Archive for ژانویه 2007

کشتن دشمن یا خود؟

ژانویه 25, 2007
یکی از دوستان جبهه رفته در زمان جنگ تعریف می‌کرد که در گروهان آنها یک جوانکی بوده که مدام با فرمانده گروهان کل‌کل می‌کرده و هرچه می‌شده می گفته حاجی مهم نیست به فیض شهادت می‌رسیم.
یک بار که فرمانده گروهان داشته برای بچه‌ها نقشه عملیات را توضیح می‌داده و اینکه باید این کار را بکنند و آن کار را بکنند و از آتش تیربار دشمن پرهیز کنند و مراقب خمپاره ها باشند و از این قبیل، باز این پسره در می‌آید و می گوید که مهم نیست،‌ به فیض شهادت می رسیم. حاجی فرمانده گروهان که گرم توضیح دادن عملیات چند ساعت بعد بوده و ظاهرا گروهانش نقش حساسی را قرار بوده ایفا کند ناگهان از کوره به در می رود و با همان لهجه یزدی اش خطاب به طرف می‌گوید: «آقا جان ما آمده‌ایم اینجا با دشمن بجنگیم. تو اگر آمده‌ای اینجا خودکشی کنی اشتباه آمده‌ای. ما می‌خواهیم دشمن را بکشیم نه خودمان را. خیلی دلت می‌خواهد شر خودت را از سر این گروهان و من کم کنی؟ بسم الله،‌ چند ثانیه کله‌ات را از بالای این خاکریز بگیر بالا تا به فیض شهادتت برسی ما را هم از دست خودت راحت کنی که حواسمان را متمرکز عملیات و شکست دادن دشمن کنیم. زنده تو است که می‌تواند دشمن را بکشد و بترساند و فراری دهد و الا مرده تان که خاصیتی ندارد. سوار تانک شان می شوند و از روی جنازه شما می‌گذرند و کک‌شان هم نمی‌گزد. سپاه حق سرباز می‌خواهد نه جنازه».
Advertisements

تغییر

ژانویه 24, 2007
داشتم یک مقاله می نوشتم درباره اینکه مردم ما چرا با سیاست کاری ندارند که در یکی از بندهای مقاله دیدم مطلب این بند خودش به خودی خود یک مقاله کامل می تواند بشود. قید مطب اصلی را زدم تا بعدا سر فرصت بنگارمش. اما این پست مربوط است به «تغییر». سعی کرده ام تا حد امکان فشرده اش کنم که مطلب به درازا نکشد:
——————————–
کم نشنیده ایم این جمله یا مشابهات آن را که: «مردم ما تحت فشار حکومت دست و بال شان برای هر تغییری بسته است». راستش من از بیخ و بن با این نظر مخالف هستم. چرا؟ الان عرض می کنم.
از آنجائی که مردم ما تنها راهی که برای تغییر (یا حتی تائید) یک سیستم اجتماعی می شناسند آمدن به خیابان است و استفاده از زور، البته که نه حکومت فعلی ایران که هیچ حکومت دیگری در دنیا هم اجازه انجام کاری به آنها نمی دهد. به محض اینکه صحبت از ایجاد تغییر در کشور می شود سریع می گویند تو می خواهی ما را بفرستی جلوی گلوله. اصلا نمی دانم چرا تغییر در کشور من مترادف با گلوله و تنبیه است؟ اگر من می خواهم با این دختر ازدواج کنم (=تغییری در زندگی ام پدید آورم) سریعا خانواده من یا او مخالفت می کنند و بعضا اقدامات تنبیهی به مرحله اجرا می گذارند. اگر مدل موهای تان را (آقایان) یا لباس تان را (خانمها) تغییر بدهید دوستان و آشنایان آنقدر متلک و حرف بیخود بارتان می کنند که از کرده پشیمان گردید. نظر من برای اینکه کلاس درس بهتر اداره شود با تنبیه مدیر (حد اقل آن ریشخند) مواجه می شود چرا که من دانش آموزم و هیچ نمی دانم. به تغییراتی که دور و برتان اتفاق افتاده و به نوعی شما درگیر آن بوده اید فکر کنید. می بینید در اکثر مواقع به ازای هر تغییری که خواهانش بوده اید مجازاتی در موردتان اعمال شده. نه تنها انرژی گذاشته اید برای تغییر بلکه پاسوز مجازاتش هم شده اید. مثلا به نانوا گفته اید که اکبر آقا خارج از نوبت به دوستانت نان نده و در نتیجه اکبر آقا فردا دیگر جواب سلام تان را نداده یا نان غیر قابل خوردن دست شما داده. معلوم است در چنین جامعه ای که حتی تغییر مدل موهای سرت با مجازات دوستان تان همراه است اگر خواهان تغییرات سیاسی کلی باشید باید با گلوله جواب بگیرید.
اگر ما خواهان تغییر در ارکان بالای مدیریتی جامعه مان هستیم ابتدا باید یاد بگیریم که واکنش خودمان به تغییر به عنوان یک پدیده کلی و بعد نسبت به آن تغییراتی که خواهانش هستیم چیست. اگر من نمی پذیرم که فرزند نوجوان من کلاس نقاشی برود که «نتیجه حاج محمد عطری را چه به نقاشی و این قرطی بازی ها» پس نخواهم توانست با تغییر کنار بیایم. در دنیائی که کامپیوتر دارد به تمام سوراخ سنبه های زندگی افراد وارد می شود اگر من بگویم «ای بابا من پنجاه ساله که تا به حال بدون کامپیوتر زندگی کرده ام از این به بعد هم یک جوری سر می کنم» آنوقت معلوم می شود که دارم درمقابل پدیده «تغییر» جبهه می گیرم. اگر من خواهان این هستم که مدیرم با من بهتر برخورد کند و لحن بهتری را به کار گیرد (یک تغییر خاص) واکنش من چه خواهد بود؟ بر سر و کول مدیر سوار خواهم شد که «به مرده که رو بدهی به کفنش …..»؟
تغییر چیزی نیست که از بالا به پائین جامعه بغلطد بلکه بالعکس از پائین به بالا می رود. تغییر انرژی نیاز دارد همین است که نشانگر حرکت رو به بالای تپه است.
همه ما تا به حال درگیر تغییر در زندگی خصوصی مان بوده ایم، تلاش کرده ایم وزن کم کنیم،‌ سیگار را کنار بگذاریم، فلان خصوصیت اخلاقی مان را عوض کنیم و …. همه ما وزن سنگین مخالفت با تغییر را در داخل خود و یا حتی در خارج از خود حس نموده ایم. باید تا می توانیم کمک کنیم به خودمان و دیگران تا تغییراتی که مایل هستند را به راحتی و با انرژی کمتر انجام دهند. زور زیاد زدن برای هل دادن ماشین چندان کارا نیست. بهتر است ابتدا ماشین را خلاص کنیم و بعد با احتیاط ترمز دستی آن را بخوابانیم. آنوقت می توان با زور حتی یک نفر هم ماشین را تکان داد.
ما در درون خود از تغییر واهمه داریم. چرا؟ چون نمی شناسیم که این «تغییر» ما را به کدام سمت و سو می برد. به دیگر سخن ما از شرایط اطرافمان درک درستی نداریم که اولا بدانیم نیاز به تغییر داریم (مثلا خود را چاق نمی دانیم که فکر کنیم نیاز به وزن کم کردن داریم) دوما قدرت دید ما اجازه نمی دهد که ما ببینیم با ایجاد این تغییر به کجا خواهیم رسید (کم کردن وزن به من چه مزیتی می دهد؟). پس اولین گام در جهت بهبود این است که با مطالعه محیط اطرافمان تا می توانیم دید خود را باز کنیم و ببینیم تا چه مقدار به تغییر نیاز داریم. این باز شدن دید باعث می گردد که بتوانیم جهت و میزان تغییر مورد نیاز را هم درست تخمین بزنیم و دقیقا بفهمیم که با ایجاد این تغییر به کجا خواهیم رسید.
بیائید قبل از ایجاد هرگونه تغییر به مطالعه دقیق محیط و شرایط اطرافمان بپردازیم. مطمئن باشید در آن صورت تغییر موفقی در انتظارتان است.

قوه مجریه، قوه مقننه، گوجه فرنگی

ژانویه 23, 2007
داشتم با همکارانم خدا حافظی می کردم که بیایم خانه دیدم «جیمز» من را صدا می کند. فهمیدم که باز سر خاورمیانه است. این بنده خدا یکی از فک و فامیل های نامزدش در آمریکا سرباز است و در ماموریت عراق به سر می برد. از همان ده دوازده ماه پیش که «جیمز» دوست دخترش را به «نامزد» آپ گرید کرد با دقت تمام خبرهای خاورمیانه را دنبال می کند.
وقتی وارد دفترش شدم خیلی مودبانه به من گفت که یک چیزی را نمی فهمد. پرسیدم چه چیز را؟ گفت امروز رئیس جمهور ایران رفته بوده به مجلس ایران؟ گفتم بله. گفت بصورت رسمی رفته بوده یا غیر رسمی؟ گفتم بصورت کاملا رسمی برای ارائه بودجه سال آینده شمسی مملکت. گفت ببخشید که من می پرسم ها ولی رئیس جمهور در ایران چکاره است؟ یعنی حدود و اندازه های قدرتش تا چه حد است؟ گفتم که رئیس قوه مجریه است و مسئول اجرای کارهای مملکت می باشد. درضمن طبق قانون اساسی دومین شخص پرقدرت مملکت است پس از رهبری. پرسید حدود اختیارات مجلس چیست؟ گفتم رئیس مجلس بالاترین مقام قوه مقننه در کشور است.
دیدم که دارد به صفحه مانیتورش نگاه می کند و با من من می خواهد سوالی بپرسد. گفتم بگو، ناراحت نباش. با خجالت پرسید که ببین من این را نمی فهمم که وقتی رئیس قوه مجریه به صورت رسمی به مجلس می رود «گوجه فرنگی» این وسط چه نقشی دارد؟
بعد مانیتورش را گرداند و خبر را نشانم داد! قضیه اینکه نمایندگان پرسیده بودند که چرا گوجه 3000 تومان است و احمدی نژاد گفته بود نخیر 1200 تومان است در میدان تره بار محله ما را واو به واو ترجمه کرده بودند لاکردارها و وسط خبرهای یاهو (اگر اشتباه نکنم) گذاشته بودندش! نگاه درمانده و پرسوالش را به من دوخت و منتظر جواب ماند. با تته پته گفتم خوب این یک ….یک…. می دانی یک….آهان،….. این یک مثال بود که نمایندگان مردم برای رئیس جمهورزدند تا از خرابی وضع تورم گلایه کرده باشند.
قانع نشد. پرسید مگر در ایران دولت مسئول گوجه فرنگی است؟ پس کارهای دیگرش را که می کند؟ برنامه های کلان کشور را که تعیین و نظارت می کند؟ آیا برای همه سبزیجات و میوه ها اینگونه است؟ مثلا سیر یا سیب زمینی؟ درثانی مگر ایران وزیر بازرگانی و کشاورزی و این حرفها ندارد که از رئیس جمهور که رسما در مجلس است برای ارائه بودجه نرخ گوجه فرنگی را می پرسند. قاعدتا باید در مجلس از نرخ تورم و این حرفها صحبت کنند نه نرخ گوجه فرنگی.
دیدم راست می گوید ولی ذهن غربی او نمی تواند وضعیت اقتصاد و سیاست ما را درک نماید. ادامه داد حالا او چرا با نمایندگان دهن به دهن شده؟ فکر می کنم می بایست بگوید که قضیه را با وزرا یا مشاوران کشاورزی اش مطرح می کند و آنان به مجلس پاسخ خواهند داد. دیدم ای بابا این طرف خیلی قضیه را جدی گرفته. البته حق هم دارد وقتی مشروح این بگو مگو توی یاهو منتشر شده پس لابد خبر مهمی بوده که آمده (ازدید او البته!)
گفتم ببین من باید بروم دیرم شده کاری نداری؟ فردا برایت همه چیز را توضیح می دهم. گفت وایسا یک لحظه، آقای رئیس جمهورتان گفته اند که در محله ایشان گوجه 1200 تومان است، حالا اگر کسی نتوانست به محله ایشان برود تا گوجه بخرد یا در شهرهای دیگر بود چه؟ آیا آنجا هم همین قیمت است؟ نماینده مجلس که می گوید این محصول 3000 واحد پول شماست (طفلک خیال کرده تومان واحد پول ایران است!) ادعای او با پاسخ رئیس جمهور دقیقا 250 درصد تفاوت دارد. این خیلی عجیب است. نماینده نمی تواند حرف الکی بزند چون در پرونده اش ثبت می شود و دور دیگر مردم به حزب او و خود او رای نمی دهند! رئیس جمهور هم همینطور، اگر چیزی را بدون حساب بگوید حزبش دیگر او را کاندید نمی کند! (طرز تفکر را حال می کنید جان من؟)
دیدم دیگر دارد کلافه ام می کند. گفتم ببین آقاجان من باید بروم کار و زندگی دارم. فردا صبح مثل بچه آدم یک قهوه بزرگ برای من بخر با کیک یزدی (اینجا به آن «مافین» می گویند!) تا بنشینم یک ده دقیقه ای برایت حسابی توضیح بدهم همه چیز را.
می دانید چه است؟ هی دارم فکر می کنم که فردا جواب این بابا را چه بدهم. آخر رئیس قوه مجریه چه ربطی دارد به گوجه فرنگی آن هم وسط جلسه رسمی قوه مقننه؟ من مخالف سوال و جواب از مسولین نیستم ولی خوب چطور به این بابا حالی کنم در ایران چه خبر است؟

آقای حسینی (۲)

ژانویه 23, 2007
به هر بد بختی ای بود درس را شروع کرد و داد هر کدام از شاگردان یک دو پاراگراف از کتاب تاریخ را بلند بلند بخوانند. نیم ساعتی که گذشت از قضیه و حال همگی به جا آمد دوباره حسینی مشغول صحبت شد و درس را توضیح داد. بعد پای تخته رفت تا با رسم یک دیاگرام حالی مان کند که در زمان ناصرالدین شاه چه نیروهای داخلی و خارجی به دربار ایران فشار وارد می کردند. وسط رسم دیاگرام بود که صدای بم داریوش که داشت این یک گندم مال من هرچه که دارم مال تو را می خواند سکوت کلاس را بر هم زد. بنده خدا حسینی مثل برق گرفته ها برگشت و نگاه پرسانش یک بار بر صورت تک تک همه ما مکث کرد. صدا مال واکمن جمال محبی بود که تازه خریده بودش و از دوستان نزدیک همان دو تائی بود که اول کلاس حسینی بیرون شان انداخته بود.
حسینی انگار که یک ببر گرسنه باشد به دنبال شکار به دنبال منبع صدا آرام به وسط کلاس آمد. صدا قطع شد ولی چند ثانیه بعد از دم پنجره سمت چپ دوباره صدای داریوش بود که سکوت کلاس را بر هم می زد. حسینی به طرف پنجره براق شد. با قطع صدا چشمان نجیب و جستجوگر شهرستانی اش دور کلاس گشت. اینبار صدا از پشت سر او می آمد. بچه های کلاس داشتند واکمن را در کلاس می گرداندند. حسینی برگشت ولی برخلاف تصور ما سر نیمکت نشینان که آماده بودیم برای چک و لگد، حسینی تلو تلو خوران رفت و روی صندلی اش نشست. صورتش سفید سفید شده بود. از آن شادابی گونه های قرمز بچه های شهرستان اثری نبود. همه یک لحظه مات و مبهوت توی چشمهای هم دیگر نگاه کردیم. به طور مبهمی فهمیده بودیم که اگر این بابا بلائی به سرش بیاید خونش پای همه ما است و خوش شانس باشیم که محمدی ناظم دک و پوزمان را خونین و مالین کند و از مدرسه با اردنگی بیرونمان بیاندازد و الا……
محمد فراهانی از آن گنده لات های کلاس با احتیاط از جایش بلند شد و رفت طرف حسینی و پرسید که آیا او حالش خوب است یا نه؟ حسینی بیچاره که نمی توانست صحبت کند با کله اشاره کرد که خوب است و محمد پرسید آقا آبی چیزی می خواهید که حسینی با چشم به طرف در اشاره کرد. محمد برای آوردن آب خارج شد و بعد با محمدی ناظم به کلاس بازگشتند. حسینی آب را که خورد و حالش کمی جا آمد محمدی ناظم کلاس را مرخص کرد و زیر بال حسینی را گرفت تا ببردش دفتر. بماند که شنبه چه بلائی بر سر کلاس آورد و چگونه از انضباط ثلث سوم همه هفت نمره کم کرد. بماند که جای لگدی که من از محمدی ناظم آن شنبه خوردم تا چهارشنبه درد می کرد و جای لگد خوردن بقیه هم به هکذا که لگدهایش معمولا یک بیست و چهار ساعت با ما بود و نه بیشتر اما اینبار فرق داشت. بقول یکی از بچه ها اینبار خیلی عاشقانه لگد به ماتحت ما زد!
هنوز بعد این همه سال صورت بی حال و چشم های بی رمق حسینی را بخاطر دارم. حتی وقتی که سالها بعد یک بار عمویم در حضور من و پسرش سکته خفیفی کرد و داشتیم می رساندیمش به بیمارستان پشت آن وانت پیکان قراضه همسایه شان همه اش صورت حسینی جلوی چشمانم بود. دیگر کسی حسینی را در آن مدرسه ندید. فقط از طریق آقای ناصری معلم دینی مان فهمیدیم که بنده خدا چند روزی خانه خوابیده بوده بخاطر حمله عصبی و بعد از آن رفته جبهه. هشت نه ماه بعد بود که در اواخر پائیز که وارد دبیرستان مان که دو تا کوچه آنطرف تر راهنمائی بود شدم برق از سه فازم پرید. حسینی در جبهه کشته شده بود، روی مین رفته بود و آن روز همه آن چند مدرسه اطراف تعطیل می کردند که بروند تشییع جنازه اش. وقتی از توی تابوت در آوردندش با همان لباس نظامی اش تا توی قبر بگذارندش به صورت سیاه شده اش نگاه کردم. همان حالی را داشت که آن روز روی صندلی کلاس داشت. یا حداقل من اینجور فکر کردم.
اصلا چرا امروز این خاطره را برایتان گفتم؟ آهان یادم آمد. امروز که روی صندلی ولو شده بودم و صدای جنگ آمریکا علیه ایران بود از هر سایت خبری که بازش می کردم نا خود آگاه روی صندلی محل کار انگار که وارد یک خواب مصنوعی شدم. همکارم که آمد جلوی میزم را دیدمش ولی نمی توانستم بفهمم که چه می گوید و چه می خواهد. بعد انگار که رنگ و روی من بد جوری پریده بود با دست من را گرفت و تکان داد و پرسید حالت خوب است؟ آب می خواهی برایت بیاورم؟ چرا جواب نمی دهی؟ و من یک باره صورت حسینی بد بخت از جلو چشمانم گذشت و حس کردم این حسینی است که روی این صندلی نشسته و آن محمد فراهانی است که دارد می پرسد آب می خواهی برایت بیاورم؟ با کله اشاره کردم که چیزی نیست. نا مطمئن رفت به اتاقش. بلند شدم بروم آبی بخورم. توی راه تا آبدارخانه محل کار دست خودم نبود ولی داشتم گریه می کردم! مرد گنده نره خر! دو تا از همکارانم که اشک را روی صورتم دیدند تا توی آبدارخانه همراهم آمدند. بعد که صورتم را شستم و آبی خوردم رئیس مان زیر بغلم را گرفت و آورد پشت میزم (عین محمدی ناظم که زیر بغل حسینی را گرفته بود). بنده خدا حسابی هول کرده بود. مدام از من می پرسید چی شده؟ کسی از بستگانت بلائی برسرش آمده؟ و من با بغض نگاهش می کردم. نمی توانستم حالی اش کنم که بله تمام بستگان من،‌ همه آن هفتاد میلیونی که در ایران هستند قرار است بلائی سرشان بیاید. نمی فهمید حرفم را و من هم هیچ نگفتم. فقط نگاهش کردم. بغضم را خوردم و بعد نشستم پای دستگاه که یک پست کوتاه طنز بنویسم بلکه خودم لبخندی بزنم، یک خاطره تراژدی طولانی دو قسمتی نوشتم! دارم به حسینی بیچاره فکر می کنم که دیگر به مدرسه ما باز نگشت.

آقای حسینی (۱)

ژانویه 23, 2007
یک آقای حسینی ای بود در مدرسه ما که بنده خدا آچارفرانسه درس می داد. هروقت هرکلاسی معلم نداشت این بنده خدا بود که به سر آن کلاس فرستاده می شد. همه چیز هم درس می داد از ریاضیات گرفته تا علوم تجربی و تا جغرافی و حتی چند باری دیدمش سر کلاس ورزش و حتی کلاس صوت و تجوید قرآن (این کلاس فوق برنامه بود ولی گاهی که معلمش نمی آمد این آقای حسینی بود که به بچه ها درس می داد).
خوب یادم هست ما هم دیگر کلاس سوم راهنمائی بودیم و برای خود ارشدیتی در مدرسه قائل. آنوقت ها واکمن یک چیز تازه بود در جامعه (مثل آی پاد کنونی) و همه نداشتندش و گران بود و یکی از بچه ها واکمن خریده بود و با هزار ترس و لرز به مدرسه آورده بود تا نشان دوستانش بدهد. اواسط اردیبهشت بود که ما زنگ آخر روز پنجشنبه به انتظار معلم تاریخ نشسته بودیم که دیدیم آقای حسینی وارد کلاس شد. این بنده خدا یکی از آن جوانهای پاک و ناز شهرستانی بود که هنوز در همه چیزش همان حجب و حیای شهرستانی ها را می توانستی ببینی. ما هم یک مشت بچه لات و لوت تهرانی بزرگ شده یکی از محلات خفن تهران که بچه های پانزده شانزده ساله شان چند تا بخیه در بدن داشتند و چندتائی شان تراشیدگی سر زمان زندان و زمان سربازی شان یا از این ور یا از آن ور به هم وصل می شد. درس خوان کلاس شان و سوسول شان من بودم با معدل چهارده پانزده و شرح دعواها که برایتان ذکر کرده ام! آن روز این طفلک حسینی کتی که پوشیده بود قدری برایش بزرگ بود و وقتی نگاهش می کردی با آن قامت کوتاه و پیراهن بی یقه آخوندی و ریش کم پشتش (که هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود فقط) ظاهری پیدا کرده بود مناسب برای اینکه یک مشت بچه گنده لات تهرانی به او بخندند و سر به سرش بگذارند.
متلک ها شروع شد و این بنده خدا زیر سبیلی درشان کرد. مشغول گفتن درس تاریخ شد و از ناصرالدین شاه شروع کرد. ناگاه یکی از بچه ها خیلی موقر و متین دستش را بالا برد و پرسید آقا راست می گویند آقا محمد خان قاجار ….. نداشته؟ کلاس با خنده بچه ها روی هوا رفت. بیچاره حسینی چقدر رنگ به رنگ شد و با کوبیدن خط کش چوبی به میز سعی در آرام کردن کلاس نمود. بیچاره خیلی دموکرات منش بود. کسی تا آن زمان یاد نداشت که روی بچه ها دست بلند کرده باشد. همیشه هم به ناظم با همان لهجه شهرستانی اش می گفت که آقای محمدی این بچه ها را نزن. اشکال شرعی دارد. دیه سرخ شدن پوست شان به گردنت می افتد ها. خلاصه کلاس که آرام شد مشغول توضیح شد که چه بلائی بر سر آقا محمد خان آمده که دیگری بدون بلند کردن دست پرسید ……. یعنی چه؟ و اینبار خود من آنقدر غش و ریسه رفتم که نفهمیدم چقدر خندیدیم. فقط وقتی به حسینی بیچاره نگاه کردم دیدم رنگش مثل ماست شده. مجددا مشغول توضیح سوال اول شد که باز این دومی پرسید آقا اجازه، …… که گفتید یعنی چه؟ همان …. است؟ و قبل از موج دیگر انفجار خنده، سومی از آن سوی کلاس با صدای بلند اسم مرسوم و متداول این عضو بدن آقایان را گفت. هنوز یک دو قهقهه نزده بودیم که با دیدن چهره سرخ حسینی که به طرف همین شاگرد آخری هجوم برده بود نفس خنده در سینه مان گره خورد. حسینی ای که به «حسینی گوسفند» معروف بود در مدرسه از بس که آرام بود داشت خط کش چوبی را بر سر و کله مرتضی می شکست. بعد که خط کش تکه تکه شد حسینی طرف را زیر باران سیلی گرفت، یقه اش را چسبید و پسرک بیچاره را با لگد از کلاس درس بیرون انداخت و بعد که در را بست «کره خر کثافت» ی از دهانش به بیرون جست.
یکی دیگر از ته کلاس بلند شد به اعتراض که آقا چرا فحش می دهید؟ که حسینی انگار که هنوز گرسنه کتک زدن ما باشد به طرف او هجوم برد. این هومن بدبخت هم به سرنوشت مرتضی دچار شد. حسینی که در را بست با همان لهجه شیرین شهرستانی اش که اینبار غضب از آن می بارید پرسید:«کس دیگه ای سوالی یا اعتراضی ندارد؟» و ما همگی که می دانستیم تا به اینجای کار صبح شنبه اول وقت همگی حداقل یک چک و لگد از محمدی ناظم دشت کرده ایم دچار خفقان مرگ شدیم.

فرخ و ترقه اش (۲)

ژانویه 22, 2007
خلاصه پسران آقا ناصر خرد خرد خرت و پرت چهارشنبه سوری می آوردند و در محل پخش می کردند و پول آن را صرف مصارف دود و دم خود می نمودند. در این میان فرخ هم واسطه بر و بچه های هم سن خودش با برادرانش شده بود. بچه ها به او سفارش می دادند و او از برادرانش می خرید (یا اکثرا کش می رفت) و یک چیزی هم خودش روی قیمت ترقه و فشفشه می کشید و می داد دست بچه ها.
این ادامه داشت تا یک روز که ظاهرا آقا ناصر (که دیکتاتور بزرگ خانه شان بود) فرخ را از این کار نهی می کند به دو دلیل یک اینکه دلش نمی خواست ته تغاری اش خدای ناکرده با این ترقه فشفشه ها در جیب و در کیف مدرسه بلائی بر سرش بیاید و دوم اینکه می گفته این بچه نا آرام است و نمی فهمد دارد چکار می کند. اگر با کسی دعوایش شود یا سر به سر کسی بگذارد با ترقه، حساب من و خانواده ما با کرام الکاتبین است و او را به دارالتادیب می فرستندش که هجده سالش نشده و من را به پشت میله ها که قیم او هستم. فرخ حق ندارد دست به ترقه و فشفشه بزند. یک دو روزی زندگی به همین روال می گذشته که ناگهان معلوم نیست از کجا فرخ یک ترقه بسیار بزرگ پیدا می کند (ویا از سرهم کردن کوچکترها می سازد) و برای اذیت کردن پدرش که بخاطر چاقی نمی توانسته زیاد تر و فرز باشد گوشه آن را نشان پدر می دهد و پس از فرار از خانه همانجا می ایستد به رجز خوانی و بچگی کردن. پدر که به او نزدیک می شود، به سبک فیلم های وسترن تهدید می کند که ترقه را خواهد ترکاند.
اهل محل به دور این پدر و پسر جمع شده بودند و پدر کلافه از دست پسر چاک دهان (نداشته اش البته!) را کشیده بود و داشت هر آنچه از دهانش در می آمد نثار فرزند ته تغاری اش می کرد. فرخ هم مدام این طرف و آن طرف می پرید و می گفت که نمی توانی من را بگیری و اگر می توانی بپر من را بگیر و از این بازیگوشی ها. جالب اینکه هیچکس را هم جرات نزدیک شدن به آن پسر با آن ترقه گنده که به زور در دستش جا می گرفت نبود. چند دقیقه ای که این موش و گربه بازی ادامه پیدا می کند آمپر آقا ناصر بالا می رود و بدون اینکه بفهمد چکار دارد می کند به سمت فرخ حمله ور می شود و می پرد روی او. فرخ هم قبل از زمین خوردن دستش را می برد عقب و ترقه را به سمت شیشه آشپزخانه خودشان که رو به کوچه بود پرتاب می کند. با صدای مهیبی ترقه در آشپزخانه شان می ترکد. چند ثانیه بعد کپسول گاز خانگی شان هم با خراب کردن دیوار آشپزخانه اعلام موجودیت می نماید.
پرتاب شیشه خورده و موج انفجار باعث می شود که چند تنی از همسایگان مجروح شوند. خوشبختانه آمبولانس و ماشین آتش نشانی به موقع رسیدند (از معجزاتی که تا مدتها بر سر زبان اهل محل بود که چطور و چگونه این اتفاق نادر افتاده!) و توانستند مرجانه خانم را با سوختگی شصت درصد زنده نجات دهند و مریم شدیدا شوکه شده که قادر به صحبت نبود را با دستان سوخته از لابلای خرابه های دیوار داخلی آشپزخانه بیرون بکشندش. آقا ناصر که ظاهرا شانس آورده بود و وسط زمین و هوا و قبل از رسیدن به فرخ دچار سکته قلبی شده بود را نیز سریعا با ماساژ قلبی از چنگ عزرائیل رهاندند. پلیس البته در ته سطل برنج آشپزخانه یک دو بسته گرد سفیدی یافت که باعث شد پسر بزرگ خانواده مجددا سر از زندان قصر در آورد. از اتاق نیمه ویران پسر وسطی هم هفت هشت ضبط ماشین به دست آمد که باعث ملحق شدن وی به اخوی بزرگترشان گشت.
و اما فرخ، در اثر سقوط هیکل سنگین آقا نادر بر روی وی، سر فرخ به لبه پله در خانه روبروئی که تمام شیشه های شان خرد شده بود اصابت می کند و ضربه مغزی می شود. آخرین بار که دیدیمش روی برانکار اورژانس آرام گرفته بود. از آن روز به بعد دیگر کسی هیچیک از اعضای خانواده «مستحبیان» را در کوچه ما ندید الا دائی و عموی بچه های شان که آمدند و اسباب اثاث سوخته و نیم سوخته را بار کامیون کردند و بردند. چند وقت بعدش هم با یک آقائی که کیفی به یک دستش و متری به دست دیگرش بود آمدند و متر کردند ملک آقا ناصر را. دو سه ماه بعد عید بود که مالکان تازه باقیمانده خانه سه طبقه را پائین آوردند و دست به کار ساخت یک خانه جدید شدند. هیچکس هیچوقت نفهمید که آن ترقه بزرگ و خطرناک دست فرزند نا آرام خانواده چکار می کرد.

فرخ و ترقه اش (۱)

ژانویه 22, 2007
منبع عمده ترقه و فشفشه و خرت و پرت های چهارشنبه سوری در محله ما برادران و پدر فرخ بودند. فرخ پسری بود هم سن و سال ما -سیزده چهارده ساله- که بخاطر لجاجت و شاخ و شانه کشیدن برای همه بروبچه های محل به نوعی از سوی همه ما بایکوت شده بود. دعوا و درگیری و کتک زدن و کتک خوردن هم نه تنها سر عقل نیاورده بودش بلکه جری تر هم شده بود. این کتک خور ملس باعث شده بود که دیگر بچه محل ها خود را خسته او نکنند و با دوری از وی راه خود را بروند. فرخ ولی چیزی بود توی مایه های «سریش»! همه را عاجز کرده بود با این سرشاخ شدنش با همه کس و همه چیز. یک بار که آچار فرانسه را برداشته بود و به پشت بام رفته بود برای سفت کردن پیچ لوله آب کولر، پس از مدتی ور رفتن به مهره لوله نتوانسته بود مشکل را حل کند و با غیظ زده بود آجرهای زیر پایه های کولر را انداخته بود و کولر را که دم لبه پشت بام کار گذاشته بودند هل داده بود توی خیابان. مجسم کنید ساعت دو بعد از ظهر یک جمعه مرداد ماه را در اوائل دوران جنگ که ناگهان اهالی محل به صدای گارامب مهیبی از جا می پرند و به کوچه می ریزند و می بینند که کولر «مستحبیان» (فامیلی پدر فرخ) از پشت بام طبقه سوم ساختمان سقوط کرده و فرخ دارد آن بالا با عصبانیت تمام به پائین می نگرد. خدائی بود که کولر توی سر رهگذری یا ماشینی نخورد.
کار به جائی رسیده بود که پدر و مادر علیرغم میل باطنی شان دست از لوس کردن ته تغاری برداشته بودند و همانند اکثر پدر و مادرهائی که می شناسیم در دوران بیست سی سال پیش سعی داشتند با تنبیه کردن و کتک زدن فرخ او را سر عقل بیاورند. ولی هرچه بیشتر کوشیدند کمتر موفق شدند.
برادران فرخ تا حدودی در کارهای خلاف بودند. چند سالی قبل تر یک بار پلیس به خانه شان ریخته بود و از فرامرز (پسر بزرگ خانواده) مقداری مواد مخدر به دست آمده بود که سر و کار پسر را یک ماه بعد از اینکه از خدمت سربازی آمده بود یک سالی به «حبسی» انداخت. فرزاد (پسر دوم خانواده) هم یک دو بار توسط آگاهی بازداشت شده بود بخاطر اینکه چندباری سر صحنه دزدی ضبط ماشینهای مختلف در محلات شرق شهر دیده شده بود به همراه حبیب دو دانگه (رفیق گرمابه و گلستانش). می گفتند که پدر خانواده هم در پرونده خود مسائلی داشته که باعث شده پنج شش سالی از دوران جوانی را پشت میله ها بگذراند و بعد پدرش برایش زن می گیرد (همین مرجانه خانم همسر ایشان را) و از آن به بعد آقا ناصر (پدر خانواده) سرش توی کار زن و زندگی می آید و به کسب و کار می پردازد و گرم همان تلاشی که همه می کنند برای رفع و رجوع پارگی شلوار دخل و خرج خانواده می گردد. البته یادم می آید که پدرم یک مدتی همان اوائل انقلاب که «آب شنگولی» (=مشروبات الکلی) ممنوع شده بود یک دو باری چند دبه عرق از همین آقا ناصر خرید. یک بارش که من بچه سوال کرده بودم که داخل این دبه ها چه است پدرم گفت که هیچ،‌ آب خوردن. چند روز بعد وقتی از بازی در حیاط حسابی تشنه شده بودم به زیر زمین رفتم و یک قلپ از یکی از دبه ها را به هوای آب خوردم. تا فیها خالدونم سوخت. به سمت پله ها دویدم ولی دیگر نفهمیدم چه شد! وقتی پاشدم دیدم آفتاب تازه غروب کرده و سوسک های زیر زمین دارند در بین لباسهای من قایم موشک بازی می کنند سرم هم حسابی درد می کند! بگذریم.
خانواده فرخ اینا جزء تمام خیری!! که به محله می رساندند از پخش مواد مخدر و مشروب و خرید و فروش اجناس مشکوک دزدی و امثالهم یکی هم راه انداختن بساط ترقه و فشفشه شب چهارشنبه سوری بود. ولی آقا ناصر که می دانست جمع کردن آن همه زرنیخ و چیزهای دیگر در خانه خطرناک است، بخصوص که زمان جنگ هم بود، غدغن اکید کرده بود که پسرانش این خرت و پرت ها را به مقدار زیاد به خانه بیاورند که می گفت از دار دنیا همین یک خانه را دارد و سه پسرش و مریم دخترش و مادرشان. می گفت که نمی خواهد به گوشه قبای هیچکدامشان خال بیافتد. حتی یک بار هم که از پسر بزرگش یک شیشه پر از همین آشغال های آتش بازی چهارشنبه سوری کشف کرده بود، پسر خرس گنده را به ضرب پس گردنی به کوچه آورد و جلوی چشم همه اهل محل و پسرش محتویات آن شیشه را در جوب آب کثیفی که از کوچه ما می گذشت ریخت. هرچه هم پسر بزرگش زار زد که بابا کلی پول اینهاست و فرداست که نادر طلا به بازخواست سرمایه رفته اش پاشنه درمان را از جا برکند پدرش اهمیتی نداد و با داد و بد و بیراه پسر را به خانه کرد. چند روز بعد که پای چشم فرامرز بادمجان سبز شد و دو روز بعدش که مغازه موکت فروشی دو کوچه آنطرف تر نصف شبی خالی گشت، بر همه مسجل شد که بله واقعا محتویات چهارشنبه سوری آن شیشه بزرگ ترشی اندازی ارزشمند بوده.

آخ ولم کن جانم

ژانویه 22, 2007
نمایش «شهرقصه» را یادتان می آید؟‌ همان که فیلی سر و کارش به شهر قصه می افتد (یک جائی توی مایه های برره که سر و کار کیانوش استقرارزاده به آنجا افتاد!) و می آید آب بخورد که می افتد و دندانش می شکند و هر کس از اهالی بجای کمک سعی در کره گرفتن از این آب گل آلود برای خود دارد. خیلی از دیالوگ های این نمایش تبدیل شده اند به ضرب المثل در میان مردم. یادم می آید که یک زمانی من بچه بودم نمی دانم از کجا افتاده بود توی دهان بچه های مدرسه که «وای وای جن جن جن». یا مثلا «خمس و زکاتش رو بده حلاله – بغل رو بپا نماله» و از این دست.
در جائی از این نمایش زیبا هنگامی که فیل بدبخت دندان شکسته روی زمین افتاده و هرکس دارد به فراخور شغل خود برای وی نسخه ای می نویسد و سعی دارد چیزی به او بفروشد، بز بزاز (پارچه فروش) می آید جلو و ذکر طویلی در وصف انواع پارچه های مختلف که به درد فیل مادر مرده دندان شکسته می خورد می دهد و در نهایت هم به او گیر می دهد که از این دانتل مخصوص عروس! بخرد که توی تابستان هم خنک است. فیل بیچاره دندان شکسته هم می گوید «آخ ولم کن جانم» ولی بز بزاز ول نمی کند بنده خدا را. یک زمانی هم این «آخ ولم کن جانم» در بین مردم افتاده بود که بجای «یکی می مرد درد بی نوائی – یکی می گفت عزیز زردک می خواهی» بکار می رفت.
دیروز یک ایمیل گرفتم از یکی از هموطنانی که می گفت از اروپا دارد این ایمیل را می فرستد و مدتی است آمده اروپا دیدار فک و فامیل و دوستان و پای اینترنت سریع نشسته و خلاصه از این لینک به آن لینک می رفته یک روز و ناگهان سر از اینجا در آورده. چند تائی مطالب اینجا را (قبل از پاک شدن شان) خوانده و جزو مشتریان ثابت دکان «نگاهی دیگر» در آمده. گله کرده بود که فلانی چرا آبدوغ خیاری می نویسی و شل شده ای و دیگر مثل دو سه ماه قبل پر شر و شور قلم به کاغذ (کیبرد به مانیتور!!!) نمی بری. خواسته بودند که از خطراتی که ایران را تهدید می کنند و مسائل هسته ای و کش مکش های داخلی و از این حرفها بنویسم. در ضمن برای داستانهای اینجانب نیز اظهار دلتنگی فرموده بودند.
بنده هم برداشتم ضمن تشکر از اظهار لطف شان یک خط برایشان زدم که «آخ ولم کن جانم». دو ساعتی بعد پاسخ آمد که فلانی من که متوجه نشدم این «آخ ولم کن جانم» چیست و از چه قرار است. توضیح بده. ما هم قول دادیم که به مناسبت پست سیصدم این وبلاگ، در اینجا مفصلا و حسابی مسئله را بشکافیم که شکافتیمش.
آخ ولم کن جانم.

استحاله

ژانویه 22, 2007
فعلا که در حال یک مقدار استحاله فکری-علمی هستیم و غور و تفحص (حالا نه که خیلی از این عوالم هم سر در می آورم!). دارم سعی می کنم زبان پاک تر و مودب تری برای نگارشم بیابم. زبانی که گزنده نباشد و احترام مخاطب را نگاه دارد. یک مقدار هم کمتر توی ذوق مردم کشورم بخورد.
علی ایحال (این عربی دست از سر ما بر نمی دارد که نمی دارد!) اگر دوستان وعزیزان پیشنهادی دارند مثل اینکه قبل از نوشتن برو یک قدمی بزن و یا اینکه بابا شورش را در آورده ای در اینجا را ببند یا برو نوشته های فلانی را بخوان و از این دست لطف کنند با من درمیان بگذارند تا من بد بخت اینقدر توی دایره بسته دور خودم گیج گیج نخورم.
اگر هم فکر می کنید که همین شیوه نگارشم خوب است و آفرین و احسنت و از این حرفها، لطفا بیان نکنیدش که خودم می دانم که خوب است! ممنون شما. من بقال که نمی گویم ماستم ترش است. می خواهم بهترش کنم.
مثلا آمدم اینجا را باز کردم که طرز صحیح فکر کردن و صحیح سخن گفتن را با دیگران تمرین کنم دیدم که فعلا باید بروم کلاس اکابر. حالا حالا ها خیلی مانده (خودم را عرض می کنم) تا آنی شوم که می خواهم. بقول شاعر «تا بدانجا رسید دانش من – که بدانم که همی نادانم».
در هر حال ممنون که لطف تان را شامل حال ما می کنید.
سالم و خوش و پیروز باشید.

چند تا از افتخارات زنده ملی خود را می شناسیم؟

ژانویه 21, 2007
داشتم با یک هموطن صحبت می کردم درباره انرژی هسته ای و این حرفها که بحث کشیده شد به باهوشی و توانائی های بالای فکری ما ایرانی ها. ایشان فرمودند که الان دانشمندان ایرانی دارند ناسا را می گردانند و از این حرفها. من هم که می دانید حساسیت دارم به اینگونه ادعاها و تا حدودی بی ربط می دانم شان، قدری صحبت را با آن دوست تند کردم. ایشان مدعی بود که یک گروه بیست نفری از دانشمندان ایرانی در ناسا (ی آمریکا) هستند که این سازمان را می گردانند.
پرسیدم «بیست تا ایرانی ناسا را می گردانند؟» گفت بله. گفتم «اسم چهارتا ازاونها رو بگو» گفت نمی دانم. گفتم «اسم یکی شان را بگو» گفت نمی دانم. پرسیدم کی گفته که بیست تا ایرانی ناسا را می گردانند؟ گفت نمی دانم همه می گویند همه این را می دانند.
گفتم نه دیگر نشد. اگر ما افتخار می کنیم به اینکه هموطنان ما در خارج کشور و در قلب یک کشور صنعتی مهم مثل آمریکا به مقامهای بالائی در سازمانهای تخصصی ای مثل ناسا رسیده اند پس باید آنها را بشناسیم، بدانیم که مثلا دکتر اکبری (اسم مثال است و واقعی نیست) در کدام قسمت ناسا به چه مقام بالائی رسیده و چرا رسیده (زمینه تخصصی و تحقیقاتی اش چه بوده).
این چه ملتی است که افتخارات زنده خود در دنیا را به اسم و رسم نمی شناسد؟ حالا تجلیل از ایشان پیشکش.