چه باید کرد؟

هرکس دیگری هم جای من بود با دیدن همچین کامنتی فکر می کرد که عجب آدم مهمی شده است:
«به ما مردم بگو چه کار میتوانیم انجام دهیم اطمینان دارم که شما در بسیاری از فعالیتهای سیاسی شرکت دارید ما جوان وبی تجربه هستیم از تجارب خود بنویسید و ما را بی نصیب نگذاریدبا تشکرکلاغ»
دوست عزیزمن «کش» هم که در همان صفحه زحمت کشیده و برای من کامنتی طولانی گذاشته که بعدا سر فرصت در باره کامنتش و مطلبم صحبت خواهم کرد (ولله بالاتر از سطح سواد من می نویسد این است که پاسخ دادنش برایم قدری زمان می برد!)
برگردیم به حرف «کلاغ» عزیز. ممنون از لطف ایشان. راستش معتقدم که «جوان و بی تجربه» بودن خیلی بهتر است از «میانسال و بی تجربه» بودن یا «پیر و بی تجربه» بودن. توضیحا عرض کنم بنده هم زمان جوانی بی تجربه بودم، هنوز هم احساس بی تجربه بودن می کنم. به جوان حرجی نیست که زمانی نداشته تا تجربه کند. به آدمی به سن و سال من و بالاتر خیلی هم حرج است. انگاربازهم یک جوری حرف زدم که هیچکس متوجه نشد. برویم پاراگراف پائین عرض می کنم.
«تجربه» چیزی است که یا خود آدم به دست می آورد (مثلا به آتش دست می زند می فهمد داغ است و دیگر دست نمی زند) یا با ارتباط برقرارکردن با آنهائی که کاری را انجام داده اند به دستش می آورد (با کسی که سوخته صحبت می کند بعد متوجه می شود که اثر آتش بر بدن انسان چیست). خوشبختانه یا بدبختانه در آن قسمتی از کره خاکی که ما زندگی می کنیم (خاورمیانه را عرض می کنم) معمولا افراد مایل هستند که خودشان دست خود را روی آتش بگیرند تا گوشت دستشان کاملا کباب شود بعد بفهمند که «عجب! آتش می سوزاند و داغ است».
استثنائات به کنار این شیوه غالب تجربه کردن هرچیز است در این گوشه دنیا. حداقل در ایران می توانم به جرات بگویم که ما مردم با چیزی بنام «تاریخ» همانقدر بیگانه ایم که در زندگی روزمره مان با «جدول تناوبی مندلیف» بیگانه ایم. ما همین که هفتاد سالمان می شود و یک پای مان لب گور یادمان می افتد که چیزی بنام «تاریخ» وجود دارد. چرا؟ چون می بینیم که ما و اطرافیان مان همان اشتباهاتی را داریم می کنیم که پنجاه سال پیش کرده ایم و همان بلاها دوباره دارد سرمان می آید! این است که بدو رو (آنقدر که عصا و قلب سکته ای مان اجازه می دهد) می رویم خیابان انقلاب روبروی دانشگاه تهران و می گردیم یک کتاب «ناظم الاسلام کرمانی» پیدا کنیم و بخوانیم و ببینیم که اصلا مشروطه چه بوده. دقت کنید که اکثر افراد مسن جامعه رو به خواندن کتابهای تاریخی می آورند. این خیلی جالب است.
ولی حالا چرا جوانترها تاریخ نمی خوانند؟ به همان دلیل که بالا عرض کردم، مثال تجربه شخصی آتش. خوب شاید اینگونه هیجان کشف هر چیز کوچک و بزرگ اطرافمان بیشتر باشد و داستانها داشته باشیم از کشفیات شخصی مان که زندگی بدون هیجان جوان ایرانی را قدری رنگ و جلا می دهد، ولی عمر که نامحدود نیست. تا ابد که نمی توانیم همه چیز را از صفر تجربه کنیم (البته ظاهرا که می توانیم چون همه همین کار را می کنند!!!) به این اضافه کنید اینکه جوان بنده خدا می بیند دست هر پیرمرد باز نشسته فرتوتی یک کتاب تاریخ است. خود بخود فکر می کند تاریخ مقوله ای است برای پیران یک جامعه، مثل عصای ایشان که جوان مرض ندارد دست بگیردش.
در عین حال نگاه یک جوان ذاتا نگاهی رو به جلو است. جوان می خواهد به آینده برسد، کشور را به پای اروپا و آمریکا و ژاپن برساند و از پتانسیل کوه جابجا کنی ای که در بازوی بدن و بازوی فکر دارد بهره ببرد. هیچ عیبی در این نیست. فقط این جوان نمی داند کجای این خط پیشرفت ایستاده و نمی داند زور جمع شده در بازو را به کدام سوی باید مصرف نماید. نمی داند گذشتگانش چکار کرده اند که از دیگر دنیا عقب افتاده اند. جوان ما متاسفانه وقتش را صرف مطالعه اشتباهات گذشتگانش (=تاریخ!) نمی کند. او بی صبر است که روبه جلو حرکت کند و می کند. فقط وقتی به سن و سال من رسید می فهمد که ای دل غافل یک عمر داشته دور یک دایره بسته در این جنگل می چرخیده. این است که دربالا عرض کردم «پیر و بی تجربه». آدمی که سر هفتادسالگی از خودش می پرسد که «چرا فلان سال در کشور فلان اتفاق افتاد و نه بهمان اتفاق» همان آدم پیر و بی تجربه است.
حضور کلاغ عزیز و باقی دوستانی که می گویند فلانی پست هایت طولانی است و حوصله سر می برد می گویم که:
  • من از جایگاهی برخوردار نیستم که به «مردم» بگویم چه بکنند و چه نکنند. این کار آدم حسابی ها و فیلسوف ها است نه من یک لا قبای بی بضاعت.
  • بنده در هیچکدام از فعالیت های سیاسی داخل یا خارج کشورشرکت ندارم. افتخار است یا اعتراف نمی دانم.
  • ولله دارم می گردم ببینم توی این مدت که از خدا عمر گرفتم چه تجربه بدرد بخوری در زندگی دارم. تازه فهمیده ام که داشته ام در جنگل دور خودم می چرخیده ام!
  • فعلا چاره کار مملکت (کوتاه مدت و دراز مدت ) را در مطالعه تاریخ می دانم. بخصوص جوانترها بخوانند که بعدا مثل این حقیر وسط جنگل به خود نیایند که ای بابا شب شد ما رسیدم همانجا که صبح بودیم.
  • موقع کامنت گذاری لطفا تعریف و تمجید نفرمائید! یک وقت بنده را هم وهم برمی دارد.
  • محض رضای خدا یکی از آن با سابقه ترهای وبلاگ و نگارش یک دو خط راهنمائی کنند که چکار کنیم مختصر مفید بنویسیم.
  • همین

پس نگارش (1): به آنهائی که می گویند تاریخ تحریف شده است پس ارزش خواندن ندارد بفرمائید که اگر قرار باشد آدم برای هیچ چیز تحریف شده ارزشی قائل نباشد پس تمام مردم دنیا باید رادیو تلویزیون های شان را از پنجره خانه به وسط حیاط شوت کنند!

پس نگارش (2): برای دست گرمی هم که شده جوانترهائی که این مقاله را می خوانند در ایام سالگرد بیست و هشت سالگی انقلاب بروند پیش یکی از هم سن و سالان من در فک و فامیل شان و از او بخواهند که خاطرات خودش از آن زمان را بیان کند. حتما حتما از ایشان بپرسید که «دائی جون؟! اصلا چرا مردم اون موقع انقلاب کردند؟» جواب هفتاد درصد مشکلات زمان حال کشور را خواهید یافت!!

Advertisements

3 پاسخ to “چه باید کرد؟”

  1. ایران من Says:

    شما که اسمت مستعاره چطور با اسم مستعار اونم خارج از کشور باز هم می ترسی بگی فعالیت سیاسی می کنی؟ اینجوری حتمن هم داری به خیال خودت با رژیم مبارزه مخفیانه می کنی. مثل بقیه اپوزیسیون طلبکار هم هستی که چرا مردم می گن می خوای ما را بفرستی جلوی گلوله! شماها نوبرید واله!

  2. ققنوس Says:

    خدمت دوست عزیز و ندیده ام
    «ایران من» سلام عرض می کنم.

    ممنون از نظرتان
    مختصر و مفید حضور محترم تان عرض می کنم که:

    نوشتن با اسم مستعار به من کمک می کند تا فقط و فقط از طریق نوشته هایم شناخته شوم. یعنی هیچ سابقه ذهنی دیگری به مخاطبم نمی دهم که خدای ناکرده آنها را هم در قضاوت خود از نوشته هایم دخالت دهد.

    بنده فعال سیاسی نیستم و از سیاست هم خوشم نمی آید. سیاست را شاخه ای از درخت حیات اجتماع می دانم و رسیدن بیش از حد به سیاست را نمی پسندم. اگر می بینید که بیشتر پست های این وبلاگ سیاسی است یا بخاطر این است که ردپای سیاست در همه چیز ما ایرانیان است، یا من گاهی عنان از کف می دهم و زیاد به سیاست می رسم یا شرایط بحرانی کشور در لبه پرتگاه جنگ من را وادار می کند به سیاسی نویسی. باور بفرمائید که نمی خواهم سیاسی نویس باشم.

    من نه با رژیم ایران و نه با هیچ مجموعه دیگری سر مبارزه و جنگ ندارم. محسوب شدن جزء اپوزیسیون را هم توهین به خود می دانم. مطلقا مایل نیستم مارک و مهر این و آن به من بخورد. دل در گرو هیچکدام شان ندارم.

    تحت هیچ عنوانی نمی توانم قبول کنم که مردم من خود را بفرستند جلوی گلوله. قبلا در پستی توضیح داده ام که راه حل های خشونت آمیز را اصلا نمی پذیرم. معتقدم که ما در خاورمیانه به اشتباه هرگونه تغییری را با تظاهرات یا جنگ یا کودتا گره می زنیم.

    امیدوارم این مختصر که نوشته ام از نظر شما کافی باشد. در هر حال خوشحال می شوم که نظرات خودتان را بیان بفرمائید.

    با تشکر و تقدیم احترام
    و با آرزوی سلامتی و سربلندی برای تان

    ققنوس

  3. Anonymous Says:

    من در عجبم که این بابا می گه تو اوپزیسینی. کل وبلاگتو بگرده یه پست علیه جمهوری اسلامی پیدا نمی کنه. دست حسین درخششمداری (درخشان) به همرات.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: