. بنده خدا حسینی مثل برق گرفته ها برگشت و نگاه پرسانش یک بار بر صورت تک تک همه ما مکث کرد. صدا مال واکمن جمال محبی بود که تازه خریده بودش و از دوستان نزدیک همان دو تائی بود که اول کلاس حسینی بیرون شان انداخته بود.
حسینی انگار که یک ببر گرسنه باشد به دنبال شکار به دنبال منبع صدا آرام به وسط کلاس آمد. صدا قطع شد ولی چند ثانیه بعد از دم پنجره سمت چپ دوباره صدای داریوش بود که سکوت کلاس را بر هم می زد. حسینی به طرف پنجره براق شد. با قطع صدا چشمان نجیب و جستجوگر شهرستانی اش دور کلاس گشت. اینبار صدا از پشت سر او می آمد. بچه های کلاس داشتند واکمن را در کلاس می گرداندند. حسینی برگشت ولی برخلاف تصور ما سر نیمکت نشینان که آماده بودیم برای چک و لگد، حسینی تلو تلو خوران رفت و روی صندلی اش نشست. صورتش سفید سفید شده بود. از آن شادابی گونه های قرمز بچه های شهرستان اثری نبود. همه یک لحظه مات و مبهوت توی چشمهای هم دیگر نگاه کردیم. به طور مبهمی فهمیده بودیم که اگر این بابا بلائی به سرش بیاید خونش پای همه ما است و خوش شانس باشیم که محمدی ناظم دک و پوزمان را خونین و مالین کند و از مدرسه با اردنگی بیرونمان بیاندازد و الا……
محمد فراهانی از آن گنده لات های کلاس با احتیاط از جایش بلند شد و رفت طرف حسینی و پرسید که آیا او حالش خوب است یا نه؟ حسینی بیچاره که نمی توانست صحبت کند با کله اشاره کرد که خوب است و محمد پرسید آقا آبی چیزی می خواهید که حسینی با چشم به طرف در اشاره کرد. محمد برای آوردن آب خارج شد و بعد با محمدی ناظم به کلاس بازگشتند. حسینی آب را که خورد و حالش کمی جا آمد محمدی ناظم کلاس را مرخص کرد و زیر بال حسینی را گرفت تا ببردش دفتر. بماند که شنبه چه بلائی بر سر کلاس آورد و چگونه از انضباط ثلث سوم همه هفت نمره کم کرد. بماند که جای لگدی که من از محمدی ناظم آن شنبه خوردم تا چهارشنبه درد می کرد و جای لگد خوردن بقیه هم به هکذا که لگدهایش معمولا یک بیست و چهار ساعت با ما بود و نه بیشتر اما اینبار فرق داشت. بقول یکی از بچه ها اینبار خیلی عاشقانه لگد به ماتحت ما زد!
هنوز بعد این همه سال صورت بی حال و چشم های بی رمق حسینی را بخاطر دارم. حتی وقتی که سالها بعد یک بار عمویم در حضور من و پسرش سکته خفیفی کرد و داشتیم می رساندیمش به بیمارستان پشت آن وانت پیکان قراضه همسایه شان همه اش صورت حسینی جلوی چشمانم بود. دیگر کسی حسینی را در آن مدرسه ندید. فقط از طریق آقای ناصری معلم دینی مان فهمیدیم که بنده خدا چند روزی خانه خوابیده بوده بخاطر حمله عصبی و بعد از آن رفته جبهه. هشت نه ماه بعد بود که در اواخر پائیز که وارد دبیرستان مان که دو تا کوچه آنطرف تر راهنمائی بود شدم برق از سه فازم پرید. حسینی در جبهه کشته شده بود، روی مین رفته بود و آن روز همه آن چند مدرسه اطراف تعطیل می کردند که بروند تشییع جنازه اش. وقتی از توی تابوت در آوردندش با همان لباس نظامی اش تا توی قبر بگذارندش به صورت سیاه شده اش نگاه کردم. همان حالی را داشت که آن روز روی صندلی کلاس داشت. یا حداقل من اینجور فکر کردم.
اصلا چرا امروز این خاطره را برایتان گفتم؟ آهان یادم آمد. امروز که روی صندلی ولو شده بودم و صدای جنگ آمریکا علیه ایران بود از هر سایت خبری که بازش می کردم نا خود آگاه روی صندلی محل کار انگار که وارد یک خواب مصنوعی شدم. همکارم که آمد جلوی میزم را دیدمش ولی نمی توانستم بفهمم که چه می گوید و چه می خواهد. بعد انگار که رنگ و روی من بد جوری پریده بود با دست من را گرفت و تکان داد و پرسید حالت خوب است؟ آب می خواهی برایت بیاورم؟ چرا جواب نمی دهی؟ و من یک باره صورت حسینی بد بخت از جلو چشمانم گذشت و حس کردم این حسینی است که روی این صندلی نشسته و آن محمد فراهانی است که دارد می پرسد آب می خواهی برایت بیاورم؟ با کله اشاره کردم که چیزی نیست. نا مطمئن رفت به اتاقش. بلند شدم بروم آبی بخورم. توی راه تا آبدارخانه محل کار دست خودم نبود ولی داشتم گریه می کردم! مرد گنده نره خر! دو تا از همکارانم که اشک را روی صورتم دیدند تا توی آبدارخانه همراهم آمدند. بعد که صورتم را شستم و آبی خوردم رئیس مان زیر بغلم را گرفت و آورد پشت میزم (عین محمدی ناظم که زیر بغل حسینی را گرفته بود). بنده خدا حسابی هول کرده بود. مدام از من می پرسید چی شده؟ کسی از بستگانت بلائی برسرش آمده؟ و من با بغض نگاهش می کردم. نمی توانستم حالی اش کنم که بله تمام بستگان من،‌ همه آن هفتاد میلیونی که در ایران هستند قرار است بلائی سرشان بیاید. نمی فهمید حرفم را و من هم هیچ نگفتم. فقط نگاهش کردم. بغضم را خوردم و بعد نشستم پای دستگاه که یک پست کوتاه طنز بنویسم بلکه خودم لبخندی بزنم، یک خاطره تراژدی طولانی دو قسمتی نوشتم! دارم به حسینی بیچاره فکر می کنم که دیگر به مدرسه ما باز نگشت.

آقای حسینی (۱)

ژانویه 23, 2007
یک آقای حسینی ای بود در مدرسه ما که بنده خدا آچارفرانسه درس می داد. هروقت هرکلاسی معلم نداشت این بنده خدا بود که به سر آن کلاس فرستاده می شد. همه چیز هم درس می داد از ریاضیات گرفته تا علوم تجربی و تا جغرافی و حتی چند باری دیدمش سر کلاس ورزش و حتی کلاس صوت و تجوید قرآن (این کلاس فوق برنامه بود ولی گاهی که معلمش نمی آمد این آقای حسینی بود که به بچه ها درس می داد).
خوب یادم هست ما هم دیگر کلاس سوم راهنمائی بودیم و برای خود ارشدیتی در مدرسه قائل. آنوقت ها واکمن یک چیز تازه بود در جامعه (مثل آی پاد کنونی) و همه نداشتندش و گران بود و یکی از بچه ها واکمن خریده بود و با هزار ترس و لرز به مدرسه آورده بود تا نشان دوستانش بدهد. اواسط اردیبهشت بود که ما زنگ آخر روز پنجشنبه به انتظار معلم تاریخ نشسته بودیم که دیدیم آقای حسینی وارد کلاس شد. این بنده خدا یکی از آن جوانهای پاک و ناز شهرستانی بود که هنوز در همه چیزش همان حجب و حیای شهرستانی ها را می توانستی ببینی. ما هم یک مشت بچه لات و لوت تهرانی بزرگ شده یکی از محلات خفن تهران که بچه های پانزده شانزده ساله شان چند تا بخیه در بدن داشتند و چندتائی شان تراشیدگی سر زمان زندان و زمان سربازی شان یا از این ور یا از آن ور به هم وصل می شد. درس خوان کلاس شان و سوسول شان من بودم با معدل چهارده پانزده و شرح دعواها که برایتان ذکر کرده ام! آن روز این طفلک حسینی کتی که پوشیده بود قدری برایش بزرگ بود و وقتی نگاهش می کردی با آن قامت کوتاه و پیراهن بی یقه آخوندی و ریش کم پشتش (که هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود فقط) ظاهری پیدا کرده بود مناسب برای اینکه یک مشت بچه گنده لات تهرانی به او بخندند و سر به سرش بگذارند.
متلک ها شروع شد و این بنده خدا زیر سبیلی درشان کرد. مشغول گفتن درس تاریخ شد و از ناصرالدین شاه شروع کرد. ناگاه یکی از بچه ها خیلی موقر و متین دستش را بالا برد و پرسید آقا راست می گویند آقا محمد خان قاجار ….. نداشته؟ کلاس با خنده بچه ها روی هوا رفت. بیچاره حسینی چقدر رنگ به رنگ شد و با کوبیدن خط کش چوبی به میز سعی در آرام کردن کلاس نمود. بیچاره خیلی دموکرات منش بود. کسی تا آن زمان یاد نداشت که روی بچه ها دست بلند کرده باشد. همیشه هم به ناظم با همان لهجه شهرستانی اش می گفت که آقای محمدی این بچه ها را نزن. اشکال شرعی دارد. دیه سرخ شدن پوست شان به گردنت می افتد ها. خلاصه کلاس که آرام شد مشغول توضیح شد که چه بلائی بر سر آقا محمد خان آمده که دیگری بدون بلند کردن دست پرسید ……. یعنی چه؟ و اینبار خود من آنقدر غش و ریسه رفتم که نفهمیدم چقدر خندیدیم. فقط وقتی به حسینی بیچاره نگاه کردم دیدم رنگش مثل ماست شده. مجددا مشغول توضیح سوال اول شد که باز این دومی پرسید آقا اجازه، …… که گفتید یعنی چه؟ همان …. است؟ و قبل از موج دیگر انفجار خنده، سومی از آن سوی کلاس با صدای بلند اسم مرسوم و متداول این عضو بدن آقایان را گفت. هنوز یک دو قهقهه نزده بودیم که با دیدن چهره سرخ حسینی که به طرف همین شاگرد آخری هجوم برده بود نفس خنده در سینه مان گره خورد. حسینی ای که به «حسینی گوسفند» معروف بود در مدرسه از بس که آرام بود داشت خط کش چوبی را بر سر و کله مرتضی می شکست. بعد که خط کش تکه تکه شد حسینی طرف را زیر باران سیلی گرفت، یقه اش را چسبید و پسرک بیچاره را با لگد از کلاس درس بیرون انداخت و بعد که در را بست «کره خر کثافت» ی از دهانش به بیرون جست.
یکی دیگر از ته کلاس بلند شد به اعتراض که آقا چرا فحش می دهید؟ که حسینی انگار که هنوز گرسنه کتک زدن ما باشد به طرف او هجوم برد. این هومن بدبخت هم به سرنوشت مرتضی دچار شد. حسینی که در را بست با همان لهجه شیرین شهرستانی اش که اینبار غضب از آن می بارید پرسید:«کس دیگه ای سوالی یا اعتراضی ندارد؟» و ما همگی که می دانستیم تا به اینجای کار صبح شنبه اول وقت همگی حداقل یک چک و لگد از محمدی ناظم دشت کرده ایم دچار خفقان مرگ شدیم.