لالائی الهی

و باز هم کلمات. و باز هم سِحر لغات. «کلمات» برای من قطعات پازلی هستند که می‌توان آنها را به بی‌نهایت ترکیب مختلف کنار هم گذاشت و به بی‌نهایت زیبائی متفاوت رسید. «کلمات» برای من اصلی‌ترین قطعات سازنده احساس هستند. و در این میان هر از چندگاهی دستی از غیب به در می‌آید و آنان را چنان کنار هم می‌چیند که من مبهوت در مقابل‌‌شان می‌مانم. هیچ ندارم برای گفتن. تنها احساسم این است که «چطور ممکن است همین چند کلمه این همه راز و رمز و این همه «جهان» در خود داشته باشند؟». و چگونه است که این «دست» می‌بیند و می‌چیند این همه زیبائی را کنار هم؟ و از کجا می‌آورد «شاعر» این همه شبنم لطافت‌بخش را؟

روزگاری «اخوان» و ضرب‌آهنگ شعرش قلب من را با خود می‌برد. «شاملو» را با هیچ صفتی نمی‌توانستم (و نمی‌توانم) وصف کنم. «سهراب» برایم یک «ضربه‌گیر» بود، کسی که می‌توانستم همه خشم‌ها و بدی‌هایم را به نزدش ببرم و در رودخانه احساس او به آب بسپارم‌شان و پاک و ساده، مثل کودکی که می‌خندد از نزدش برگردم. اما «فروغ» چیز دیگری است. من نمی‌دانم در اساطیر یونان باستان آیا خدائی بنام «خدای کلمات» بوده یا نه ولی «فروغ» ایزدبانوی کلمات است برای من. نگاهش می‌کنم. باورم نمی‌شود که کسی بتواند در سی و چند سال زندگی و با تجارب سه دهه و خورده‌ای بودن در جهان اینگونه «کلمه» و «هستی» را بشناسد و بنمایاند.

هربار که «فروغ»‌ می‌خوانم تا چند ساعتی سبک هستم. در اوج هستم با او. و گاهی چند مصرع از شعرش را مدام برای خود زمزمه می‌کنم و به مصرع‌های بعدی نمی‌روم چرا که در جذبه همان چند مصرع آنچنان می‌مانم که پای رفتنم نیست. گم می‌شوم در جهان کلماتش.

من ترجیج می‌دهم در پای اهرام مصر فقط بنگرم و بنگرم و بنگرم تا فکر کنم چه کسی در چه سالی و چگونه این همه سنگ را از کجا آورده و اینجا روی هم چیده. گرسنه نگاه به اهرام هستم و می‌خواهم نقش هر وجبش را بر روی روحم حکاکی کنم. شعر فروغ اهرام مصر من است. هر سنگ شعرش چندین و چند برابر تمام وجود من است و پای من زیر بار سنگینی هر تخته‌سنگ شعرش از رفتن باز می‌ماند.

امید می‌گیرم از خواندن شعر. دست خداوند را می‌بینم که گلی را چیده و به زیر دماغ من گرفته. احساس می‌کنم خداوند دارد من را «لوس» می‌کند و از نوازش من لذت می‌برد. گردش زیبائی ناب در رگ‌های بدنم را حس می‌کنم. آنوقت می‌فهمم که تنها نیستم و خداوند با من است. دوستم دارد همانگونه که من از سرگرم کردن و بازی کردن با کودکان لذت می‌برم. می‌فهمم که زندگی خالی نیست. می‌فهمم که امید وجود دارد. اجازه می‌دهم روحم برود در بغل خدا و روی دست‌های او که از پر قو نرم‌تر و راحت‌تر هستند بخوابد. و خداوند برای روح من لالائی الهی می‌خواند تا خوابم ببرد و فرشتگانش را می‌فرستد تا در خواب روح من با هم گرگم به هوا بازی کنیم و جیغ بکشیم از شادی و شعف. خاله فروغ دست من را می‌گیرد و به در خانه خدا می‌برد. خاله فروغ دست من را در دست خداوند می‌گذارد.

Advertisements

2 پاسخ to “لالائی الهی”

  1. یک دوست عزیز Says:

    سلام ققنوس جان. من هم فروغ رو دوست دارم…ولی چی شد که تو از او یاد کردی؟سالگردی ، خبری چیزیه؟

  2. کاوه - روزمرگی Says:

    سلام برادر .

    باورم نمیشد دوست عزیز ی که جزیی ترین وقایع سیاسی را با موشکافانه ترین نگاه تیزبینش حلاجی میکرد و لقمه لقمه در دهان من میگذاشت اینگونه در برابر جملات و کلمات مسحور کننده اخوان و فروغ پاکی احساسش را به رخ بکشد .

    بند بند کلماتت را احساس کردم دوست عزیز .

    پایدار باشی و مستدام و به قول دوست ترین عزیزم «جاودان» .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: