معمائی بی‌جواب

این چه لغتی است؟
«س» را از «سنگ‌دلی» گرفته
«ن» را از«نفرینی» برداشته
«گ» را از«گرگ‌صفتی» دارد
«س» دوم را از«سبوعیت» قرض گرفته
«ا» را از «آدم کشی» مال خود کرده
«ر» را از «رذالت» برداشته و بخود چسبانده
Advertisements

3 پاسخ to “معمائی بی‌جواب”

  1. romisa Says:

    bi maze
    yakh nakoni yevagt

  2. ققنوس Says:

    «کلمات» برای من جادو دارند. اثر انواع مختلف هنر بر من مختلف است ولی هيچکدام به پای «کلمات» نمی​رسند. حتی وقتی به صدای خواننده​ای گوش می​کنم اولين چيزی که برايم مهم است «متن» شعر است نه آهنگ و نه صدا. «شعر» از وقتی يادم می​آيد با روح من هم​بازی می​شده. من مطلقا در هيچ چيز هنری استعداد «خلق​کردن»​ ندارم. ولی احساس درک هنر را یک ذره دارم. توضيحش خيلی سخت است. مثلا در يک عکس يا يک نقاشی يا يک آهنگ که اکثر مردم ممکن است براحتی از کنار آن بگذرند من معمولا چيزی می​يابم که برايم جالب است و از آن نمی گذرم. حالا اين همه صغرا و کبری چيدن​ها و از خود تعريف کردن​های گنده گنده برای چی است؟ الان عرض می​کنم.

    گاهی پيش می​آيد که کلمه​ای در ذهن من صبح تا شب صدا می​کند. تمام پهنای باند مغزم را اشغال می​کند و سرور اصلی مغزم را مختل می​نمايد. حال آدمی را دارم که مدت​ها است در حبس انفرادی است و ناگهان به وی يک توپ می​دهند تا با آن بازی کند. تمام بازی​های ممکنه و غير ممکن و يک مشت بازی اختراعی من در آوردی را با همان توپ انجام می​دهد. ذهن من هم گاهی تمام روز با يک لغت دمخور است. به همين دليل بعضی وقت​ها نتيجه يک روز بازی ذهن تنهای من با توپ «لغت» را در اينجا می​نويسم. مثل کسی که می​رود تمرين بسکت​بال و بعد يک عکس از آن روی وبلاگش می​گذارد.

    مسلم است که بعضی وقت​ها خوانندگانم متوجه نمی​شوند که منظورم چيست، يا با خودشان می​گويند «که چی حالا؟». بقول معروف اشکال از فرستنده است، به گيرنده​های خودتان دست نزنيد. بازی با لغات را برای خوانندگانم نمی​نويسم. بازی با لغات همان عکس يادگاری من است با لغت که اينجا می​گذارمش برای يادگاری. چند روز است لغت «سنگسار» دارد مدام توی ذهنم صدا می​کند. امروز يک متن بلندبالا درباره اين لغت نوشتم، بعدش کل مطلب را پاک کردم چون يک رگه لودگی سياه در آن تشخيص دادم. در سنگسار چيزی وجود ندارد که ارزش يک لودگی چاله​ميدانی را هم داشته باشد. بعد این مطلب را نوشتم. کثافت و شقاوت و درنده​خوئی را در اين لغت می​ديدم. برای من هيچ جلوه​ای از خدا يا حکم خدا در اين لغت نبود. توضيحی هم درموردش ندادم. يادگاری از احساس که ديگر توضيح ندارد.

    خلاصه اگر نپسنديديدش به بزرگی خودتان ببخشيد. حق داريد. هيچ چيز جالبی در اين لغت نفرينی «سنگسار» نيست. اين هيولا را با هيچ لباسی نمی​توان پوشاند. «هيچ»ش نمی​توان خواند، هيچش نمی​توان خواند. دست خودم نيست. تا حالا کمتر پيش آمده از لغتی تا اين حد بوی گند حس کنم. دلم يک گل می​خواهد، حتی اگر گل بی​بو باشد.

  3. سارا رها Says:

    ققنوس عزیز کاش این کامنت بالا را در یک پست جدید بنویسد. محظوظ شدم که منهم برای کلام ارزشی خاص فائلم و آنرا لباس اندیشه میدانم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: