سنجش باورها

ما ایرانیان مقیم خارج را هموطنان مقیم داخل کشور همواره نواخته اند به شلاق «دوری از باورها و هنجارهای اجتماعی مان به سالی که از خاک وطن دورهستید». کم نشنیده ایم که «تو عوض شده ای. نباید فرهنگت و آداب و رسومت و باورهایت را به این زودی از دست بدهی».

در بسیاری از موارد درست می فرمایند که می گویند «عوض شده ای». به باور من «باید عوض شد» و دلیلش هم همان مثال مقایسه آب راکد با آب در حرکت است. اگر کسی در طول زندگی اش عوض نشود حتما ایرادی دارد که چنین است. همه آدمیان عوض می شوند. حتی در جوامع بسته و غیرمرتبط با دنیای خارج (مثلا عربستان سعودی یا کره شمالی) تغییر در سطوح مختلف جامعه و باورها و نیازهای مردم وجود دارد. «تغییر» همان اکسیژنی است که ما به روح مان می رسانیمش.

مسئله بین ما ایرانیان خارج ایران و هموطنان داخل «تغییر» نیست که هردو با شتاب درحال تغییریم، اصل دعوا بر سر «سرعت» تغییر است.

هنگامی که شما پای خود را به خاک کشور دیگری می گذارید به قصد اقامت کوتاه مدت چندساله و یا بلند مدت برای تمام عمر با یک سری تغییر مواجه می شوید. تغییراتی کاملا اساسی که ریشه در تفاوت های فردی و اجتماعی کشورمقصد با مردمان کشور شما دارند. این تغییرها آنچنان بزرگ و آنچنان ناشناخته هستند برای ما که به ناچار به عنوان بخشی از واقعیت موجود می پذیریم شان اگرچه باور داریم که در هر حال «درستش این نیست». مثلا وقتی نگاه می کنیم و می بینیم در آلمان همه بانوان بدون حجاب در خیابان تردد می کنند و هیچ ناامنی و اتفاق خاصی هم روی نمی دهد ، پدیده ای بنام «بی حجابی» را در اطراف خود می پذیریم هرچند که در ابتدا با خود می گوئیم «درستش این نیست».

کم کم متوجه می شویم که آنانی که باورهائی متفاوت با ما دارند به هیچکدام از بلاهای طبیعی یا ماوراءالطبیعی که باورهای ما به عنوان مجازات عدم اعتقاد به ما وعده می دهندشان، گرفتار نمی آیند. مثلا می بینیم که در برنامه کمدی تلویزیون پای خداوند را به میان می کشند و عجب اینکه هیچکدام شان «سنگ» و «سوسک» نمی شوند. بانوان شان بی حجاب می گردند ولی هیچکس «چون حیوان» بر همدیگر نمی پرند برای کسب لذت تن. بسیار کم پیدا می شود که کارمندی در سیستم اداری شان رشوه بگیرد (استثناء محسوب می گردد) و باز هم امور جاری نظام اداری می گردد. شبکه تلویزیون دولتی آن کشور را می بینی که باورهای عمیق ملی میهنی مردم را قلقلک می دهد ولی همه می خندند و فردا روزش در گردهم آئی های ملی شان با افتخار پرچم کشورشان را به سینه نصب می کنند.

همه اینها را که دیدی بتدریج از خودت می پرسی «پس آنچه من به آن باور دارم چه؟ پس آنچه پدربزرگ و مادربزرگم و پدر و مادرم به من گفته اند و همواره از داشتن یا عمل به آن احساس غرور می کردند چه؟» اینجاست که اولین شکافهای ظریف درباورهایت می دوند. از همینجاست که کم کم راه خودت را از راه باورهای جامعه درون وطن جدا می کنی.

در جامعه ما باورها بدون قید و شرط و بدون اما و اگر به درون مغز تو و وجود تو تزریق می گردند. اشتباه نکنید که سریعا بروید بر سر مثالهای سیاسی و باورهای سیاسی. نخیر. سیاست هم جزئی از این کل بزرگ است. شما تا بحال چند مرتبه توانسته اید از افرادی که در مقام قدرت بالاتری از شما قرار دارند بپرسید «چرا»؟ سیاسی فکر نکنید، مثلا آیا یک رئیس مدرسه، یک معلم، یک پلیس یا حتی والدین تان چرائی نظرشان را بپرسید؟ بدتر از آن تا کنون چند مرتبه به افرادی که در مقام قدرت پائین تری از شما قرار می گیرند سعی کرده اید «چرائی» نظرتان را توضیح دهید؟ آیا جز این است که غالبا ما به مقامات بالاترخود «چرا» پس می دهیم و از پائین ترها «چرا» می پرسیم؟

دوستی تعریف می کرد که در سنین نوجوانی دوستان ناباب چندباری به وی سیگار تعارف کرده بودند. یکبار که پدر این دوست من متوجه بوی سیگار وی می گردد به او تذکر می دهد. او هم بسیار ساده و از روی عدم آگاهی می پرسد «چرا؟» که ناگهان دست پرمهر پدر که لاجرم نگران آینده و سلامت فرزندش بوده شترق روی گوش پسر فرود می آید! از آن زمان به بعد طرف همه کار خلافش را در خفا انجام داده تا حالا.

باز تاکید می کنم که مسائل مربوط به اخلاق سیاسی مان فقط جزئی از کل اخلاق ارتباطی ما است.

ما تا قبل از مواجه با دنیای خارج اصلا آنچه را که می دانیم و به آن باورداریم زیر سوال نمی بریم. شاید به این دلیل است که ما ایرانیان رابطه خوبی با موجودی بنام «خارجی» نداریم . من معتقدم که هرآنچه باوری که تا کنون نظر مخالف آن را مستقیما از مخالف آن نظر نشنیده ایم ارزش این را دارد که در آن بازنگری کنیم. به دیگر سخن، محک یک عقیده یا باور عقائد و باورهای مخالف آن است. یک لیست ده تائی از باورهای خود تهیه کنید. بعد ببینید که چندبار به عقیده و یا باوری مخالف آن برخورده اید. از کجا می دانید که شما درست می گوئید؟ که چنین حرفی را می زند؟

مثلا این باور که «فوتبال ایران یک فوتبال احساسی است» را در نظر بگیرید. آیا کسی خلاف این برایمان گفته؟ اصلا از کجا همین باور در ذهن ما جای گرفته؟ که گفته؟ دلیلش چه بوده؟ آیا تا کنون مستقیما (بدون کانال نقل قول که طبعا سانسوربردار و اشتباه کن است) با مخالف این نظر ارتباط داشته ایم؟

از چه می ترسیم؟ اگر معتقدیم نظر و باور و اعتقاد ما برترین است که دیگر ترسی نباید داشته باشیم از روبرو شدن با مخالف آن. اگر هم خود را مومن و معتقد به اصول دموکراسی و برخورد صحیح و گفتگو می دانیم نیز نباید از اینکه نظری دیگر جایگزین اعتقادات مان گردد نگران باشیم.

همین الان یک لیست چندتائی از باورهای تان تهیه کنید و بعد خوب فکر کنید که اولین بار چگونه این باور وارد ذهن تان گردید. اگر به یاد نیاوردید یا دیدید که از ابتدای زندگی چنین باوری در ذهن تان بوده باید سعی کنید که با فردی که مخالف آن باور را دارد گفتگو کنید.

اصلا که گفته من درست می گویم؟ اصلا که گفته شما درست می گوئید؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: