Archive for 29 مارس 2007

من اعتراف می‌کنم که اسمم از اول مرتضی بوده. شناسنامه‌ام بیخود داریوش است.

مارس 29, 2007
در محله عموی من یک علی‌ نامی زندگی می‌کرد که بخاطر بیماری سرطان بسیار لاغر و تکیده بود. زیاد سیگار می‌کشید و دچار سرطان شده بود. یک روز که پیکان پنجاه و دو‌اش را از جلوی خانه‌اش به سرقت بردند پاشد رفت آگاهی که شکایت کند. هنگام طرح شکایت از سارق اتومبیلش در آگاهی، بخاطر ظاهر لاغرش و فرت فرت سیگار کشیدنش مامورین فکر کردند که او معتاد است و دستگیرش نمودند! هرچقدر هم که داد و هوار زده بود که بابا من خودم شاکی‌ هستم و ماشین من را دزد برده کسی اهمیتی نداد. وقتی دو روز بعد از حال و روز خرابش فهمیدند که راست می‌گوید سرطان دارد و معتاد نیست زنگ زدند به خانواده‌اش که بیایند و ببرندش. ولی تحویل خانواده‌اش داده نشد. چرا؟ چون در همان یک دو ساعت اول بازداشتش با وی کاری کردند که به داشتن صد و بیست گرم هروئین توی ماشینش اعتراف کتبی کرده بود! می‌گفتند تا ماشینش پیدا نشود و معلوم نشود که هروئین‌ها کجاست نمی‌توان آزادش کرد! خلاصه خیلی‌ها رفتند و آمدند و امضاء کردند و تعهد دادند و ریش گرو گذاشتند که این بابا نه معتاد است و نه قاچاق فروش تا بنده خدا از زندان آزاد شد.
چرا این خاطره را عرض کردم؟ برای اینکه آقای متکی فرموده‌اند که انگلیس: « براي كمك به حل مسئله دستگيري نيروهاي متجاوز اين كشور در آب‌هاي ايران،‌ به اين تجاوز اعتراف كند». یاد علی بیچاره افتادم که در آگاهی برای کمک به حل مسئله دستگیری‌اش به داشتن کلی هروئین اعتراف کرد.
به هر روی حالا که شاید بتوانیم با داشتن پانزده‌نفر از اتباع انگلستان این کشور را به اعتراف به «تجاوز به آبهای ایران» مجبور کنیم بد نیست که با همین حربه مجبورشان کنیم که به نقش‌شان در کودتای بیست و هشت مرداد سال سی و دو و نیز روی کار آوردن رضاخان و رابطه‌شان با سیدضیاء و قوام‌سلطنه و انداختن خط تولید ماشین پیکان به ایران در سال ۴۵ و ۴۶ و دیگر مسائل نیز اعتراف کنند. کار از محکم کاری عیب نمی‌کند.
در ضمن چند سال پیش«مرتضی» نامی، دوست پسر دختر یکی از فامیل ما در شهرستان به دختر بیچاره تجاوز می‌کند و پس از بالا آمدن شکم او متواری می‌شود. حالا که یکهو دستگیر می‌کنیم و می‌خواهیم اول از همه بدون کار کارشناسی مورد قبول دو طرف انگلستان به «تجاوز» اعتراف کند، آیا می‌شود لطف کنند و یک بابائی را هم در همان شهرستان ما بیابند که اسمش مرتضی باشد و کاری کنند که به تجاوز به دختر فامیل ما اعتراف کند؟ گناه دارد بچه‌ آن دختر بدون پدر بماند. این مرحمت شما جای دوری نمی‌رود. حالا اسم طرف مرتضی هم نبود نبود. یک کاری می‌کنیم که یا دخترک بگوید همین یارو به وی تجاوز کرده و یا قدری با این بابا سر و کله می‌زنیم که اسمش را از مثلا داریوش تبدیل کند به مرتضی تا اعترافاتش درست از آب درآید.
Advertisements

خود چرخی و هی گوئی – عجب مرد امیدواری!!!

مارس 29, 2007
به گزارش خبرگزاری رويترز، آقای سولانا که در سخنرانی خود در پارلمان اروپايی گفت: «اين اميد وجود دارد که در روزها و هفته های آينده، ما بتوانيم با رهبران ايران، نه تنها مشکل پيش آمده با بريتانيا بر سر نيروهای نظامی را حل کنيم، بلکه مذاکره را برای رسيدن به راه حل قطعی و نهايی مساله هسته ای از سر بگيريم.»
ای آقای سولانا، دنیا به آدمهای امیدواری مثل من و شما خیلی نیاز دارد. من نیز همواره معتقدم که انسان به امید زنده است. به همین دلیل هر هفته دست در جیب مبارک می‌کنم و دو دلار ناقابل را که مثل دیگر دلارهای این حقیر فقیر با بدبختی بدست آورده‌ام می‌دهم و بلیط بخت‌‌آزمائي هفتگی می‌خرم تا با برنده شدن چند میلیون دلار نه تنها مشکل اجاره خانه لامصب بلکه مسئله بی‌پولی‌ام را حل کنم.
امید چیز خوبی است بخصوص که آدم امیدوار باشد که با خرج کردن دو دلار می‌تواند هفت هشت ده میلیون دلار بدست آورد. راستی جناب آقای سولانای گرامی، حالا که شما هم تا این حد امیدوار هستید بیائید هر هفته پول روی هم بگذاریم (دو دلار شما و دو دلار من) و دو بلیط بخت‌آزمائی شریکی بخریم تا شانس‌مان بالا رود. شک ندارم که با این خوش‌بینی شما تا دویست سیصد سال آینده بالاخره برنده می‌شویم و نوادگان‌مان می‌توانند پولدار شوند. آنوقت نه دیگر لازم است مثل من صبح تا شب کار کنند و آخرماه نصف آن را بدهند اجاره و نصف دیگر را دو دستی تقدیم دفتر مالیات کنند و نه دیگر ناچار می‌شوند بخاطر داشتن یک شغل سیاسی در اروپا (فرضا مسوول سياست خارجی اتحاديه اروپا بودن) مثل صفحه‌گرامافونی که سوزنش گیرکرده هر روز دور خودشان بگردند و یک سری جمله مشخص و معین را جلوی خبرنگاران تکرار نمایند.