شوهر‌عمه من هم خستگی را خسته می‌کرد

وزير ارتباطات: مديران دولت نهم خستگي را خسته كرده‌اند

حدود سی و چند سال پیش بود که توی اتاق پذیرائی خانه عمه‌خانم، این جمله را در مورد شخص دیگری شنیدم. آن روز خیلی دلم بحال عمه‌ام سوخت.

عمه من چشم دیدن خواهر شوهرش را ندارد. برخلاف شوهرش (شوهر عمه من) که جانش برای خواهر کوچکش در می‌رود، حتی همین الان که این آبجی خانم خودش ماشاءالله برای خودش مادربزرگ شده. آن زمان‌ها، چند سالی قبل از انقلاب عمه‌خانم و شوهرش به یک خانه جدید نقل مکان کردند. خواهر محمود‌خان (شوهر عمه) برای منزل مبارکی یک لوستر برایشان آورد. محمود‌خان خوشحال و خندان که «آخ جان «آبجی» برایمان یک لوستر آورده» به همسرش (عمه‌خانم) گفت که می‌خواهد هرچه زودتر خودش این لوستر را نصب کند.

علی‌رغم اصرار عمه‌خانم به محمودخان که «بابا تو که بلد نیستی یک چکش را درست و حسابی دست بگیری چگونه می‌خواهی لوستر را نصب کنی؟ برو یک برق‌کار بیاور خودت و من را هم به دردسر نیانداز»، شوهر عمه‌ عزیز پای‌شان را توی یک کفش کردند که نخیر، کاری ندارد که،‌ یک سوراخ می‌کنم در سقف و وصلش می‌کنم. خلاصه محمودخان پرید رفت خانه همسایه‌شان یک دریل و یک سری مته از او امانت گرفت و مشغول نصب لوستر شد.

سوراخ اول به تیر‌آهن سقف خورد. سوراخ دوم سیم‌برق سقف را پاره کرد و فیوز را پراند. سوراخ سوم کمی دور از سیم برق بود و نمای زشتی به لوستر می‌داد. سوراخ چهارم بجا بود ولی تنگ. مته سه شماره بزرگتر باعث شد سوراخ خیلی گشاد شود. در سوراخ پنجم مته شکست و یک قسمت آن داخل سوراخ ماند و قسمت دیگرش به شیشه کمد ظرف‌های اتاق پذیرائی خورد و یک تَرَک ناجور از بالا تا پائینِ یک لنگه در آن درست کرد.

نمی‌دانم محمودخان چندتا سوراخ دیگر روی سقف خانه معمارسازش کرد که گچ و خاک سقف بقدر سه چهار کف دست ناگهان کنده شد و غبار سفیدی تمام پذیرائی را در خود فرو برد و آجرهای سقف نمایان گشتند. فردای آن روز محمود‌خان با چه بد بختی‌ای گچ درست کرد تا سقف را تعمیر کند ولی نشد که نشد. آخرش رفت و از سر میدان محله یک گچ‌کار آورد و کلی پول داد تا سقف پذیرائی تعمیر شود.

در تمام این مدت غرغر عمه‌خانم تنها مشوق محمودخان بود در این راه خطیر. چند روزی که گذشت و گچ سقف خشک شد، باز صدای دریل در خانه طنین‌انداز گشت. خوشبختانه این‌بار سوراخ در محل صحیح و با اندازه مناسب ایجاد شده بود. محمودخان گیره آویز لوستر را در سوراخ پیچاند و پس از اطمینان از سفت شدن آن، لوستر «آبجی»خانم را به آن آویخت. فقط مانده بود برق آن وصل شود.

پس از سه بار امتحان و برق‌گرفتگی اندک، محمودخان به این نتیجه رسید که باید فیوز را قطع کند و بعد از وصل کردن سیم‌ها مجددا فیوز را بزند. مشغول لخت کردن سر سیم‌ها بود با چاقوی جیبی که دستش در رفت و شدیدا به لوستر خورد. لوستر یک بار رفت و یک بار آمد و بعد شَتَرَق بر روی زمین آرام گرفت. تمام پذیرائی پرشده‌ بود از خورده شیشه!

چند روز بعد به این گذشت که محمود‌خان بگردد در لوستر فروشی‌های شهر و سعی کند یک لوستر عین همان که شکست پیدا کند و بخرد. بالاخره در یک لوستر فروشی در نمی‌دانم کجای خیابان سعدی توانست یک مشابه پیدا کند و بخانه بیاورد. با هزار سلام و صلوات لوستر کذائی نصب و روشن شد.

محمودخان با غرور وشعف اعضای خانواده را به اتاق پذیرائی خواند تا نشان‌شان دهد که چه زحمتی کشیده و چه کار مهمی کرده. عمه و بچه‌ها که وارد اتاق پذیرائی شدند، شوهر عمه گرامی کلید برق را می‌زند، لوستر روشن می‌شود و پسرعمه عزیز که در آن زمان بچه‌ای چهار پنج ساله بوده از ذوق شروع به دویدن دور اتاق می‌کند که ناگهان تکه‌ای از آن شیشه‌خورده‌ها که معلوم نبود چطور از جلوی جاروی عمه‌خانم فرار کرده و خود را در گوشه‌ای از اتاق قایم کرده بوده کف پای بچه بی‌چاره را یک قاچ بی‌ریخت می‌دهد. کار به بیمارستان و بخیه و این حرف‌ها کشید.

خلاصه کلام اینکه بعد از حدود سه چهار هفته که از آوردن لوستر اولی به خانه‌شان می‌گذشت، خواهر شوهر (آبجی خانم) گذارش به خانه عمه‌جان بنده می‌افتد و عمه‌خانم بحال گلایه از محمودخان ماجرا را از سیر تا پیاز برای آبجی خانم بیان می‌کند. آبجی‌خانم هم که خیلی از این همه تلاش «خان‌داداش»شان به هیجان آمده بودند و در ضمن می‌خواسته‌اند پوز عروس را بزنند عین همین جمله جناب وزیر ارتباطات را در مورد برادر گرامی‌شان بکار می‌برند و می‌فرمایند که «ماشاءالله محمودخان خستگی ناپذیر است. وللهِ خان داداش خستگی را خسته‌ می‌کند از بس‌که روز و شب کار می‌کند و فکر و ذکرش زن و بچه‌اش است».

عمه‌خانم هم البته کم‌ نیاورد و با آر.پی.جی سنگر خواهر شوهر را روی هوا فرستاد و گفت «دنده‌اش نرم و چشمش‌ کور. آدم ندانم بکار آخر و عاقبتش همین است. چقدر گفتم مرد برو یک برق‌کار بیاور نیم ساعته قال قضیه را بکن، گفت نه، الا و بِلّا که مرغ یک پا دارد، خودم نصبش می‌کنم. این هم نتیجه‌اش، کلی خرج کرد، سه چهار هفته خانه را تبدیل کرد به طویله‌دونی آخرش هم بچه‌اش را به این روز انداخت که بچه معصوم تا چند هفته نباید بازی کند و اسیر رختخواب باشد، این داداش سرکار عقل توی کله‌اش نیست که چیزی بفهمد، فهم خستگی که جای خود دارد». بعدش هم کلی داد و قال و مقال که من از اولش هم اشتباه کردم زن این مرد شدم و اگر بچه نداشتم بر می‌گشتم خانه با‌بام و از این حرفها.

بگذریم. امروز که این جمله جناب وزیر را دیدم، ناگهان یاد گریه عمه‌جانم در سی و چند سال پیش افتادم. امیدوارم نه سقف کشور فرو بریزد، نه فیوز آن بپرد، نه نیازی به لوستر جایگزین داشته باشیم و نه خرده شیشه پای ملت را بخراشد با این «مدیرانی که خستگی را خسته کرده‌اند».

Advertisements

11 پاسخ to “شوهر‌عمه من هم خستگی را خسته می‌کرد”

  1. soboone Says:

    سلام به وبلاگ من هم سر بزنید

  2. محمدصادق الحسینی Says:

    انصافا عالی بود! خیلی خوشمان آمد. حیف که ما حتی نمی توانیم همان غرهای عمه خانم شما را به محمود خودمان بزنیم!
    شروع کنید به داستان نویسی. ماری شلی هم از همین جاها و احتمالا فقط در سن کمتری شروع کرده است!

  3. hard abusive Says:

    چرا مطلبت را در ادامه مطلب می نویسی ! ابنطوری نمیشه از طریق فید درافشانی هات رو خوند !
    ———————————-
    ببخشید؟ متوجه نمی شوم منظورتان از «مطلب در ادامه مطلب» چیه. شرمنده. نکند منظورتان پانوشته ها است؟ اگر لطف کنید و توضیح بیشتری بدهید ممنون خواهم شد.

  4. lord13 Says:

    دقیقا» عالی بود
    خیلی لذت بردم مرسی
    باز هم تشکر

  5. lifeb4death Says:

    محمود خان شما ما را یاد محمود خان خادم‌الرعایای خودمان می‌اندازد. دست بر قضا اسم آبجی خانم شوهر عمه‌ی شما که کارهای محمود خان را ماستمالی می‌کرد «الهام» نبود؟… به هر حال من فکر کنم پرزیدنت ما با مجاهدت بسیار جای سوراخ درست رو پیدا کرده و… هیچی! همان که فرمودید: خورده‌شیشه‌هایش دارد به پایمان می‌رود!
    —————————-
    خیر قربان. محمودخان شوهر عمه من به حد محمودخان شوهر «ایران‌ خانم!!!» خوش‌تیپ و فهمیده نیست!

  6. تورک دونیاسی Says:

    عالی بود یاد عزیز نسین افتادم.
    —————-
    تورک دونیاسی عزیز

    این یکی از بهترین تعریف‌هائی بوده که تا بحال کسی از نوشته‌های من کرده. عزیز نسین بُت نویسندگی من بود در دوازده سیزده سالگی. با آن ترجمه‌های محشر «رضا همراه» و «ثمین باغچه‌بان» (اگر اسم‌شان درست یادم باشد). من کجا و آن استاد سالخورده کجا. ولی ته دلم واقعا قیلی‌ویلی رفت وقتی این کامنت را خواندم. خیلی دلگرم کننده بود.

    موفق باشی

  7. lukadium Says:

    چنین نوشته هایی فقط از ققنوسها بر می آید! 😉

  8. حلزون Says:

    انصافا داستان جالبي بوده و وصف حال كنوني، اين ها حرف تو گوششان نمي رود ..پروتر از آن هستند كه بر رويي خود بيارند

  9. کوهیار Says:

    به به
    خوش به حال عمه جان
    ما هم اتفاقاً یک دو سالی می شود به یک آقا محمودی شوهر داده شدیم

  10. آزاده Says:

    عالی بود. واقعا مطلب قوی ای بود.
    —————–
    نظر لطف شماست آزاده خانم. سپاسگزارم.

  11. مهدي Says:

    كاش مي شد ما هم از محمود خان طلاق بگيريم.
    عالي بود.
    ———————-

    نظر لطف شماست اما ظاهرا این محمود خان تا شکم همه اعضای خانواده 70 میلیونی را بالا نیاورد آن هم دوقلو، طلاق در کارش نیست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: