تنش در روابط هر روزه ما

تاخير چند ساعته جمعه شب در پروازهاي داخلي به مسير اهواز – زاهدان و بوشهر از فرودگاه مهرآباد تهران باعث درگيري جمعي از مسافران با ماموران حراست و نيروهاي انتظامي مستقر در ترمينال 4 فرودگاه مهرآباد تهران شد.
——————–
تا زمانی که من هم يک عضو همان جامعه بودم مفهوم «تنش» چندان برايم معنادار نبود. همينی بود که بود ديگر، همواره (تا ياد داشتم) چنين بود. درگيری راننده​های تاکسی با مسافران و هر نوع ديگر خشونت فيزيکی آنقدر دور و برم ريخته بود که جزئی از واقعيتی بود که بنام «زندگي» می​شناختمش. «خوب مگر زندگی چيز ديگری است؟ زندگی خيلی چيزهای مختلف دارد، اين هم يکی از آنها».
در بسياری از موارد، وقتی وارد مغازه​ای می​شدم و می​خواستم چيزی بخرم يا با تمسخر مغازه​دار روبرو می شدم که مثلا «نه دااااش من! نمی​دونی بدون عزيز، اين «مغزي» نمره دو است. اونی که شوما می​خوايد دو و نيمه» يا مدتی بايد جلوی آقای مغازه​دارکه داشت با تلفن حرف می​زد خبردار می​ايستادم و آرزو می​کردم که ای کاش يک «بز گر» بودم، در آن صورت لااقل به من توجهی می​کرد و برای بيرون انداختنم از مغازه​اش يک لحظه تلفنش را کنار می​گذاشت.
از تحقيری که يک کار ساده اداری نصيبم می​کرد ديگر هيچ نمی​گويم که همه ديده​ايمش. کار بانکی که نصف روز وقت می​برد. یک نان خریدن ساده تحقیرآمیز بود. تو در صف ایستاده​ای و نانوا بدون توجه به تو و دیگرانی چون تو کار رفقای خودش را راه می​انداخت.
جالب اين بود که تقريبا همه دوستانم معتقد بودند که من «ببو» هستم. می​گفتند بايد بدانی کجا برای طرف (هرکه باشد) دولا شوی و به او تعظيم کنی و کجا بايد بپری توی شکم او و هارت و پورت کنی تا کارت راه بيافتد.
از وقتی که جور ديگری از زندگی را تجربه کردم ديدم که می​شود همه کارهای روزمره يک زندگی را کرد بدون اينکه به «حمله»​ و «کرنش» نياز باشد. می​توان «يک آدم معمولي» بود. می​توان وقتی داری با کسی صحبت می​کنی «تن» صدای ثابت و در حد معقولی داشت. می​توان حتی برای يک تصادف شديد «يقه» نگرفت. می​توان در جامعه​ای زيست که «پول» تعريف کننده روابط انسان​ها است ولی کمتر کسی بخاطر «پول» با ديگری رو ترش می​کند. می​توان از مغازه​دار انتظار داشت که نخواهد «تخصص» نيم​بند خود را به رخ شما بکشد و بجای تمسخر و تحقير، در خريد کالائی که نياز داريد کمک​تان کند. می​شود به يک سازمان عريض و طويل دولتی نامه​ای نوشت و پس از چند هفته جوابی مودبانه دريافت کرد.
بسياری از موارد تنش​زا در جامعه​ ما از درون رفتار تعريف نشده مردم با هم می آيند. اگر بگويم که حتی در درون يک خانواده کوچک نيز نياز به تعيين و تبيين روابط و انتظارات اعضای خانواده از يکديگر است، شايد خوانندگان اين متن ابرو بالا بياندازند که اين بابا چه دارد می​گويد. با نگاهی به اطراف​مان می​بينيم که تقريبا هيچ رابطه​ای بين ما و ديگر اعضای جامعه تعريف نشده. اگر من هر روز مثلا با صدنفر از اعضای جامعه اطرافم ارتباط دارم، ناچار هستم که صد نوع رابطه را در ذهن خودم آماده کنم و انتظار صد نوع مختلف «تنش» بجای «کنش» از ايشان داشته باشم. اين باعث فرسودگی مغز و روان آدم می​گردد.
از دوستان و آشنايانم که سالی يک دو بار به ايران سفر می​کنند درباره جامعه ايران می​پرسم. اولين کلامی که از دهان​شان خارج می​شود «شلوغ» است و دومين «عصبي» و سومين «گران». شايد بتوان با قدری ملاحظه ديگران زندگی را بر خود و بر آنان راحت​تر کرد. نمی​دانم، «شايد».
Advertisements

8 پاسخ to “تنش در روابط هر روزه ما”

  1. کمانگیر Says:

    طبق معمول لذت بردم.

  2. ديوانه عاقل Says:

    خيلي بيش از كلمه خوب ، معناي كلامت را فهميدم . خودم هم تازگي قرباني يكي از همين اعزاي زندگي ايراني شدم
    http://a-wise-mad-guy.blogspot.com/2007/07/blog-post_14.html
    كاملا واقعيست !!! ـ

  3. Anonymous Says:

    dooste aziz, avalan mersi az matnet, kamelan dorost bood, AMA kash vaghti matni ra minevisim, roye digar seke ra ham dar nazar begirim,
    har chand khareje az in jahat ha ke soma gofti kamelan pishrafte hast, ama kash yekam ham dar bareye mavarede manfie kharej baraye ma iraniha benevisi, injoori digeh hame zoor nemizanan ke pashan beran kharej, balke negaheshoon mantegi tar misheh,
    ba tashakor…

  4. واحه Says:

    آقا من دوست دارم این متن رو کامل نقد کنم. البته قبل‌ش یک چیزی بگم، در این هیچ بحثی ندارم که در ایران «تنش» خیلی بیشتر از این‌جاست. در ایران «احساس مسئولیت» اداری خیلی کمتر از این‌جاست. در ایران دیدن مشکلات «قاعده» شده است و در این جا استثنا. ولی خوب حرف دارم رو مطالب لینک و دلیل که به نظرم این لینک به هیچ وجه منصفانه نوشته نشده است:

    1) در بسياری از موارد، وقتی وارد مغازه​ای می​شدم و می​خواستم چيزی بخرم يا با تمسخر مغازه​دار روبرو می شدم … يا مدتی بايد جلوی آقای مغازه​دارکه داشت با تلفن حرف می​زد خبردار می​ايستادم
    آیا انصافا این بسیاری موارده؟ من نمی‌دونم اون چیزی که خودم دیدم و در این سال‌های آخری که ایران بودم تجربه کردم به هیچ وجه اون طور نبوده. مغازه‌دارها به شدت به مشتری اهمیت می‌دن و برای قالب کردن جنس خودشون به مشتری از هر روشی استفاده می‌کنند. البته مغازه‌هایی که من می‌رفتم، طبیعتا از یک کلاس اجتماعی برخوردار بودند و در یک محله نسبتا خوب قرار می‌گرفتند، آره ممکنه که مغازه فلان مکانیکی باهت برخورد اون جوری داشته باشه، ولی این جا هم بری china town مثلا، همچین برخورد خوبی باهت نمی‌کنند. من مغازه‌دار متوسط به بالایی که به فکر نظر مشتری‌ش نباشه نه در تهران و نه در این‌جا دیدم. خیلی مغازه‌ها نه چندان سطح بالایی که من در تهران رفتم و مثلا 20 تا تی‌شرت رو دیدم و هیچ کدوم رو نخریدم و طرف با لبخند تا آخرین لحظه همراهی‌م کرده.
    اون چیزی که علی گفت برای من هم پیش آمده ولی می‌گذارم به علت استثنا. هم در ایران و هم در این‌جا
    2)از تحقيری که يک کار ساده اداری نصيبم می​کرد
    این رو قبول دارم. هر چند خلاف‌ش رو هم در ایران دیدم، ولی این جوری‌ش رو هم دیدم
    3 کار بانکی که نصف روز وقت می​برد
    این رو به تجربه می‌گم متوسط کار بانکی (بدون احتساب زمان صف) در این جا بیشتر از تهران‌ه. تنها فرقی که هست، این‌ه که این جا بانک‌ها خلوت‌تره. در واقع بانکداری الکترونیک رواج بیشتری پیدا کرده. خیلی مسخره است به هر حال بخواهیم یک عقب‌موندگی تکنولوژیکی رو به حساب عقب‌موندگی فرهنگی اجتماعی بگذاریم
    4 یک نان خریدن ساده تحقیرآمیز بود. تو در صف ایستاده​ای و نانوا بدون توجه به تو و دیگرانی چون تو کار رفقای خودش را راه می​انداخت.
    من خلافش رو هم دیده‌ام. ولی خوب در حالت کلی این هم قبول دارم…
    5می​توان در جامعه​ای زيست که «پول» تعريف کننده روابط انسان​ها است ولی کمتر کسی بخاطر «پول» با ديگری رو ترش می​کند.
    این رو خیلی مخالفم. شما یک روز «پول» بیمه/صورت‌حساب/هر چیز رو نده تا ببینی چطوری رو ترش می‌کنند. ظاهر خندان سیستم رو نبین!
    می​شود به يک سازمان عريض و طويل دولتی نامه​ای نوشت و پس از چند هفته جوابی مودبانه دريافت کرد.
    این رو به شدت پایه‌ام. روابط عمومی ادارات در این‌جا خیلی بهتر از ایران عمل می‌کنه.
    اولين کلامی که از دهان​شان خارج می​شود «شلوغ» است و دومين «عصبي» و سومين «گران».
    ربط گرانی رو به این جریان فرهنگی نمی‌فهمم. انتظار ندارین که مثلا برای این که مشکل گرانی حل شود، من بیام محصولم رو ارزانتر بفروشم؟ خداییش سیستم تعیین قیمت بر مبنای بازار آزاد و گرانفروشی در صورت وجود تقاضا در این جا که خیلی خیلی شدیدتره…. ولی عصبی بودن مردم رو تا حدودی قبول دارم. به شدت امید به آینده در ایران پایینه

  5. ققنوس Says:

    ناشناس عزیز سلام

    سعی می کنم در موارد بعدی آنچه را که شما تذکر داده اید اجرا کنم.

    خواهش می کنم حداقل یک اسم مستعار برای خودتان انتخاب بفرمائید که هنگام پاسخ دادن بتوانم با آن خطاب تان کنم

    موفق و خوش باشید.
    با تقدیم احترام
    ققنوس

  6. ققنوس Says:

    واحه عزیز

    سلام. نمی دانم تو همان واحه «بالاترین» هستی یا نه. ظاهر نوشته ات که نشان می دهد همان هستی. در هر حال از اینکه کامنتی از شما دارم بسیار خوشحالم.

    اینکه زمان گذاشتی و متن من را نقد کردی و آنچه بنظرت آمد را نوشتی برای من یک دنیا ارزش دارد. از تو متشکرم.

    بین خودم و خودت بماند ولی من هنوز که هنوز است نمی توانم دوگونه از نگارشم را با هم مخلوط کنم، نگارش منطقی و نگارش احساسی را.

    آنچه در این پست نوشتم یک نگارش کاملا احساسی بود. شاید به همین دلیل است که بنظر تو عادلانه قلم نزده ام.

    قبول دارم که در بسیاری از موارد مقایسه کردن دو فرهنگ و دو نوع مختلف از جامعه و تکنولوژی کار بخرادانه ای نیست.

    ممنون از تذکرت. آنچه در متن پست نوشتم صرفا به این دلیل بود که رنجیده بودم از آن همه مسائل منفی که از داخل ایران می شنوم. می خواستم به هموطنانم بگویم که در بسیاری از موارد با کمی اصلاح یا نرمی نشان دادن در مقابل رفتارهای دیگران شاید بتوان از میزان «تنش» در جامعه کاست.

    از ابتدای متن قلم به دست احساس بود. شاید نتوانست آنگونه که باید و شاید با مخاطب تماس برقرار کند.

    در هر حال ممنون از تذکرت و ممنون از زمانی که می گذاری و من را زیر ذره بین می بری.

    موفق و خوش باشی
    ققنوس

    پ.ن: بقول گفتار خیابانی ما «چه حالی می دهد» اینکه بالاخره یکی دو تا از دوستان قابل دانستند و با بالازدن آستین ها شروع به نقد لغت به لغت من کردند. احساس خوبی دارم. امیدوارم همه خوانندگانم مواردی را که به ذهن شان می رسد با من و دیگران در میان گذارند.

  7. واحه Says:

    لطف داری ققنوس عزیز. راستش اون نقد رو به این خاطر کردم که راستش من از هر دو ور الان آزرده شدم. با اون ایده یک کم کوتاه امدن به شدت موافقم. و حس هم کرده بودم که بر مبنای احساست نوشتی… ولی باز هم نقد کردم چون این قدر بدی تو ایران هست و این قدر از بدی‌های واقعی ایران دیده و شنیده‌ام که یک کم حساس شده‌ام و اگر جایی احساس کنم که کمی بیش از ان‌چه هست درمورد بدی‌های ایران صحبت شده، موضع می‌گیرم.

    مرسی از کامنت محبت آمیزت و شرمنده اگر کمی تند نوشتم. خیلی خسته‌ام امروز و ممکنه کاملا تحت تاثیر اون کمی تند نوشته باشم… خوش باشی و شاد و سرزنده، هم تو هم ایران ما 🙂

  8. ققنوس Says:

    واحه عزیز

    تمام آنچه برای من نگاشته‌ای یک طرف و جمله آخرت که می‌گوئی «خوش باشی و شاد و سرزنده، هم تو هم ایران ما» هم یک طرف. یک جور افتخار توی این «ایران ما» گفتنت موج می‌زند. خستگی را از تن من بیرون کرد. احساس تعلق به جائی را کردم. خیلی خودمانی بهت بگویم که «آقا دمت گرم که روز من یکی را ساختی، اساسی».

    در ضمن لحن تندت (اگر تند باشد که فکر نمی‌کنم چندان تند بود) برای من یکی که اصلا مشکلی نیست. دوستان زبان همدیگر را خیلی خوب می‌فهمند.

    باز هم ممنون از آن «ایران ما» گفتنت.

    کامنت را با برگرداندن جمله زیبایت به خودت تمام می‌کنم:

    خوش باشی و شاد و سرزنده، هم تو هم ایران ما

    ققنوس

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: