آقای حسینی (۲)

به هر بد بختی ای بود درس را شروع کرد و داد هر کدام از شاگردان یک دو پاراگراف از کتاب تاریخ را بلند بلند بخوانند. نیم ساعتی که گذشت از قضیه و حال همگی به جا آمد دوباره حسینی مشغول صحبت شد و درس را توضیح داد. بعد پای تخته رفت تا با رسم یک دیاگرام حالی مان کند که در زمان ناصرالدین شاه چه نیروهای داخلی و خارجی به دربار ایران فشار وارد می کردند. وسط رسم دیاگرام بود که صدای بم داریوش که داشت این یک گندم مال من هرچه که دارم مال تو را می خواند سکوت کلاس را بر هم زد. بنده خدا حسینی مثل برق گرفته ها برگشت و نگاه پرسانش یک بار بر صورت تک تک همه ما مکث کرد. صدا مال واکمن جمال محبی بود که تازه خریده بودش و از دوستان نزدیک همان دو تائی بود که اول کلاس حسینی بیرون شان انداخته بود.
حسینی انگار که یک ببر گرسنه باشد به دنبال شکار به دنبال منبع صدا آرام به وسط کلاس آمد. صدا قطع شد ولی چند ثانیه بعد از دم پنجره سمت چپ دوباره صدای داریوش بود که سکوت کلاس را بر هم می زد. حسینی به طرف پنجره براق شد. با قطع صدا چشمان نجیب و جستجوگر شهرستانی اش دور کلاس گشت. اینبار صدا از پشت سر او می آمد. بچه های کلاس داشتند واکمن را در کلاس می گرداندند. حسینی برگشت ولی برخلاف تصور ما سر نیمکت نشینان که آماده بودیم برای چک و لگد، حسینی تلو تلو خوران رفت و روی صندلی اش نشست. صورتش سفید سفید شده بود. از آن شادابی گونه های قرمز بچه های شهرستان اثری نبود. همه یک لحظه مات و مبهوت توی چشمهای هم دیگر نگاه کردیم. به طور مبهمی فهمیده بودیم که اگر این بابا بلائی به سرش بیاید خونش پای همه ما است و خوش شانس باشیم که محمدی ناظم دک و پوزمان را خونین و مالین کند و از مدرسه با اردنگی بیرونمان بیاندازد و الا……
محمد فراهانی از آن گنده لات های کلاس با احتیاط از جایش بلند شد و رفت طرف حسینی و پرسید که آیا او حالش خوب است یا نه؟ حسینی بیچاره که نمی توانست صحبت کند با کله اشاره کرد که خوب است و محمد پرسید آقا آبی چیزی می خواهید که حسینی با چشم به طرف در اشاره کرد. محمد برای آوردن آب خارج شد و بعد با محمدی ناظم به کلاس بازگشتند. حسینی آب را که خورد و حالش کمی جا آمد محمدی ناظم کلاس را مرخص کرد و زیر بال حسینی را گرفت تا ببردش دفتر. بماند که شنبه چه بلائی بر سر کلاس آورد و چگونه از انضباط ثلث سوم همه هفت نمره کم کرد. بماند که جای لگدی که من از محمدی ناظم آن شنبه خوردم تا چهارشنبه درد می کرد و جای لگد خوردن بقیه هم به هکذا که لگدهایش معمولا یک بیست و چهار ساعت با ما بود و نه بیشتر اما اینبار فرق داشت. بقول یکی از بچه ها اینبار خیلی عاشقانه لگد به ماتحت ما زد!
هنوز بعد این همه سال صورت بی حال و چشم های بی رمق حسینی را بخاطر دارم. حتی وقتی که سالها بعد یک بار عمویم در حضور من و پسرش سکته خفیفی کرد و داشتیم می رساندیمش به بیمارستان پشت آن وانت پیکان قراضه همسایه شان همه اش صورت حسینی جلوی چشمانم بود. دیگر کسی حسینی را در آن مدرسه ندید. فقط از طریق آقای ناصری معلم دینی مان فهمیدیم که بنده خدا چند روزی خانه خوابیده بوده بخاطر حمله عصبی و بعد از آن رفته جبهه. هشت نه ماه بعد بود که در اواخر پائیز که وارد دبیرستان مان که دو تا کوچه آنطرف تر راهنمائی بود شدم برق از سه فازم پرید. حسینی در جبهه کشته شده بود، روی مین رفته بود و آن روز همه آن چند مدرسه اطراف تعطیل می کردند که بروند تشییع جنازه اش. وقتی از توی تابوت در آوردندش با همان لباس نظامی اش تا توی قبر بگذارندش به صورت سیاه شده اش نگاه کردم. همان حالی را داشت که آن روز روی صندلی کلاس داشت. یا حداقل من اینجور فکر کردم.
اصلا چرا امروز این خاطره را برایتان گفتم؟ آهان یادم آمد. امروز که روی صندلی ولو شده بودم و صدای جنگ آمریکا علیه ایران بود از هر سایت خبری که بازش می کردم نا خود آگاه روی صندلی محل کار انگار که وارد یک خواب مصنوعی شدم. همکارم که آمد جلوی میزم را دیدمش ولی نمی توانستم بفهمم که چه می گوید و چه می خواهد. بعد انگار که رنگ و روی من بد جوری پریده بود با دست من را گرفت و تکان داد و پرسید حالت خوب است؟ آب می خواهی برایت بیاورم؟ چرا جواب نمی دهی؟ و من یک باره صورت حسینی بد بخت از جلو چشمانم گذشت و حس کردم این حسینی است که روی این صندلی نشسته و آن محمد فراهانی است که دارد می پرسد آب می خواهی برایت بیاورم؟ با کله اشاره کردم که چیزی نیست. نا مطمئن رفت به اتاقش. بلند شدم بروم آبی بخورم. توی راه تا آبدارخانه محل کار دست خودم نبود ولی داشتم گریه می کردم! مرد گنده نره خر! دو تا از همکارانم که اشک را روی صورتم دیدند تا توی آبدارخانه همراهم آمدند. بعد که صورتم را شستم و آبی خوردم رئیس مان زیر بغلم را گرفت و آورد پشت میزم (عین محمدی ناظم که زیر بغل حسینی را گرفته بود). بنده خدا حسابی هول کرده بود. مدام از من می پرسید چی شده؟ کسی از بستگانت بلائی برسرش آمده؟ و من با بغض نگاهش می کردم. نمی توانستم حالی اش کنم که بله تمام بستگان من،‌ همه آن هفتاد میلیونی که در ایران هستند قرار است بلائی سرشان بیاید. نمی فهمید حرفم را و من هم هیچ نگفتم. فقط نگاهش کردم. بغضم را خوردم و بعد نشستم پای دستگاه که یک پست کوتاه طنز بنویسم بلکه خودم لبخندی بزنم، یک خاطره تراژدی طولانی دو قسمتی نوشتم! دارم به حسینی بیچاره فکر می کنم که دیگر به مدرسه ما باز نگشت.
Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: