Archive for ژوئیه 2007

بزرگترین برنامه‌ریزی «شاخ بزرگ» برای تک‌تک دانش‌آموزان ما

ژوئیه 31, 2007
كيقباد علي بابايي معاون سياسي امنيتي استاندار زنجان گفت:دشمنان ما براي تك تك دانش آموزان و جوانان نقشه كشيده و برنامه دارند.
آنها (دشمنان) دژخيماني هستند، تشنه به خون جوانان
——————————–
فیلم‌نامه «بزرگترین برنامه‌ریزی «شاخ بزرگ» برای تک‌تک دانش‌آموزان ما»
***
روز-داخلی-اتاق فرمان دشمن
(یک مرد آمریکائی بلوند پشت میز نشسته و دارد روی مانیتور خود به چیزی نگاه می‌کند و حروفی را با کیبرد وارد می‌کند. یک مرد آمریکائی دیگر در قسمت انتهائی میز با یک قهوه در دستش روی میز نشسته و دارد به مرد اول فرمان می‌دهد. دوربین از روی صورت مرد پشت کامپیوتر شروع می‌کند)
رابرت– این یکی چی؟
پیتر– بگذار ببینم (به سمت مانیتور گردن می‌کشد. یک دختر دانش‌آموز شش ساله ایرانی است با حجاب کامل و مقنعه تا کمر) هوم‌م‌م‌م‌م‌م. برایش بزن «یک دوست پسر» بعلاوه «ماهواره به مدت شش ماه هر شب» بعلاوه «شکلات خارجی» بعدش هم یک کلاس زبان
رابرت-اوکی (اطلاعات را وارد می‌کند. تصویر یک پسر جوان سیزده چهارده ساله روی مانیتور می‌آید) این را چکار کنیم؟
پیتر– هوم‌م‌م‌م‌م‌م. یک «دوست دختر»… نه … صبر کن… اول سه چهار تا شماره از مجله «پلی‌بوی»، بعدش یک «دوست دختر»، بعدش «یک بطر ویسکی که با دوستانش بخورد». وارد کردی؟
رابرت– بله قربان، یک بطر ویسکی که با دوستانش بخورد. (عکس یک پسر دیگر روی صفحه می‌آید) این یکی چشم‌هایش داد می‌زند که طرفدار ما و فرهنگ ما است.
پیتر– رابرت! چند بار بگویم که مسئول عملیات فاسد کردن تک تک دانش‌آموزان ایرانی من هستم نه تو؟ (به رابرت چشم غره می‌رود) برایش بزن «چند تا سایت پورنو» بعدش هم کمی «مشروب»، آهان سیگار و دودجات بقدر کافی، یک کم هم پاسور.
رابرت– (در حال وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر تکرار می‌کند) یک کم هم پاسور. اما این که… (با ورود یک آمریکائی دیگر حرف رابرت قطع می‌شود. این یکی مردی است قوی هیکل که حدود صدتا پرونده در پوشه‌های مختلف را در دست دارد و بسختی از بالای ستون پرونده‌ها می‌تواند جلوی پایش را ببیند)
پیتر– رونالد اینها چیه؟
رونالد– کپی پرونده‌های جدید است که تازه رسیده (اطرافش را نگاه می‌کند و صدایش را پائین می‌آورد) از طرف «ایکس اُ سِوِن». خودش همه را برده تا نزدیک‌ترین دستگاه فتوکپی در منطقه. حدود پنجاه کیلومتر رانندگی کرده فقط.
پیتر– گفتی مال کجاست؟
رونالد– دبستان شهید غلامیِ جلیل آباد. از توابع گندم تپه.
پیتر– (قدری گیج) دقیقا بگو کجا.
رونالد– یکی از دهات در دویست کیلومتری چهارمحال و بختیاری.
پیتر– آهان. این شد یک حرفی. حالا این پرونده‌ها اینجا چکار می‌کنند؟
رونالد– منتظر دستور شما هستم.
پیتر– احمق جان تا حالا با این پرونده‌ها چکار می‌کردیم؟
رونالد و رابرت– آنها را توی کامپیوتر اسکن می‌کردیم قربان.
پیتر– خوب همین کار را بکن دیگر گوساله.
رونالد– متاسفانه قربان امکان ندارد. همه صد و بیست و هشت دستگاه اسکنر بخش ما از کار افتاده‌اند. یعنی ظرف این هفته همه سوخته‌اند.
پیتر– سوخته‌اند؟
رونالد– بله قربان. پرونده‌های چهار میلیون و هشتصدهزار و دویست و سی و سه دانش‌آموز را توانسته‌ایم تا حالا اسکن کنیم. خوب اسکنرها می‌سوزند دیگر.
پیتر– (عصبانی. زیر لب غرغر می‌کند. داد می‌کشد) الیزابت. (یک دختر جوان و خوش‌هیکل و زیبا وارد اتاق می‌شود) به کاخ سفید زنگ بزن و با خود «دیک» صحبت کن. بگو ما برای کشیدن نقشه برای تک تک دانش‌آموزان و جوانان ایرانی به بودجه و امکانات نیاز داریم. اگر تا فردا صبح پانصدتا اسکنر و هشتصد نفر کارمند به من ندهد، از فروپاشی اخلاقی جوانان در ایران خبری نیست که نیست.
الیزابت– چشم قربان. (خارج می‌شود)
پیتر– (خطاب به رونالد) فعلا پرونده‌ها را برگردان به بخش خودت.
رونالد– اطاعت می‌شود قربان. (خارج می‌شود)
رابرت– (یک فایل دیگر را روی مانیتور خود باز می‌کند) این یکی چی؟ بنظر می‌آید که … (حرفش با ورود الیزابت قطع می‌شود)
الیزابت– ببخشید قربان که مزاحم کار تون شدم ولی همین الان «شاخ بزرگ» تماس گرفت و گفت سریعا خودتان را به جلسه سرّی ایشان در سالن اجتماعات «جی.بی.جی. دبلیو» برسانید.
پیتر– (کمی جا خورده) «شاخ بزرگ» با من چکار دارد؟ آن هم در سالن فوق سرّی؟ (الیزابت و رابرت شانه بالا می‌اندازند. پیتر می‌رود کتش را از روی پشتی یک صندلی بردارد. خطاب به رابرت) پاشو برو به رونالد و بر و بچه‌های دایره آنها کمک کن. می‌دانم اگر اینجا بنشینی خودت سر خود نقشه خراب کردن اخلاق جوانان ایرانی را می‌کشی به اسم من می‌فرستی برای «دیک». پاشو برو. کامپیوتر را هم خاموش کن.
رابرت– اطاعت می‌شود قربان.
***
داخلی-روز-یک پست بازرسی بدنی
(ماموری با دقت تمام به قسمت‌های مختلف لباس و بدن پیتر دست می‌کشد و توی چشم‌های او نگاه می‌کند. بعد او را از یک دستگاه اشعه ایکس رد می‌کنند و تحویل مامور دیگری می‌دهند)
مامور– من خیلی متاسفم آقای «هندریکس» ولی می‌دانید که ما هم دستورات خودمان را داریم.
پیتر– می‌دانم. بالاخره همه باید از سه پست بازرسی رد بشوند. اتاق کنفرانس «جی.بی.جی. دبلیو» که شوخی نیست. (مامور به او لبخند می‌زند. کیف او را به وی می‌دهد و راه را نشانش می‌دهد)
***
داخلی-روز-اتاق کنفرانس «جی.بی.جی. دبلیو»
(حدود بیست نفر آدم که اکثرا کت و شلوارهای سیاه یک فرم به تن دارند و بعضی عینک آفتابی به چشم زده‌اند دور یک میز نشسته‌اند. از چشمان دیگرانی که عینک ندارند شرارت می‌بارد. یک مرد میانسال شبیه «وینستون چرچیل» کنار یک دستگاه اسلاید ایستاده و منتظر است. پیتر وارد می‌شود)
پیتر– (خطاب به مرد میانسال) «شاخ بزرگ» تا پیغام‌تان را گرفتم آمدم.
شاخ بزرگ– (بی حوصله) جائی رو پیدا کن بنشین. وقت نداریم. (پیتر روی یک صندلی می‌نشیند. چراغ‌ها خاموش می‌شوند و دستگاه اسلاید شروع به کار می‌کند. «شاخ بزرگ» شروع به توضیح درباره تک تک اسلاید‌ها که همگی متعلق به یک فرد است می‌کند) این اسمش «حسین» است. حسین چراغعلی‌زاده. دانش‌آموز سال دوم دبیرستان در یکی از دهات «قند تپه» در استان کرمان در مرکز ایران. مامورین ما گزارش کرده‌اند که حسین برای خواندن نماز مغرب و عشاء به مسجد ده‌ شان می‌رود. ما قصد داریم حتما حتما این جوان را با مفاسد اخلاقی آلوده کنیم.
یکی از حضار– چند سالشه؟
شاخ بزرگ– شانزده سالشه. تفریحش بعد از مدرسه اینه که توی زمین خاکی پشت مدرسه با دوستانش فوتبال بازی کنه. ما حتما باید یک دختر سر راهش قرار بدهیم و از طریق دوستانش به او مشروب بخورانیم.
یکی دیگر از حضار– آیا به دلیل خاصی به حسین توجه داریم؟
شاخ بزرگ– نه. نه مشخصا. «قند تپه» دارد تلاش می‌کند که با سیصد خانوار بعنوان یک شهر کوچک شناخته شود و دارای شهرداری گردد. ما خواهان شکل دادن یک جنبش مدنی در میان مردم این دهکده هستیم. قدم اول خراب کردن اخلاقیات جوانان دهکده است. حسین گام اول ما است برای این کار. «آلفرد بیست و شش اچ ان» مامور شده که با حسین طرح دوستی بریزد و هنگام نماز مغرب و عشاء ببردش توی تنها قهوه‌خانه دهکده چند تا چائی به او بدهد. کم‌کم که آلفرد بیست و شش اچ ان و حسین با هم رفیق بشوند، این چای خوری‌ها بصورت روتین در می‌آیند و حسین دیگر به نماز مغرب و عشاء نمی‌رسد. اینجوری اخلاقش فاسد می‌گردد.
پیتر– زن چی؟
شاخ بزرگ– (اسلایدها را عوض می‌کند) این قمر خانم است، مادر «نَجده». این هم خود «نَجده» است. نجده سیزده سالش است. باید سعی کنیم از طریق «مازیار خوش‌کله» به «حاج ناصر» فشار بیاوریم. حاج ناصر -ساکن کرمان- صاحب وانتی است که «محمد آقا» پدر نجده روی آن کار می‌کند. باید سعی کنیم نجده و حسین را با هم روبرو کنیم و کاری کنیم که با هم دوست دختر و دوست پسر بشوند و دست همدیگر را بگیرند و در تنها خیابان قندتپه با هم عصرها قدم بزنند. این هدف نهائی ما است.
پیتر– (احساسی می‌شود) ما هر کاری بتوانیم برای خدمت به ایالات متحده آمریکا انجام می‌دهیم. (باقی آدم‌های جلسه هم با هورا کشیدن حرف او را تائید می‌کنند. «شاخ بزرگ» دکمه‌ای را فشار می‌دهد. چراغ‌ها روشن می‌گردند و سیستم اتوماتیکی دریچه‌هائی را جلوی افراد دور میز باز می‌کند و از دورن آنها برای هرکسی یک لیوان شامپاین بالا می‌آید. شاخ بزرگ لیوان خودش را برمی‌دارد و بلند می‌شود. بقیه هم لیوان‌ها را برمی‌دارند و می‌ایستند)
شاخ بزرگ– آقایان! روزی خواهد آمد که دانش‌آموزان آمریکائی از خواندن آنچه شما امروز می‌کنید در کتاب‌های تاریخ‌شان احساس افتخار خواهند کرد. عملیات «کشیدن نقشه و ریختن برنامه برای تک تک دانش‌آموزان ایرانی» عملیات کوچکی نیست. هم اکنون دویست و سی و سه هزار نفر از پرسنل زیر دست شما بصورت سه شیفت مشغول انجام عملیات هستند. چهارده هزار و نهصد و بیست و پنج نفر از جاسوسان و خبرچینان ما در ایران نیز بصورت تمام‌وقت درگیر همین پروژه هستند. در تاریخ ایالات متحده‌آمریکا و جهان سابقه نداشته که سازمان جاسوسی‌ای توانسته باشد برای تک‌تک دانش‌آموزان و جوانان دشمن برنامه‌ریزی کند. در واقع این کار آنقدر سخت است که دولت‌های مرکزی خودشان برای برنامه‌ریزی گروهی اوقات فراغت دانش‌آموزان‌شان در تابستان با مشکل مواجه هستند. ما اولین سازمان اطلاعاتی در جهان هستیم که بر روی پروژه‌ای با این ابعاد کار می‌کنیم. خوشبختم به شما خبر بدهم که کنگره آمریکا بودجه نهصد میلیارد دلاری جدیدی را امشب بصورت غیر علنی برای ما تصویب کرد. (صدایش را به همراه گیلاس مشروبش بلند می‌کند) هدف نهائی ما نوشیدن خون جوانان ایرانی در همین گیلاس‌های مشروب است. زنده باد انحراف اخلاقی. زنده باد برنامه و نقشه برای تک‌تک جوانان. (دیگران همین شعارها را می‌دهند و گیلاس‌ها را سر می‌کشند)
***
روز-داخلی-گوشه‌ای از همان اتاق کنفرانس
(شاخ بزرگ و پیتر دارند شانه به شانه هم بطرف درب خروجی سالن می‌روند)
پیتر– قربان نطق جالبی بود.
شاخ بزرگ– در جلسه فردا منتظرت هستیم.
پیتر– فردا همین ساعت.
شاخ بزرگ– پرونده «غلام‌عباس ناصحی» را هم باخودت بیاور، کلاس دوم راهنمائی در یکی از محلات تفرش است.
پیتر– من نمی‌دانم که آیا پرونده او زیر دست من است یا نه.
شاخ بزرگ– پرونده او توی کامپیوتر خودت است. برای فردا باید یک اسلايد شوی مناسب آماده کنی و توضیح بدهی که برنامه تو برای این فرد خاص چیست.
پیتر– اطاعت می‌شود قربان.
شاخ بزرگ– مشکل دیگری نیست؟
پیتر– قربان اگر ناراحت نشوید باید عرض کنم که ما نفرات کافی در اختیار نداریم. توجه دارید که چندین میلیون دانش‌آموز در ایران هست و برنامه‌ریزی برای تک‌تک اینها…
شاخ بزرگ– (حرف پیتر را قطع می‌کند) می‌دانم. کار گزینش و استخدام یک میلیون‌ و دویست هزار نفر در اینجا تمام شده. باید وارد یک دوره فشرده آموزش «برنامه‌ریزی به منظور فاسد کردن اخلاق جوانان مسلمان» بشوند. تا حدود شش ماه دیگر می‌توانی حداقل هشتصدهزار نفر از این افراد را در بخش خودت مشغول به کار ببینی.
پیتر– متشکرم قربان.
شاخ بزرگ– از من تشکر نکن. ما ناچار هستیم برای تک‌تک این همه آدم برنامه و نقشه داشته‌باشیم. (کاغذی از جیب در می‌آورد و به پیتر می‌دهد)‌ این لیست خرید «صغرا بهجتی» است، راه آهن تهران. تازه از ترجمه آمده. بگیر روی آن کار کن. سعی کن بفهمی که چرا اینقدر صغرا خانم به شوهرش و بچه‌هایش شنبلیله می‌دهد. هر هشت نفر مامورین ما که صغرا‌خانم را می‌پایند می‌گویند مصرف شنبلیله‌اش بالاست.
پیتر– اطاعت می‌شود قربان.
شاخ بزرگ– (کمی فکر می‌کند، لبخند تلخی می‌زند و سیگاری روشن می‌کند) فقط ما این میان یک مشکل بزرگ داریم. معاون سياسي امنيتي استاندار زنجان، كيقباد علي بابايي. (عصبانی می‌شود و با غیظ سیگارش را زمین می‌زند و لگدمال می‌کند) فقط او است که از این طرح بزرگ ما خبر دارد. به بر و بچه‌های بخشت بگو که برنامه ریزی برای تک‌تک دانش‌آموزان زنجان را در اولویت بگذارند. فقط خدا کند این «علی‌بابایی» نقشه ما را به جائی لو ندهد. به « رحمت فرناندز» بگو روی سوسک‌های خانه این بابا از آن دوربین‌های کوچک مخفی نصب کند بلکه بتوانیم تحت نظرش بگیریم.
پیتر– حتما قربان.
شاخ بزرگ– (با خنده دو پهلو) برای الیزابتت هم برنامه‌ دارم.
پیتر– (کمی مضطرب و ناراحت) الیزابت؟ قرار است چکار بکند؟
شاخ بزرگ– می‌فرستمش کلاس زبان فارسی، ظرف سه سال که یاد گرفت فارسی را بدون لهجه صحبت کند با یک گذرنامه جعلی ایرانی می‌فرستیمش تهران تا بعنوان مانکن بدحجاب در خیابان راه برود و دین و ایمان مردم را برباد بدهد.
پیتر– (مج مج کنان) حالا چرا از یک زن ایرانی استفاده نمی‌کنید؟
شاخ بزرگ– (آه می‌کشد) زنان ایرانی با تربیت اسلامی اصیلی که دارند هیچگاه اجازه نخواهند داد که از آنان استفاده ابزاری شود و به کالائی جهت اطفاء شهوت مردان بیگانه تبدیل شوند.
پیتر– می‌فهمم قربان.
شاخ بزرگ– در هر حال یادت نرود که ما خیلی سرمان شلوغ است. همه باید کارشان را با دقت انجام دهند. راستی بابای «عباس حسینی» بالاخره برای او دوچرخه خرید یا نه؟
پیتر– هنوز که نه. می‌گوید پول ندارد.
شاخ بزرگ– به سه سوت خودت برای عباس کوچولو دوچرخه‌اش را از بودجه کنگره آمریکا می‌خری می‌فرستی در خانه‌اش. یادت نرود که روی دسته دوچرخه یک کارت بچسبانی با این عنوان «تقدیم به عباس کوچولو از طرف عمو جرج بوش. عموجان یادت باشد که اگر بابایت خواست ببردت مسجد نماز جماعت با او نروی. باریک‌الله پسر گل». خوب؟
پیتر– اطاعت می‌شود قربان.
شاخ بزرگ– کارت را به انگلیسی بنویس تا بچه ناچار شود برای خواندن آن برود کلاس زبان اینجوری اخلاقش دیگر خیلی خیلی فاسد شود. خوب؟
پیتر– حتما قربان.

وبلاگ ۱۴ مرداد

ژوئیه 31, 2007
من در وبلاگ ۱۴ مرداد ثبت نام کردم. منتظر دعوت کسی هم نشدم. شخص خاصی را هم دعوت نمی‌کنم، همه وبلاگ‌دارها از نظر من دعوت هستند بخصوص تمام آنهائی که در سمت چپ صفحه به ایشان لینک ثابت داده‌ام. این هم متن پُست وبلاگ ۱۴ مرداد:
————————-
همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به «۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند» تغییر دهیم.
به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.
(وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وارد کنید يا به آدرس
14.mordad@gmail.com
بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شود.)
پی نوشت : از همه وبلاگهای حامی این طرح میخواهیم که با همین پست به روز باشند و برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی وبلاگ نویسان و دانشجویان به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.
——————————–

در "بالاترین" منفی را به "تخلف" می دهند و نه "تفکر"

ژوئیه 30, 2007
برداشت من از «بالاترین» این است که این سایت یک سایت «حُسن‌نیت»ی است. یعنی اینکه هرکس می‌تواند هر لینکی که بخواهد را به دیگران معرفی کند و دیگران بسته به این میزان که این لینک چقدر باب میل‌شان است و برایشان جالب است به آن رای می‌دهند و آن را «بالا» می‌فرستند. تا جائی که من می‌دانم قرار نیست لینکی «پائین» کشیده شود. سایت نامش «بالاترین» است و در این لغت یک جنبه مثبت پیشرفت به سمتی (سمت «بالا») وجود دارد. لینکی که مورد اقبال قرار نگرفته (به هر دلیل) از «بالا» رفتن باز می‌ماند.
قرار است ما کاربران این‌ سایت بنا به سیلقه خودمان چیزی را بالا بفرستیم، این یک قدم به سمت «ساختن» است در جامعه ما. هرکس می‌تواند از هر چیزی انتقاد کند و به آن امتیازی منفی بدهد. شخصیت ایرادگیر کوچولو در کارتون «گالیور» را یادتان می‌آید؟ ایرادگیری نیاز به هیچ چیز ندارد. هر چیز بالاخره یک ایرادی دارد. خوب اگر قرار باشد هرکس بتواند رای منفی‌ای به چیزی بدهد، آیا اصولا چیزی می‌ماند که بخواهد رای از دیگران بگیرد؟ «من مخالفم» گفتن که کاری ندارد، «من مخالفم اما…» است که می‌تواند جامعه ما را به جائی برساند.
بارها شده که در «بالاترین» لینکی دیده‌ام که باعث شده رگ گردنم بالا بزند و آب روغن قاطی کنم. در آن لحظه دوست داشته‌ام که نویسنده و لینک‌گذار را یک «چپ و راست» حسابی کنم‌شان. دستم رفته که رای منفی بدهم بعد با خودم فکر کرده‌ام که «پدر من، این رای منفی به «تخلف» نویسنده و لینک‌گذار است یا به «تفکر»شان؟» خوب که فکر کرده‌ام دیده‌ام نزدیک بوده به «تفکر»شان رای منفی بدهم. در چنین مواقعی خیلی از خودم شرمنده می‌شوم و کله‌ام را می‌اندازم پائین می‌روم رد کار خودم.
در «بالاترین» منفی را به «تخلف» می‌دهند و نه «تفکر» که هر تفکری محترم است و مقدس.
من دلم می‌سوزد که لینک خوبی مثل این یک سری رای منفی گرفته فقط و فقط بخاطر اینکه نویسنده آمده خطر کرده و پایش را در میدان مین گذاشته (خودش هم بنده خدا اولش نوشته که قلم زدن در چنین مقوله‌ای راحت نیست). تازه حضرات منفی ‌بده گفته‌اند که بدلیل «خبر غیر واقعی» به مطلب منفی داده‌اند. من هرچه فکر می‌کنم می‌بینم که یک مقاله تحلیلی که «خبر»ی را بیان نمی‌کند نمی‌تواند «واقعی» یا «غیر واقعی» باشد! «خبر» می‌تواند واقعی یا غیر واقعی باشد ولی «تحلیل» حتما واقعی است چون از ذهن نویسنده‌ آن بیرون آمده و مبنا دارد.
نظرات من در زمینه این مقاله خاص مورد نظر با نظر نگارنده آن بسیار متفاوت است (می توانم بگویم که تقریبا با بسیاری از آنچه گفته اشکال دارم) اما این دلیل نمی‌شود که طرف را درجا «خفه» کنم. نهایتش این است که خودم نظرم را در پای مقاله‌او می‌گذارم که به این دلیل و آن دلیل با این قسمت و آن برش از مقاله شما مخالف هستم. اما اینکه نویسنده آمده و بسیار قرص و محکم (مطابق اصول عرضه یک فکر به مخاطب) مطلبی نوشته و مستندش کرده با مثال از تاریخ و تا حدود زیادی سعی کرده رعایت «نه این طرفی و نه آن طرفی» را بکند بنظر من کار ارزنده‌ای است. به همین دلیل هم آمدم به آن یک رای مثبت دادم.
تا حالا یکی دوتا از مقاله‌های خودم قبل از «بالا» رفتن هدف گرفته‌شده‌اند و سقوط کرده‌اند. احساس خوبی نیست. یک نسبت نزدیکی هم با احساسی که بعد از «فیلتر» شدن وبلاگ آدم به وی دست می‌دهد دارد. بیائید سعی کنیم بجای منفی دادن، نظرات مخالف‌مان را پای مطلب بنویسیم. سخت است؟ البته، ولی آن نویسنده بنده خدا وقت گذاشته و چیزی نوشته. حداقل حرمت «بحث» بنظر من این است که اگر با وی مخالفیم سعی کنیم به وی بگوئیم که چه فکر می‌کنیم.
بیائید «منفی» را همان «پلیسی» بدانیم که قرار است ضامن بقای امنیت جامعه باشد. اگر «منفی» دادن دلبخواهی بشود، گیر دادن پلیس هم دیگر با قانون کاری ندارد و «دلبخواهی» خواهد بود. اگر ما در «بالاترین» پلیس جماعت کوچک خودمان هستیم، باید از اسلحه قانون (=امتیاز منفی) نه «به دلخواه» خودمان بلکه به «تشخیص»مان استفاده کنیم.

انتقاد

ژوئیه 29, 2007
آنچه میان آقای رادان و فرزاد حسنی در برنامه کوله‌پشتی گذشت و واکنش‌های موافق و مخالف نسبت به آن، نشان از یک چیز دارد: «عدم وجود انتقاد در تلویزیون ما».
اگر «انتقاد» و «زیر ذره‌بین» بردن در دستگاه رسانه‌ای ما به سنت حسنه‌ای تبدیل شده بود، دیگر آنچه گذشت آنقدر مهم نبود که فردای آن کسی حتی در تاکسی درباره‌اش صحبت کند. اینکه موافقان چنین برنامه‌هائی از ته حلق برای آن هورا می‌کشند و مخالفان آن با بلندگو صدای واویلا سر می‌دهند همه از آن رو است که هیچکدام‌شان با چیزی بنام «انتقاد» مواجه نشده‌اند.
نفس اینکه چنین برنامه‌ای تا این حد «پس‌لرزه» داشته و روزی نیست که در یکی از خبرگزاری‌های ایرانی خبری درباره آن مخابره نشود، خود نشاد دهنده‌ واقعیت زشتی است بنام «نبود انتقاد». چند سوال ساده از یک مقام مسئول در کشور که اینقدر هیاهو و بیانیه و وا اسفا لازم ندارد.

بگذارید آمریکا آنقدر اشتباه بکند تا جانش در آید

ژوئیه 27, 2007
ولله من از صبح تا حالا دارم کله‌ام را می‌خارانم تا یک چیزی را درک کنم. آقای جنتی در نماز جمعه امروز تهران گفته‌‌اند که
در اين دور دوم مذاكرات اشتباهات به امريكا فهمانده شد وعلي‌رغم قلدرمابانه برخورد كردن آن‌ها به اشتباهات‌شان پي‌بردند.
اگر ایران آمریکا را دشمن خودش می‌داند و بیست و هفت هشت سال است شعار «مرگ» برای آمریکا سر می‌دهد و «شیطان بزرگ» معرفی‌اش می‌کند و این حرف‌ها، دیگر چرا به آمریکا کمک می‌کند با فهماندن اشتباهات آمریکا؟ قبلا هم این را گفته‌ام که آدم نمی‌آید اشتباهات دشمنش را برای او توضیح دهد تا وی برود و اشتباهاتش را بررسی نماید و آنها را اصلاح نماید و با درس گرفتن از آن اشتباهات برگردد سروقت آدم. آقا جان بگذارید آمریکا آنقدر اشتباه بکند تا جانش در آید.
در ضمن جناب آقای جنتی و تیم مذاکره کننده با آمریکا باید مراقب باشند که به جرم جاسوسی و براندازی نرم و مخملی و از این حرف‌ها دستگیر نشوند. شوخی نیست کمک به آمریکا برای تصحیح اشتباهاتش.

