Archive for فوریه 2007

کل انداختن بخاطر دق و دلی

فوریه 28, 2007
با هیچکس «کل» نیاندازید! بخصوص اگر دلتان از جای دیگری پر است. یکی نیست به من بگوید خود خ…. چه که امروز صبح با این بابا کل انداختی؟
توضیح اینکه امروز صبح حضرت جمیز (معرف حضورتان هستند که؟ همان همکارمان که بخاطر اینکه ممکن است از ناحیه بستگان نامزدش با ما خاورمیانه‌ای‌ها فک و فامیل شود دارد مغز نداشته‌اش را آشنا می‌کند با خاورمیانه) از من درباره قطعنامه بعدی شورای امنیت سازمان ملل متحد و اینکه چرا ایران به قبلی جواب مساعد نداد سوال کرد. گفتم ایران می‌گوید این قطعنامه از بن و اساس و ریشه غیرقانونی است. با تعجب من را نگاه کرد و گفت مگر می‌شود این همه نماینده کشور‌ها و حقوق‌دانان‌شان همه اشتباه کرده باشند؟ چگونه است که فقط حقوق‌دانان ایران فکر می‌کنند که این قطعنامه غیر قانونی است؟ عرض کردم که خیر، حقوق‌دانان ایران اصلا قاطی چنین مواردی نمی‌شوند که خودشان هزار و یک بدبختی و دردسر دارند بدون اینکه وارد این مسائل حساس شده باشند، بلکه نظر دولت بر این است که این قطعنامه غیر قانونی است. گفت آخر مگر می‌شود آن همه حقوق‌دان در سازمان ملل همگی اشتباه کنند؟ من هم که از دست نگاه‌های تحقیر آمیز و نژاد‌پرستانه یک هموطن ایشان که امروز صبح در رستوران قهوه و دونات را با «ایش و اوش» چشمهایش دست من داد، دلم پر بود گفتم خوب آره، مگر چیه؟ هرکسی ممکن است اشتباه کرده باشد.
جیمز قدری عقب کشید و فکر کرد و بعد گفت خوب پس اگر ایران معترض این قطعنامه است چرا شکایت نمی‌کند به همان سازمان ملل یا دادگاه‌های جهانی یا هرجائی که باید در صورت اعتراض شکایتش را به آنجا تسلیم کند؟
من هم که هنوز قلبم مالامال خشم بود از نگاه‌های همان مادمازل مذکور در بالا که حتی نگاه‌های معنی‌دار پر از «لاس» این حقیر چشم هیز را با نگاهی به معنای «برو گمشو کثافت» پاسخ داده بود، نه گذاشتم و نه برداشتم و جواب جیمز را دادم که «شکایت کرده‌اند، منتظر پاسخ‌ مقامات بین‌المللی هستند». و طرف در آمد و گفت «عجب هیچ در اخبار این ذکر نشده». بنده چکار کردم؟ با کمال پر روئی پاسخ دادم «شکایت کرده، لینکش را می‌گردم پیدا می‌کنم می‌فرستم برایت».
حال مانده‌ام که عجب حرفی و قولی به این یارو دادم. آخر من لینک خبر شکایت ایران را از کجا پیدا کنم؟ خانمها، آقایان، برادران، خواهران، رفقا، هموطنان! شما را به خدا اگر خبری خوانده‌اید که ایران رسما در مقابل قطعنامه‌ قبلی شورای امنیت به مقامات مربوطه بین‌المللی شکایت کرده لطف کنید لینکش را برایم بفرستید تا بزنمش توی پوز این بابا. زبان خبر مهم نیست، فقط همینکه ایران که این قطعنامه را غیر قانونی می‌داند به مقامات قانونی ذی‌صلاح شکایت کرده باشد کافی است.
Advertisements

ندانم بکاری

فوریه 28, 2007
عباس آقا توی زیرزمین خانه اش بساط «عرق کشی» راه انداخته بود. «عرق» نه عرق کشمش که عباس آقا اگرچه آدم مومنی نبود ولی خوب در حد و اندازه های خودش معتقد بود و حلال و حرام سرش می شد. عرقیات سنتی مثل عرق نعنا و از این حرفها تهیه می کرد. سرکه هم می انداخت. محصول زیرزمین را می برد به چندتا مغازه دار آشنا (بقالی و عطاری) می فروخت و می زد کمک خرج خانواده.
سال 1360 بود و اوج بگیر بگیر و ببند ببند دولت با انواع و اقسام چریک و مجاهد و این حرفها که یک روز ریختند خانه بغلی عباس آقا به دنبال پسرعمه صاحب خانه که آنجا قایم شده بود. طرف هم از پشت بام دررفت و آمد خانه عباس آقا و از دیوار حیاط عباس آقا پرید توی خرابه کنار خانه و از آنجا به خیابان و در شلوغی شهر گم شد. ازآن طرف مامورانی که یورش برده بودند به خانه همسایه عباس آقا به دنبال چریک فراری از دیوار خانه وی بالا آمدند و وارد خانه اش شدند. عباس آقا هم که عاقل بود می فهمید حق با کسی است که اسلحه دارد، هرکه می خواهد باشد! هیچ نگفت. مامورین شروع به گشتن خانه به دنبال فراری شان کردند و در این میان زیرزمین خانه عباس آقا را هم گشتند. با یک «ببخشید برادرکه مزاحمتان شدیم» ماموران که مطمئن شده بودند چریک شان آنجا نیست خانه عباس آقا را ترک کردند و عباس آقای زبان بسته کنار حوض حیاط از شدت اضطراب روی زمین ولو شد.
همه چیز به همان روال سابقش بازگشت. دو روز بعد کمیته ریخت توی خانه عباس آقا و وی را به جرم تهیه و توزیع مسکرات (=مشروبات الکلی) دستگیر کرد. عباس آقای بیچاره چه کشید تا ثابت کند که اولا اوعرقیات سنتی درست می کند و ثانیا انگور و بند و بساطی که آنجا بوده برای سرکه درست کردن است نه شراب انداختن. پرونده قطوری برای عباس آقا تشکیل شد و عباس آقا تا زمان دادگاه به زندان افتاد که کفالت کسی را برای «شیوع مفسده در ارض» قبول نمی کردند.
عباس آقا در دادگاهش به گریه افتاد که بابا این کمک خرج زندگی من است و من چهار پنج سالی است به این کار مشغولم. قاضی می گفت تو که جواز این کار را نداری. اگر ریگی به کفشت نبود یا جواز گرفته بودی یا حداقل تقاضای جواز کرده بودی. عباس آقا هم گریان که من فکر نمی کردم این کار مجوز بخواهد و به مغزم خطور نمی کرد که چند بطری عرق نعنا و عرق بیدمشک و چند تا دبه سرکه نیازی به مجوز داشته باشد. قاضی گفت گیرم که کوته فکری ات بود که مجوز نگرفتی، از کجا بدانیم که تو در کار مسکرات نیستی؟ عباس آقا هم تمام مقدسات شیعه را قسم خورد که اصلا توی این خط ها نیست و»خودتان بروید آزمایش کنید آنچه در زیرزمین است» و این کارها را حرام محض می داند و چند تا حدیث از همانها که از بچگی پای منبر روضه ها یادش بود که شراب چنین است و چنان تحویل قاضی داد تا بالاخره وی راضی شد.
اما قضیه ختم به خیر نشد. قاضی می خواست مطمئن بشود که در این چهار پنج ساله هیچ کار خطائی از عباس آقا در این زمینه سر نزده. می گفت ما از کجا مطمئن شویم که شما تا کنون شراب نیانداخته ای یا عرق (=عرق سگی) نگرفته ای. هرچه عباس آقا قسم و آیه خورد فایده نکرد و قاضی حکم داد که عباس آقا به زندان می رود تا ثابت کند (=ثابت شود) که تا کنون محصول حرامی در زیرزمین خانه اش تولید نکرده. خانواده عباس آقا و خانواده زنش آنقدر دنبال کارش را گرفتند (=پارتی تراشیدند و رشوه دادند) تا بعد چند هفته عباس آقائی که تا آن زمان از جلوی کلانتری (کمیته) محله اش هم رد نشده بود را از زندان قصر بیرون آوردند. جریمه ای برای عباس آقا بریده شد که برای پرداخت آن و نیز تادیه پول رشوه ای که فک و فامیلش به این و آن داده بودند ناچار شد وانت پیکان خود را زیر قیمت بفروشد. شهرداری هم این میان خودش را انداخته بود وسط ماجرا که کسب و کار غیر مجاز داشته و باید جریمه بدهد.
خلاصه عباس آقا دیگر هیچگاه عباس آقای قدیم نشد. مریم خانم (زنش) تعریف می کرد که ساعتها می ایستد جلوی آئینه و با خودش در نقش قاضی و محکوم صحبت می کند. همیشه هم کارش به مشاجره بین قاضی و محکوم خیالی می کشد که «مرد حسابی حکما ریگی به کفشت بوده که چهار پنج سال کار پنهانی می کردی توی زیرزمین خانه ات. اگر ریگی به کفشت نبود می رفتی مثل همه تقاضای جواز کار می کردی».
——————————
این داستان را گفتم تا یادآوری کرده باشم که یکی از مشکلات آژانس بین المللی انرژی اتمی با ایران این است که چرا برنامه اتمی ایران از اواخر دوران جنگش با عراق تا قبل از سال 2003 میلادی (چهار سال پیش) مخفیانه پیش می رفته و چرا بدور از چشم آژانس بوده. کار ندارند که ممکن است ایران از روی ندانم بکاری یا اشتباه چنین کاری را کرده و یا شرایط آن زمان چه بوده و یا ایران اصلا قصد ساخت اورانیوم برای سلاح را دارد یا نه، بلکه می گویند چرا «جواز» این کار را نیامدی از کانال های قانونی بگیری. نمی دانم چرا ایران اینگونه رفتار کرده (حدس می زنم شرایط زمان بوده) ولی شاید اگر از روز اول همه چیز را به آژانس اعلام می کردند هم آژانس کمک و یاری می رساند(که برطبق ان.پی.تی. موظف بوده در صورت تقاضای ایران برای «حق مسلم» خودش چنین کند) و هم دلیلی برای این نمی ماند که با برنامه اتمی ایران بصورت مشکوک برخورد گردد ونیازی به اعتمادسازی باشد، هم کار به شورای امنیت سازمان ملل متحد نمی کشید برای تحریم و هم آمریکا دیگر بهانه ای برای قلدری علیه ایران نداشت.

شهرام نامه از ابن محمود

فوریه 28, 2007
ملت من هر بدی ای داشته باشند من عاشق و شیفته طبع روان شان هستم. من را جادو می کنند با شعرهائی که می گویند. نمونه اش هم همین ابن محمود که از اینجا بهش سلام می کنم. قضیه چیه؟
خبر در رفتن شهرام جزایری درست و حسابی از توی رادیو در نیامده این ابن محمود خوش ذوق ما برداشته یک سری شهرام نامه (اولی و دومی) گذاشته روی وبلاگش. بنازم به این قریحه و ذوق. حتما بروید و بخوانید و نظرتان را به ابن محمود بگوئید.
با تشکر از امیر عزیز که اولین بار او ابن محمود را به این حقیر معرفی کرد.

دقت بیشتر در تاریکی

فوریه 28, 2007
من هر روز اخبار مختلف موجود در سایتهای چهار تا پنج خبرگزاری مهم ایران را نگاه می‌کنم. بعدش به سراغ خبرگزاریها و وب سایتهای خبری خارجی می‌روم. حداقل دو تا سه بار در روز قلم روی کاغذ می‌گذارم تا برای خوانندگانم در اینجا بنویسم که فلان خبر بهمان خبرگزاری ایرانی با آنچه در غرب از همان خبرواحد گزارش شده متفاوت است. بعد هنوز پاراگراف اول نوشته‌ام تمام نشده آنچه را که برروی کاغذ آورده‌ام دور می‌ریزم و زل می‌زنم به سفیدی صفحه مانیتورم. چرا؟ چون گاهی اخبار منتشر شده در خبرگزاری‌های ایرانی و غربی حتی در یک زمینه خاص (=یک خبر واحد) آنقدر متفاوت است که یا کوچکترین زمینه‌ مشترکی برای نگارش باقی نمی‌گذارند و یا تفاوت به حدی است که تبدیل به «تناقض» گشته، آن هم تناقضی عظیم که هیچکس وجودش را باور نخواهد کرد.
خوب مگر نمی‌توان نوشت و نشان داد تناقضات را؟ البته. مشکل از آنجا ناشی می‌شود که مخاطب ایرانی و مخاطب غربی در دو جهان مختلف (از نظر خبری)‌ زندگی می‌کنند. در یک مورد خاص خبرنهائی‌ای که به ما داده می‌شود آخرین آجر برج خبری ما است، یعنی آنچه ما در این مورد خاص می‌دانیم آجر به آجر روی هم چیده شده‌ تا به اینجا رسیده‌ایم. اگر شما مخاطب رسانه‌های ایرانی داخل کشور باشید، برج خبری شما درباره فی‌المثل «دارفور» در سودان، آجرهایش و معماری‌اش با برج خبری یک آدم دیگر که از منابع غربی خبر را می‌گیرد فرق می‌کند(مگر اینکه شما یا او اضافه برسازمان در این مورد خاص مطالعات دیگری داشته باشید).
حال اگر بیائیم به من (به عنوان یک مخاطب چه ایرانی چه غربی) بگوئیم که «ساختار برج خبری تو این مشکلات را دارد» ممکن است جبهه‌گیری در من ایجاد شود که «نخیر، همین که من‌ می‌دانم درست است و لاغیر». با فرض اینکه من (=مخاطب) قبول کردم که برج خبری من نقصی دارد چگونه می‌توان این نقص (نقائص؟) را برطرف کرد؟ آجر آن برج که به این برج نمی‌خورد، طراحی‌‌شان هم که از بیخ و بن متفاوت است. گاهی نفس نشان دادن نقصان‌های خبری تنها و تنها یک راه اصلاحی باقی می‌گذارد و آن تخریب برج و بازسازی مجدد آن است. به این معنا که من (=مخاطب) قبول کنم که آنچه تا کنون می‌دانسته‌ام صحیح نیست و باید کلا تمام آن‌ دانسته‌ها بعلاوه قضاوتها و جهت‌گیری‌هایم در آن زمینه خاص را کنار بگذارم و از ابتدا قضیه را بررسی کنم.
این است که من (وبلاگ نویس) در اکثر موارد می‌گویم «دستش نزن که الان است که بر سرت خراب گردد. ولش کن جانم». بعد خودم شرمنده می‌شوم و کلافه. من مدعی این نیستم که بهتر و بیشتر از دیگران می‌دانم. اما اگر عیبی در برج دیدم باید بتوانم به زبانش آورم. دیگران هم اگر در برج خبری من نقصانی دیدند باید راهنمائی کنند.
سعی کنیم (هم من و هم شما) وقتی دستمان در طویله تاریک به «خرطوم» یا «گوش» فیل خورد سریعا نپریم بیرون و داد بزنیم که فیل مثل شلنگ است یا فیل مثل خمیر نان لواش می‌ماند! قدری صبر کنیم و سعی کنیم ببینیم همان خرطوم به کجاها بند است و گوش یا دم به کجا چسبیده. اگر نمی‌توانیم طویله‌مان را روشن کنیم لااقل قدری دقیق‌تر در تاریکی جستجو کنیم.

ماست من ترش نیست

فوریه 28, 2007
حدود چهار هفته پیش من یک سطل کوچک ماست از فروشگاه دم منزلم گرفتم و گذاشتمش توی یخچال. یک بار کمی از آن خوردم و بعد اصلا یادم رفت که ماست دارم. جلوی سطل ماستم هم پر شده بود از انواع قابلمه‌ها و دیگر خرت و پرت‌های معمول یک یخچال. امروز صبح که به دنبال پنیر می‌گشتم دیدم که آخ جان یک سطل ماست دارم. درش را باز کردم و قدری از آن را چشیدم مزه ماندگی و ترشیدگی می‌داد. خیلی عصبانی شدم!تاریخ مصرف آن را نگاه کردم دیدم چهار روز پس از خرید بوده! کفرم در آمد. با خودم گفتم عصر که از سر کار آمدم می‌روم فروشگاه و یک دعوای مفصل با مسئول آنجا می‌کنم.
ظهر سرناهار که قضیه را به همکارم گفتم با خونسردی تمام پرسید:
– کسی وادارت کرده بود آن ماست را بخری؟
– نه، خودم از قفسه برش داشتم.
– تاریخ مصرفش را نگاه کردی؟
– نه، فقط چون ارزانتر از بقیه انواع ماست‌ها می‌فروختش دستم اتوماتیک این را برداشت.
– خوب می‌خواستی قبل از گذشتن تاریخ مصرف بخوری‌اش.
– آخر آنها چه حقی دارند که ماست با چهار روز مهلت انقضا را می‌فروشند؟
– آنها خلافی که نکرده‌اند. اگر از تاریخ مصرف آن گذشته بود، یک حرفی. برای همین که دم مهلت انقضا است دارند ارزانش می‌دهند که مردم ببرند.
– این خیلی بی انصافی است. نزدیک سه دلار و خورده‌ای پولش را دادم.
-ابدا. چشمهایت را موقع خرید باز کن. همین.
دیدم راست می‌گوید. خودم می‌باید تاریخ مصرفش را نگاه می‌کردم. بعد قدری از خودم خجالت کشیدم. چرا من بر این باور بودم که علیرغم اینکه ماست یک ماه در یخچال من مانده بود و قبل از تاریخ انقضاء فروخته شده بود باز فروشنده مقصر ترش شدن آن است؟
خوب که فکر کردم دیدم خیلی از داد و بیداد‌هائی که تا کنون در زندگی کرده‌ام بیخود بوده. گفتم اصلا چرا من معتقدم که هرکار که می‌کنم حق با من است؟ چرا حتی برای یک ثانیه فکر نمی‌کنم که ممکن است مقصر من هستم و حق با دیگران است؟ باز که خوب فکر کردم دیدم از بچگی توی کله‌ من فروکرده‌اند که یاد بگیرم در مقابل هر خطائی که انجام می‌دهم بگویم «من کار درست را می‌کنم و این حق من است. دیگران اشتباه می‌کنند». جریمه‌های رانندگی‌ای که در اینجا و در ایران شده‌ بودم، تجدیدی مثلثات کلاس دوم دبیرستان، شکست‌های عشقی-عاطفی و امثالهم را به یاد آوردم. تقریبا در هیچکدام‌شان هیچگاه قبول نکرده بودم که من مقصرم. حسابی اسباب شرمندگی در خلوت شد.
خدا کند فقط «من» دچار این مشکل بوده باشم و نه «ما».

دوربین «یوتیوب» از ما هم فیلم می‌گیرد

فوریه 27, 2007
از ایراداتی که به صحبتهای آقای احمدی‌نژاد (و بسیاری دیگر از دست‌اندرکاران مملکت) گرفته می‌شود این است که:
«دنیا عوض شده. همه شما مسئولین زیر ذره‌بین هستید. فرق نمی‌کند در کدام روستای دورافتاده دارید برای مردم صحبت می‌کنید ولی به فاصله حداکثر چند دقیقه صدای صحبت شما به تمام خبرگزاری‌های دنیا می‌رسد و اندکی بعد واو به واو آن ترجمه و مخابره خواهد شد. حرفهائی که با مصرف داخلی می‌زنید ممکن است باعث تنش در فضای روابط خارجی گردد. ادبیات انقلابی و سخنرانی‌های شعار‌گونه دیگر در جمع شما و مخاطبان حاضر در جلسه‌تان و نهایتا یکی دو روزنامه کشور محصور نخواهند‌ماند. دنیا دنیای «یوتیوب» است و تلفن همراه با دوربین فیلم‌برداری.»
این حرف به نظر من کاملا درست است. دنیا دیگر دنیای بسته سال ۱۹۷۹ یا ۱۹۸۰ نیست که تنها راه تماس با دیگران در دنیا تلفن باشد و تلکس. در عین حال یک «اما»ی بزرگ را می‌خواهم در این معادله وارد کنم.
«به همان نحو که تریبون‌های مسئولین نظام ما (و هر نظام دیگری در جهان) مستقیما وصل شده‌اند به بلندگو‌های خبرگزاری‌های معتبر جهان و امثال «یوتیوب»، جماعت حاضر پای تریبون نیز با همان سیم‌ها و شبکه‌ها و امواج مختلف متصل شده‌اند به همان خبرگزاری‌ها و همان «یوتیوب‌ها». هر شعاری که از گلوی جمع درآید چه از دل برآمده باشد چه بنا به جوگیرشدن فریاد زده شده باشد پای خبر سخنرانی همان مسئول نظام ثبت، ترجمه و مخابره خواهد شد و آثار و عواقب خودش را خواهد داشت. به دیگر سخن ما مردم نیز باید مراقب باشیم که چه شعار می‌دهیم. فقط سخنران زیر ذره‌بین نیست. ما هم زیر ذره‌بین هستیم».
حال چه شد که این را نوشتم؟ امروز که در دنیای اینترنت چرخ می‌خوردم و لینک به لینک می‌رفتم رسیدم به وبلاگی از آمریکا که ضد جنگ بود چه جنگ عراق و چه جنگ ایران. بنده خدا آمده بود تا حد امکان عادلانه مطلب بنویسد. نوشته بود (قریب به مضمون) «این درست است که آمریکا نباید در خارج مرزهای جغرافیائی خودش لشکرکشی کند ولی این هم صحیح نیست که ایرانیان بیست و هشت سال است دارند داد می‌زنند «مرگ بر آمریکا». حتی کودکان دبستانی ایران هم با آرزوی مرگ برای کشوری دیگر صبح خود را آغاز می‌کنند. اگر ما (ملت آمریکا) نیز بیست و هشت سال بود که مشابه همین شعار را درمورد ایران می‌دادیم آنوقت چه؟ واکنش ایرانیان درمقابل سه دهه شعار مرگ بر آنان چه می‌بود؟»
من فکر می‌کنم آمریکائی‌ها (اکثرشان) قائل به شکافی که ما بین دولت آنان و ملت‌شان می‌دانیم نیستند. ما انتظار داریم ملت آمریکا خود را جدای از دولت آمریکا بداند ولی اینگونه نیست. اگر منظور ما از این شعار «مرگ بر دولت آمریکا است» مردم آمریکا می‌گویند «بابا دولت‌مان را که ما خودمان با رای خودمان انتخاب کرده‌ایم. شما چه‌کاره‌اید که برای دولتی که ما انتخابش کرده‌ایم و نماینده ما است آرزوی مرگ و نیستی می‌کنید؟». نیزمسلما منظور ما در این بیست و هشت سال آرزوی نیستی و نابودی برای مردم آمریکا نبوده و نخواهد بود.
در هر حال زمانه عوض شده. اگر روزگاری می‌شد کله را انداخت پائین و از وسط بزرگراه خلوت دوید و رفت به طرف دیگر آن، اکنون در وسط بزرگراه شلوغ و پهن میله و نرده‌ای بلند است و کمی پائین تر پل عابر پیاده. عقل حکم می‌کند برای رفتن به همان نقطه که می‌خواستیم و می‌خواهیم از پل عابر پیاده «مذاکره و گفتگو» عبور کنیم. هم ما و هم آمریکا.

نظر خواهی "گوشزد" درباره حمله نظامی آمریکا به ایران

فوریه 27, 2007
گوشزد عزیز بحثی را راه انداخته که بسیار جالب و پر کشمکش است. حتما به او سری بزنید و نظرتان را بیان کنید. من جگرش را ندارم چنین بحثی را اینجا راه بیاندازم ولی توصیه صد درصد می کنم در بحث او شرکت کنید.

Johann Sebastian Bach

فوریه 27, 2007

«Suite No. 3 in D Major», BWV 1068 «Air»
written by Johann Sebastian Bach

روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

فوریه 26, 2007
واكنش جمهوري اسلامي ايران در برابر رفتار كشورهايي كه در صدد تشديد مساله هسته‌اي ايران هستند، متقابل خواهد بود. (علی لاریجانی، دبير شوراي امنيت ملي ایران)
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد (خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی، مشهور ترین شاعر ایران)

مامور الهی

فوریه 26, 2007
ظاهرا جرج بوش گفته که: «از جانب خدا به رياست جمهوري آمريكا انتخاب شده است، از جانب خدا به وي دستور حمله به القاعده و صدام حسين داده شده است و از جانب خدا از وي خواسته شده است تا به حل بحران خاورميانه كمك كند». راست و دروغ حرفی را که زده خود جرج بوش باید پاسخ دهد ولی هرکس دیگری هم جای وی بود همین ادعا را می‌کرد. وقتی آدم با یک مشت کله خراب نفهم که توهم برشان داشته و معتقدند از جانب خداوند ماموریت دارند که بمب به خودشان ببندند و درمیان مردم بیگناه که نه سر پیاز هستند و نه ته پیاز خود را بترکانند (=معتقدند که از جانب خداوند مامور هستند که آدم بکشند، هرکه باشد باگناه و بی‌گناه)، طرف است باید چکار کند؟ وقتی با یک عده طرف هستی که بجای جنگ با متجاوز تصمیم می‌گیرند که خودشان بین خودشان روزی صد صد و پنجاه تا بکشند، من هم بودم ادعای فرستاده ویژه خداوند بودن می‌کردم. یک مشت دیوانه زنجیری را چگونه می‌توان کنترل کرد؟ هر کس یک مدت با دیوانگان طرف باشد خودش هم کم‌کم عقلش زائل می‌گردد. در دنیائی که همگی بنام «خداوند بخشاینده مهربان» آدم می‌کشند و عربده می‌کشند و چماق بر سر خلق می‌زنند ظهور دوجین دوجین مسیح و امام زمان و امثالهم چندان دور از ذهن نیست. باز هم گلی به گوشه جمال جرج بوش که نگفته خودش مسیح موعود است. حق دارد بنده خدا، من هم ناچار بودم با این جماعت سر و کله بزنم عقلم را پارک می‌کردم پشت خانه‌ام با بالهای فرشتگان الهی می‌رفتم سرکار.