Archive for آوریل 2007

«گوش»ی مناسب برای پلیس

آوریل 30, 2007
اینکه آقای «منجيت سينگ» توانست يك هواپيماي جت 5/7 تني را در فرودگاه ايست ميدلند شهر دربي انگليس با گوشهايش تا چهار متر بكشد من را به فکر فرو برد که فایده یک همچین آدمی چیست؟ حالا توانست که توانست، خوب، که چی؟ چکارش کنم؟ آدمی که بجای استفاده از «گوش» برای «شنیدن» با آن «بار» جابجا می‌کند به چه کار می‌آید؟ گوشی که هفت و نیم تن را تکان می‌دهد خودش باید کلی وزن داشته باشد. این گوش سنگین در کجاها کارآمد است؟
همینطور داشتم فکر می‌کردم که برخوردم به سخنان جانشين فرمانده انتظامي تهران بزرگ که در خصوص برخورد نامناسب برخي ماموران با شهروندان در جريان اجراي طرح افزايش امنيت اجتماعي گفته‌اند: هرجا مردم برخورد نامناسبي از سوي ماموران مشاهده كردند، موضوع را با (197) در جريان بگذارند.
با خودم گفتم دیگر بهتر از این نمی‌شود! این آقای «منجیت سینگ»‌ را استخدام می‌کنیم و می‌نشانیمش پشت تلفن ۱۹۷ تا خلق‌الله زنگ بزنند و شکایت خودشان از نیروی انتظامی را از طریق گوش باربر و سنگین ایشان مطرح کنند. شاید هم از همین الان این آقای سینگ پشت تلفن نشسته که سردار ساجدي‌نيا تاكيد می‌کنند «تا كنون تخلف خاصي از سوي ماموران ارشادي نداشته‌ايم». بقول شاعر:
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست
آنچه البته به جائی نرسد فریاد است
Advertisements

ستون ۱۵۳ متری نامه‌های شکایت در استان ستون‌های تخت‌جمشید

آوریل 30, 2007
من درجه صحت این خبر را که بازتاب نقلش کرده نمی‌دانم.
—————————-
استاندار فارس گفت: 307 هزار نامه مردمي در سفر رئيس جمهوري به فارس به ستاد ارتباطات مردمي رسيده است.
به گزارش روابط عمومي استانداري فارس، سيدمحمدرضا رضازاده كه به اتفاق جمعي از مسئولان استاني و شهرستان شيراز از سامانه ارتباطات مردمي سفر رياست جمهوري بازديد مي‌كرد افزود: تا پايان زمان بررسي احتمالاً اين رقم به 315 هزار خواهد رسيد. وي در ادامه با تشريح شيوه رسيدگي به نامه‌هاي مردمي در سفر رياست جمهوري خاطرنشان كرد: نامه‌ها ابتدا خلاصه نويسي و سپس بر اساس دستگاه‌هاي مختلف تفكيك و ثبت رايانه مي‌شو‌د و رسيد با شماره ثبت نامه وارده از طريق اداره پست براي متقاضي ارسال مي‌شود. رضازاده اظهار داشت: در مرحله بعد نامه‌ها به هر يك از دستگاه تحويل مي‌شود كه هر كدام موظف به پاسخگويي و رسيدگي هستند و نهايتاً اين پاسخ‌ها بازگشت داده مي‌شود و در رايانه ثبت مي‌شود و پاسخ نيز به متقاضي و رياست جمهوري ارسال خواهد شد.
در اين بازديد استاندار فارس ضمن ديدار و گفت‌وگو با اعضاي ستاد ارتباطات مردمي سفر رياست جمهوري به استان فارس در جريان مراحل رسيدگي به نامه‌هاي مردمي شامل بازگشايي تخليص، ثبت رايانه و تفكيك قرار گرفت.
——————–
فرض کنیم یک تیم صد ‌نفره که آموزش دیده‌اند صرفا برای خلاصه نویسی و تفکیک و وارد کامپیوتر کردن نامه‌ها و ارسال به دستگاه ذیربط و دریافت پاسخ دستگاه‌ها و ثبت مجدد کامپیوتری و ارسال پاسخ به متقاضی مسئول رسیدگی به این ۳۰۷۰۰۰ نامه باشند ( ۳۰۷۰۰۰ نامه اعتراضی را اگر روی هم بچینیم ستونی به ارتفاع ۱۵۳ متر می‌شود!) . باز فرض می‌کنیم که این تیم هر روز ده ساعت کار مفید می‌کند (آن هم در کشورمان که همه می‌دانیم متوسط کار مفید کارمندان چقدر است. معهذا فرض محال که محال نیست؟ هست؟)
با توجه به پروسه‌ای که در بالا ذکر شده فرض می‌کنیم که هر نامه از زمانی که باز می‌شود تا زمانی که به سرانجام نهائی می‌رسد نیم ساعت زمان احتیاج داشته باشد (خواندن، خلاصه نویسی، تفکیک، وارد کامپیوتر شدن، ارسال به سازمان‌های مختلف، دریافت پاسخ آنها، وارد مجدد شدن در کامپیوتر و ارسال پاسخ مجموعا ۸ تا ۱۰ مرحله کاری است که به هر کدام‌ آن مراحل بین سه تا چهار دقیقه وقت می‌رسد).
این تیم هر روز خواهد توانست به دوهزار نامه سرانجام بدهد. نهایتا برای پاسخ‌گوئی به همه این نامه‌ها باید حدود ۱۵۴ روز کاری وقت صرف کرد که با فرض اینکه این تیم بطور خستگی‌ناپذیر هفت روز هفته و هر روز ده ساعت کار کنند (و البته دستگاه‌های ذیربط هم خارج از سرعت لاک‌پشتی معمول خود به این نامه‌ها رسیدگی کنند) چیزی حدود ۲۲ هفته ( کمی بیش‌ از پنج ماه) طول خواهد کشید تا به نامه‌های عریضه‌نویسان رسیدگی شود.
گاهی وقتها اعداد «اندازه» و «حرمت‌» شان را از دست می‌دهند.
در هر حال این پروژه‌ای عظیم است که امیدوارم با همکاری دستگاه‌های مسئول و دادن پاسخ درست و حسابی به نویسندگان نامه دیگر نیازی به این نباشد که مردم دوباره پاسخی به آن دستگاه بدهند و تمام این پروسه وقت‌گیر مجددا تکرار شود.

چکه سقف را چه به انرژی هسته ای؟

آوریل 30, 2007
امیدوارم حالا که قرار است در خودکفائی انرژی و این چیزها به یک جاهائی برسیم روزی هم بیاید که بتوانیم جلوی چکه سقف خود را بگیریم تا کتابهای​ بخش خارجی نمایشگاه بین​المللی کتاب مان خیس نشود و بتوانیم اگر وقت کردیم بخوانیم​شان و دانش پیدا کنیم و کارخانه و مجتمع صنعتی بسازیم و بهتر از انرژی هسته​ای کشف کنیم.
دارم فکر می​کنم اگر انرژی هسته​ای داشتیم با برق فراوانش می​توانستیم یا کتابهای خیس شده را جلوی بخاری برقی خشک کنیم و از ضرر و زیان به دانش​مان جلوگیری کنیم و موکت​های خیس شده​ را هم با گرفتن سشوار بر روی آن خشک خشک نمائیم. امان از کارشکنی آنها که نمی​خواهند.
راستی این میزان باران هم نماز شکر دارد؟

"مرا آنگونه که هستم بپذير" از وبلاگ سیبستان

آوریل 30, 2007
استبداد در فرهنگ ارتباط ما ريشه دوانده است. تا به حال در باره استبداد سخن از ديد کلان بسيار گفته ايم. حالا زمان آن است که از نگاهی خرده سنجانه و رفتارشناسانه آن را بازشناسی کنيم. هيچ تغييری در سطح سياسی بدون تغيير در سطح عمومی فرهنگ معنادار و پايدار نخواهد بود.

دو واکنش

آوریل 30, 2007
مقايسه کشورها با هم اصلا کار صحيحی نيست ولی خوب آدم گاهی نمی​تواند به آنچه دور و برش می​گذرد يک نگاه محدود داشته باشد. بدون اينکه بخواهم قضاوت یا مقایسه کنم، امروز داشتم به اين فکر می​کردم که در يک زمان واحد در ايران دارند به حجاب خانم​ها گير می​دهند و از طرف ديگر در ترکيه مردم به احزاب اسلام​گرا هشدار می​دهند که ما يک حکومت غير دينی می​خواهيم. البته ريشه​های مذهبی و اجتماعی ايران و ترکيه در عين مشترکات بسيار زياد تفاوت​های بنيادی عميقی هم بايکديگر دارند ولی خوب جالب است که در دو کشور همسايه در يک زمان خاص دو واکنش متفاوت به يک موضوع واحد (مذهب) نشان داده می​شود.

ما و قطعنامه‌ها (۷)

آوریل 27, 2007
این هم قسمت هفتم از پست‌های «ما و قطعنامه‌ها».
———————–

چه از راه قانونی مواد اولیه‌ مان را وارد کرده باشیم چه از راه غیر قانونی، اکنون باید قیمت نهائی محصول مان را اندکی! تعدیل! کنیم. درضمن نباید فراموش کنیم که هر بازاری کششی دارد. یعنی اگر مثلا یک شیشه مایع ظرفشوئی در بازار بین پانصد تا هفتصد تومان فروش می‌رود نمی‌توان همان کالا را پنج‌هزار تومان فروخت (البته از بازار و اقتصاد کشور گل و بلبل هرچه بگوئید برمی‌آید!!!). چون قیمت محصول ما بالا رفته و شانصد قلم جنس دیگر که خلائق مصرف می‌کنند هم به همان سرنوشت مایع‌ظرفشوئی ما دچارگشته اند پس قدرت خرید مردم خود بخود پائین آمده. چکار باید کرد؟ احسنت! سر لوله آب را توی پاتیل مایع ظرفشوئی می‌گذاریم تا رقیق شود! به دیگر سخن آب توی شیر می‌بندیم! یا به همان زبان تخصصی از کیفیت محصول کم می‌کنیم.
جواب مشتری‌های خارجی‌مان را چه بدهیم؟ ناسلامتی سالها زحمت کشیده‌ایم تا توانسته‌ایم این مایع‌ظرفشوئی‌مان را به جمهوری‌های شمالی کشور و یا چند تا کشور بدبخت بیچاره شبیه آنها در این‌طرف و آن‌طرف دنیا صادر کنیم. نمی‌شود مایع‌ظرفشوئی نامرغوب به ایشان بدهیم که. هموطن بودند یکی هم می‌زدیم توی سرشان که همین است که هست. نمی‌خواهی نخواه. تازه خدا را شکر کن که هر شیشه مایع‌ظرفشوئی را مثل اوائل انقلاب و زمان جنگ با یک قوطی کنسرو نخود نمی‌فروشیم! اینها مشتری خارجی هستند، درب بطری خوب جفت و جور نشود می‌رود از یکی دیگر می‌خرد، چه برسد به کیفیت پائین محصول. خوب برای اینها مایع ظرفشوئی با همان کیفیت قبلی می‌زنیم. ولی قیمت آن که به هرحال بالا رفته! چه بکنیم؟ گرانش کنیم؟ هزار و یک شرکت دیگر هستند در دنیا که به بازار‌ی که ما جنس می‌فروشیم چشم دارند. ما که نمی‌توانیم وقتی که همه دنیا قیمت را پائین می‌آورند تا مشتری و بازار را بگیرند قیمت‌مان را بالا ببریم!
خلاصه کارخانه مایع ظرفشوئی ما در سراشیبی «به خاک سیاه نشستن» شروع به حرکت می‌کند. صاحب (صاحبان) کارخانه تصمیم می‌گیرد که ما (من و شما) و دویست نفر دیگر از پرسنل را اخراج کند (خط تولید های دیگر همین کارخانه ما هم دچار مشکل مواد اولیه هستند). کارخانه که بنگاه خیریه نیست، باید کار کند تا پول داشته باشد حقوق بدهد. یک مدت کارخانه همه چیز را روی شمعک می‌گذارد ولی با سخت‌تر شدن شرایط، صاحب کارخانه عطای آن را به لقایش می‌بخشد و کار را تعطیل می‌کند (=کمبود بیشتر کالا=بالاتر رفتن قیمت‌ها). ماشین‌آلات به قیمت آهن قراضه فروش می‌روند و زمین کارخانه معامله‌ می‌شود (توجه کنید که ساختمان آن ارزشی ندارد برای کسی). بعد هم صاحب کارخانه تتمه سرمایه‌اش را یا به خانه‌سازی و بساز بفروشی‌ می‌زند یا منتقل می‌کند به آنور آب و دست اهل و عیال را می‌گیرد و می‌زند به چاک جعده.
این میان هزار و یک عامل ریز و درشت به نفع تولید و یا به ضرر آن دخیل هستند که بیش از این وارد آنها نمی‌شویم.
ادامه ندارد (از جانب من). ادامه‌اش با شما…

نتایج سحر

آوریل 27, 2007
این مطلب را همین الان در وبلاگ «رود راوی» دیدم. بروید بخوانیدش که «این هنوز از نتایج سحر است».

بدا به حال …

آوریل 27, 2007
اول بروید اینجا و خبر دستگیری چهار نوجوان متهم به قتل عمد را بخوانید.
خود خبر آنقدر نفس‌گیر است که ترجیح می‌دهم درباره اینکه چرا و چگونه چنین می‌شود در جامعه ما و از این دست حرفی نزنم. هولناک بودن خبر چه برای چهار نوجوان متهم و چه برای دو کودک مقتول امکان فکر کردن را از من گرفته. اما در حواشی خبر سه مسئله هست که می‌خواهم با شما درمیان گذارم:
یکم) آنقدر در اینجا و آنجا هرکس را که بزرگان قوم نپسندیدند «عامل بیگانه» خواندندشان که «بستگان متهمان با تهديد خبرنگاران، آن‌ها را از عوامل بيگانه خواندند كه بي‌اعتنا به آبروي مردم از برادرانشان كه بي‌گناه دربند هستند عكس و خبر تهيه مي‌كنند». جنایتی در گوشه‌ای از کشور اتفاق می‌افتد. گروهی متهم دستگیر می‌شوند. دادگاهی برگزار می‌گردد. خبرنگاران از اول تا آخر ماجرا را برای مردم گزارش می‌کنند. «عامل بیگانه» کجاست دیگر؟ اصلا به «بیگانه» چه مربوط؟ چقدر خوب بود که مسئولین محترم کمتر از عبارت «عامل بیگانه» و مشابه آن استفاده کنند تا سنگینی و وهن کارکردن برای بیگانگان برای آنانی که واقعا چنین هستند بماند.
اینگونه که هرکه هرکس را نپسندید طرف را در بوق و کرنا «عامل بیگانه» خطاب کند، شاید فردا روزی بنده هم یقه آن راننده تاکسی‌ای که فنر صندلی‌اش شلوارم را پاره کرده در خیابان بگیرم که آی ایهاالناس بیائید که یک جاسوس دانه درشت گرفتم و یک طرح «شلوار جر دهی» بیگانگان را کشف کردم. ارزش «فحش» به کم استفاده شدنش است. زیاد که استفاده شد کم‌کم می‌شود «ادات خطاب».
دوم) چقدر خوب بود که می‌شد کاری کرد که هویت مجرمان و قربانیان زیر سن قانونی در کشور محفوظ بماند. البته اگر آنوقت یکهو مجرم و یا قربانی ناپدید شدند هیچکس نمی‌داند به دنبال که باید بگردد.
سوم) فردا روزی هر آنچه مورد عداوت گروهی در کشور است از بدحجابی و ماهواره و اینترنت بگیر تا سینما و … در پروراندن این چهار متهم به قتل و راندن‌شان به سمت جنایت دخیل خواهند بود. دور نیست که اعلام شود این چهار تن هر آنچه کرده‌اند از برنامه‌های ماهواره‌ یاد گرفته‌اند. یادتان می‌آید سال ۱۳۷۵ هم دختری بنام سمیه را گرفتند که گفتند خواهر کوچکش را با همدستی دوست‌پسر خویش (شاهرخ نامی) کشته؟ یادتان هست چقدر از تاثیر ماهواره بر روی سمیه و بدی رابطه دختر و پسر بعنوان دوست‌دختر و دوست‌پسر گفتند؟ با توجه به همزمانی دادگاه این چهار نوجوان متهم با بگیر بگیر حجاب، این دادگاه و روند رسیدگی به آن یک جوری به بد‌حجابی و ماهواره گره خواهد خورد. نمی‌گویم دادرسی عادلانه نداریم. می‌گویم گروهی منتظر نشسته‌اند تا هر چیزی که توجه جامعه را به سمت خود جلب کند به نحوی به بدحجابی و مسائل تبلیغاتی روز بچسبانندش.
بیچاره قربانیان، بیچاره متهمان، بدبخت خانواده‌های هر دو گروه، بدا به حال جامعه.

ارزنده‌ترین زینت زن

آوریل 26, 2007
یک شیرپاک خورده‌ای آمده شعر زیر را به دیوار خانه مجازی ما نگاشته و در رفته. علی‌الحساب بداند که شعرش را اینجا ثبت کردیم تا اگر یک روز در خیابان گرفتندش بجرم بدحجابی ما هم بدو بدو برویم و اشعارش را ضمیمه پرونده‌اش کنیم تا بشود یک جرمی چیزی برایش جور کرد و فرستادش قاطی همان ۱۳ نفر از یکصد و پنجاه‌هزار دستگیر شده حجاب مجاب. در ضمن اگر تا فردا شب مقر نیامد که اسمش چه بوده، کپی‌رایت قضیه را بنام نامی خودمان ثبت می‌کنیم تا دیگر کامنت بدون اسم برای‌مان نگذارد. این هم شعر مذکور:
ای زن بتو از عم‌قلی اینگونه خطاب است
ارزنده ترین زینت زن پخت ناهار است
آن عم‌قلی شیره‌ای احمق مجنون
گوید شرف تو به همین حفظ حجاب است
لاکن تو زن زنده دل عاقل و بالغ
دانی که شرافت لچک نقش بر آب است
گر خواهی یکی زندگی بهتر و آزاد
زیبنده‌ترین زیور تو رفع حجاب است

«ما دختران‌مان را دفن می‌کنیم» به نقل از سیبستان، نوشته آقای مهدی جامی

آوریل 26, 2007
مقاله‌ای بسیار زیبا و خواندنی از «سیبستان» نوشته آقای مهدی جامی:
—————————————
ما دختران‌مان را دفن می‌کنیم

ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است. تعارف نکنيم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پيامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پيامبر باز است که به فرض به اين يکی باشد. سر تا پامان ضديت با دين سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ايم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ايجاد کرده ايم ما استيزه جويان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ايران را در تنش و عصبيت و تندی غرق کرده ايم. نگاه کن به عمرهای کوتاهی که برای مردم ارمغان آورده ايم. اين زندگی که ما ساخته ايم نه بهشت اسلامی که جهنم جاهلی است. کفر مردم را درآورده ايم. اين دين است؟ دين کجاست؟ دين کيست؟ اين محتسب صفتی ريشه اش در جهالتی است که از جهل خود نيز بی خبر است. دين بزرگ است اما از بس کوچک ايم به قامت ما گريه می کند. دينی که مردم را فراری دهد دين نيست راه اهريمن است. اسير نام نبايد بود. ای بسا زنگی که نامش کافور است.
عرب جاهلی دختر را زير خاک می کرد. نمی کرد در پستو می کرد. نمی کرد در ذهن اش روی او خاک پاشيده بود. اين تفکر صورتهای مختلف دارد. بيزاری از فرزند دختر نمونه ديگر آن است. دختر به دنيا نيامده دفن شده است.
حالا دختران تسليم نيستند. نمی توان دفن شان کرد. نمی توان رويشان خاک پاشيد. بر می خيزند و می گريزند. يا می ايستند و خاک به چشم ات می پاشند. يا نگاه ات می کنند عميق و زهردار که شرمنده شوی. و تو نمی آموزی. نمی بينی. اسير آن آيين کهن هستی. تسخير شده شيطان. دختران ما را هرزه می خوانی. هرزه حکم اش در چشم تو معلوم است. تو دختران ما را کشته ای. دفن کرده ای. تو آنها را تحقير می کنی. تو به آنها اهانت می کنی. تو آنها را آدم نمی بينی. شيطان تصور می کنی. و نمی دانی که پيش چشم ات بود آيينه کبود لاجرم دنيا کبودت می نمود.
ما از زيبايی می ترسيم. زيبايی خطرناک است. زيبايی وسوسه گر است. ما از وسوسه می ترسيم. خودمان دلمان برای زيبارويان غنج می رود. دلمان می خواهد با هر پری رويی بخوابيم. اما برای همان پری رو هم آبرويی قائل نيستيم. زن برای ما مردان ايرانی مظهر عشق است و ترس و نفرت. زن زنی که مهار ناشدنی می نمايد. ما زن مهارشده را دوست داريم. وقتی مهارناشدنی شد اژدها جلوه می کند. می گوييم با خود زن و اژدها هر دو در خاک به.
زيبايی قدرت زن است. ما از قدرت زن می ترسيم چون قدرت ما را به خطر می اندازد. پس از زيبايی می ترسيم. می خواهيم به زور هم که شده زيبايی او را پنهان کنيم. ما زيبايی را دفن می کنيم. خودمان مليشيا راه می اندازيم تا قدرت نمايی کنيم. اما از بروز قدرت زن در کوچه و خيابان وحشت می کنيم. ما زن را با ميلی شهوانی سرکوب می کنيم.
مساله جمهوری دينی است؟ نه مساله جمهور است. مادرانی است که دست در دست مردان خانواده دختران را به قربانگاه می برند. مردانی است که به زور ابزار قهريه زيبايی را مقهور می خواهند. برای همين است که پليس دختران ما را به خانواده تحويل می دهد. خانواده همان پليس است. تعارف نکنيم. هر کسی که با پليس موافق است خود پليس ديگری است. از همان تفکر سيراب می شود. رفتار پليس بازتاب گرايش خانواده های ما ست. حتی جايی که پليس نيست برادران و پدران و مردان خانواده هستند تا دختران ما را سرکوب کنند.
ما هنوز و همچنان تا سالها با لباس مساله داريم. با لباس شهری. با شيوه تردد. با اين ظهور خيابانی. اين مساله مدرن ما ست. ما مدرن ايم؟ پوشش و لباس دختران و زنانی که می خواهند به انتخاب خود زندگی کنند برای ما مهمترين مساله اجتماعی است. در جامعه ای که انتخاب معنا ندارد.
در دوبی که بودم می گفتند و می ديدم که هيچ عربی در اتوموبيل خود زن در کنارش نداشت. آنها از زنان عار دارند. آنها زنان را دفن کرده اند. گيرم در خانه هايی که کف شان مرمر است و تمام وسايلش آمريکايی است. آنجا پليس منع نمی کند. خانواده خود پليس است. مشکل ما از آنجا ست که دوشقه شده ايم. جامعه نامتوازن است. پليس را برخی قبول ندارند. ولی بسياری از ما پليس هم که نباشد خود برای دختران و زنان شان پليس اند. مشکل ما با زن، قديمی است. جمهوری دينی تنها اين مشکل را روی دست و دامن ما استفراغ کرده است.
————————————————–
مقاله فوق از «سیبستان» نقل شده است.