خون

ژوئیه 26, 2007
«خون» در جامعه ما نقشی اساسی دارد. «خون» برای ما آن چیزی نیست که در رگ‌های انسان می‌گردد و حیات می‌بخشد. برای ما «خون» چیزی است که در هر حال باید «ریخته» شود. ما یا خون دشمن‌مان را می‌ریزیم یا تا «آخرین قطره خون»مان می‌جنگیم. هرکس که با ما مخالف بود «خونش پای خودش» است. فتوی‌دادن برای اینکه «خون فلانی حلال است» را هم خوب می‌شناسیم. درست است که ما متمدن شده‌ایم ولی هنوز که هنوز است به «خون‌خواهی» آباء و اجداد‌مان برمی‌خیزیم. آنانی که از ما می‌کشند را «خون‌خوار» و یا «تشنه خون» می‌نامیم‌. وقتی هم که کسی بر ما چیره می‌شود «حمام خون» راه می‌اندازد.
حتی منجی عالم بشریت‌مان هم «آنقدر می‌کشد تا خون به کمر اسب حضرت می‌رسد». ما لغت «خیانت» را زیاد بکار نمی‌بریم ولی مدام از «پایمال کردن خون شهیدان» صحبت می‌کنیم. در ترافیک «خون»مان به همراه رادیاتور ماشین‌مان به جوش می‌آید و با رانندگان دیگر دست به یقه می‌شویم تا «خون»شان را بریزیم و «خونین و مالین‌»شان کنیم. اگر هم در هنگام عصبانیت کاری از دستمان برنیاید «خون خون‌مان را می‌خورد».
افتخار می‌کنیم که دوستان و برادران ما که در جنگ جان‌شان را از دست دادند «خونین کفن» هستند. به جنگ‌های کوچک و در مقیاس کوچک اصطلاحا «خون و خونریزی» می‌گوئیم و گاهی وقت‌ها به لهجه محلی آن‌ها را «خین و خین‌ریزی» می‌نامیم‌شان. گل لاله را فقط به رنگ قرمز و به نشانه «خون» و «شهید» جزء طبقه‌بندی گل‌ها قبول می‌کنیم. اگر هم از ما بپرسند آن رنگ قرمز چیست در پرچم‌تان، اولین جواب‌مان «خون دلیرمردان و شیرزنانی است که در طول تاریخ بر خاک کشورمان ریخته» است.
هنگامی که از عزیزی استقبال می‌کنیم هم با «خون» یک گوسفند به جوب‌ محله و آسفالت کوچه‌مان صفا می‌دهیم. بخاطر آنچه بر ما می‌گذرد همه «فشار خون» داریم و خیلی‌ها برای کنترل آن قرص مصرف می‌کنند. در عوض گروهی از ما هم با «خون‌سردی» تمام ناظر آنچه بر ما می‌رود هستند. البته در مسائل ناموسی «خون جلوی چشم» همه‌مان را می‌گیرد. خیلی‌های ما هم به «خون آریائی» در رگ‌های‌مان افتخار می‌کنند.
سعی می‌کنیم سالی یک بار آزمایش «خون» بدهیم تا از میزان خرت و پرت‌های شیمیائی خون خویش آگاه شویم و اینجاست که علی‌رغم نقش غیر قابل انکار «خون» در فرهنگ و زندگی و باورهای ما، از نزدیک به «خون» واقعی نگاه می‌کنیم. برایمان عجیب است که این خانم بدحجاب نمونه‌گیر آزمایشگاه چه راحت بر سر خون ما همان می‌آورد که آقا مرتضی بقال محله‌مان (با آن ته‌ریش و پیراهن چرک‌مرده‌اش) با اهالی محل می‌کند، «خون مردم را به شیشه می‌کند». البته یادمان نمی‌رود که در هر محفل و میهمانی‌ای که ذکر خیر «اینا» شد و صحبت از فجایعی که «اینا» در این سالها بر سر مردم آورده‌اند، یادی هم از زالوصفتان بازاری بکنیم که «خون مردم را می‌مکند».
انتظار داریم «خون از دماغ» آنانی که به جرم‌های مختلف توسط پلیس دستگیر می‌شوند نیاید. معتقدیم که «خون صدا می‌کند» و جنایت‌کار به‌دام می‌افتد. البته گاهی ربطش می‌دهیم به دامن و می‌گوئیم «خون فلانی دامن بهمانی را گرفت». «خون ناحق پروانه» که «شمع را چندان امان» نمی‌دهد «که شب را سحر کند» هم ورد کلام‌مان است بدون اینکه معلوم کنیم «شب» قرار است چند صدسال طول بکشد و شمع قرار است چند ده هزار پروانه را در طول این چند قرن بکشد. حرف شعر شد، شاعران‌مان هم آنقدر دل‌نازک هستند که از دست یار مدام «خون دل» یا «خون جگر» می‌خورند و دم بر نمی‌آورند. در عوض گروهی آنقدر در نقطه مقابل شاعران قرار می‌گیرند که در روز‌ عاشورا به خودشان هم رحم نمی‌کنند و با قمه به فرق خودشان می‌کوبند و «فواره خون» از کله‌شان بیرون می‌زند. البته آن‌ها که قدری متمدن‌تر هستند این‌گونه کارها به «گروه خون‌شان نمی‌خورد». هر وقت هم قرار شد الکی الکی خودمان را به خطری بیاندازیم که قبلا به دیگران آسیب رسانده، برای معقول نشان دادن تعصب‌مان ادعا می‌کنیم که «خون ما از خون آنان که رنگی‌تر نیست».
گمان کنم هنوز از «خون» و نقش آن در فرهنگ ما خیلی می‌توان گفت (مثلا پاک‌دامنی دختر را با «خون» اولین نزدیکی‌اش می‌سنجیم و …) که می‌گذارم‌شان بعهده خودتان. فقط فکر نمی‌کنید که اگر قدری از کاربرد صریح و یا سمبلیک «خون» در فرهنگ گفتاری و نوشتاری جامعه ما کم شود یک کم فضای جامعه ممکن است تلطیف گردد؟ الان خود شما که این مطلب را تا به اینجا خوانده‌اید حالت اشمئزاز ندارید از این همه «خون» که در این نوشته پشت سر هم ردیف شده؟ همین الان یک نگاه به اطرافتان بکنید و ببینید که آیا اشیاء را از پشت عینک قرمز نمی‌بینید پس از خواندن این چند پاراگراف؟
چارلز دیکنز نویسنده بزرگ انگلیسی و خالق «الیور‌تویست» در -اگر اشتباه نکنم- کتاب «دیوید کاپرفیلد» صحنه‌ای را شرح می‌دهد که برای من بسیار جالب است. از دیدار خودش (قهرمان داستان) که یک آدم عادی و عامی است با خانواده دختری که دوستش دارد و از خانواده اعیان و اشراف اصیل است می‌گوید. «آنقدر سر میز شام حرف از اصالت خانوادگی و اهمیت نقش بزرگی که «خون» در اصیل‌زادگی آدم دارد و اینکه «خون» فلانی به چه تباری و کجاها می‌رسد صحبت کردند که اگر کسی سرزده وارد می‌شد گمان می‌کرد ما یک مشت آدم‌خوار هستیم که دور میز نشسته‌ایم» (قریب به مضمون).
من فکر می‌کنم آنقدر از «خون» گفته‌ایم که دیگر فراموش کرده‌ایم که خون یک ماده شیمیائی در بدن انسان است که تا زمانی که در رگها جاری است حیات بخش است. اصلا چرا در فرهنگ ما «خون» یا همواره از رگ‌ها خارج است و یا با کاربرد غیرعادی «جوش» می‌آید و «جلوی چشم» را می‌گیرد و کارهای عجیب غریب می‌کند؟

اینک صفحه من در بالاترین

ژوئیه 26, 2007
از آنجائی که من دیگر یک پا شده‌ام «بالا باز» (به روال ماشین باز، بورس باز و …) و هر روز زمان زیادی را در بالاترین صرف کامنت گذاشتن برای این و آن می‌کنم، گفتم شاید بد نباشد لینک صفحه نظرات خودم در «بالاترین» را به این صفحه اضافه کنم تا دوستانی که مایل هستند رد این حقیر را در «بالاترین» دنبال کنند و احیانا در مباحثی که من شرکت می‌کنم نظر بدهند به سه سوت بتوانند چنین کنند. لینک را گذاشته‌ام بالای صفحه سمت چپ دقیقا در قسمت «ارتباط با نگارنده» و زیر «خانه» و «ایمیل». پیدایش کردید؟ خوب حالا لطفی که می‌کنید روی آن کلیک کنید ببینید کار می‌کند؟ می‌توانید مطالبی را که نظر داده‌ام ببینید؟
در ضمن دوستانی که در «بالاترین» کاره‌ای هستند لطفا بفرمایند که آیا این کار من نقض اصلی از اصول کپی رایت محسوب می‌شود یا خیر. اگر «بالاترینی‌ها» ایرادی به این کار داشته باشند در اولین فرصت بعد از دریافت نظرشان لینک مذکور را جمع می‌کنم. اگر هم بنظرشان این کار ایرادی ندارد، آنوقت به دیگر بلاگر‌هائی که در «بالاترین» فعال هستند هم توصیه می‌کنم چنین کاری کنند.

من اینگونه به «بحث» می‌نگرم

ژوئیه 25, 2007
«تو عجب آدم الاغ نفهمی‌ هستی ها». این جمله اولین جمله‌ای بود که «ناصر» وقتی دید دوستش «محمد» دل و روده پرینتر خودش را بیرون ریخته تا تعمیرش کند به زبان آورد. واکنش «محمد» چه بود؟ مسلما جبهه‌گیری در برابر آنچه ناصر از آن به بعد در آن ملاقات به زبان آورد و طبعا مقدار زیادی دلخوری بین دو دوست.
«شما همه تون یک مشت بی‌شعور هستید که از … دفاع می‌کنید» یکی از جملاتی است که در مباحث پای مطالب در سایت «بالاترین» گاه گاهی به چشم می‌خورد. بنظر شما کسی که مخاطب این جمله است، قادر خواهد بود عاقلانه به گفتار ادامه دهد؟
«این مزخرفات چیه اینجا نوشتی؟ معلومه که از … پول می‌گیری تا این …شعرها را بنویسی علیه …تو یک … هستی و …» را می‌توانید بعنوان کامنت پای بسیاری از مطالبی که طرفداران یک جریان سیاسی (داخلی یا خارجی) در وبلاگ شخصی‌شان می‌نویسند ببینید. آیا هر دو نفر (کامنت گذار و وبلاگ نویس) قادر خواهند بود بصورت منطقی بحثی را دنبال کنند؟
«من دیگر بحث را با تو ادامه نمی‌دهم. معلوم می‌شود که حرف حساب توی کله پوک تو نمی‌رود» را هم شاید کم ندیده‌ باشیم که بین دو نفر رد و بدل شده (بین زن و شوهر‌هائی که قدری با هم اختلاف دارند که دیگر الی ماشاءالله!).
————————-
در فرهنگ ما «بحث» چیزی است برای متقاعد کردن (=تغییر دادن فکر) طرف مقابل. بنظر من این نحوه برداشت از «بحث» اشتباه است. من فکر می‌کنم «بحث» باید چیزی باشد که بعد از آن دو طرف درگیر صحبت بتوانند مطمئن شوند که نقاط و نکات مشترکی با یکدیگر دارند. حداقلش این باید باشد که بدون قضاوت در مورد عقیده طرف مقابل، هر دو نفر بتوانند بفهمند که دیدگاه‌ دیگری نسبت به مسئله مورد بحث چیست. من بحث را بعنوان «مشترک یاب» می‌شناسم نه بعنوان «تفرق سنج».
متاسفانه بسیاری از ما از استراتژی «حمله» در بحث استفاده می‌کنند. قبل از توضیح افکار خودشان سعی در حمله به افکار و نظرات طرف مقابل می‌نمایند. مسلم است طرف مقابل در برابر ایشان «جبهه» می‌گیرد و در نهایت هر دو نفر در مقابل هم لشگر کشی کلامی می‌کنند (شاید دست‌شان به هم برسد یک فصل هم همدیگر را کتک بزنند!). ریشه این نگاه به «بحث» را شاید بتوان در فرهنگ «باینری نگر» (=سیاه و سفید بین) جستجو کرد. از این منظر که به مسئله نگاه کنید می‌بینید که چون حرف من درست است و مسلم است که درست است و غیر از این نمی‌تواند باشد که درست است -چرا که آدم عقیده نادرست را که در ذهنش نگاه نمی‌دارد- پس من «سفید» هستم و هرچه جز من است «سیاه». معتقدم این نگاه بیش از آنکه باعث بالارفتن سطح فکر ما شود باعث پائین آمدن آن می‌گردد.
«بحث» -بنظر من- نباید تحت هیچ شرایطی باعث جبهه‌گیری در یکی از دو طرف بشود. اصلا بحث می‌کنیم که نیازی به جنگ و دعوا نباشد. هرگونه عبارتی که طرف مقابل بعنوان «حمله» از آن برداشت کند بکار بردنش خطرناک است (علی‌الخصوص از عباراتی که توهین محسوب می‌شوند نباید استفاده کرد). حقوق مردم در زمینه مالکیت افکار و رفتارشان را باید در بحث به رسمیت شناخت. و باید عرض کنم که اگر حس کنم بحثی کلافه‌ام کرده است، می‌فهمم جائی را در طول مسیر قدم به اشتباه برداشته‌ام.
سالها قبل جمله‌ای از آنتونی رابینز راه جالبی نشانم داد. وی در یکی از دروس «موفقیت در زندگی»اش می‌گفت «هروقت که می‌خواهید با کسی بحث کنید از خود بپرسید که «هدف من از این بحث چیست؟»». بارها برای من پیش آمده که کامنتی را در این وبلاگ نادیده گرفته‌ام چرا که تشخیص داده‌ام در صورت ورود به بحث با این فرد خاص هدف بدردبخوری را دنبال نخواهم کرد. صرفا به منظور خواباندن رگ گردنم که از حرف طرف بالازده است نباید شروع به «بحث» کنم. عصبانیتم را می‌توانم با یک دوش آب سرد، خوردن یک فنجان قهوه با دوستی، قدم زدن یا صدها کار دیگر کنترل کنم. گاهی هم تشخیص داده‌ام که با بحث با یکی از بازدیدکنندگانم می‌توانم به سمت هدفی طلائی حرکت کنم.
برای اینکه به هدفم از یک بحث خاص بتوانم نگاه کنم، باید بتوانم هدف طرف مقابلم را هم تجزیه تحلیل کنم. هر بحثی دو (یا بیشتر) طرف دارد. برای اینکه ببینم قرار است چکار کنم باید بدانم که طرفم از این بحث بدنبال چیست.
«بحث» شادی بخش است چرا که در انتهای آن باید کلی نقاط مشترک دید. دیدن این مشترکات باعث دلگرمی انسان می‌گردد و سعی می‌کند کم‌کم و قدم به قدم بر روی این مشترکات بنای فهم متقابل را بسازد و بالا برود. با ادامه بحث متوجه می‌شویم که از نقاط تقابل کم می‌شود و به نقاط مشترک اضافه می‌گردد.
شاید جائی برسیم که ببینیم دیگر به هیچ نحو نمی‌توان در آن زمینه خاص از آنجا به بعد تفاهم و اشتراکی حاصل کرد. چاره‌اش یا مطالعه بیشتر است و باز افزودن به مشترکات و یا قبول اینکه دوست خوبی پیدا کرده‌ایم که کلی از نظرات او با ما و ما با او مشترک است و باقی آنچه مانده هم چندان مهم نیست که در دوستی و علاقه بین ما خللی وارد کند. حداقلش این است که با «بحث کردن» یک دوست به دوستان‌مان اضافه شده نه یک دشمن.

هواپیما واژگون شد

ژوئیه 24, 2007
چقدر این خبرگزاری فارس اخبارش را «ناز» و «ملایم» گزارش می‌کند. توجه کنید:
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي نيروي هوايي ارتش، يك فروند هواپيماي «اف ۷» این نیرو روز گذشته به علت نقص فني بعد از درخواست فرود اضطراري از برج مراقبت باند فرود پايگاه چهاردهم شكاري مشهد در ساعت 15 در حوالي شانديز مشهد سقوط كرد و واژگون شد.
—————————
برای اینکه من و شما ناراحت نشویم که ای وای یک هواپیمای دیگر هم سقوط کرد و خدای نکرده به ذهن‌مان نیاید که هواپیما وقتی سقوط می‌کند تبدیل می‌شود به یک مشت آهن قراضه، آمده است و عبارت «واژگون شد» را به آخر جمله‌اش افزوده!
من اصلا نمی‌دانستم که هواپیما می‌تواند «چپه» شود. تا حالا این را برای قایق و کشتی و ماشین شنیده‌ بودم ولی به لطف نویسنده خوش‌ذوق این خبر فهمیدم که هواپیما ممکن است بعد از سقوط چپ کند. آن هم هواپیمائی که «خلبان اين هواپيما قبل از سقوط هواپيما با چتر نجات از كابين هواپيما خارج و به سلامت در زمين فرود آمده است». یعنی هواپیما در ارتفاع نسبتا زیادی دچار مشکل شده و خلبان با چتر به بیرون پریده. بعد هواپیما آرام آرام و با کمال دقت خودش خود بخود به زمین نزدیک شده و در کمال آرامش سقوط کرده. هیچ آسیبی هم ندیده، فقط قدری «واژگون» شده! شاید حتی بتوان به انتهای خبر اضافه کرد که «شلوار خلبان هم کمی خاکی شد». اِوا جاذبه!!!!!
———————————
پ.ن: این را هم بخوانید:
معاون امنیتی انتظامی استانداری خراسان رضوی با تاکید بر اینکه قطعا بحث «سقوط » مطرح نبوده است، خاطرنشان کرد: هواپیما تنها دچار سانحه شده است.
یعنی هواپیمائی که «دو خلبان هواپیما قبل از اصابت هواپیما به زمین بیرون پریده و آسیبی ندیده اند» سقوط نکرده بلکه تنها دچار «سانحه» شده! احتمالا دو خلبان تشنه‌شان شده، دم یک بقالی پارک کرده‌اند بروند نوشابه بخورند بعد هواپیما خود بخود راه افتاده و چرخ جلویش افتاده توی جوب!

مشق‌ شب ژنرال‌های آمریکائی

ژوئیه 24, 2007
خبرگزاري فارس: سفير ايران در عراق يادآوري وظيفه اشغالگران درباره امنيت و ثبات در عراق را از جمله مهمترين محور دور دوم گفتگوهاي ايران و آمريكا بيان كرد.
—————
ای آقا این آمریکائی‌ها چقدر مخ‌شان کج و معوج است. حرف توی گوشش‌شان نمی‌ماند. همین دو ماه پیش بود که وظیفه‌شان را به ایشان یادآوری کردید. اصلا بیائید یک کاری بکنید، بگوئید این ژنرال‌های آمریکائی دفتر مشق‌شان را بیاورند پهلوی‌تان تا شما وظایف‌شان را بصورت سرمشق در آن برایشان بنویسید. بعد موظف‌شان کنید که هر روز چند بار از روی سرمشق بنویسند و در دور بعدی مذاکرات به شما نشان دهند. بیکار که نیستید آقا جان که هر روز وظایف‌شان را به ایشان یاد‌آوری می‌کنید. کارهای مهم‌تری هم در مملکت هست. دیپلمات‌ها و ژنرال‌های آمریکائی را بنشانید دور میز مشق‌شان را بنویسند. شما به کارهای اساسی مملکت برسید.