Archive for مارس 2007

چندبار تکرار یک اشتباه کافی است؟

مارس 30, 2007
غنی‌سازی اورانیوم یک مسئله معمولی است که در ذات خود با کمی گفتگو‌های دیپلوماتیک قابل حل می‌باشد ولی در اثر مدیریت اشتباه کنترلش از دست همه در رفته و به همان قطار بدون ترمز تبدیل شده. ایران دیگر اگر هم بخواهد یا به دلائل فنی و تکنولوژیکی یا حتی اقتصادی ناچار شود که غنی‌سازی را متوقف کند بازی را باخته‌ است. گره زدن یک مشکل به بقای حکومت و کشور نه تنها مشکل را حل نمی‌کند بلکه بر ابعاد آن می‌افزاید. مشکل را نباید بزرگ کرد بلکه باید با زدن شاخ و برگ‌های آن سعی در ساده‌شدنش نمود. چسباندن مشکل به مسائل بزرگتر باعث بزرگتر‌شدن خود مشکل می‌گردد.
مسئله ملوانان بریتانیائی دستگیرشده توسط ایران نیز دارد همان مسیری را می‌رود که غنی‌سازی اورانیوم رفت.این قضیه نیز زیاد از حد کش داده شده و اکنون از حالت امری که بتواند امتیازی برای ما بگیرد دارد تبدیل می‌شود به امری که باعث می‌شود ما امتیازی نیز بدهیم. اصرار ایران بر عذرخواهی انگلستان و زیربار نرفتن ایشان کار را که علی‌الحساب همان اول و در آبهای مرزی با اخطاری که «شما به آبهای مرزی ما وارد شده‌اید، هرچه سریعتر آن را ترک کنید» بین سه چهار قایق ایرانی و انگلیسی حل می‌شد دارد به یک بحران تمام عیار تبدیل می‌شود. بحرانی که می‌تواند آن یکی پای دیگرمان را هم به شورای امنیت بکشاند. فعلا که شورای امنیت بیانیه ای بدون الزام صادر کرده و در آن از ایران می‌خواهد که این افراد را آزاد کند. در این مورد خاص دیگر واحد زمانی «ماه» نیست بلکه «روز» است. یک دو تا از این بیانیه‌ها به فاصله چند روز صادر گردند و بی‌جواب بمانند آنوقت قطعنامه در پی خواهد داشت و هزار و یک گرفتاری دیگر.
حیثیتی کردن این مسائل امکان مانور دادن هر دو طرف و حل آبرومندانه مشکل را کم کرده. یک هفته گذشت و اگر هفته‌ای دیگر بگذرد و مسئله ختم بخیر نشود شاید دیگر نتوان امیدی داشت که این مسئله از راه بی‌ضرر تمام گردد.
ظاهرا درد و مرضی که در فوتبال‌مان داریم که موقعیت را می‌سازیم و با هزار بدبختی مهاجم‌مان را جلوی دروازه خالی حریف قرار می‌دهیم و بعد با یک شوت سرکش توپ را به اوت می‌فرستیم انگار که ما داریم «به همراه» تیم مقابل بازی می‌کنیم و نه «در مقابل» آن، در همه امور زندگی‌مان (منجمله سیاست) نیز داریم. دستگیر کردن گروهی از ارتشیان انگلستان بجرم نقض مرز‌های قانونی کشور و بعد تشکیل شورائی مشترک از متخصصان ایرانی و انگلیسی امور دریاها و مرزها (به همراه یک کشور سوم مورد اعتماد هردو کشور) و ثابت شدن اینکه این‌ ملوانان در آبهای ایران بودند (به فرض صحت ادعای ایران) و بعد توضیح رسمی‌ خواستن از انگلستان و طی کردن مراحل قانونی قبول عذر خواهی انگلستان یا شکایت از آن، برای دیپلماسی ما موقعیتی استثنائی بود که می‌توانستیم امتیازات فراوانی را چه در صحنه چه در پشت پرده از انگلیس بگیریم. اکنون اما راه عقل و قانون در هیاهوی ایجاد شده گم می‌شود و صدایش به هیچکس نمی‌رسد.
یک بار برای غنی‌سازی‌اورانیوم همین مسیر پر هیاهو را رفتیم. در ته این مسیر مزرعه‌ای بود که فعلا حاصلش را داریم از شورای امنیت درو می‌کنیم. باز هم داریم همان راه را برای این پانزده تن می‌رویم. فقط یک فرق بزرگ وجود دارد. برای غنی‌سازی پای انسانی در میان نبود. همه دعواها و چک و چانه زدن ها بر سر سانتریفیوژ بود و تکنولوژی. می‌شد مسئله را سالها کش داد و در گیر و دار مذاکرات دیپلوماتیک زمان خرید. اینبار اما پای جان و امنیت و سلامت پانزده شهروند اروپائی درمیان است،‌ آن هم زیر ذره‌بین انگلستان و جامعه اروپا و یک قدم بالاتر آمریکا. حالا که هم در انگلستان و هم در آمریکا صدای جمع بزرگی از نمایندگان مردم و احزاب مخالف در آمده که سیاست‌های دولت‌شان را در زمینه خاورمیانه و جنگ عراق زیر سوال برده‌اند، کاری نکنیم که همان‌ها دوباره متحد دولت کنونی‌شان شوند برای نجات جان شهروندان‌شان. اجازه بدهیم که شکاف ایجاد شده بین سیاستمداران غربی عمیق‌تر شود. ادامه دستگیری این پانزده‌تن باعث این می‌شود که همه مخالفان و موافقان یک‌صدا پشت دولت‌‌شان قرار گیرند و آن دولت‌(ها)ی ضعیف تبدیل به دولتی قوی و مقتدر گردند. آیا قوی‌تر شدن دولتهای غربی حاضر در عراق همان چیزی است که دستگاه دیپلماسی ما دنبالش است؟

مطلب زیبائی از وبلاگ «میکده کوهستانی»

مارس 30, 2007
مطلب خواندنی زیر از وبلاگ «میکده کوهستانی» است:
——————————-
مشکل این است که ما ایرانی ها فیلسوف به دنیا می آییم و فیلسوف می میریم. از همان بچه گی آیه ی انسان خوب و بد را برای ما زمزمه می کنند. با اینکه والدین نیز می دانند که چنین اصول اخلاقی که در گوش کودکان می خوانند در جامعه نمی تواند شکل بگیرد اما به دلیل تصویر زیبایی که این اصول ایجاد می کنند به این کار ادامه می دهند. کودکان را از خواب عدم بیدار نشده به خواب دیگری می برند. چرا که آنها نیز از زیستن در دنیای مجازی لذت می برند، دنیایی که وجود خارجی ندارد اما برایشان زیباست چون برای پیشینیان شان زیبا بود! ما از همان ابتدا فیلسوف به دنیا می آییم و نمی توانیم به سادگی از طعم یک سیب، از عطر چای و از آبی آسمان لذت بریم. طعم زیتون را به مشکلات زندگی مان، به انسانهای دیگر و به راز آفرینش وصل می کنیم و از لذت آن بی بهره می مانیم. ما اصلا نمی دانیم که شادی چیست تا بتوانیم به آن هم دست یابیم. از همان ابتدا دنیا را برایمان بی ارزش می کنند و ارزش واقعی را در مورد پسند بودن کسی قرار می دهند که در این دنیا وجود ندارد. کسی به ما یاد نداده است که خوشبختی در همین حوالی است، در همین نزدیکی ها، در جایی که تو پیش من نشسته ای و دست نوازش بر سرم می کشی. همه عشق های آنی و زودگذر را خوار می شمارند و عشق را در چیزهایی که پایدار است جستجو می کنند، با اینکه خود انسان که عشق را تعریف کرده است جاویدان نیست. ایرانی ای برای من پیدا کند که بدون هیچ سرافکندگی بتواند تعریف ساده ای از خوشبختی و شادی ارائه دهد و از اینکه چیز ساده ای را خوشبختی می داند و از چیزهای ساده ی شاد می شود سرافکنده نشود. همه ی ما غرق معانی عالی هستیم و از اینکه اذعان کنیم که خوشبختی و لذت درهمین چیزهای ساده است شرم می کنیم. ما به خود دروغ می گوییم پس چه انتظار است که برای دیگران نقش بازی نکنیم؟ ما ایرانی ها به دنبال چیزهای متعالی هستیم که تنها در عالم هپروت قابل دسترس هستند و بر غیر واقعی بودن آنها واقف نیستیم. با این وجود چگونه چنین انسانی می تواند شاد باشد. چگونه چنین انسانی می تواند نیم ساعت آسوده نشستن و از طعم قهوه لذت بردن را در چهارچوب شادیها بگنجاند؟ از وقتیکه ما به دنیا می آییم، فکرمان را معطوف آن دنیای دیگر می کنند و در این دنیایی که معنی هر چیزی برای هر فردی متفاوت است ما را به جستجوی دست یافتن به معنی مشترک می فرستند. کسی نیست به ما بگوید که شادی در این دنیا ساده تر از این حرفها به دست می آید. برعکس هر کس که دنیا را با چیزهای غیرواقعی زیباتر کند برایمان انسانی متعالی و رویایی است. پس دیگر چه انتظار است که ما بتوانیم در این دنیا به شادی دست یابیم. برای ما در پس هر چیزی باید معنی و مفهومی باشد تا بتوانیم از آن لذت بریم غافل از اینکه لذت این دنیا با ربط دادن آن به دنیای معنی و والا تباه می شود. باید از آن آنگونه که هست لذت برد.
—————————-
همانجور که در بالا ذکر کردم مطلب زیبائی بود از وبلاگ «میکده کوهستانی»

آخرین کشف: ما وسط اقیانوس هستیم!

مارس 30, 2007
خدا خیر بدهد این اینترنت را. عجب چیزهائی را می‌توان اینجا دید و فهمید. من امروز فهمیدم که ایران در یک جزیره بزرگ در وسط اقیانوس آرام قرار دارد. اطرافمان هم هیچ چیز نیست الا آب تا جائی که چشم کار می‌کند. نخیر از برنامه گوگل و نقشه‌ها و دوربین‌های هوائی و غیره که قابل دسترسی در اینترنت هستند استفاده نکردم. رييس كل بانك مركزي ایران فرموده‌اند که: «تحريم‌ها بر اقتصاد ايران تاثيري ندارند».
خوب البته راست می‌گویند. شما به دور و بر خود نگاه کنید. یک قلم کالای خارجی می‌بینید؟ همین مانیتوری که دارید با آن این نوشته را می‌خوانید خارجی است؟ نه. اجزای داخل کامپیوترتان چه؟ نخیر نیست. موبایل‌تان خارجی است؟ ابدا شما اصلا در ایران جنس خارجی پیدا نمی‌کنید که اگر هم تحریم شدیم این تحریمها بر اقتصادمان تاثیری داشته باشند. طبعا ما وسط یک جزیره دور افتاده هستیم که آنچه در دسترس‌مان است همان چیز‌هائی است که در جزیره خودمان تولید کرده‌ایم. نه بانکها‌مان با بانکهای دیگر جهان ارتباطی دارند و نه صنایع‌مان و نه حتی مردم‌مان. چه کسی حاضر است قایق سوار شود و بزند به اقیانوس تا بلکه پس از بیست روز روی آب بودن به نزدیکترین دولت مستقل همسایه برسیم؟ ما نه نفت می‌فروشیم و نه بنزین وارد می‌کنیم. بده بستان‌های‌مان هم داخلی است و به همان ریال خودمان انجام می‌گیرد. با دلار و یورو و پوند کاری نداریم. نه وارداتی داریم و نه صادراتی. خوب مسلم است که « تحريم‌ها بر اقتصاد ايران تاثيري ندارند».
راستی آیا تا کنون مقام مسئولی از کشور آمده و رسما بگوید این تحریمها ممکن است مثلا روی صنایع و اقتصاد صنعت کاسه توالت ایران تاثیر منفی داشته باشد؟ فقط «ممکن است» که تاثیری منفی بر یکی از جنبه‌های زندگی معمولی در کشور بگذارد؟ عجب آدمهای احمقی هستند این پنج قدرت بزرگ جهان بعلاوه آلمان که کالاهای‌شان بازارهای جهان را پر کرده و هرکدام‌شان با داشتن کلی دانشگاه و کالج و مراکز تحقیقاتی هنوز نفهمیده‌اند که بابا «تحريم‌ها بر اقتصاد ايران تاثيري ندارند»! انگار شما بخواهید اردن را تحریم کنید که نتوانند بروند شکار نهنگ! عجب نفهمند این قدرتهای بزرگ اقتصادی و نظامی جهان. اینها چطور به این همه تکنولوژی و قدرت و پول رسیده‌اند با این مغز خراب‌شان که نمی‌فهمند که ما اصلا نه کالائی وارد می‌کنیم و نه کالائی صادر. بده بستان تجاری هم که با کسی نداریم. تحریم دیگر چه صیغه‌ای است؟
در ضمن اینکه همین چند هفته پیش آقای احمدی‌نژاد گفتند که داشتن انرژی هسته‌ای آنقدر خوب است که اگر ده‌سال هم مملکت تعطیل گردد باز هم می‌ارزد (قریب به مضمون)، منظورشان چه بود؟ اصلا حالا که «تحريم‌ها بر اقتصاد ايران تاثيري ندارند» که مملکت ده سال تعطیل نخواهد شد،‌ نه؟ قرار بود چه کسی مملکت را ده سال تعطیل کند تا ما به انرژی هسته‌ای نرسیم؟ خودمان که تعطیل نمی‌کنیم مملکت‌ را پس لابد منظور ایشان همان تحریم‌کنندگان ما هستند که می‌خواهند به ما ضربه بزنند. فوتینا! «تحریم‌ها بر اقتصاد ایران تاثیر ندارند».

من اعتراف می‌کنم که اسمم از اول مرتضی بوده. شناسنامه‌ام بیخود داریوش است.

مارس 29, 2007
در محله عموی من یک علی‌ نامی زندگی می‌کرد که بخاطر بیماری سرطان بسیار لاغر و تکیده بود. زیاد سیگار می‌کشید و دچار سرطان شده بود. یک روز که پیکان پنجاه و دو‌اش را از جلوی خانه‌اش به سرقت بردند پاشد رفت آگاهی که شکایت کند. هنگام طرح شکایت از سارق اتومبیلش در آگاهی، بخاطر ظاهر لاغرش و فرت فرت سیگار کشیدنش مامورین فکر کردند که او معتاد است و دستگیرش نمودند! هرچقدر هم که داد و هوار زده بود که بابا من خودم شاکی‌ هستم و ماشین من را دزد برده کسی اهمیتی نداد. وقتی دو روز بعد از حال و روز خرابش فهمیدند که راست می‌گوید سرطان دارد و معتاد نیست زنگ زدند به خانواده‌اش که بیایند و ببرندش. ولی تحویل خانواده‌اش داده نشد. چرا؟ چون در همان یک دو ساعت اول بازداشتش با وی کاری کردند که به داشتن صد و بیست گرم هروئین توی ماشینش اعتراف کتبی کرده بود! می‌گفتند تا ماشینش پیدا نشود و معلوم نشود که هروئین‌ها کجاست نمی‌توان آزادش کرد! خلاصه خیلی‌ها رفتند و آمدند و امضاء کردند و تعهد دادند و ریش گرو گذاشتند که این بابا نه معتاد است و نه قاچاق فروش تا بنده خدا از زندان آزاد شد.
چرا این خاطره را عرض کردم؟ برای اینکه آقای متکی فرموده‌اند که انگلیس: « براي كمك به حل مسئله دستگيري نيروهاي متجاوز اين كشور در آب‌هاي ايران،‌ به اين تجاوز اعتراف كند». یاد علی بیچاره افتادم که در آگاهی برای کمک به حل مسئله دستگیری‌اش به داشتن کلی هروئین اعتراف کرد.
به هر روی حالا که شاید بتوانیم با داشتن پانزده‌نفر از اتباع انگلستان این کشور را به اعتراف به «تجاوز به آبهای ایران» مجبور کنیم بد نیست که با همین حربه مجبورشان کنیم که به نقش‌شان در کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو و نیز روی کار آوردن رضاخان و رابطه‌شان با سیدضیاء و قوام‌سلطنه و انداختن خط تولید ماشین پیکان به ایران در سال ۴۵ و ۴۶ و دیگر مسائل نیز اعتراف کنند. کار از محکم کاری عیب نمی‌کند.
در ضمن چند سال پیش«مرتضی» نامی، دوست پسر دختر یکی از فامیل ما در شهرستان به دختر بیچاره تجاوز می‌کند و پس از بالا آمدن شکم او متواری می‌شود. حالا که یکهو دستگیر می‌کنیم و می‌خواهیم اول از همه بدون کار کارشناسی مورد قبول دو طرف انگلستان به «تجاوز» اعتراف کند، آیا می‌شود لطف کنند و یک بابائی را هم در همان شهرستان ما بیابند که اسمش مرتضی باشد و کاری کنند که به تجاوز به دختر فامیل ما اعتراف کند؟ گناه دارد بچه‌ آن دختر بدون پدر بماند. این مرحمت شما جای دوری نمی‌رود. حالا اسم طرف مرتضی هم نبود نبود. یک کاری می‌کنیم که یا دخترک بگوید همین یارو به وی تجاوز کرده و یا قدری با این بابا سر و کله می‌زنیم که اسمش را از مثلا داریوش تبدیل کند به مرتضی تا اعترافاتش درست از آب درآید.

خود چرخی و هی گوئی – عجب مرد امیدواری!!!

مارس 29, 2007
به گزارش خبرگزاری رويترز، آقای سولانا که در سخنرانی خود در پارلمان اروپايی گفت: «اين اميد وجود دارد که در روزها و هفته های آينده، ما بتوانيم با رهبران ايران، نه تنها مشکل پيش آمده با بريتانيا بر سر نيروهای نظامی را حل کنيم، بلکه مذاکره را برای رسيدن به راه حل قطعی و نهايی مساله هسته ای از سر بگيريم.»
ای آقای سولانا، دنیا به آدمهای امیدواری مثل من و شما خیلی نیاز دارد. من نیز همواره معتقدم که انسان به امید زنده است. به همین دلیل هر هفته دست در جیب مبارک می‌کنم و دو دلار ناقابل را که مثل دیگر دلارهای این حقیر فقیر با بدبختی بدست آورده‌ام می‌دهم و بلیط بخت‌‌آزمائي هفتگی می‌خرم تا با برنده شدن چند میلیون دلار نه تنها مشکل اجاره خانه لامصب بلکه مسئله بی‌پولی‌ام را حل کنم.
امید چیز خوبی است بخصوص که آدم امیدوار باشد که با خرج کردن دو دلار می‌تواند هفت هشت ده میلیون دلار بدست آورد. راستی جناب آقای سولانای گرامی، حالا که شما هم تا این حد امیدوار هستید بیائید هر هفته پول روی هم بگذاریم (دو دلار شما و دو دلار من) و دو بلیط بخت‌آزمائی شریکی بخریم تا شانس‌مان بالا رود. شک ندارم که با این خوش‌بینی شما تا دویست سیصد سال آینده بالاخره برنده می‌شویم و نوادگان‌مان می‌توانند پولدار شوند. آنوقت نه دیگر لازم است مثل من صبح تا شب کار کنند و آخرماه نصف آن را بدهند اجاره و نصف دیگر را دو دستی تقدیم دفتر مالیات کنند و نه دیگر ناچار می‌شوند بخاطر داشتن یک شغل سیاسی در اروپا (فرضا مسوول سياست خارجی اتحاديه اروپا بودن) مثل صفحه‌گرامافونی که سوزنش گیرکرده هر روز دور خودشان بگردند و یک سری جمله مشخص و معین را جلوی خبرنگاران تکرار نمایند.

امان از این انگلیسای بد حجاب

مارس 28, 2007
تا داشتم افکار خود را جمع و جور می‌کردم که شهرام جزایری چرا و چگونه رفت و چرا و چگونه آمد ناگهان قطعنامه آخر شورای امنیت سازمان ملل متحد صادر شد. مداد را در مدادتراش گذاشتم تا تیزش کنم و مطلبی راجع به تحریم‌های این دفعه بنویسم. هنوز نوک مداد تیزشده را فوت نکرده بودم که دیدم پانزده ملوان بریتانیائی به جرم تجاوز به آبهای ایران دستگیر شده‌اند. مداد را روی کاغذ گذاشتم که از دستگیرکنندگان‌ این بیگانگان تشکر کنم که با این دقت مراقب مرز‌های آبی‌مان هستند -که از ۱۹۷۵ تا کنون معلوم نیست کدام قسمتش مال عراق است و کدام قسمتش مال ما- و از آنان بخواهم که یک سری هم به مرزهای شرقی کشورمان بزنند با دقت نظری که دارند که در آنجا کامیون کامیون مواد مخدر وارد می‌شود و تانکر تانکر بنزین سوبسیدی خارج می‌گردد و حقیقتا شتر با بارش در آن نواحی مرزی شرق کشورمان گم می‌شود. بلکه بتوانند واحد میزان کشف مواد مخدر در ایران را از «تن» و «کامیون» به «کیلو» و «وانت» برسانند.
همینکه شروع کردم به نوشتن نامه تشکرآمیز متوجه شدم که ایران و انگلستان با هم سرشاخ شده‌اند (سرشاخ شدن دیپلوماتیک البته!) و به هم دارند به زبانی که خودشان دوتا می‌فهمند حرفهای خوب خوب!!! می‌زنند. آمدم بنویسم که «این انگلیسا غلط کرده‌اند و شکر خورده‌اند که ناراحت شده‌اند از دستگیری ملوانان‌شان. تبعه یک کشور را که کشور دیگر دستگیر می‌کند که آدم نباید زود تقاضای آزادی‌اش را بکند» و به ایران توصیه کنم که «نترس که دست انگلیسی‌ها بند است در عراق و هیچکاری نمی‌توانند بکنند» که ناگهان بانک مرکزی انگلیس در آمد که بخاطر اجرای قطعنامه‌قبلی شورای امنیت به تمام بانکها و موسسات مالی انگلستان دستور داده داد و ستد با بانکهای ایرانی را متوقف کنند (یا توی یک همچین مایه‌هائی).
بانک مرکزی انگلیس را حواله دادم به … (ببخشید بی تربیتی بود حذفش کردم!) و گفتم الان یک مقاله جانانه می‌نگارم و در آن با بافتن آسمان به زمین و بالعکس ثابت می‌کنم که بانک مرکزی انگلیس که هیچ، بانک سپه شعبه خیابان شهید جعفری هم نمی‌تواند کاری از پیش ببرد که خانم وزیر امور خارجه انگلستان ناگهان اعلام کرد که انگلستان روابط خود با ایران را به حال تعلیق در آورده است و تا حل مسئله این پانزده‌ تن روابط تجاری دولت انگلستان با ایران نیز لنگ در هواست.
از خوشحالی نیم متر به هوا پریدم که «آخ جون! آنها به ما می‌گفتند غنی‌سازی اورانیوم را به حالت تعلیق در آورید ولی خود ناچار شدند روابط‌ سیاسی و بازرگانی‌‌شان با ما را به‌ حال تعلیق درآورند». نشستم که یک جوری این دو جور تعلیق را با چسب سریش به هم بچسبانم و ثابت کنم که «پوزه این اسب آبی (ببخشید یادم نمی‌آید که انگلستان چه بود، روباه مکار بود؟ شیر پیر بود؟ کلاغ خبرچین بود؟ کفتر کاکل بسر بود؟ حالا بگیرید اسب آبی، دلیل که نمی‌خواهد فحش دادن به این و آن!) را برای اولین بار در پانصدسال اخیر ما به خاک مالیدیم با آزاد کردن هندوستان، ببخشید با اسیر کردن این پانزده نفر و در نتیجه تعلیق روابط» ولی پاراگراف اولم تمام نشده بود که سفارت ایران در انگلیس اعلام کرد که تهران و لندن می‌توانند مسئله ایجاد شده را حل و فصل کنند.
تف به این شانس بیاید! مگر اینها می‌گذارند ما یک مقاله بنویسیم در این زمینه؟ از طرف دیگر آقای متکی وزیر امور خارجه ایران با رجب طیب اردوغان دیدار می‌کند و در پی این دیدار قرار می‌شود که اولا آن خواهر ملوان که در میان آن چهارده مرد غریبه انگلیسی بوده آزاد شود و ثانیا دیپلومات‌های ترک با ملوانان دستگیر شده ملاقات کنند. در فکر این بودم که بابا این که در نهایت به ضرر ایران تمام شد. ما شدیم آدم بده که گروگان می‌گیرد و ترکیه شد آدم خوبه که می‌رود با گروگان‌گیر مذاکره می‌کند و گروگان را آزاد می‌کند. فردای روزگار هم انگلیس زهرش را به ما می‌‌ریزد و گردو را در جیب ترکیه می‌کند. جملات را که در ذهنم جوری سر هم کردم که نه سیخ بسوزد و نه کباب خبر رسید که شبكه العالم تصاوير بازداشت نيروهاي انگليسي را پخش كرد.
دو بامبی زدم توی سرم که «ببم جان! کی رفته توی اون هاگیر و واگیر از این بنده‌خداها فیلم گرفته؟ مگر شبکه العالم منتظر بوده‌ که اینها بیایند توی آبهای ایران تا از ایشان فیلم برداری کند؟ اصلا مگر واحد مرکزی خبر و یک لشکر خدم و حشم صدا و سیما مرخصی بودند که شبکه «العالم» باید بیاید فیلم اینها را نشان دهد؟»
خلاصه تصمیم گرفتم بروم سراغ همان «کاغذپاره» تحریم‌ها و در آن زمینه یک چیزی بنویسم. ولی حواسم پی انگلیسا بود. این انگلیسا همه کارشان مرموز است حتی وقتی که ما دستگیرشان می‌کنیم. پدر سوخته‌ها یکی نیست بهشان بگوید که آخر شما که زمان دستگیری ۱.۷ مایل دریائی (معادل سه کیلومتر) در آبهای عراق بوده‌اید چگونه در آبهای ایران دستگیر شده‌اید؟ لابد می‌خواستید بحران درست کنید و ما را به دردسر بیاندازید؟ نکند قضیه زیر سر ترکیه است که با کمک شما می‌خواسته ما را سنگ روی یخ بکند و بعد خودش ژست سوپرمن بگیرد با آزاد کردن گروگانها؟ اصلا نکند خود انگلیسی‌تان دستی دستی از خودتان فیلم گرفتید و به العالم دادید تا به دنیا ثابت کنید که ایرانیان برایتان تله گذاشته بودند و همچون گشت‌های مبارزه با بد حجابی که به ادعای شما الکی الکی گیر می‌دهند به این و آن که یک کاری کرده باشند آنها هم می‌خواسته‌اند یک کاری کرده‌ باشند؟ امان از دست این انگلیسا با آن چشمهای چپ شان. مرحوم دائی‌جان ناپلئون اگر بود خودش می‌رفت به اتفاق مرحوم مش‌قاسم هر پانزده نفر را تحت حفظ می‌آورد در باغ آنقدر با شاخه خیس شده نسترن کتک‌شان می‌زد تا اعتراف کنند که از طرف دولت فخیمه آمده‌اند برای ترور دائی‌جان. بعدش هم می‌دادشان دست مرحوم شیرعلی قصاب تا حسابی آدم‌شان کند.
این انگلیسا را شوخی نگیرید. بیخود که دستگیرشان نکردیم. اصلا تا حالا دیده‌اید که در ایران بیخودی به کسی گیر بدهند و دستگیرش کنند؟ من که ندیده‌ام. لابد این خواهر انگلیسی مشکل حجاب داشته و با این چهارده سبیل کلفت داشته‌ می‌رفته کوه (واه خاک عالم! آخر الزمون شده! یک زن و چهارده تا مرد؟ واه واه!!!!) حالا هم دارند ازشان پرس و جو می‌کنند ببینند کسی از این چهارده تن با این خواهرمان نسبتی چیزی دارد یا نه. اگر داشت که از همه تعهد می‌گیریم که دیگر از این کارها نکنند و آزادشان می‌کنیم بروند ولی اگر نداشت آنقدر نگه‌شان می‌داریم تا یکی‌شان حاضرشود که خواهر مذکور را عقد شرعی نماید. اگر می‌خواهند از این کارهای بی‌ناموسی بکنند خوب بروند توی آبهای خودشان بی‌ناموسی دربیاورند، چرا در آبهای عراق که برادران گشت ما ناچار شوند دستگیرشان کنند؟

قالب‌ها

مارس 27, 2007
با احترام برای «از کیمیای مهر تو»
——————————–
حدود دوازده سیزده سالم بود که رفتم پیش مادرم و به او اصرار کردم که دوست دارم موسیقی یاد بگیرم و می‌خواهم بروم کلاس موسیقی. مادرم هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت «آنهائی که در کار موسیقی هستند آدمهائی‌اند معتاد و دارای فساد اخلاقی. من اجازه نمی‌دهم که تو هم مثل آنها شوی. تو باید درست را بخوانی». همین. به این سادگی که عرض کردم. تعجب نکنید. شاید در زندگی خیلی‌های ما از اینگونه برخوردها بوده. این گذشت و من به دلیل رخ دادن انقلاب و اینکه موسیقی تا پای چوبه‌دار رفت و چندسالی آنجا ماند با طنابی بالای سرش ارتباطم با آنچه می‌توانست هنر زندگی من باشد قطع شد. هنوز که هنوز است یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگی من این است که موسیقی نمی‌دانم. یک دو باری هم سعی کردم در دهه بیست‌ زندگی‌ام که یادش بگیرم ولی دیدم که نخیر، بکلی «گوش» گرفتن موسیقی را از دست داده‌ام. حالا شاید یک روز دوباره رفتم سراغش. نمی‌دانم.
مشابه این وضعیت را در جامعه‌مان خیلی دیده‌ام. برای خیلی‌ها اتفاق افتاده. آدمها از آنچه به آن علاقه‌ دارند و استعداد نهی می‌شوند و ناچارند خود را به قالبی دیگر بریزند. گروهی می‌شکنند و گروهی دیگر از توی قالب خودشان در حسرت دیگری هستند که در قالبی است که می‌توانست قالب آنها باشد. گروهی هم با قالب جدید خو می‌کنند.
جامعه ما یک جامعه قالبی است. شک نیست که همه چیز جامعه ما را «قالب زدن» یا «قالب کردن» تشکیل می‌دهد. همه چیز‌مان از همان اصل «روسری یا توسری» پیروی می‌کند. جامعه برای ما به تعدادی محدود قالب ساخته که ما اگر خوشبخت باشیم و اگر از خانواده‌ای آزاده (به معنای ایرانی آن البته!) بیائیم می‌توانیم قالب خود را انتخاب کنیم. اگر هم مثل من از یک خانواده معمولی باشیم، پشت گردن‌مان را می‌گیرند و می‌اندازندمان توی قالب آماده (بلا نسبت شما عین بچه گربه!). این است که می‌گویم در جامعه ما آزادی وجود ندارد.
در جامعه ما به سن و سال خاصی که رسیدی باید مطابق قالب‌ها و انتظارات همان سن و سال عمل کنی. کمترین جریمه قالب شکنی بایکوت شدن است. مثالها آنقدر زیادند که نمی‌توانم چندتائی را اینجا بیاورم. همه زندگی‌ما را شامل می‌شوند. مثلا رسیدن به دهه سوم عمر در ایران مساوی با داشتن خانواده و شغل است. اگر بنده خدائی بخواهد در دهه سوم عمر خویش درس بخواند (حال چه اینکه برود دکترای خود را بگیرد چه اینکه تا کنون بدلائل فرضا مادی نتوانسته برود دانشگاه و تحصیل کند) با خنده و تمسخر دیگران روبرو می‌گردد که «سر پیری و معرکه گیری؟». فردی که چهل و پنج سال دارد موظف است که خانه داشته باشد. انگار اجاره نشینی بالا رفتن از دیوار مردم است. از پنجاه که رد کردی غلط می‌کنی بخواهی کاری در زندگی‌ات بکنی. باید بنشینی و به دیوار خیره شوی به انتظار مرگ که تو دیگر «پیر» و «از کار افتاده‌»ای. باز دوستانت به تو می‌گویند که: «تو احمقی که با داشتن پول ماشینت را عوض نمی‌کنی». راحت بودن با همان ماشینی که داری شکستن قالب‌هاست. جامعه قالب‌هایش را به تو «دیکته» می‌کند.
«مگر در جوامعی که خود را آزاد می‌دانند جامعه اینگونه عمل نمی‌کند؟ آنها هم قالب دارند. همه جا قالب‌ها وجود و حضور دارند». آری اما تفاوت در این است که در جوامع آزاد کسی پشت گردن شما را نمی‌گیرد تا در قالب بیاندازدتان. مجازاتی هم برای به قالب نرفتن وجود ندارد. این شما هستید که قالب مورد نظر خود را انتخاب می‌کنید و هر وقت هم که دیگر از آن خوش‌تان نیامد عوضش می‌نمائید. این یعنی آزادی.
جامعه ما به دلیل شناخت قالبی‌ای که از انسانهایش دارد (همه را بر اساس قالب‌شان می‌شناسد) هویت انسانهایش را نیز در قالب‌های‌شان تعریف می‌کند. اگر به فلان سن رسیده‌اید و فرزند ندارید شما هویت مادری یا پدری ندارید. اگر بعنوان یک مغازه‌دار کلاه‌ سر دیگران نمی‌گذارید (که مطابق قالب‌تان باید بگذارید) شما مغازه‌دار موفقی نیستید. اگر با داشتن خانواده خود هفته‌ای سه بار به مادر یا پدر خویش زنگ نمی‌زنید فرزند خوبی نیستید.
انسان موجودی است که آزاد خلق شده. آزاد است. این قالبها باعث می‌شوند که از یک سو انسان رنج و عذاب قالب را هر لحظه در زندگی خویش حس کند و از سوی دیگر بخاطر اینکه نمی‌تواند کاملا مطابق آنها و انتظارات‌شان عمل نماید خود را سرزنش کند و دچار تنفر و انزجار از خویش گردد. نمی‌دانم چقدر در دنیای وبلاگ‌های فارسی می‌گردید اما من خیلی دیده‌ام که نوجوانانی با یک دنیا استعداد (حداقل در نگارش و ارتباط کلامی‌ با دیگران) با چه تلخی‌ای زبان به شماتت خویش می‌گشایند و می‌گویند «من از خود متنفرم. هیچکس من را دوست ندارد». این فاجعه است. آنقدر دست و پای این نوجوان را بسته‌ایم و توی سرش زده‌ایم که از شور زندگی خالی‌ شده است. مطالب‌ و نوع نگاه‌شان به دنیا آنقدر زیبا و پر عمق است که آرزو می‌کنم ایکاش می‌توانستم با ایشان حضوری آمد و رفت داشته باشم و از آنان درس بیاموزم. آنوقت می‌بینم که فقط بخاطر اینکه در قالب محیط‌شان نمی‌گنجند آنقدر تحت فشار هستند که آرزوی نابودی خود را می‌کنند.
خودمان را به قالب‌های از پیش تعیین شده نریزیم. هویت خودمان را با قالب‌مان تعریف نکنیم. وقتی با کسی آشنا می‌شویم نگوئیم «سلام. من فرهاد هستم. مهندس مکانیک از دانشگاه اصفهان». فرهاد بودن من ربطی به تحصیلات‌ من ندارد. همسری خوب بودن لزوما به معنای داشتن بچه نیست. میانسالی به معنای منتظر مرگ نشستن نیست. وبلاگ نوشتن هم به منزله مخالفت با دولت نیست. خارج رفتن هم به معنای درس خواندن نیست. این قالب‌ها را در طی قرون و اعصار به ما «قالب» کرده‌اند. بدون شکستن‌شان و شلوغ‌بازی بسیار محترمانه کنارشان بگذاریم و سر زندگی خویش بگیریم. سخت است، آری اما راه دیگری هم هست؟ یا باید درون قالب بود یا خارج آن. راه سومی وجود ندارد.

ما طرفدار خودمان هستیم یا طرفدار خرسه؟

مارس 27, 2007
متاسفانه آمریکا و متحدانش دارند دست خودش را بسیار خوب بازی می‌کنند. هر قطعنامه‌ای که توسط سازمان ملل صادر می‌گردد و ایران -که طبق امضای خودش در سازمان ملل موظف به اجرای آن قطعنامه‌ها است- از احترام به آن سرپیچی می‌کند، اینان یک قدم دیگر جلو آمده و یک سنگر دیگر را فتح کرده اند. چندتای دیگر از این قطعنامه‌ها صادر شوند و به سرنوشت همان «کاغذ‌ پاره!‌» های قبلی دچار گردند دیگر هیچکس در جهان نمی‌تواند جلوی جنگ‌افروزان را بگیرد چرا که ایران ثابت کرده است (باز هم متاسفانه)‌ که به قوانین ببین‌المللی احترام نمی‌گذارد. کسی که به قانون (هرچند قانون غیر عادلانه) احترام نگذارد نمی‌تواند منتظر باشد تا قانون با وی عادلانه رفتار کند. پایش بیافتد از همین می‌توان خمیر گریم ساخت و ایران را گریمی کرد که از صدام حسین کریه‌تر بنظر آید در چشم همانها که اکنون تظاهرات می‌کنند علیه جنگ.
از سوی دیگر فشارها که بر ایران بیشتر و بیشتر می‌شوند مردم ایران از دولتمردان‌شان تقاضای واکنش دارند. و این واکنش چه می‌تواند باشد؟ چیزی در حد کم کردن همکاری‌های ایران با آژانس بین المللی انرژی اتمی. انگار که تکنولوژی اتمی جهان در نزد ایران است و آژانس چشم به راه «همکاری» ایران دارد. واقع امر این است که ایران سطح دسترسی بازرسهای آژانس و نیز میزان و زمان اطلاع فعالیت‌هایش به آژانس را تغییر داده (کم کرده). این را هم می‌توان در بوق کرد که «آهای خلائق جهان! ببینید و آگاه باشید که ایرانی‌ها دارند زیرجلکی بمب می‌سازند و کار خلاف می‌کنند، اگر ریگی به کفش‌شان نبود چرا جلوی دسترسی آژانس به موارد مورد بازرسی را گرفته‌اند؟».
باز متاسفانه هر کشوری که از راه می‌رسد (سوئیس، آفریقای جنوبی، قطر و …) بخود اجازه می‌دهد که یک ابتکار جدید خلق کند و به ایران ارائه دهد. این طرحها اولا در مرحله‌ای پائین‌تر از دستور شورای امنیت سازمان ملل قرار می‌گیرند پس از نظر قانونی نمی‌توانند ناقض قطعنامه‌ها باشند و ثانیا حاوی مطلب جدیدی نیستند. توجه کنید که اگر کشوری قرار است طرحی ارائه دهد این طرح باید حرفی باشد جدید که تا بحال نه ایران ردش کرده باشد و نه کشورهای عضو شورای امنیت تا مگر بتوانند بنشینند و درباره‌اش صحبت کنند. با توجه به اینکه بسیاری از راه‌ها رفته شده و در نهایت به همان بن بست «غنی‌سازی را متوقف کنید. زرشک! نمی‌کنیم» برخورد کرده و با در نظر گرفتن اینکه یک مسئله واحد هزار راه حل که ندارد (راه حل‌های یک مسئله محدود است)، اکثر این طرحها قبل از آنکه آبی برای ایران گرم کند آتشی به زیر دیگ کشور پیشنهاد کننده خود می‌دهد که سینه جلو بدهد و بگوید که بله ما هم جزء میوه‌ها هستیم و اااههههممم! ما هم طرح می‌دهیم و در مسائل مهم خاورمیانه و جهان صاحب نظریم. در عین حال همین ده دوازده پیشنهاد هم در زمانی که شورای امنیت به این نتیجه رسید که دیگر قطعنامه دادن فایده‌ای ندارد چماق می‌شود و می‌خورد توی سر ایران که «با شورای امنیت که راه نمی‌آئید، طرحهای مختلف کشورهای جهان را هم که نمی‌پذیرید، پس بگرد تا بگردیم». به دیگر سخن به ما خواهند گفت که «نه تنها به تمام درخواست‌ها و اخطارهای شورای امنیت توجه نکردید بلکه پادرمیانی ریش‌سفیدان را هم رد کردید. اینک فقط یک راه دارید». ایران اگر مایل است که وضعیت بدینسان پیش برود لااقل باید جلوی طرح دادن این و آن را بگیرد تا در آینده چماق اضافه دست جنگ‌افروزان نباشد.
با این احوال هر سه چهار ماهی شاهد یک قطعنامه خواهیم بود (خدای ناکرده). با سه چهار قطعنامه محدود کننده در سال نه تنها رغبت کشورهای مختلف به داد و ستد با ایران به شدت کم می‌شود و هیچکس مایل نخواهد بود در طرحهای بزرگ و پروژه‌های ملی با ایران همکاری مادی و فنی داشته باشد بلکه چنان پرونده سیاهی برای ایران ساخته می‌شود که هرکس دیگری هم که جای جرج بوش یا تونی بلر را گرفت چه بخواهد و چه نخواهد ناچار خواهد شد به همین راه برود. وای به روزی که جرج بوش جمهوری‌خواه با استفاده از سرپیچی ایران از خواست جامعه بین‌المللی تیرهای آماده پرتاب کمان را تا جائی که جا دارند‌ در نفت خیس کند و یک جمهوری‌خواه یا دموکرات تازه نفس دیگر که لکه سیاه عراق را نیز در کارنامه خود ندارد در شروع کار خود راهی نداشته باشد الا شعله‌ور کردن آن تیرها و پرتاب‌شان.

بهش بگو بهش بگه به من بگه…

مارس 26, 2007
خبرگزاري رسمي اتريش در گزارشي ادعا كرد روسيه برخي از تكنسين‌ها، مهندسين و ديگر متخصصان خود را از نيروگاه هسته‌يي بوشهر خارج كرده است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) به گزارش اين خبرگزاري اين اقدام روسيه مي‌تواند در راستاي تشديد تحريم‌ها عليه ايران براساس قطعنامه‌ي مصوبه‌ي شوراي امنيت سازمان ملل تعبير شود. طبق اين گزارش برخي از كارشناسان روسي طي هفته‌ي گذشته ايران را به مقصد مسكو ترك كرده‌اند و گفته مي‌شود اين اقدام آنها به دليل اختلافات بوجود آمده ميان ايران و روسيه بر سر مسايل هسته‌اي بوده است.

———————————————–
ای بابا! هم نیروگاه اتمی بوشهر در داخل خاک ایران است و هم خبرگزاری ایسنا. آنوقت خبر خروج روسی‌ها از نیروگاه باید به واسطه خبرگزاری رسمی اتریش نقل قول گردد؟ یعنی یک خبرگزاری بزرگ کشور امکان این را ندارد که صحت و سقم خبر خبرگزاری اتریشی را مستقلا بسنجد و خود راسا به مخابره خبر در این زمینه اقدام نماید؟

شوهر نمی کنی که نکن، دیگر اینقدر هوار هوار ندارد که

مارس 26, 2007
بابا خوب اگر قرار است قطعنامه شورای امنیت را قبول نکنید، نکنید. ولی چرا بلافاصله بعد از صدورش می گوئید قبولش نداریم؟ یک مدت بازی بازی بدهید همه را و ببرید و بیاورید و آنوقت همان یک هفته آخرش بگوئید نخیر قبول نداریم. حالا که بلافاصله علیه آن موضع می گیرید اینها هم در پشت پرده می نشینند و از همین الان مقدمات یار و یارگیری و بررسی و آماده کردن قطعنامه بعدی را آماده می کنند. ضمن اینکه مسئله دیگر حالت «ناموسی» پیدا می کند چه برای ایران چه برای شورای امنیت. قضیه تبدیل به پوززنی می شود.
فعلا 60 روز مهلت داده اند. می توان (علیرغم داشتن قصد رد آن) حداقل با پنجاه روز آن بازی کرد و شل کن و سفت کن در آورد تا به نوعی شاید بتوان شکاف انداخت در میان شورای امنیت. حالا با این نحو رد کردن قطعنامه بلافاصله پس از صدور آن، اگر کسی هم مانده باشد که بتواند به نوعی جلوی بدتر شدن قضایا را بگیرد (مثلا همان آفریقای جنوبی یا روسیه) آنها هم نمی توانند کاری بکنند. مرکب امضای اینها خشک نشده شما علیه شان شاخ و شانه می کشید. به چه بهانه ای خواهند توانست در برابر قدرتهای بزرگ از ایران حمایت کنند؟
واقعا نمی دانم که ایران می خواهد چکار بکند ولی انگار خیلی هم به دیپلماسی و مذاکره و این حرفها فکر نمی کند. عدم استفاده از دیپلماسی کشور را فقط در مسیر سرشاخ شدن نظامی قرار خواهد داد. بسیار مایل هستم بدانم شما (خوانندگان اینجا) برای خارج شدن از این بحران چه پیشنهادی می کنید.