امیدوارم جنگ نشود

در ایام جوانی که تازه با عیال ازدواج کرده بودیم، یک شب هر دو تصمیم گرفتیم که گنده لات بازی در‌آوریم و آخر شب پای یک فیلم ترسناک مهیج بنشینیم و تخمه بخوریم و بعد بخوابیم! فیلم که تمام شد این حقیر به زحمت می‌توانست چشمانش را باز نگاه دارد ولی ظاهرا عیال تازه می‌خواست که درباره فلیم صحبت کنیم. علی ایحال (باز عربی!!!) یک چند جمله‌ای بین ما رد و بدل شد و بعد رفتیم که بخوابیم. اینجانب که سر به بالین نگذاشته وارد عالم خواب شدم و تا صبح یک نفس -بقول عیال، صبح فردای آن شب- کپه مرگ‌مان را گذاشتیم. صبح که بیدار شدیم دیدیم عیال نیست! رفتیم به اتاق نشیمن و دیدیم که عیال گوشه اتاق چنبره زده و نگاهش را دوخته به دیوار مقابل. کاشف به عمل آمد که اینجانب که شبانگاه به دنبال دختر شاه پریان روان گشته‌بودم،‌ عیال هنوز در فکر صحنه‌های تکه تکه شدن آدمها در فیلم به دست خون‌آشام و جنازه‌های نیمه‌پوسیده و از این دست بوده‌اند. هرچه آمده‌اند بخوابند نتوانسته‌اند. اضافه کنید به همه اینها خرخر دیزل گونه! بنده را تا بفهمید که چرا ناچار شدم علیرغم نداشتن پول، یک مسافرت چهار پنج روزه به شمال جور کنم، هم محض عذرخواهی که کپه مرگ‌مان را (بقول عیال) گذاشته بودیم و انگار نه انگار که ایشان هم آدم هستند و هم بهبود اوضاع روحی عیال که یک دو روز دیگر نیز خاطره صحنه‌های ترسناک فیلم دست از سرش بر نمی‌داشت. خدا را شکر که به خیر گذشت ولی آن فیلم لعنتی بیش از پانصدتومان هزینه اجاره‌اش یک بیست هزار تومنی خرج روی دست ما گذاشت (بدون احتساب چهار پنج روز پول در نیاوردن در زمان مسافرت که می‌شد به حساب آن زمان حدود پنجاه هزار تومان). حالا اینها همه‌اش بماند و بگذریم که ته دل چقدر به عیال بنده‌خدا پوزخند زدیم!
دیشب که بیکاری و خود گنده لات بینی بد جوری به «ایگو»‌ی ما فشار آورده بود، گفتیم برویم روی اینترنت یک چرخی بخوریم توی این سایتهائی که تصاویر مشمئز کننده از همان نوع دراکولائی آن دارند. البته از نوع طبیعی آن. لینک به لینک رفتیم (قدیمها می گفتند منزل به منزل، ولی الان شده لینک به لینک!) تا رسیدیم به یک سایتی که تصاویر صحنه‌های قتل یا حادثه را داشت، آن تصاویری که هیچ‌کجا نمی‌بینیدشان. کله طرف در اثر رفتن زیر قطار کنده شده بود و به مغز آن یکی تبر زده بودند و دیگری در وان حمام خانه‌شان سکته‌ کرده و هشت نه ماهی توی آب پوسیده بوده و از این دست. حالم بهم خورد. ولی از آنجا که ژن خیره‌سری و سرتق بازی (درست نوشتم «سرتق» را؟) اولین ژنی است در زمان جنینی ما (خانواده‌ ما) که شروع به تکثیر خود می‌کند روی لینک‌های دیگر هم کلیک کردیم. چندتا فیلم بود از تکه تکه شدن آدمها در جنگ‌ها و بمب گذاری‌ها و امثالهم. حالم به هم خورد. اشتباه نکنید، واقعا داشتم بالا می‌آوردم. رفتم توی سوز و سرمای پانزده شانزده درجه زیر صفر تول بالکن خانه تا بلکه هوای تازه حالم را بهتر کند. افاقه نکرد. سیگار نیز کمکی نکرد. الکل وامانده که همیشه در این مواقع پادزهر است اینبار بقول قدیمی‌ها صفرا افزود و حالم را بدتر کرد. قطعات تکه تکه شده بدن انسان سر صحنه‌های بمب‌گذاری و در میدان جنگ از جلوی چشمم دور نمی‌شد. هر بار یاد‌آوری نا خودآگاه آنچه که دیده بودم باعث می‌شد که حالت دل به هم خوردگی‌ام تشدید گردد. خلاصه بعد سه ساعت دوام نیاوردیم و دویدیم به سمت توالت و خوشبختانه به موقع رسیدیم به آن باغ دلگشا!!!
شب هم تا صبح با کاووس‌های همان بنده خدا‌هائی که گوشت تن‌شان کباب شده بود انگار که گوشت بز است فقط به این گناه که داشته‌اند از خیابان می‌‌گذشته‌اند گذشت. چقدر هم که توی عالم خواب و بیداری خود را سرزنش کردم که آخر ای حمار (همان الاغ است منتها به عربی آن!) تو خودت خوشت می‌آید که الکی الکی تکه تکه شوی و بعد دیگری بیاید و محض تفریح و تفنن و خود گنده لات بینی بین عکسهای تو روی اینترنت بچرخد؟ آلبوم عکس عروسی که نیست! کلی هم در همان عالم خواب و بیداری از صاحبان آن عکس‌ها طلب بخشش کردم. صبح که بیدار شدم انگار که دو شبانه روز است نخوابیده‌ام. خسته و پریشان. نعشم را به سر کار کشیدم. حالا مگر آن صحنه‌‌ها از جلوی چشمانم دور می‌شد؟ نزدیک بود بخاطر حواس پرتی بکوبم پشت یک تویوتای ۲۰۰۷ نوی نو. عجب … خوردم ها!
بعدش وسط راه بودم که زنگ زنگ موبایلم (=تلفن همراه) در آمد. پسر عمه‌ام بود از ایران. به او گفتم که مراقب باشد و درصورت پیش آمدن جنگ احتمالی خوب از خودش و خانواده عمه‌ام محافظت کند. خندید و گفت بابا کدوم جنگ؟ اینها همه‌اش حرف است. نفهمیدم به او چه گفتم و با چه لغاتی نواختمش. فقط بالاتنه سوخته آن بنده خدائی که خمپاره خورده بود وسط اتوبوسش و وی آویزان شده بود از پنجره اتوبوس مدام جلوی چشمانم بود. واقعا امیدوارم جنگ نشود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: