Archive for ژوئن 2007

مردم احساساتی ما

ژوئن 30, 2007
رئيس مجلس هفتم اولين نتيجه سهميه بندي بنزين را خلوت شدن خيابانهاي شهر عنوان كرد و گفت: با اجراي اين طرح مردم احساس كردند كه نظام كارآمدتر شده است .
آه ای آقای حداد عادل، امان از همین «احساس» و مردم عاشق پیشه و خیالاتی ما. خودمانیم شما هم کم «احساساتی» نیستید ها!

عاق والدین یک راننده بچه ننه

ژوئن 30, 2007
آیت الله جنتی اظهار داشت: کسی از دوستان می گفت، خواستم بروم رای بدهم و سوار یک تاکسی شدم، راننده سئوال کرد به کی رای می دهی؟ گفتم شما به کی رای می دهی؟ او گفت دیشب مادرم که سالهاست فوت کرده به خوابم آمد و گفت برو به احمدی نژاد رای بده
———————-
جناب آقای جنتی:
اول) مگر همان مرحومه​ای که سالهاست فوت شده و از وقايع دنيا اطلاعی ندارد يک چنين توصيه​ای کرده باشد.
دوم) عجب راننده بچه ننه​ای بوده اين! لابد پنچر هم که می​کند مامانش از آن دنيا يادش می​دهد چه​جوری جک بزند و لاستيک ماشين را عوض کند
سوم) امان از وسوسه شیطان که در آن دنیا هم دست از سر آدم بر نمی​دارد. ظاهرا اموات را هم وسوسه می​کند تا زندگان را در چاه بیاندازند. پناه بر خدا.
چهارم) آن مرحومه در جهان آخرت کار و زندگی ندارد مبارزات انتخاباتی ما در اين جهان فانی را هدايت می​کند؟ از ایشان حساب و حساب کشی به عمل نمی​آید بابت سالهای حیات​شان که در يک حرکت انقلابی آمده به خواب پسرش که برو به فلانی رای بده؟
پنجم) آيا وقت آن نرسيده که برای معضل ترافيک تهران فکری بکنيد؟ اعصاب مردم در ترافيک تهران تحت فشار است. بنده​های خدا يا به کله​شان می​زند خواب هشت من نه شاهی می​بينند يا در عالم واقع وقتی دهان باز می​کنند مزخرف تحويل طرف می​دهند بدون اينکه بدانند چه دارند می​گويند. يک فکری بحال اين ترافيک تهران بکنيد.
ششم) بدهيد آن سايبان پاره سکوی خطیب نماز جمعه را تعمير کنند. مگر هزينه تعمير چند متر برزنت چقدر می​شود؟
هفتم) آيا اين دوست شما که جواب سوال را با همان سوال می​دهد آدم موثقی است برای نقل يک روايت؟
هشتم) خدای ناکرده منظورتان اين نيست که «اموات» پشتيبان رئيس​جمهور هستند؟ از آن بدتر يک وقت شبهه پيش نيايد که اموات برای ايشان رای به صندوق ریختند؟
نهم) ای کاش از يک راننده تاکسی بعد از جيره​بندی بنزين نقل قول می​کرديد تا ببينيد نظر وی درباره اموات مقامات چيست.
دهم) حالا اين مرحومه آمده از آن دنيا فرزندش را «عاق والدين» کند. شما بايد عدل بيائيد از تريبون نماز جمعه قضيه را مصادره به مطلوب کنيد؟

از بنزین فاجعه بارتر

ژوئن 29, 2007
معاون توسعه مدیریت سازمان نهضت سوادآموزی کشور گفت: نه میلیون و هشتصد​ هزار نفر در کشور بی​سواد هستند و برای حل این مشکل و نیز سرعت بخشیدن به فعالیت​های سواد​آموزی، امسال تشکیل کلاس​های سواد آموزی در دوره مقدماتی و تکمیلی در اولویت قرار دارد.
به نقل از ایرنا در تاریخ پنجشنبه هفتم تیرماه امسال
—————————————-

شما فکر می‌کنید اگر آدمی سواد نوشتن اسم کاندیدای خودش را روی برگه رای نداشته باشد آیا می‌تواند درباره برنامه‌های وی و وعده‌های داده‌شده (مثلا آوردن نفت بر سر سفره و یا دادن ماهی پنجاه‌هزار تومان نقد) و درستی و نادرستی آنچه به او می‌گویند تصمیم صحیح بگیرد؟ از هر هفت نفر هموطن ما یکی بی‌سواد است. درصدی بیان کردن آن می‌شود حدود ۱۴ درصد. اگر فقط دو سوم این افراد بالای سن رای دادن باشند چیزی حدود شش و نیم میلیون نفر می‌شود. این یکی از مخازن بزرگ رای سرگردان در جامعه ما است.

ضمنا حرف‌هائی از مقامات که من و شما فکر می‌کنیم مسخره است و نهایتا برای ما ارزشی در حدود یک جوک دارند برای بخش بزرگی از جامعه ما نه جوک هستند و نه مسخره. مسلما و حتما چنین سخنانی «مخاطبان»ی دارند. شش و نیم میلیون رای در کشوری که کلا هفتاد میلیون نفر جمعیت دارد آنقدر بزرگ و شیرین است که هر سیاستمداری را وسوسه می‌کند تا برای بدست آوردن آن هر سخنی را به زبان آورد. یک سیاست‌مدار معقول در جهان را در ذهن خود مجسم کنید. مهم نیست قدیمی است یا جدید و یا اینکه از کجای دنیاست. حالا در همان ذهن‌تان به وی وعده رای شش و نیم‌ میلیون نفر را بدهید. حاضر خواهد بود چکار کند؟ اگر قرار باشد با شصت سال سن معلق زدن را یاد بگیرد حتما این کار را در اسرع وقت خواهد کرد، سخن بی‌ربط گفتن که چیزی نیست.
یک هفتم کشور ما بی‌سواد است. این یعنی رسانه‌های نوشتاری ما در میان یک هفتم از مردم جائی ندارند. گمان می‌کنم اگر ساختار و نوع زندگی اکثر این حدود ده میلیون از هموطنان‌مان را در نظر بگیریم می‌بینیم که اطرافیان این افراد نیز از سواد درست و حسابی‌ای نباید برخوردار باشند. فرض اینکه چیزی حدود یک پنجم مردم ما با «خواندن و نوشتن» رابطه‌ای نداشته‌اند و ندارند شاید زیاد دور از واقعیت نباشد. بنظر من این از مسئله بنزین و یا جنگ آمریکا علیه ایران فاجعه‌بار تر است. در عین حال این یک هفتم (یا یک پنجم) مردم ما همواره برای گرفتن خبر از اوضاع و احوال ایران و جهان (آنهائی‌شان که قدری بالاتر از دیگران​شان فکر می‌کنند البته) گوش و چشم‌شان به رادیو و تلویزیون کشور است. من یا شما هم تنها و تنها از یک منبع اخبار و اطلاعات‌مان را می‌گرفتیم بعد از مدتی ناچار بودیم باور کنیم که بهترین و صحیح‌ترین اخبار را همین منبع ما پخش می‌کند و بس.
برای یک هفتم مردم کشور ما آمریکا و اسرائیل و عراق و ترکیه و عربستان و اندونزی فرقی ندارند و همه «خارج» محسوب می‌شوند. معلوم است که به راحتی می‌توان به کله این جماعت فرو کرد که «خارجی‌ها با ما دشمن هستند». اینان فرقی بین دشمنی عربستان با کشور ما (دشمنی دو دولت) و دشمنی خودشان با کبلائی محمد که سرشان کلاه گذاشته و پول‌های‌شان را بالا کشیده قائل نیستند. دشمنی و دوستی این مردم از افق ده کوره و شهرکی که در آن زندگی می‌کنند فراتر نمی‌رود.
متاسفانه یا خوشبختانه «ایرانی» فقط من و شما نیستیم که زیر باد کولر پای کامپیوتر نشسته‌ایم و برای هم می‌نویسیم و از هم می‌خوانیم. از هر صدنفری که مثل ما شناسنامه ایرانی دارند چهارده نفرشان اصلا قادر نیستند بفهمند خط و خطوطی که در شناسنامه‌شان کشیده شده چیست. حتی توان خواندن اسم‌ خودشان را در شناسنامه خویش ندارند. کامپیوتر و اینترنت که دیگر هیچ.
ما همخانه یک زلزله عظیم هستیم. زلزله‌ای با قدرت ۱۰ میلیون در مقیاس بی‌سوادی که می‌تواند هر آنچه ما ساخته‌ایم را به سه سوت پائین بیاورد. شاید بد نباشد گاهی بیاد آوریم که یک هفتم کشور متعلق به یک هفتم جمعیت آن است. انصاف بدهیم که حداقل یک هفتم کارهائی که مدیران کشور می‌کنند برای آن یک هفتم بی سواد است. اين چند روزه که ننوشتم مدام دارم فکر می​کنم که اگر من جای احمدی​نژاد يا هرکدام از مقامات بودم آیا برای يک هفتم بی​سواد کشورم حرفی بجز همین حرف ها که آقايان می​گويند می​گفتم؟

بنزین:تنها تخته‌پاره ما

ژوئن 28, 2007
شما سوار یک کشتی هستید که بار آن الوار است. بار معتلق به شماست و قرار است این کشتی شما را به ساحلی در آن سر دنیا برساند و شما با فروش کالای خود پول زیادی به دست آورید و به خوشبختی برسید. وسط راه چند شب متوالی هوا طوفانی می‌شود و رعد و برق و باران و خطر. کاپیتان کشتی برای حفاظت از این کشتی هر شب دستور می‌دهد که یکی دو کانتینر از محموله کشتی را به دریا بریزند. شما ناراحت و عصبانی هستید ولی برای نجات جان‌تان حاضر هستید با دست خود اموال‌تان را به دریا بریزید. هوا خوب می‌شود و شما احساس عجیبیی دارید، خوشحال هستید از اینکه زنده‌اید و ناراحت از اینکه سرمایه خود را از دست داده‌اید.
چند شب بعد باز مخلوطی از حماقت پرسنل هدایت کشتی و طوفان، کشتی را به تخته سنگ‌های ساحل یک جزیره دورافتاده می‌کوبد. کشتی در حال غرق است. شما که تا چند روز پیش صاحب چندین کانتینر چوب بوده‌اید اکنون در شب طوفانی از دار و ندار دنیا یک تخته پاره دارید که برای نجات جان‌تان به آن چسبیده‌اید. در همان حال ناگهان صدای «هالالولاهولا»ی بومیان جزیره مذکور را می‌شنوید که با قایق‌های کوچک‌شان دارند به سمت شما می‌آیند. می‌دانید که برای کمک به شما نمی‌آیند بلکه برای بدست آوردن تخته‌پاره‌های کشتی غرق شده است که به دریا زده‌اند. همانطور که به تخته‌پاره خود چسبیده‌اید با آنها شروع به کشمکش می‌کنید. ولی آنها قوی‌تر هستند و بالاخره موفق می‌شوند تخته‌پاره‌‌تان را از شما بگیرند. خسته و بی‌رمق بر روی آب شناور می‌مانید.
جیره‌بندی بنزین و کمتر مصرف کردن آن خوب است. حداقل اینکه آلودگی هوا را کنترل می‌کند و از فرار سرمایه‌های ملی کشور جلوگیری‌ می‌نماید. معتقدم که سالهاست به تعویق افتاده. فقط ای‌کاش آن زمان که کشتی‌مان سالم بود این کار را می‌کردند نه الان که بنزین ارزان و فراوان تنها تکه چوبی‌ است که تمام حیات ما به آن وابسته‌ است و تنها دلخوشی‌‌مان در این دریای طوفانی.

دوربین آمریکائی، لنز انگلیسی و نوار الله‌اکبر گو

ژوئن 27, 2007
مرتضي تمدن نماينده شهركرد در مجلس در حاشيه جلسه علني امروز چهارشنبه مجلس در جمع خبرنگاران در پاسخ به سؤالي درباره به آتش كشيدن چند پمب بنزين پس از اعلام سهميه بندي بنزين در كشور گفت: خراب‌كاري‌هايي كه در جريان اعلام سهميه بندي مشاهد شد از سوي كساني به وجود آمد كه پول گرفتند و در واقع اين كار مردم نبود، بلكه كار خرابكاران و تروريست‌ها است. وي تاكيد كرد: اين خرابكاري‌ها توسط دشمنان كشور انجام شده و هيچ ارتباطي به مردم ندارد.
—————————-
آقای تمدن اصلا چرا راه دور می‌روید؟ بقول ازهاری در سال ۱۳۵۷ : «من خودم رفتم روی پشت‌بام، دوربین انداختم چیزی ندیدم. خانمم را صدا کردم او هم آمد روی پشت‌بام او هم با دوربین نگاه کرد چیزی ندید. اینها همه‌اش نوار است». حالا شما زیاد خودت را ناراحت نکن. نوارهای سال ۵۷ الان حداقل پنجاه سالی عمر دارند و از شر و شور پشت‌بام و پمپ بنزین سالهاست افتاده‌اند. اینها که پمپ بنزین آتش زدند «لوح فشرده» و «آی‌پاد» بودند.
اگر اشتباه نکنم شما مدل جدید همان دوربین سال ۱۳۵۷ ازهاری را استفاده می‌کنید. دوربین سیاسی مدل اچ-ای-ان «هان». شرکت سازنده می‌گوید «اچ» مخفف «حاشا» و «ای-ان» حروف اول اسم یک آقائی است. ظاهرا هرکس که از توی این دوربین نگاه کند هشدارهای بغل‌دستی‌اش را نمی‌شنود و در جواب می‌گوید «هان؟». قیمتش هم گران نیست. برای کل سیاستمداران یک کشور و طرفداران‌شان همه سرجمع در می‌آید هفتاد و پنج میلیون دلار. تازه لنز «انگلیسی» هم به آن می‌خورد و از توی آن که نگاه کنی همه را «انگلیسی» می‌بینی.

شاید قمر در عقربی بنزین بی دلیل نباشد؟؟؟!!!

ژوئن 27, 2007
كارشناس علمي و مسئول رصدخانه مركزعلوم و ستاره‌شناسي تهران گفت: پديده نجومي «قمر در عقرب» از سه‌شنبه‌شب 5 تير به مدت سه‌شب در آسمان تهران رويت مي‌شود. به نقل از همشهری آنلاین ساعت ۲۳:۵۲ پنجم تیر
در پي اعلام خبر سهميه‌بندي بنزين كه از ساعت 24 امشب اعمال خواهد شد، خيابانهاي تهران با ترافيك شديد و غير معمول مواجه شد. به نقل از فارس نیوز ساعت ۲۲:۰۷ پنجم تیر
——————–
بنظر شما بین قمر در عقرب شدن آسمان تهران و تصمیم ناگهانی مسئولان برای سهمیه‌بندی بنزین رابطه‌ای وجود دارد؟ شاید قدیم ندیم‌ها مردم یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند.

دیگ رو سیاه آمریکائی

ژوئن 26, 2007
سید محمد علی حسینی سخنگوی وزارت امورخارجه با محكوم كردن بمباران هیلمند در افغانستان توسط نیروهای ناتو كه منجر كشته وزخمی شدن حدود 100 نفر از انسانهای مظلوم بویژه كودكان در افغانستان شد گفت :جای تاسف است كه پس از پنج سال از اشغال این كشور ، هنوز شاهد به خاك وخون كشیده شدن مردم بیگناه افغانستان در حملات كور نیروهای غربی درآن كشور هستیم .
جناب آقای حسینی:
کاملا با شما هم عقیده هستم که آمریکا بی‌عرضه است. بعد از پنج سال هنوز نتوانسته افغانستانی را که تاریخ دو سه نسل معاصر آن چیزی جز جنگ و خونریزی بیاد ندارد آرام کند. اصلا هم کار سختی نیست که در کشوری که تا کنون دولت مرکزی قوی‌ و مقتدری نداشته و تکه تکه دست این فرماندار و آن رئیس قبیله بوده ظرف پنج سال دولتی مثل دولت امارات متحده عربی راه انداخت. بهانه می‌آورند این آمریکائی‌های موزمار. شما چقدر ساده‌ای.
مگر ما خودمان نیستیم که بعد از سی سال که حکومت سعی کرده امنیت را در مرزهای کشور برقرار کند کردستان‌مان در آرامش کامل است و گروه‌های جدائی طلب کرد دیگر وجود ندارند تا هر از چندگاهی موی دماغ بشوند؟ عبدالمالک ریگی و دیگران در بلوچستان و کرمان که محافظ رئیس جمهور را می‌کشند و سی تا سی تا پلیس گروگان می‌گیرند که عددی نیستند که بگوئیم هنوز ما نتوانسته‌ایم در کشورمان بعد از سی سال امنیت برقرار کنیم. بمب‌های اهواز هم که کار انگلیسی‌ها بود با آن چشم‌های چپ‌شان. ما خودمان یک همشهری داشتیم که توی کشورشان متر و میزان اندازه گیری میزان مواد مخدری که کشف می‌شود کامیون و وانت و تن است و حدود دو هزار میلیون لیتر سوخت از کشورشان راست راست قاچاق می‌شود. این آمریکائی‌ها می‌بایستی از ما یادگرفته باشند و تا حالا افغانستان را امن و امان کرده باشند.
کشته شدن آدم‌های بیگناه و کودکان خیلی دردناک است. به همین دلیل من پیشنهاد می‌کنم یک مقدار کمک‌های مختلف مادی و غیرمادی‌مان به گروه‌های مختلف افغان و عراقی و لبنانی و فلسطینی در حال جنگ با انواع دیگر همین گروه‌ها در میان خودشان را بیشتر کنیم بلکه در اینجا‌ها یکی برنده جنگ شود و آنوقت صلح برقرار بشود تا دیگر آدم‌های بیگناه کشته نشوند.
البته حالا که ما اینقدر به این جنگجویان و مبارزین و چریک‌های مختلف خاورمیانه کمک‌ می‌کنیم بیائید یک کاری هم بکنیم تا این برادران (و حتی خواهران) عزیز یک نوع یونیفرم خاص داشته باشند (در کل خاورمیانه یک شکل) که دیگر ناچار نباشند با لباس مردم غیر نظامی اسلحه دست بگیرند بجنگند. اینجوری آمریکائی‌ها هم تکلیف‌شان را می‌دانند و دیگر مردم عادی فقط بخاطر اینکه چریک‌های عزیز و محترم یونیفرم نمی‌پوشند کشته نمی‌شوند.
من از این مورد خاص که شما به آن اشاره کرده‌اید خیلی ناراحت شدم. یاد پارسال افتادم که در لبنان موشک اندازشان را گذاشتند پشت یک خانه مسکونی پر از زن و بچه تا اسرائیل آن منطقه را ویران کند و کلی آدم بیگناه کشته شود فقط برای جلوی دوربین تلویزیون‌ها. ولی خوب اصلا مهم نیست. وقتی آدم برای یک ایدئولوژی می‌جنگد هدف هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند و هرکس که بخاطر ما کشته شود اگر آدم خوبی باشد می‌رود توی بهشت و اگر آدم بدی باشد می‌رود توی جهنم. این وظیفه دیگران است که به قوانین جنگی احترام بگذارند و الا مسلم است که چون ما شخصا توسط خداوند برگزیده‌ شده‌ایم تا با دشمنان خودمان بجنگیم این حق را داریم که حتی با آمبولانس هم مهمات این‌طرف و آن‌طرف ببریم. یا برویم قاطی زن و بچه مردم. ما مبارزان راه ایدئولوژی حتی اگر مادرزن‌مان را هم گوش تا گوش سر ببریم -بخاطر اختلاف با زن‌مان- باز همه با هم به بهشت می‌رویم. صد تا بچه که چیزی نیست.
فقط آقای حسینی جان عزیز، دیروز یک بابائی معتقد بود وقتی در منطقه برای اولین بار امکان تشکیل دولتی فلسطینی بعد از شصت و چند سال جنگ و کشمکش بوجود می‌آید و بعد گروه‌های مختلف فلسطینی بجای ساخت و پرداخت و تقویت چنین دولتی که آرزوی پدران‌شان و خود ایشان بوده شروع به کشتار یکدیگر می‌کنند و سر و کله هم می‌زنند، مردم جهان برای صد نفر یا هزار نفر یا ده‌هزار نفر از اهالی این منطقه بلاخیز جهان لزومی ندارد خیلی مایه بگذارند.
در مورد عراق هم یک حرف‌هائی زد که به زبان کلانتری من و شما بفهم می‌شد اینکه موج خشونت‌های قومی که چند سال است در عراق شاهد آن هستیم نشانی از وحشیگری بخش‌های بزرگی از اجتماع در آنجاست. اگر ما (منظورش خود پدرسوخته چشم چپش بود) نکشیم‌شان خودشان همدگیر را زنده زنده می‌خورند پس چه باک اگر که ما ده تا یا صدتا یا هر چندتا از اینان را کشتیم؟ من ماندم که چه جوابی به ایشان بدهم. شما که سخن‌گو هستید یک راهنمائی بکنید. خواستم بیرون مغازه منتظرش بشوم و قدرت اسلام را نشانش بدهم یادم آمد که مملکت کفر حساب و کتاب دارد، این بابا هم نه کاره‌ای در سفارت کویت در تهران است و نه به مهمانی شام ملکه رفته و نه جاسوس آمریکائی لانه جاسوسی است. بخاطر گل روی شما گذاشتم برود. فقط بفرمائید جواب امثال این بابا را چه بدهیم؟
در خاتمه تاکید می‌کنم که همه مردم دنیا باید بیایند مملکت داری را از ما بیاموزند. هنر نزد ما است. الهی من قربون دست و پای بلورین‌ خودمان بروم.

درس چیه؟کتاب چیه؟ اقتصاد و آمار چیه؟ من ول‌معطلم.

ژوئن 26, 2007
اینکه یک سری از اقتصاد‌دان‌های مخالف سیاست‌های اقتصادی دولت و یک سری از طرفداران دولت بنشینند دور یک میز و برای اولین بار در تاریخ معاصر ایران در حضور دوربین‌ها و خبرنگاران با هم صحبت و مناظره بکنند بجای متهم کردن و فحش دادن به یکدیگر چیزی است که در ذات خودش بسیار مفید است و می‌تواند سرآغازی باشد برای اینکه در پنجاه شصت سال آینده بتوان درباره یک سری از سیاست‌های دولت بصورت عمومی بحث کرد و نگران بعدش نبود.
شاید بتوان امید داشت که روزی خواهد آمد که شهروندان ایرانی قادر باشند بدون به سر و کله هم پریدن یکی دو ساعتی درباره اختلاف نظرهای‌شان با هم صحبت کنند و بعد با یکدیگر دست بدهند و با لبخند از پای میز بلند شوند و دیگر بیرون محل مذاکره نیاستند منتظر دیگری تا آنجا تسویه حساب نمایند. اما فعلا به همین اولین قدم گفتگو در کشوری بپردازیم که در آن ظاهرا واضع نظریه گفتگویش کاری واقعی را که در مقابل دوربین کرده (دست دادن را) جعلی می‌داند و مخالفانش گزارش اقتصادی جهانی جعلی را واقعی می‌دانند. بگذریم و برسیم به مناظره.
اولین ضد حمله‌ای که طرفداران دولت علیه این اقتصاد‌دانان بکار می‌برند این است که ایشان به یک جریان سیاسی خاص وابسته (یا متمایل) هستند. وابستگی این پنجاه و هفت نفر اقتصاد‌دان نگارنده نامه به رئیس جمهور به یک طیف سیاسی مخالف دولت (اگر چنین باشد) چیز بدی نیست. بالاخره آدم وقتی قرار است از سیاست‌های دولتی انتقاد کند که در روز روشنش وابسته سیاسی کشور دیگر را در خیابان کتک می‌زنند و معلوم نمی‌شود که چه کسی زده، دو راه بیشتر ندارد یا بصورت ناشناس این انتقادها را مطرح کند که طبعا کسی اهمیتی به حرف‌های یک ناشناس نمی‌دهد و یا اینکه خود را بچسباند به یک جریان بزرگ در حد و اندازه‌های همان‌ها که قصد انتقاد از ایشان را دارد تا امنیتش محفوظ باشد. اگر اقتصاد‌دانی (یا هر متخصص دیگری در رشته تخصصی خودش) به هیچ‌کجا وصل نباشد و بیاید رسما از دولت انتقاد کند مسلم است که آجری، بیلی چیزی به فرق سرش خورده که یک تنه دارد جلوی یک سیستم عظیم که سر و ته‌اش پیدا نیست می‌ایستد و بنابراین باید در سلامت عقل وی و حرفی که می‌زند شک کرد.
اما آنچه مایه تعجب من شده این است که این دو طرف (موافق و مخالف) می‌خواهند بر چه اساسی با یکدیگر صحبت کنند؟ پایه‌های علم اقتصاد بر آمار و عدد و رقم استوار است. عدد و رقم در کشور ما دو اشکال اساسی دارد:
اول اینکه مثل هر چیز دیگر امور اداری و دولتی آن دچار هرج و مرج شدید است. یعنی هرکس مطابق با آنچه که قصاب سرکوچه‌شان می‌فرماید و براساس اینکه صبح با مادر بچه‌ها دعوا نکرده باشد (یا کرده باشد)‌ به شکم خود نگاه می‌کند و یک اعدادی را بصورت شکمی توی جداولی شکمی‌تر می‌نویسد. حساب کتابی هم که هیچگاه برای دفتر و دستک اداری در میان نبوده در این کشور که بازخواست کند از اهل میز و صندلی.
دوم اینکه هر آنچه آمار و ارقام باشد در کشور (شکمی یا غیر آن) جزء حیطه امنیت ملی حساب شده و طبعا استناد کسی به آنها می‌تواند طرف را بفرستد آنجائی که حتی دست طیف پشتیبانش هم به وی نرسد. با مقایسه آمار و ارقام می‌توان فهمید که وضع مملکت چگونه است و چون ممکن است یک وقت خلق‌الله با یکی دو جمع و تفریق ساده بفهمند که ممالک محروسه چه حال و روزی دارد پس اصولا همه این اعداد جزء قلمرو امنیت ملی تلقی می‌شوند.
به همه آنچه گفته شد در بالا اضافه کنید که اقتصاد یک علم است مثل فیزیک مثل شیمی مثل ریاضیات مثل ستاره شناسی مثل بیولوژی مثل جامعه شناسی. همانگونه که در فیزیک برای اندازه‌گیری یک کمیت خاص ممکن است سه تا چهار راه موجود باشد و هر متخصصی بنا به صلاح‌دید خود پیروی یکی از آن راه‌ها را بکند، در علم اقتصاد هم شاخص‌ها و کمیت‌های مختلفی تعریف می‌شوند و نحوه‌ محاسبه آنها با یکدیگر متفاوت است. می‌خواهم بگویم که اختلاف دید و منظر در علم اقتصاد هم مثل هر علم دیگری وجود دارد. مردم عادی و عامی (مثل من) بسختی می‌توانند متوجه این تفاوت‌ها بشوند و تعبیر درستی از آنچه ارائه می‌شود داشته باشند.
در هر حال آنچه هرکس در جامعه حس می‌کند میزان پولی است که در می‌آورد و میزان هزینه‌ای که می‌پردازد. خوشبختانه در این گیس و گیس کشی‌های علمی و سیاسی مردم هنوز متر و معیار قجری -ساخته‌ شده در زمان شاه بابا- را برای اندازه‌گیری وضعیت زندگی خویش دارند. برای اینکه بفهمی وضع اقتصادی بهتر شده یا بدتر فقط کافی است به وضعیت خودت و چند نفر دور و برت نگاه کنی. در همان حال گوش جان سپردن به آمار شیرینی که از اولین روز‌های برپائی رادیو تا کنون در بوق شده و می‌شود برای فهم چون منی راحت‌تر است. پدرپدربزرگ‌من هم همین‌گونه بود، پدربزرگم نیز به همین باور بود، پدرم هم خیلی برای درک واقعیت‌ها به خودش سختی نداد، من نیز فیلسوفانه کله می‌جنبانم که همه چیز در کشور من رو به راه است.

زندگی و شعار از دید خشایار

ژوئن 26, 2007
این نوشته زیبا از خشایار را هم از دست ندهید. حق مطلب را ادا کرده.

قبری که با انرژی هسته ای کار می کند

ژوئن 25, 2007
در قبرستان روستاي «شيرخان» بخش «دينور شبانه» تابش نور از قبري مشاهده شده است.
بر اساس اين گزارش، ماموران پس از حضور در محل با بررسي‌هاي کارشناسانه دريافتند: تابش اصلي نور از قبر زني به نام «ليلي -آ» است كه سنگ قبر وي گرانيتي بوده و به همين دليل با تابش نور پرژكتورهاي كارخانه ماسه شور كه در محل واقع است و نيز نور چراغهاي خودروهاي عبوري چنين به نظر مي‌رسد كه از قبر نور ايجاد مي‌شود.
پس از بررسي به عمل آمده با توضيحات ماموران پليس، اهالي روستا قانع شده و ديگر پيگير اين قضيه نشدند.
————-
باز هم نیروی انتظامی عجولانه عمل کرد. چه کارها که نمی‌توان کرد با چنین قبری. این قبرجواهر است بخدا. ای کاش این برادران قدری با ارگان های ذیربط هماهنگی می کردند. اگر این ماموران قدری به ما زمان داده بودند:
اول)‌ می‌گفتیم که مرحوم «لیلی-آ» (صاحب قبر) از علاقمندان به حضرت… و حاج آقا… بوده و در تمام مدت طول عمر خود آرزوئی جز زیارت … و … نداشته.
دوم) ادعا می‌کردیم که این مرحومه یک بار در سفرش به بوشهر به امام‌زاده علی‌اکبر بوشهر می‌رود (حالا همچین امام‌زاده‌ای هست یا نیست بماند، کسی که نمی‌پرسد) و در پای ضریح آنقدر بحال ملت معصوم و ستمدیده‌ ایران و حقوق هسته‌ای وی که دارد توسط زورگویان جهان پایمال می‌شود گریه می‌کند که از حال می‌رود. در خواب مطابق معمول یک آقای سبز پوش یا سفید پوشی را می‌بیند که به وی وعده می‌دهد که همه چیز «رله» است! از خواب که می‌پرد شروع می‌کند بلند بلند شعارهای هسته‌ای دادن. الان هم که فوت کرده بخاطر همان باورهای هسته‌ای‌اش قبر وی کلی نور تولید می‌کند و به قبور اطراف هم می‌پاشد. حتی می‌توان گفت که این مرحومه مادربزرگ همان دختر شانزده‌ ساله‌ای است که رئیس جمهور فرمودند در زیرزمین خانه‌شان انرژی هسته‌ای کشف کرده.
سوم) به سه سوت یک ضریح خوشگل فابریک رینگ اسپرت متالیک نقره‌ای می‌انداختیم روی قبر تا خلق‌الله به دنبال ضریح بیایند و در آنجا بنشینند و آنقدر گریه کنند تا ایشان هم از حال بروند و خواب‌نما شوند. پول هم که الی ماشاء‌الله مردم توی ضریح می‌ریختند. شش ماهه سرمایه اولیه برگشت داده می شود و از آن ببعد باقی همه سود است.
چهارم) زمین‌های اطراف مقبره ایشان را بنام خودمان به ثبت می‌رساندیم و چهارلاپهنا به جماعت زودباور می‌انداختیمش.
پنجم) یک مشت از مردم بیچاره فلسطینی را می‌آوردیم سر مقبره «لیلی خاتون» که زیارتش کنند و بعد از ایشان فیلم و عکس می‌گرفتیم و این را بعنوان حقانیت حماس و خیانت فتح از رادیو و تلویزیون بخورد خلق‌الله می‌دادیم. جماعت عزیز و نجیب ما هم که ثابت کرده‌اند علیرغم غرغری که در تاکسی و اتوبوس می‌کنند و حرفهائی که پشت سر ما می‌زنند، پریز دو چشم و دو گوش و یک مغز خود را در بست به برق رسانه‌های ما می‌زنند. به همین دلیل کسی نمی‌پرسد که رابطه فلان بو با بهمان گل چیست.
ششم) می‌گوئیم که آمریکا و انگلیس طرحی و توطئه ای برای این دارند که جنازه این مرحومه را بدزدند تا دانشمندان‌شان به راز برق هسته‌ای این قبر پی ببرند. تا اسم آمریکا و انگلیس بهمراه توطئه بیاید، مردم چه با ما باشند چه ملی باشند چه هیبرید ملی-مذهبی باشند چه چپی چه راستی چه چنین چه چنان خود بخود آمپرشان بالا می‌رود و رگ گردن شان متورم می شود و شروع به تظاهرات درمقابل آرامگاه این بانو می‌کنند علیه توطئه گران. کلی مایه خوش‌خوشان ما می‌توانست باشد چنین نمایشی از همبستگی.
هفتم) با ذکر یک خاطره یا یک نظر از این بانوی درگذشته در سایت فلان خبرگزاری بر علیه هرکس که رقیب سیاسی ما است، دیگران را به لجن می‌کشیدیم.
هشتم) یک شرکت فلان و بیسار برق و روشنائی ثبت می‌کردیم و به اسم استفاده از انرژی حقانیتی که از دل خاک این عزیز می‌جوشد چندتا قرارداد نان و آب دار با شهرداری و دیگر سازمان‌ها می‌بستیم تا مثلا معابر شهر یا مساجد را با نور حق روشن کنیم. هرکس هم اعتراض می‌کرد که «بابا مگر شما مشاعرتان ایراد دارد؟ برق و نور چه ربطی به قبر دارد؟» را به اسم خروج از دین و ضدیت با ارزش‌های متعالی و این حرف‌ها کنارش می‌گذاشتیم. کمی تا قسمتی شبیه همان داستان بافندگان لباس برای پادشاه که حرام زاده ها نمی دیدندش.
نهم) برای اینکه به مردم خودمان بفهمانیم که فقط این ما هفتاد میلیون نفر هستیم که مسلمانیم میان هزارو خورده ای میلیون نفر که ادعای مسلمانی می کنند می دادیم صبح تا شب یک مدتی قضیه این قبر با آب و تاب بالای هر منبری در گوشه و کنار کشور گفته شود که بله بیائید و شاهدی باشید بر حقانیت ما که فقط در جهان اسلام (که کل اندازه اش لابد بقدر ده کوره همانهائی است که پای منبر هستند) چنین مقبره منوری وجود دارد پس ما برحق هستیم و دیگر یک میلیارد نفر مسلمان جهان همه کشک.
دهم) یک کنفرانس بین المللی با حضور اندیشمندان و دانشمندان جهان اسلام راه می انداختیم و در آن مقالاتی در زمینه انواع انواری که از قبور مختلف تشعشع می کنند را ارائه می کردیم. در ضمن به این نتیجه می رسیدیم که این بانو را یهودیان بخاطر اینکه هولوکاست شان را انکار می کرده بقتل رسانده اند.